خلوتتر از همیشه
اینجا انقدر خلوت شده که تقریباً هرکی مونده رو میشناسم :)))) یه ده بیست نفریم دور هم هر روز پست میذاریم...
اینجا انقدر خلوت شده که تقریباً هرکی مونده رو میشناسم :)))) یه ده بیست نفریم دور هم هر روز پست میذاریم...


قصهی افتادن جَمَستِ ماریلا در دریاچهی آبهای نقرهای به آنه این فرصت رو میداد که کوردلیا فیتزجرالد باشه. کسی که همیشه آرزوشو داشت. اما تعریف کردن این داستان فقط به این خاطر نبود. اون میخواست دل ماریلا به رحم بیاد و اجازه بده به پیک نیک بره.
دیالوگهای جالب این قسمت:
«_من سنجاقو که به شالم سنجاق شده بود توی چمدون پیداش کردم. حالا دلم میخواد بدونم چرا تو اون داستان من درآوردی رودخونه رو با آب و تاب تعریف کردی؟!
+برای اینکه تو گفتی انقدر باید توی اتاقم بمونم تا تصمیم بگیرم اعتراف کنم. تو به هر قیمتی شده میخواستی از دهن من بشنوی که من اون سنجاق سینه رو برداشتم. خب منم این لطفو کردم و اعتراف کردم. حاضر بودم هرکاری بکنم برای اینکه بتونم برم پیک نیک. دیشب موقع خواب این داستانو سرهم کردم و پیش خودم گفتم هرچقدر میتونی روغن داغشو بیشتر کن. تا صبحم چندینبار داستانو در ذهنم تکرار کردم که مبادا فراموشم بشه و آبروم بره. و تو با وجود اینکه من انقدر زحمت کشیده بودم نذاشتی برم پیک نیک! این اولینباری بود که من اعتراف میکردم و نسبتاً اعتراف خوبی هم بود...»
«من فکر میکردم امروز خیلی خوش میگذره، اما نه به این اندازه! ما میتونستیم هرچقدر دلمون میخواد چایی بخوریم. فکرشو بکنین که آقای هارمون اندروز ما رو با قایق برد اون طرف رودخونه و کم مونده بود که جین اندروز بیفته توی آب! آخه اون زیادی از لبهی قایق خم شده بود. به همین دلیل هم تعادلشو از دست داد. ای کاش من جای اون بودم! میدونین چرا؟ آدم دلش هُرّی میریزه پایین. رنگش میپره. بدنش میلرزه. همهی اینا انگیزهی شعره!»
«من پیش خودم مجسم میکنم اگه آنه پاشو تو بیروحترین خونهای که در دنیا وجود داره بذاره، شور و نشاط عجیبی به پا میکنه!»
پ.ن: والدین زیادی سختگیر و زبوننفهم(میبخشید انقدر واضح میگم ولی منظورم اینه والدینی که زبون بچهها رو نمیفهمند)، بچههای پنهانکار و دروغگو به بار میارن. شاید حتی اون بچهها در ظاهر نشون بدن با شما موافقاند و کارها رو اونطوری که شما میخواهین انجام میدن ولی اینطور نیست. اونا کار خودشونو میکنن منتها شما هرگز نمیفهمین :)

عکس گرفتن از سایهها هم زیباستها، مگه نه؟ کلی ایدهی مختلف رو میشه اجرا کرد و ازشون عکس گرفت. البته وجود ما هم در این دنیا یه سایهست. این موضوع غمانگیزه.
فرصت نشد از دیروز بنویسم. بلاگیکس برخلاف بلاگفا قابلیت تغییر دادن زمان نوشته رو نداره. بنابراین تاریخی که الان ثبت میشه درواقع فردای روزیه که من این عکسو گرفتم.
