خونه‌ی شیشه‌ای گل‌ها

خونه‌ی شیشه‌ای گل‌ها

گل‌هایی برای خوندن!

Happier

MP3

Oh, I hope you're happy..."
But not like how you were with me
I'm selfish, I know, I can't let you go
So find someone great, but don't find no one better
"...I hope you're happy, but don't be happier

 

اینا نوشته‌های یه حسود پلاستیکی برای کسیه که دوستش داره.

"هرگز با او خوشحال‌تر از وقتی که با من بودی نباش."

و هرگز او را بیشتر از من دوست نداشته باش...

But I'm so blue

MP3 

🦋 You were born bluer than a ..."
"...Beautiful and so deprived of oxygen

توی اتاقم دراز کشیدم و این آهنگو گوش می‌دم. درواقع یه‌هو یادش افتادم و دلم خواست بشنومش. جزو مورد علاقه‌هامه💠🌀 یه مقدار هم ترسناکه.

به این فکر می‌کردم که اندکی بودن میون نبودن‌های اجباری اونقدرا هم بد نیست.

شب به خیر💙

رشک بردن

داشتم پیش خودم فکر می‌کردم. به حسادت کردن فکر می‌کردم. اینکه حسادت چقدر همیشه برام ناخوشایند بوده، چه حس کردنش درون خودم و چه دیگران(من می‌تونم حسادت دیگرانو بفهمم). وقتی به چیزی حسادت می‌کنی، درونت داره یه پیام مهم بهت می‌ده: "من فلان چیز رو می‌خوام ولی ندارمش. لطفاً تلاش کن به دستش بیاری. دیدن اون چیز توی یکی دیگه برام اذیت‌کننده‌ست وقتی خودم ندارمش و دارم تو حسرتش می‌سوزم." می‌دونی؟ حسادت می‌تونه راهی رو بهت نشون بده که دوستش داری و شاید حتی پیش از این نمی‌دونستی همچین چیزی رو می‌خوای. بیشتر دارم در مورد دستاوردها صحبت می‌کنم. چیزهایی که می‌شه به دستشون آورد و ذاتی نیستند. مثلا حسادت به زیبایی طبیعی یه انسان چیزی نیست که در کلام امروز من بگنجه[اینکه تو به زیبایی کسی حسادت کنی، یعنی خودتو زیبا و کافی نمی‌بینی. این ریشه در عزت نفس تو داره که باید درستش کنی. مهم اینه که خودتو با همه‌ی نقص‌هایی که توی صورت یا بدنت داری بپذیری و وقتی خودت خودتو بپذیری، کم‌کم می‌بینی دیگه قیافه و بدنتو با کس دیگه‌ای مقایسه نمی‌کنی و همین پذیرش و راحت بودنت با خودت، باعث می‌شه توسط دیگران هم راحت‌تر پذیرفته بشی و آغوش‌های باز بیشتری دریافت کنی. جدی می‌گما :)))) اینا رو براساس تجربه دارم بهت می‌گم.]

برگردیم به بحث اصلی‌مون. داشتم می‌گفتم. حسادت نباید تهش به بدخواهی یا ضربه زدن به دیگری تبدیل بشه. این نهایت حقیر بودن یه آدم رو نشون می‌ده. آدم ناتوانی که حتی تلاش نکرد برسه و به جاش خواست اونی که رسیده یا تو مسیر رسیدنه رو هم بکشه پایین. نذار تبدیل به همچین موجود ترسناکی بشی. هروقت که احساس کردی به کسی به هر شکلی داری حسادت می‌کنی، براش چیزای بیشتری بخواه، چیزای خوب‌تری بخواه و خودتو آزاد کن. روحتو آزاد کن و از این حسی که درونت به وجود اومده در جهت بهتر کردن خودت استفاده کن. حسادتت داره یه راه رو بهت نشون می‌ده که روحت می‌خواد تجربه‌اش کنه. چجوری می‌تونی بهش برسی؟ انرژی‌ات رو بیشتر صرف ترسیم نقشه‌ی راهت کن تا نفرت‌پراکنی و بدخواهی. نتیجه‌ی انتخاب کردن راه دوم حسی نیست که دوست داری تجربه‌اش کنی. اینکه یکی دیگه نرسه، باعث نمی‌شه تو برسی. بذار جهان هنوز بالندگی و زیبایی‌هاشو داشته باشه و به جای حذف کردن اینا، خودت تبدیل به یکی از اونا شو.

