خونه‌ی شیشه‌ای گل‌ها

خونه‌ی شیشه‌ای گل‌ها

گل‌هایی برای خوندن!

اون شبای پُرستاره

"...رو تو می‌مونه همیشه بدونْ عمیقْ احساسم..."

صبح که بیدار شدم و اومدم اینجا متوجه تغییراتش شدم. هنوز عمیقاً بررسی‌اش نکردم ولی با یه نگاه سرانگشتی دریافتم که امکان حذف دنبال‌کنندگان رو اضافه کردند که اینو من خودم شخصاً ازشون درخواست کرده بودم: Link

بعد دیگه امکان لایک کردن کامنت اضافه شده. یه چیز جالب دیگه هم که به چشمم اومد این بود که توی گشت‌وگذار قسمت پایین سمت راست پست پروفایل نویسنده رو نمایش می‌ده. اینجوری می‌شه فهمید هر وب متعلق به کیه. کاربردش بیشتر برای اون نویسندگانیه که چندتا وب دارند. اینجوری که ما پیش خودمون بگیم عه این وبم مال این بوده پس :))) [آخه نه که اینجا یه دهکده‌ی کوچیکه و همه‌ی همسایه‌ها همو می‌شناسند برای همین) فقط یه موضوعی که خیلی رومخم رفته این قسمتیه که داری می‌نویسی و از دونقطه و پرانتز می‌خوای برای لبخند و خنده‌های شدیدتر استفاده کنی و این به زور می‌خواد کمکت کنه و یه ایموجی شکلک‌دار رو جایگزینش کنه :| آقا من نمی‌خوام تو به من پیشنهاد ایموجی بدی... ای بابا... من بدون لبخندهای محبوبم اصلاً نمی‌تونم تایپ کنم :

یه چیز دیگه هم اینکه قسمت میزکار به نظر من اون بالای بالا باید ایجاد پست باشه. چون این مهم‌ترین بخش این قسمته. اینکه رفته تو حاشیه رو دوست ندارم.

جدا از همه‌ی اینا صبح دیدم الماس شدم :)))) حقیقتا انتظار نداشتم. چون حدود 2000تا تجربه کم داشتم هنوز. رنگ پروفایل قبلی‌ام چون یه رگه‌هایی از آفتاب و سیاهی داشت به آبی نمی‌اومد. حتی سیاه خالی هم به آبی نمی‌اومد. انگار سیاه، آبیِ محبوبمو خفه می‌کرد. نمی‌خوستم اینطور بشه. این شد که عوضش کردم. حالا هم سبک‌تر شده و هم تابستونی‌تر :]

برامون فقط یه "کاش" مونده.

تیر از راه رسیده. امروز رسماً اولین روز تابستونه. ماه تیر رو دوست ندارم. دیدین بعضیاتون یه ماه‌هایی براتون سنگینه و دوسشون ندارین؟ تیر هم برای من اینجوریه. انگار این ماه حامل استرس و سیاهی و گرماست. ترکیب ناجوریه نه؟ بگذریم. امیدوارم تیر هم سریعتر به خیر و خوشی بگذره و تموم شه.

امشب بازی ایران و بلژیکو دیدم. درواقع می‌شه گفت اولین بازی این جام جهانی بود که دیدمش. آخه درواقع شوقی برای دنبال کردنشون باقی نذاشتند. چقدرررر من از این میثاقی بدم میاد. مرتیکه‌ی پاچه‌خوار(بهتر بود اون یکی معادلشو استفاده می‌کردم. چه کنم که ادب دست و پامو بسته🫩). از یه چیزی غمگینم. اینکه به جایی رسوندنمون که همش دچار احساسات دوگانه باشیم. نمی‌دونیم از بردشون خوشحال شیم یا ناراحت. یه قسمتی از قلبمون می‌گه اینا به هرحال ایرانی‌اند ولی یه قسمت دیگه می‌گه طرفدار چیزی‌اند که نباید. یعنی اینا اینهمه فاجعه‌ای که اتفاق افتاد رو ندیدند؟! قبلنا همه یکصدا بودیم. همه طرفدار این تیم بودیم(چه بد که دیگه اینطور نیست). من یادم نمی‌ره بچه‌تر که بودم چقدر این بازی‌ها برای همه‌‌ی ایرانیا مهم و حیثیتی بود. نه فقط جام جهانی. حتی والیبال. من خودم به شخصه بازی‌های والیبال رو شدیداً دنبال می‌کردم. دوران سعید معروف و امیر غفور و فرهاد قائمی و محمد موسوی و اینا :)))))) دوره‌ی اینا خیلی دوره‌ی خوبی بود :))))) حیف که تموم شد. چه چیزهایی رو ازمون گرفتند، چه لذت‌هایی. کاش اینجوری نمی‌شد ولی خب شده و این چیزیه که الان هست. 

شاید آدما می‌نویسن که فراموش نشن...

شاید هم برای اینکه احساساتشون نگنده...

فقط اینو می‌دونم که یه نویسنده ذاتا همیشه می‌نویسه، هرجایی که باشه...