موتور سواری از کارهای مورد علاقهی منه. به نظرم بهترین زمان براش بهار و تابستون و اوایل پاییزه. یعنی زمانهایی که هوا هنوز اونقدر سرد نشده که پشت موتور یخ بزنی. کسانی که سینوزیت دارند این موضوع رو خیلی خوب درک میکنند. وقتی پشت موتور میشینی حتی اگه بادی هم نوزه به تو باد میخوره. چون تو خودت با حرکتت در خیابون باد ایجاد میکنی :))) و از هر دستی بدی از همون دست هم پس میگیری. باد ایجاد میکنی، در نتیجه به خودت هم باد میخوره. منطقیه نه؟
دیروز یه کاری داشتم که باید انجام میدادم. گفتیم به جای اینکه ماشین ببریم از موتور استفاده کنیم. تازه تو ترافیک هم نمیمونیم. البته یکی از اصلیترین دلایل این بود که من دلم برای موتور سواری تنگ شده بود و اینطور شد که داداشمو مجبور کردم به این کار تن بده :))))
این بشر از بچگی عاشق رانندگی کردن و ماشینا و موتورا بود. مثل خیلی از پسرای دیگه. در نتیجه خیلی زود گواهینامهی هردوتاشونو گرفت. خلاصه که اگرچه کلی غر زد ولی درنهایت قبول کرد. تازه برگشت بهم گفت تو بدترین تَرْکنشینی هستی که تا حالا دیدم😒 اونم به خاطر اینکه خیلی محکم از پشت گرفته بودمش و ایشون خوشش نیومده بود. حالا درسته که یه وقتایی که خیلی تند میره مثل مش مریم تو مهمان مامان میگیرمش ولی همیشه که اینطور نیست😒 مثلاً دیروز به حدی ازش فاصله گرفته بودم که نگران شده بود از پشت بیفتم. خلاصه که بهم میگفت درست بشین و انقد تکون نخور. اصلاً همینی که هست😒
در حین حرکت باد شدیدی به صورتم میخورد. راستش یه لحظه احساس کردم مژههام شبیه کوزکو توی زندگی جدید امپراطور شده. حتی از تصورش هم منفجر شدم :))))))
جدای از قسمت طنز ماجرا باید بگم روحم از این کار بسی لذت بُرد. موهای رهامو در باد تماشا کردم. اینور اونور رو بدون حفاظ و در حرکت دیدم. به آدما، به جهان لبخند زدم. از لابهلای ماشینا رد شدم. چشمامو بستم و پشت پلکهام نور دیدم. آهنگ گوش دادم. آهنگ خوندم و مثل یه کودک ازش لذت بردم. بیشتر سعی کردم در لحظه باشم.
باید بگم چقدر خانوم موتورسوار دیدم و باز کلی خوشحال شدم(◕ᴗ◕✿)
در کل دیروز رو دوست داشتم. یادم اومد که با تو هم در مورد موتور حرف زده بودیم :)
به حدی خوابم میاد که حتی دیگه نمیدونم چی دارم مینویسم.
خوب بخوابی و شبت پر از نور✨


سنجاق سینهی بنفش درخشان ماریلا اونقدر برق میزد که توجه هرکسی رو به خودش جلب میکرد. آنه از دیدن زیبایی این سنگ حیرتزده شده بود. پس اونو روی لباسش امتحان کرد. چند ساعت بعد که ماریلا به اتاقش رفت سنجاق سینه اونجا نبود. آنه مطمئن بود که اونو سر جاش گذاشته ولی ماریلا فکر میکرد آنه به خاطر ترسش به اشتباهی که کرده اعتراف نمیکنه. پس چاره رو دوباره در این دید که آنه به اتاقش بره و تا وقتی راستشو نگفته از اونجا بیرون نیاد. ولی چطور میشه آدم به جرمی که مرتکب نشده اعتراف کنه؟
دیالوگهای جالب این قسمت:
«امیدوارم تا چهارشنبهی دیگه هوا آفتابی بمونه و بارون نیاد. اگه آفتابی نشه و ما نتونیم به گردش بریم خیلی پَکری داره. اولین سفر هرکسی یه لطف دیگهای داره و اگه آدم نتونه بنا به دلایلی به این سفر بره تا آخر عمرش انگار یه چیزی روی شونههاشه. هر وقت بخواد بره سفر یاد اون روز میافته و فکرای دیگه میکنه. اصلاً ممکنه از سفر کردن دیگه خوشش نیاد. بعضی چیزا تأثیرشون انقدر عمیقه! بنابراین میشه گفت اولین سفر بهتر از هزار هزار سفر دیگهست؛ اونم با بستنی! بستنی شکلاتی و بستنی توتفرنگی. خدا کنه زنده بمونم تا برای نوههام تعریف کنم. البته اگه صاحب نوه بشم...»