نتیجه اینه که حسادت بد نیست اگه بلد باشی چجوری ازش استفاده کنی.

این دسته گلم برای تو💐

بدرود

21

آقای فلیپ دیگه قرار نبود معلم دهکده باشه. برای همین استعفا داد و رفت. اگرچه بچه‌ها فکر می‌کردند این قضیه‌ی خیلی مهمی نیست، ولی موقع خداحافظی بیشترشون به گریه افتادند. خانم آلن به همراه همسر کشیشش به تازگی به دهکده اومده بودند و قرار بود خانم معلم مدرسه‌ی یکشنبه‌ها باشه. اون خیلی زود خودشو تو دل بچه‌ها باز کرد و بچه‌ها با مهر پذیرفتنش...

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«من سعی کردم جلوی اشکامو بگیرم، ولی نشد که نشد! همه یه دفعه بغضشون ترکید و زدند زیر گریه. من حتی به خودم گفتم آنه یادت میاد آقای فلیپ چطوری جلوی همه توی کلاس با تو دعوا کرد؟ چطوری تو رو کنار گیلبرت شیطون نشوند تا اون تو رو اذیت بکنه و اعصابتو به هم بریزه؟ یا روی تخته سیاه نوشت: «آن شرلی!» آنه رو بدون کسره‌ی آخر خیلی بی‌ارزش تلفظ کرد و مسئله‌ی ریاضی منو به همه نشون داد و گفت چقدر غلط غلوط حلش کردم... اون از من خوشش نیومده بود. برای همینم دوست نداشت منو تشویق بکنه که بهتر بشم. البته شاید برخورد اول منم یه خرده بد بوده. خلاصه ماریلا، این فکرا هم نتونستند جلوی اشکامو بگیرند. جین اندروز هم اولش ادعا کرد حتی یه قطره اشک هم نمی‌ریزه و خیلیم خوشحاله که بالاخره آقای فلیپ تشریفشو می‌بره ولی همون آدم از همه بیشتر گریه کرد، اونم با هق هق بلند.... خیلی بیشتر از من! تازه از برادرشم یه دستمال کاغذی قرض گرفت. البته پسرا برای اینکه نشون بدن مرد شدند گریه نکردند. اونا اصلاً برای لحظات حساس هیچ احساسی نداشتند! در صورتی که لحظه‌ها خیلی حساس و شاعرانه بودند. برای من یکی از شاعرانه‌ترین لحظه‌های زندگی‌ام بود. طفلک آقای فلیپ انگار اشک تو چشاش جمع شده بود... ماریلا فکرشو بکن که یه مرد توی چشاش اشک جمع شده باشه! من دلم براش می‌سوخت و از کارای بدی که کردم پشیمون بودم. من پشیمون بودم از اینکه وسط درس انقد پچ‌پچ می‌کردم و روی تخته نقاشی‌های مسخره می‌کشیدم و یا با بچه‌ها آقای فلیپو به خاطر پریسی همش دست می‌انداختیم. در ضمن یه مرتبه ناراحت شدم از اینکه چرا من مثل پریسی یه شاگرد نمونه نیستم؟!»

 

پ.ن: اگرچه قالب قبلی نوشتنم که به صورت خیلی مینیمال فقط دوتا عکس قرار می‌دادم ظاهر پست رو جمع‌وجورتر و آراسته‌تر می‌کرد. اما حالا حسم اینه که هرعکسی رو که فکر می‌کنم لازمه قرار بدم. مثلاً توی این قسمت باید اینا رو قرار می‌دادم. اینا گلچین‌شده هستند و قابلیت حذف ندارند.

20

بهار دوباره از راه رسیده بود. حالا درست یک سال از اومدن آنه به گرین گیبلز می‌گذشت. پس اون روز، روز به خصوصی براش بود. اون می‌خواست هرکاری از دستش برمیاد انجام بده تا از ماریلا و متیو قدردانی کرده باشه. بنابراین به مدرسه نرفت و کل کارهای خونه رو به عهده گرفت. همچنین از ماریلا که سرش داشت منفجر می‌شد خواست توی تخت بمونه و استراحت کنه. ماریلا و متیو از اینکه تصمیم گرفته بودند آنه رو پیش خودشون نگه دارند خیلی راضی و خوشحال بودند. آنه با اومدنش به زندگی اونا طراوت و شادابی بخشیده بود...

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«+تو باز سرت درد می‌کنه نه؟

_متأسفانه بله.