«من فکر میکنم ماریلا اینکه آدم از چیزی خوشحال بشه همونقدر قشنگه که آدم به دستش بیاره. البته آدم همیشه اون چیزیو که میخواد به دست نمیاره. ولی اون به خوشحالی قبلش میارزه. اینو دیگه کسی نمیتونه از آدم بگیره...»
«نمیدونم چطور میشه که چیزهای قشنگ گاهی وقتا آدمو به سکوت دعوت میکنند و گاهی وقتا به تعریف و تمجید!»
«حتما سنگهای جَمَست قشنگیشون به خاطر اینه که روح بنفشهها تو اوناست...💜»
چقدر از کارهای اداری متنفرم :) کارهای بانکی هم جزو همینا محسوب میشه. نمیدونم چرا اون فرم لعنتی رو که جلوم میذارن استرس میگیرم. بعد دست و پامو گم میکنم و اون چیزایی که کارمند بانک میگه پر کن رو اصلا نمیبینم :| هی دوباره میخونم و باز نمیبینم :) کارمند بانکی که به من میافته اگه مهربون نباشه دیگه این زندگی به درد نمیخوره. واقعاً خداروشکر که امروزیه خوب بود.
"... کی تو رو دوستت داره قد یه دنیا
کی میخواد با تو باشه حتی تو رویا؟..."
این آهنگ برای من قطعه عکسی از غروب دریاست. یه عکس کهنهی زرد با رگههایی از سرخی که بوی غم و تنهایی و رفتن میده. عکسی که ته صندوقچهی مادربزرگ جا مونده و احتمالاً آخر ماجرا توسط یه دختربچهی فضول کشف میشه. اونم در حالی که سعی میکنه به داستان پشتش پی ببره با نگاهی آمیخته به شگفتی و دقت بهش خیره میمونه... کی میدونه که اون عکس شاهد چه لمسها و چه اشکها و چه بوسههایی بوده؟!
آهنگ اصلی مال مرتضاست. شادمهر کاورش کرده. ولی دلم خواست ورژن شادمهرُ بذارم. با اینکه ریتم آهنگ مرتضی رو بیشتر میگیرم. زیرلب میخونم: "دل من هواتو داره... دیگه طاقت نمیاره این... این دل همیشه گریون مثل ابرای بهاره...".



ستونهای بلند خونهی اشرافی آنه و دیانا درختها بودند که طبیعت به اونها ارزانی داشته بود. کُندهی درخت حالا میز مهمون بود و اون تکه شیشهی شکسته حکم آینه رو داشت. اون روز دیانا و آنه با طبیعت یکی شده بودند و این به معنای رهایی بود؛ هرچند برای مدتی کوتاه.
دیالوگهای جالب این قسمت:
«من چون نمیتونستم جلوی خودمو نگه دارم یکی از شکلاتها رو قبلاً خوردم. من میخوام با تو به طور مساوی تقسیمشون کنم. وقتی متیو اینا رو به من داد، با خودم فکر کردم حتماً دوبرابر خوشمزهتر میشه اگه نصفشو به تو بدم. تا به حال همیشه به من چیزهایی دادند اما من هیچوقت نتونستم به کسی چیزی بدم...»
«دیانا این یه زنبور چاقه که از توی گُل پر زده بیرون. الآن چقدر خوشبخت و راضیه. اون میتونه توی گُلها زندگی کنه. وقتی باد دور خونهی گُلیاش میگرده چه قشنگ تاب میخوره. چقدر خوابیدن میون گلبرگها لذتبخشه. وقتی پلکها رو هم میاد انگار آدم تو گهوارهست...»
«دیانا با وجود اینکه من تا به حال دوستی نداشتم، اما همیشه یه نفر در ذهنم بود مثلاً کتی موریس. اما میدونی چیه؟ باهاش یه مدتی هم توی کوهها زندگی کردم. اونجا همیشه تصور میکردم که انعکاس صدا دوست منه. من اسمشو گذاشته بودم "ویولتا". با وجود اینکه کتی و ویولتا هیچوقت وجود نداشتند اما من دوست دارم بهشون فکر کنم. اما من حالا دیانا رو دارم. دیانا باری من از داشتن تو خوشحالم!»
پ.ن: یک پنجم یا 20% پروسه به اتمام رسیده✅
این قسمت اسکرینشاتهای زیادی گرفتم که همشون قشنگ بودند. منتها دیگه نشد از سهتا کمتر انتخاب کنم. امکانش نبود :)))
دیگه حتی نمیتونم به این فکر کنم که رفیق خوبی هستم. چون نیستم. کاخ این غرورْ همین چند روز پیش در من فرو ریخت و اون موقع بود که دریافتم چقدر دورم از این ماجراها...
خودسرزنشگر درونم دوباره روشن شده و داره اذیت میکنه. یعنی میتونستم و نکردم؟ خیلی ناراحتم. چطور میتونم خوشحال باشم وقتی دوست من داره جلوی چشمم آب میشه؟ کاش یه معجزهای بشه. این بچه حیفه.
میدونم که گریه کردنم فایدهای نداره ولی من از ته قلبم میخوام که همهچی درست شه براش. موانعش کنار برن. حالش خوب بشه. اعصابم خورده. از خودم ناراحتم...
و حتی نمیدونم چطور این نوشته رو به پایان ببرم.


سرانجام روزی که آنه خیلی منتظرش بود فرا رسید: روز دیدار با دیانا باری. دیانا حتی از تصور آنه هم بهتر بود. اونها از همون دیدار نخست متوجه شدند که میتونن بهترین دوستان همدیگه باشند. بعد دست در دست هم سوگند دوستی یاد کردند که تا آخرین لحظهی زندگی به هم وفادار بمونند.
دیالوگهای جالب این قسمت:
«بهترین ساعت ملاقات پنج و نیمه{17:30}»
«من خیلی میترسم! اول خیلی خوشحال بودم ولی حالا میترسم. چیکار کنم اگه دیانا به خاطر قیافهام از من خوشش نیاد؟! یه همچین اتفاق غمانگیزی رو روح بیچارهی من نمیتونه تحمل کنه!»
«_چطوری آنه؟
+باید عرض کنم وضع جسمانیام خوبه ولی اوضاع روحم چندان خوب نیست. خیلی به هم ریختهست!»
پ.ن: صادقانه بگم، یکی از جذابترین بخشهای این قسمت برای من اون پاکت شکلاتی بود که متیو برای آنه خریده بود. علاقهی عجیبی به پاکتها و جعبهها و پوستهای شکلات دارم :))))
امروز یک میخک خوردم و حالا نفس هم که میکشم بوی میخک را میشنوم. گویی همهی وجودم میخک شده است و اگر حرف بزنم از دهانم میخک بیرون میریزد!
"... اگه نباشم میشه شبات سرد
غم توی دوتا چشمات
میمیرم من واست..."