+آخی... ماریلای بیچاره! اگه می‌تونستم سردردتو ازت بگیرم، اونوقت در یه همچین روز به خصوصی تونسته بودم برات کار خوبی انجام بدم!»

«بچه‌ها متأسفانه خیلی زود بزرگ می‌شن. گاهی سعی می‌کنم یادم بیاد که ما اصلاً چطوری بدون اون توی گرین گیبلز زندگی می‌کردیم. هرچی فکر می‌کنم بیهوده‌ست. به نظر میاد که اون همیشه اینجا زندگی می‌کرده و متعلق به اینجا بوده...»

«بالاخره از این هندسه من که چیزی سر در نیاوردم. شیطونه می‌گه همین الآن پاره‌پوره‌اش کنم!»

 

پ.ن: دو پنجم یا 40٪ پروسه به اتمام رسیده✅

باورم نمی‌شه فقط دو قسمت زمستون بود :))))) یعنی چی که همش بهار و تابستونه اونجا؟

?Papa, où t’es

MP3

?Où est ton papa
?Dis-moi, où est ton papa
Sans même devoir lui parler
Il sait ce qui ne va pas
Ah, sacré papa
?Dis-moi, où es-tu caché
Ça doit faire au moins mille fois que j'ai
Compté mes doigts, hé
 
 

شیفته‌ی این آهنگ شدم :)))) زیبا، من واقعاً متأسفم که زودتر نشنیده بودمت... 

داستان پشت این قطعه غم‌انگیزه. آهنگ اصلی‌اش مال Stromae هست. یه پسر آفریقایی که پدرشو در جریان نسل‌کشی رواندا در سال 1994 از دست داد. اون هیچوقت فرصت اینو نداشت که پدرشو بشناسه. در طول آهنگ که از زبان یه کودک بیان می‌شه، مدام جمله‌ی "?Papa, où t’es" تکرار می‌شه. معنی‌اش می‌شه: "بابا کجایی؟". 

موزیک ویدیوی رسمی‌اش هم توی یوتیوب هست. خیلی جالبه. یه پدر کاملاً بی‌حرکت و مجسمه‌وار رو نشون می‌ده که هست ولی انگار نیست. عملاً هیچ‌کاری نمی‌تونه انجام بده و پسربچه همش سعی می‌کنه اونو با خودش همراه کنه. اینا همش ابهام‌های پسرک رو در مورد واژه‌ی "پدر" و حضورش نشون می‌ده. خیلی قشنگه در کل❤️

آهنگ اصلی:

MP3

لینک موزیک ویدیوی رسمی‌: Link

پ.ن: خنده‌ی عروسکا خیلی ترسناکه. آدمو یاد آنابل می‌اندازه.

19

به مناسبت تولد دیانا خانواده‌ی باری تدارکات ویژه‌ای دیده بودند و آنه هم مثل دیانا خیلی براش ذوق داشت. اون شب آنه و دیانا دیروقت به خونه برگشتند. آنه قرار بود شب رو در خونه‌ی باری‌ها بگذرونه و هردوشون می‌خواستند تو اتاق مهمان بخوابند. غافل از اینکه خاله ژوزفین اونجا خوابیده بود. آنه و دیانا هم بی‌خبر از همه‌جا دوتایی با شدت روی تخت پریدند و پیرزن بیچاره رو زهره ترک کردند. فردای اون روز آنه صمیمانه از خاله ژوزفین معذرت‌خواهی کرد. اون بعد از صحبت‌های آنه ازش خیلی خوشش اومد...

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«_چشمک زدن دیگه یعنی چی؟!

+ما به هم علامت می‌دیم. هرکس یه شمع می‌ذاره پشت پنجره. بعد یه تخته رو جلوش می‌گیره و برمی‌داره. این یعنی چشمک زدن.

_بله و در همین حال پرده‌ها آتیش می‌گیرن و به این می‌گن آتیش‌سوزی!»

 

پ.ن: موقعیت خونه‌ی کاتبرت‌ها و باری‌ها نسبت به هم جوریه که آنه از پشت پنجره‌ی اتاقش می‌تونه با شمع و یه صفحه و بازی نور به دیانا علامت بفرسته. جالب نیست؟ اون زمان که هنوز هیچگونه تلفنی تو خونه‌ها وجود نداشت.

از مکتوب‌ها

دلم برات تنگ شده با اینکه تو یکی از مودی‌ترین آدمایی هستی که تو زندگی‌ام دیدم و مودی بودن رفتاریه که منو اذیت می‌کنه. ولی دلتنگی که دست خود آدم نیست. مثل مهمون ناخونده‌ست. یه‌هویی میاد تو دلت جا خوش می‌کنه و چشماتو که وا می‌کنی می‌بینی عه، داری بهش فکر می‌کنی. عه، می‌خوای بغلش کنی. عه کوفت و زهرمار :))

دلم می‌خواست اینو بیان کنم تا هم سبک بشم و هم اینکه بدونی به یادت هستم. آخرین‌بار گفته بودی بابتش خوشحال می‌شی :) 

راستی امروز داشتم بلاگفامو چک می‌کردم، دیدم یه نفر کامنت زیر رو برام گذاشته:

دورادور می‌شناختمش. وبمو از مدت‌ها پیش لینک کرده بود. ولی نکته‌ی جالبش "قشنگِ بلاگفا" بود :))))) با خودم فکر کردم احتمالاً این پیامو برای چندین و چند نفر فرستاده. اما مسئله اینجاست که امروز با خوندن این پیام علاوه بر لبخند زدن، همزمان غمگین هم شدم. برای خودمون. برای اینکه ما رو به سرحدی از بدبختی و دریوزگی رسوندند که کانال‌هامون رو توی چنین اپلیکیشن‌های آشغالی مجبوریم بزنیم. واقعاً غمگین شدما، خیلی زیاد. اصلاً قلبم به درد اومد... بخوام ادامه بدم باید به فحش بکشمشون و این کار در بلاگ وطنی جایز نیست😶‍🌫️ می‌دونی که؟ پس با این حساب سخن را به پایان می‌برم.

مراقب عزیز من باش. خوب بخواب و شبت به خیر✨

18

نجات دادن جون مینی می توسط آنه همانا و پی بردن خانم باری به قضاوت اشتباهش در مورد آنه همانا. "همه‌چی درست می‌شه..."

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«هندسه، ابر سیاه زندگی منه!»

«اگر تو مرا آن‌طور که من تو را دوست دارم، دوستم داشته باشی، فقط مرگ می‌تواند ما را از هم جدا کند. این سوگند را ما هرگز فراموش نخواهیم کرد.»

 

پی‌نوشت: آه عزیز من، این قسمت برام مثل یه آغوش بود. حس داشت، رنگ داشت، صدا داشت، گرم بود. مثل یه چسب مُهر و موم شد به دلم و خب... بعضی وقتا باید گفت که بعضی چیزها چه وجود دل‌نشینی دارند. من واقعاً نمی‌فهمم چطور می‌شه عاشق زمستون نبود؟ چطور می‌تونن به زمستون بگن قاتل طبیعت؟ به این سکوت سنگین لطیف که از جنس برفه و تو رو با خودت رو‌به‌رو می‌کنه و بعد در آغوشت می‌گیره. یا شعله‌ی نارنجی دلچسب آتیش و پتوی نرم و نوشیدنی‌های گرم و خوشمزه و قصه‌هایی که شنیدنشون اون موقع بیشتر مزه می‌ده. من توی روزهای ابری، بارونی و برفی آدم بهتری‌ام. اکلیلی‌ترم. انگار که پودر رخشان پاشیده باشند روم. اصلاً نمی‌دونم حسمو نسبت به این اپیزود چطور باید بروز بدم.

پ.ن‌ دوم: این پُست باید اینجوری می‌بود؛ پُر از نگاره و کمتر آکنده از دیالوگ. به احترام برف باید بیشتر سکوت کرد.

پ.ن سوم: اخم آنه در کنار گیلبرت بلایت باعث می‌شه خنده‌ام بگیره. انگار یکی به زور اونو در کنار یک موجود حال‌به‌هم‌زن قرار داده[حقیقت هم همینه.]

پ.ن چهارم: فکر می‌کنم این اولین عکس از متیو تو این رشته پُست‌های مربوط به آنه شرلیه. جاش خیلی خالی بود.

اندکی بعد نوشت: نه، دومین عکس مستقیم متیو بود ولی به هرحال جاش خالی بود. چون کم بهش پرداخته شده بود.

با هر رنگی کشیدمت

"خونه‌ی من اونجاست که بوی تو باشه

پنجره‌هاش هربار به روی تو وا شه

می‌بافم رویایی که موی تو باشه

می‌دونم که بهش می‌رسم

دل به جاده می‌زنم گر سوی تو باشه

به اون شهر شلوغ که هیاهوی تو باهاشه..."