تظاهر نمیکنم. شاید نباید اینجوری میشد. الان من و تو فقط دوتا غریبهی آشناییم. با هم حرف نمیزنیم. هیچ انرژیای ردوبدل نمیشه. حتی میدونم که غریبهها از من بیشتر باهات صحبت میکنند. نشون میدن که نگرانتن. تو هم جوابشونو میدی. میگی و میخندی. انگار همهچی خوبه. کاش همینطور باشه. کاش واقعاً خوب باشی. اما خب هنوز هر روز تو فکر منی. حداقل تا وقتی اینجا مینویسم، تا وقتی قلممو میچرخونم که بنویسم. میدونم که تو هم دیگه نوشتههای منو به خودت نمیگیری. شاید فکر میکنی برای یکی دیگهست. شاید باور نمیکنی که برای تو باشه. آره خب احمقانهست. کسی که باهات حرف نمیزنه چرا باید خطاب به تو بنویسه؟ با منطق آدمیزاد جور درنمیاد. این کار فقط از یه دیوونه برمیاد که اونم منم. دلیل اینکه زیاد ازت نمینویسم اینه که دلم نمیخواد زندگیتو خراب کنم. دفعهی آخر که با هم به صورت مستقیم صحبت کردیم من خیلی از دستت ناراحت شدم. هنوز هم وقتی به اون شب فکر میکنم حس بدی بهم دست میده. توقعاتت از من یه کوه شده بود و کاری که خودت در مقابلش انجام میدادی اندازهی یه کاه. امیدوارم حالا فقط به خودت حق ندی. راستی من همهی پیامهای چنل دونفرهمونو هنوز دارم. قبلاً برای خودم ذخیره کرده بودمشون. چند روز پیش برگشتم و یه سریاشونو دوباره خوندم. غمگین شدم :) "بوی من" رو یادته؟ و اون هیولای پشمالوی مهربون رو؟ یادت میاد یه مدت نسبتاً طولانی تو تنها خوانندهی من بودی؟ من هم اون موقع به هیچ خوانندهی دیگهای نیاز نداشتم. اینطور برداشت کردی که فقط دنبال یه شنونده بودم. نبودم. که اگه بودم روانشناس بود، دوستان خوب دیگهای هم داشتم. تو برای من محرم بودی که خواستم درونیاتمو خیلی راحت باهات در میون بذارم. خواهش میکنم اینو هیچوقت یادت نره. ارزش خودتو پیش من یادت نره. دوری من از تو به هر دلیلی این روزا رو پاک نمیکنه و تغییرشون نمیده. تو دوستنداشتنی و نخواستنی نیستی. هیچوقت نبودی. تو عزیز دل منی و اون موقع هم عزیز دل من بودی[درواقع چیزی فراتر]. خودت در جریان این بودی که من بیشتر آدما رو دوست ندارم :) خواهش میکنم هیچوقت اینا رو فراموش نکن، خب؟ روح آشنای قشنگ دل من✴️
یکی از دوستانم که خیلی دوره از اینجاها، حالمو پرسید. دوباره یادم اومد تا چه حد متلاشی شدهام و چقدر دارم برای بهتر کردن شرایط تلاش میکنم. یادآوری خوبی نبود :)
قطعهی بالا رو چقدر دوست دارم. بیاندازه مناسب رقص دونفرهست :] یادتون باشه که من این آهنگو دوست داشتم.


از زشتی دنیای آدمهای معمولی همینقدر بگم که هرچیزی خارج از قاب عکس چوبیشون باشه، اونو با دست نشون میدن و بهش میخندن؛ حتی اگه اون چیز حلقهی گل دستسازی روی کلاه دختربچهای موقرمز باشه.
دیالوگهای جالب این قسمت:
«من سعی خواهم کرد همهچیز را بیاموزم، همانگونه که تاکنون آموختهام.»