 

چه آهنگ گوگولی‌ای بود. الان خودمو یه مهربان غمگین اکلیلی حس می‌کنم :)✨

بله...

یه "همینو بدید من ببرم" آشکاری در رفتارش مشاهده می‌شد :))

 

پ.ن: فکر کنم اگه Full screenاش کنم کیفیتش خیلی بیاد پایین. روش بزنید خودش بزرگ می‌شه.

17

خداحافظی چند دقیقه‌ای دیانا با آنه روی پل، لحظات غم‌انگیزی رو تو دفتر سرنوشت هردوشون رقم زد. آنه اونقدر دلتنگ دیانا بود که تصمیم گرفت بعد یک ماه به مدرسه بره. اینجوری حداقل می‌تونست از دور دیانا رو ببینه...

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«خداحافظ ای ستاره‌ی دنباله‌دار دوستی! آسمان دوستی ما در این تاریکی غریبانه با ستارگانی از مهر خواهد درخشید و کج‌اندیشان را مهرورزی خواهد آموخت. قلبم را که با آهنگ بی‌تابی تو خواهد تپید، برای تو نگه خواهم داشت...»

«روی اون پُل قدیمی موقع خداحافظی دردها باعظمت و پُرشکوه شده بودند. آخرین کلمات دیانا رو تا آخر عمرم فراموش نمی‌کنم. منم مثل غواصی که ته دریا به دنبال مروارید می‌گرده، در عمق افکارم زیباترین واژه‌ها رو پیدا کردم و گفتم. احساس کردم قلبم به احترام دیانا وایساده. حتی دیانا هم تحت تأثیر اون لحظه‌ی شاعرانه قرار گرفته بود. وای... وقتی موهاشو به من می‌داد دستاش چقدر می‌لرزید... من اون موها رو می‌ذارم تو یه کیسه‌ی کوچولو و می اندازم به گردنم تا همیشه با من باشه. ماریلا خواهش می‌کنم اگه من مُردم منو با اون کیسه به خاک بسپار و به همه بگو اونجوری به کیسه زل نزنند. اون مال دنیا نیست، اون مروت یه دوستی صادقانه‌ست...»

«_من خوشحال می‌شم که تو دوباره می‌خوای به مدرسه بری ولی دیگه نمی‌خوام بشنوم که با تخته توی سر گیلبرت زدی یا چنگ زدی یا گاز گرفتی. فقط به حرف معلمت گوش بده و سعی کن دختر نمونه‌ای باشی!

+من دختر نمونه‌ای می‌شم، نه به این معنی که یه گوشه‌ای بشینم و بگم: "به من نگاه کنین، من مودبم!" این یعنی آینده‌ی تاریکی رو در پیش دارم. شاگردای خیلی مودب کسل‌کننده‌اند. جین اندروز یه شاگرد مودبه و درساشم خوبه ولی چه فایده داره؟ خلاقیت نداره! هیچوقت ندیدم بخنده. فقط یه گوشه میشینه و سرشو می‌کنه تو کتابا. چمیدونم، شاید یه روزی منم اونجوری بشم. آخه فایده‌اش چیه؟ کسی رغبت نمی‌کنه با آدم حرف بزنه!»

خوب نبودن

خسته‌ام ولی به رسم هر شب خوابم نمی‌بره. از همه‌چی خسته‌ام. به نظر نمی‌رسه‌ها. انگار خیلی معمولی‌ام. انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. اونقدر غیرقابل تشخیص که آدما هنوز مثل قبل باهام صحبت می‌کنند و مثل قبل ازم انتظار دارند، هرکس به یه نحوی. یکی انتظار داره تو کاراش کمکش کنم. یکی انتظار داره یه سری از دارایی‌هامو در اختیارش بذارم. یکی انتظار داره به حرفاش گوش بدم. یکی انتظار داره نگرانش بشم و ازش مراقبت کنم. خلاصه هرکسی یه جور. چقدر این نفهمیدن آدما برام جالبه. اینکه حتی سعی نمی‌کنند بفهمند. دو سه روز پیش به یه آدم عزیزی گفتم حالم خوب نیست و خیلی رک برگشت گفت به جهنم :) اگرچه من لبخند زدم و رد شدم. اگرچه چیزی حس نکردم، اما داشتم فکر می‌کردم اگه هنوز قلبی داشتم، باید با این حرف تیکه‌پاره می‌شد. بعدشم معذرت‌خواهی کردا ولی چه فایده :) حرفی که زده رو مگه می‌تونه پس بگیره؟ ارتعاشات اون حرف هنوز تو فضا هست و تا همیشه هم باقی می‌مونه. اونم مثل خیلیای دیگه فکر می‌کرد من ادا درمیارم. شاید هنوزم فکر کنه... 

راستش از این خوب نبودن متوالی خسته شدم. خیلی وقته با خودم صحبت نکردم. شدم عین این آدمای معمولی کسل‌کننده. می‌بینم بقیه دارن به حرکتشون ادامه می‌دن، زندگی می‌کنن، به کاراشون می‌رسن. ولی من چی؟ فکر کنم تو این چند سال اخیر هیچوقت به این اندازه حالم بد نبوده. اینا با صحبت حل نمی‌شه. من از این عروسکای بغلی می‌خوام که به پشت کمر ضربه می‌زنند. برای دلهره‌های بی‌پایانم.

شدت خواب‌آلودگی‌ام بیشتر شده و باز نمی‌دونم چی دارم می‌نویسم. امیدوارم اینترنتا رو دوباره قطع نکنند :| 

مراقب خودت باش، شبت به خیر✨

16

آنه دیانا رو بعدازظهر به صرف چای به خونه‌شون دعوت کرده بود. دوشیزه باری هم با کمال میل پذیرفت و اومد. اونا توی باغ سیب چیدند و خوردند و مثل همیشه از هر دری صحبت کردند. وقتی برگشتند داخل، آنه دنبال شربت آلبالویی می‌گشت که ماریلا گفته بود تا بتونه با اون از دیانا پذیرایی کنه. اولین شیشه‌ای که بهش چشمک زد رو از اون بالا پایین آورد و گذاشت جلوی دیانا. غافل از اینکه اون نه شربت آلبالو بلکه شراب بوده :)))) دیانا هم تقریباً کل شیشه رو خورد و کلی هم از مزه‌اش تعریف کرد، ولی درنهایت با احساس سرما و سرخوشی و تلو تلو خوران با آنه به خونه برگشت. می‌شه حدس زد که این اتفاق عاقبت خوبی رو در پی نداشته باشه، نه؟ اونم با وجود مادر سخت‌گیر دیانا...

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«_راستی اگه دیانا نخواست چایی بخوره بهش شربت آلبالو تعارف کن. به هرحال فکر می‌کنم شربت برای شما بچه‌ها بهتر از چاییه. در ضمن کیک میوه‌ای هم داریم...

+من از حالا می‌تونم مجسم کنم که چقدر دلچسبه وقتی دیانا پشت میز نشسته و من بهش چایی تعارف می‌کنم و ازش مودبانه می‌پرسم که: "دیانا شکر هم میل داری؟" البته می‌دونم که همیشه چاییشو بدون شکر می‌خوره. اما این دوباره‌پُرسی یه ظرافت میزبانانه‌ست...»

«+آخرین‌باری که هویج رنده می‌کردم یه داستان غم‌انگیز درباره‌ی خودمون ساختم.

_تعریف کن. من داستانای غم‌انگیزُ دوست دارم. چون خیلی شاعرانه و هیجان‌انگیزند.

+من فکر کردم مثلاً تو خیلی مریضی. یعنی آبله مرغون گرفتی و همه تو رو تنها گذاشتند. فقط من میام دیدنت. و من انقدر ازت مراقبت کردم تا اینکه دوباره خوب شدی. اونوقت من آبله مرغون گرفتم و از مریضی مُردم. بعدش منو بردند تو یه قبرستون زیر یه بید مجنون دفن کردند.

_اوه نه... آخرش خیلی شاعرانه بود[گریان]

+هنوز تموم نشده. اوج داستان اینجاست که تو رو قبر من یه بوته گل سرخ کاشتی و هر یکشنبه با اشکات اونو آبیاری کردی تا ثابت کنی به دوستت وفاداری. دوستی که زندگی کوچیکشو فدای تو کرده بود... نویسنده‌ها هم از این فداکاری‌ها و دوستی‌های صادقانه الهام می‌گیرند و شاهکارهای جاودانه‌شونو می‌نویسند. وقتی داشتم هویج رنده می‌کردم، اشکام سُر می‌خوردند و می‌ریختند تو ظرف. من انقدر گریه کردم...»