«_مدرسهی یکشنبه چطور بود؟
+اونجا دخترای زیاد دیگهای هم بودند و آستین لباسای همهشون پفی بود. منم سعی کردم تصور کنم آستینای لباسم پفیاند اما نتونستم. تو میدونی چرا نتونستم؟ من وقتی توی اتاقمم خیلی راحت میتونم همّهی چیزایی رو که میخوام مجسم کنم اما اونجا میون اون دخترا که آستین لباساشون پفی بود هرگز موفق نشدم!»
«_آنه تو روی کلاهت گل گذاشته بودی؟!
+من نمیفهمم این بده که آدم روی کلاهش گل گذاشته باشه یا اینکه گلُ زیر پاش له کرده باشه؟ تازه خیلی از دخترا روی لباسشون گل گذاشته بودند. این یه نوع احترامه!»
Yoksan bütün dünya yansın..."
Yansın, senle işimiz zor ama ikimizden biri yansın
Uyudum ve uyandım en güzel rüyamsın
Ellerimi tut ortalık alev alsın
"...Fenasın
ایشون تازه به پلی لیستم اضافه شده و باید بگم دوسش دارم💛 میگه: "آگاهانه فریبت رو خوردم". آخه یه سریا فکر میکنند خیلی زرنگ بودند که مخ کسیو زدند(چقدر از این اصطلاح بدم میاد). خلاصه که عزیزم این صرفاً به خاطر توانایی تو نبوده، اون طرف خودش "خواسته" بوده. وگرنه خودتم میکشتی نمیتونستی مخشو بزنی. ماجرا از اون جایی دارک میشه که بفهمی اصلاً خود طرف یه کاری کرده تو سمتش بری و شانستو امتحان کنی :)))) وقتی تصور زرنگ بودن تو ذهنت شکل میگیره باید فکر اینجاهاشم بکنی.


اولین دیدار آنه و خانم ریچل لیند اصلاً مطبوع نبود. یه غریبهی فضول و بیاحساس چطور جرأت میکرد عیبهای ظاهری یه بچهی تازه پناه یافته رو به رخش بکشه؟
دیالوگهای جالب این قسمت:
«منم شما رو نمیتونم تحمل کنم. نمیتونم تحمل کنم. نمیتونم تحمل کنم! شما چطور به خودتون اجازه میدین این حرفا رو به یه بچه بزنین و بعد به موهای قرمزش بخندین؟ تا به حال آدمی به سنگدلی شما هرگز ندیده بودم. اگه یکی صورتش ککْ مکی باشه باید مسخرهاش کنین؟ اگه یه نفر مثل شما پیدا بشه و به شما بگه چقدر چاق و زشت و بیاحساسین خوشتون میاد؟ البته ممکنه شما خوشتون بیاد! ولی من نه... برای من مهم نیست که سرکارْ الان در مورد من چه فکری میکنین! حتماً براتون فرقی هم نمیکنه یه نفرُ برنجونین... تا حالا هیچکس انقدر منو نرنجونده بود حتی ولگردای خیابون! هیچوقت شما رو نمیبخشم!»
«من میدونم که موهام قرمزه و ککْ مکی و بیریختم. من همهی اینا رو میبینم. کور که نیستم! اما دونستنْ با اینکه یه غریبه به رخ آدم بکشه خیلی فرق میکنه. من میخواستم عصبانی نشم اما نتونستم!»
«من نمیتونم به اون بیرحم بگم که متأسفم! چون اصلاً متأسف نیستم. چرا باید باشم؟ منو ببخش ماریلا که نمیتونم به حرفت گوش بدم. منو ببخش... ولی من پشیمون نیستم. من رو حرفم وایمیستم. وقتی بهش فکر میکنم جز آسودگی خاطر هیچ احساس دیگهای ندارم و این برام لذتبخشه...»
«چه خوب شد اومدی متیو. من همش دارم خودخوری میکنم چون فکر میکنم اینجوری مشکلم حل میشه. واقعاً کسلکنندهست...»