 

پ.ن: توی دوبله‌ی این قسمت، "شراب" رو "شربت تمشک" ترجمه کردند :)))) وقتی بچه بودم و متوجه این چیزا نبودم با خودم می‌گفتم چطور ممکنه شربت آلبالو خوب باشه و شربت تمشک باعث دل‌درد بشه؟ ای بابا :)))) 

*دوشیزه آنه شرلی گرامی! باید خدمتتون عرض کنم که میان سپتامبر و دسامبر فقط ماه نوامبر قرار نداره! اکتبر زیبای من هم هست که توسط شما بهش کم‌لطفی شده! باید بهش فکر کنم که می‌تونم شما رو ببخشم یا نه. چون انگار که نوای "نوامبر" گفتن شما هربار اکتبر منو کم‌رنگ‌ و کم‌رنگ‌تر کرد. با اینکه من فکر می‌کنم نام اکتبر حتی آهنگین‌تر و شاعرانه‌تر از نوامبره. امیدوارم دفعه‌ی بعدی به این مسائل بیشتر توجه کنید!

با عشق و دوستی؛ مهربان

15

یک هفته از مدرسه نرفتن آنه می‌گذشت. توی این مدت اون درس‌هاشو توی خونه می‌خوند، به ماریلا تو کارهای خونه کمک می‌کرد و بعدازظهرها هم چند دقیقه‌ای دیانا رو می‌دید. آنه هنوز هیچ تصمیمی برای برگشتن به مدرسه نگرفته بود. اون هروقت به گیلبرت بلایت فکر می‌کرد از شدت عصبانیت نمی‌دونست چیکار کنه. همین فکرها باعث شد فراموش کنه در سس رو ببنده و این باعث آبروریزی بدی جلوی مهمون‌های ناخونده شد...

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«_چرا گریه می‌کنی آنه؟ اتفاقی افتاده؟

+به خاطر دیانا گریه می‌کنم...

_چی شده؟ نکنه مریضه؟!

+من دیانا رو خیلی دوست دارم و نمی‌خوام از دست بدمش. هرچند ممکنه این اتفاق یه روزی بیفته. چون اونم مثل همه‌ی دخترای دیگه ازدواج می‌کنه و شاید به خاطر کار شوهرش بره به یه شهر دیگه و مجبور بشه منو تنها بذاره. اونوقت من باید چیکار کنم؟ هیچی! از دست شوهرش عصبانی بشم چون به خاطر کارش دیانا رو از من جدا می‌کنه. اصلاً دوسش ندارم. عروسی‌شونم نمی‌رم! خودمو می‌زنم به مریضی! نه! این کار عاقلانه نیست... من حتماً باید به عروسی‌اش برم و ساقدوشش باشم. دلم می‌خواد اونو تو لباس عروس خانوما ببینم. لباس سفید بلند با تور ظریفی که دور سرش بسته و باوقار ایستاده و تو دلش می‌گه: «امیدوارم یه روزی هم آنه عروس بشه و منم برای دیدن اون روز مثل همیشه کم‌توقع منتظرم!»

«_راستی درس و مشقت تموم شده؟ اگه اینطوره، حالا بیا پایین درس آشپزی رو ادامه بدیم.

+نمی‌تونم... چون وقتی آدم به آینده فکر می‌کنه نمی‌تونه خودشو با کارهای ساده‌ای مثل آشپزی مشغول کنه...

_چه حیف شد! چون من می‌خواستم امروز درست کردن شیرینی شکلاتی رو بهت یاد بدم. همونی که تازگیا تو خونه‌ی خانم ریچل خوردی. ولی اگه ترجیح می‌دی اینجا بشینی و به این فکر کنی که دیانا ده سال دیگه قراره ازدواج کنه بهتره که شیرینی رو فراموش کنی!»

«اگه این فر، یه فر جادویی بود و هرچی توش می‌ذاشتی خیلی خوب درمی‌اومد، هرگز نمی‌تونست اینهمه برای آدم لذت‌بخش باشه. چون هرگز نمی‌تونستی بفهمی که دستپخت تو خوب بوده یا جادوی فر بوده!»

 

پ.ن: توی گرین گیبلز پاییز از راه رسیده. کاش پاییز به اینجا هم رسیده بود...

برای من، برای تو، برای ما

مهم نیست چیا می‌دونی. حتی مهم نیست که چقدر می‌دونی. مهم اینه که دونسته‌هات چقدر تو زندگی‌ات به دردت خورده. چقدر تونستی ازشون برای بهتر کردن زندگی‌ات استفاده کنی. چقدر به آنچه می‌دونستی عمل کردی. پس زیاد کتاب خوندن یا زیاد پادکست گوش دادن بدون عمل کردن به درد لای جرز دیوار می‌خوره عزیزم☀️ تو یه نکته از یه کتاب یاد بگیری و به کارش ببندی خیلی مفیدتر از اینه که ده تا کتاب بخونی و همه رو فقط تو مغزت تلنبار کنی.

14

سرانجام سروکلّه‌ی گیلبرت بلایت هم توی مدرسه پیدا شد. دیانا قبلاً یه چیزایی درباره‌ی اون به آنه گفته بود ولی شنیدن کی بود مانند دیدن؟ گیلبرت با شیطونیاش همه رو اذیت می‌کرد، اما با «هویج کوچولو» نامیدن آنه رسماً گور خودشو کند و آنه هرگز نتونست به خاطر این حرفش اونو ببخشه. این واژه‌ها اونقدر بار احساسی سنگینی برای آنه داشتند که اون تصمیم گرفت دیگه به مدرسه نره.

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«_من می‌تونم قسم بخورم که اون با جولیا صمیمی نیست. خیلیا معتقدند که اون فقط کک‌و‌مکای جولیا رو برای این می‌شمره که جدول ضربش خوب بشه.

+برای من فرقی نمی‌کنه که چرا کک‌و‌مکای اونو می‌شمره. اما می‌تونم بگم که این خط‌خطیای روی دیوار مدرسه خیلی بده. اگه کسی جرأت بکنه و اسم منو با یه نفر دیگه روی دیوار مدرسه بنویسه، من تیکه‌تیکه‌اش می‌کنم! چون به نظرم خیلی کار زشت و نامعقولیه! چون هم دیوارا کثیف می‌شن، هم منظره‌ی خیابونا خراب می‌شه... البته گرچه هیچکس اسم منو روی دیوار مدرسه نمی‌نویسه...»

«برای من اصلاً مهم نیست که اون چی ممکنه درباره‌ی من فکر کنه. من خودمو با هیچکس مقایسه نمی‌کنم. چون از نظر من مقایسه کردن کار درستی نیست. آدم باید همونی باشه که هست. این باعث افتخاره!»

 

پ.ن: به نظر من رفتار گیلبرت بلایت فقط یه شیطنت کودکانه بود. اما دلیل واکنش فراطبیعی آنه یه زخم کهنه بود. اون از اول هم روی رنگ موهاش خیلی حساس بود و بابتش بسیار غصه می‌خورد. حالا اینکه یه نفر علنا اونو به هویج تشبیه کنه و رنگ موهاشو تو صورتش بکوبه، طبیعیه که آنه هم ناگهان منفجر بشه و همه‌چیو به هم بریزه.

13

پل چوبیِ نزدیکِ درّه، وعده‌گاه آنه و دیانا بود تا از اونجا با هم به مدرسه برن. روز اول، ساختمون مدرسه آنه رو آنچنان سر شوق نیاورد. اون توی تصوراتش اونجا رو خیلی قشنگ‌تر مجسم کرده بود. به جز جروبحث مختصری که بین آقا معلم و آنه پیش اومد، اون روز در کل روز خوبی بود؛ با کلی پیوند دوستی جدید.

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«دلم برای آدمایی که تا به امروز متولد نشدند می‌سوزه. حتماً اونا هم روزهای قشنگی خواهند داشت، ولی نه به این قشنگی! هرکدوم از اونا از یه راهی به مدرسه خواهند رفت، ولی نه این راه مدرسه، بلکه یه راه مدرسه‌ی دیگه‌ای که اصلاً به این قشنگی نیست! چه بد! بیچاره‌ها!»

«_اونجا رو ببین! تو بهار تعداد بنفشه‌ها در صحرا از ستاره‌های آسمونم بیشتره!

+انقدر بیشتره؟!

_آره، برای همینه که تو نمی‌دونی پاهاتو کجا بذاری!»

 

پ.ن: جذاب‌ترین سکانس این اپیزود برای من اونجایی بود که شیشه‌های شیرشون رو می‌ذاشتن توی رودخونه‌ی خنک. خب امروز فهمیدم که شیشه‌های شیر هم برام جالب‌اند :)))) انگار اینا از خیلی وقت پیش تو وجود من بوده و تازه متوجهشون شدم💜

شاید آدما می‌نویسن که فراموش نشن...

شاید هم برای اینکه احساساتشون نگنده...

فقط اینو می‌دونم که یه نویسنده ذاتا همیشه می‌نویسه، هرجایی که باشه...