«شایدم حق با تو باشه. الآن دیگه میتونم. متأسفم که چرا قبلاً نتونستم. دیروز از خودم احساس رضایت داشتم با وجود اینکه شدیداً عصبانی بودم. اگه بدونی دیشب چقدر از ناراحتی دندونامو رو هم فشار دادم! راستش دیشب سه بار از خواب بیدار شدم و هربار عصبانی بودم ولی امروز صبح از اون عصبانیتا خبری نبود. نمیدونم چطوری ولی یه جوری تموم شده بود. دیگه عصبانی نبودم. فقط غمگین بودم. با وجود این نمیتونم تصور کنم که پیش خانوم لیند برم. وقتی بهش فکر میکنم حالم بد میشه. چون به نظرم تحقیرآمیز میاد. چون برای خودم تصمیم گرفتم... من تصمیم گرفتم هیچوقت به ناحق جلوی کسی زانو نزنم. این ضعف و سستی آدمو نشون میده. ولی با وجود این اگه تو بخوای این کارو میکنم. واقعاً دلت میخواد برم پیشش؟»
«آه! خانوم ریچل لیند من واقعاً ناراحت و متأسفم. هیچوقت نمیتونم کلمات مناسب و درستی پیدا کنم. حتی اگه لغتنامههای معروف دنیا رو بگردم بازم نمیتونم پیدا کنم. من ناراحتم وقتی فکر میکنم که چه رفتاری با شما داشتم و همینطور وقتی که فکر میکنم ماریلا و متیو کاتبرتو ناراحت کردم. چون اونا به من اجازه دادند در گرین گیبلز بمونم. با وجود اینکه یه پسر نبودم. یعنی من بچهی قدرنشناسی هستم؟! سرکار خانوم لیند! من لایق یه تنبیه سختم، هر تنبیهی که شما فکر میکنید، من حاضرم! نمیتونم بفهمم که چرا من؟ آنهی خوشاخلاق کوچولو اینطوری عصبانی شدم... چون شما حقیقتو گفتید منم از صمیم قلب از شما عذرخواهی کردم. هرچی هم من به شما گفتم حقیقت داشت! ولی بهتر بود اونا رو توی دلم نگه میداشتم. آه، خواهش میکنم خانوم لیند! منو ببخشید! اگه شما منو نبخشین مجبور میشم همیشه خودمو سرزنش کنم. شما که قصد ندارین یه بچه یتیم تا آخر عمرش خودشو سرزنش کنه؟ صرفاً به خاطر اینکه یه بار رفتارش خوب نبوده... شما حتماً انقدر سنگدل نیستین خانوم لیند... خواهش میکنم بگین که منو بخشیدین... چقدر خوبه که آدم یکیو ببخشه...»
«+ماریلا بگو ببینم. تو هم فکر میکنی رنگ موهام یه روزی عوض بشه؟
_نمیدونم. فقط یه چیزو میدونم. اونم اینه که تو متأسفانه زیادی راجع به قیافهات فکر میکنی.
+اما ماریلا... اونقدرام که تو میگی من راجع بهش فکر نمیکنم. من فقط از چیزای قشنگ خوشم میاد...
_چی قشنگه و چی قشنگ نیست نباید انقدر تو زندگی مهم باشه.
+بله، تا حالا اینو شنیدم ولی دلم نمیخواد تجربهاش کنم...»
پ.ن: ماریلا خیلی از تصور بچگیام ازش مهربونتره. همچنین یه وجه پنهانی درونش داره که قایمش میکنه.
"... در باز شد و اومدی تو
کل دنیام ☀️ شد اومدی تو..."
دوستداشتنیترین قسمت این آهنگ برای من همینه. یه نفر چقدر باید روشن باشه که وقتی پاشو میذاره تو زندگیات جهان تو هم آفتابی بشه؟ آفتابی یعنی شاد، رخشنده، اکلیلی، زرد. آخه من فکر میکنم شادی زرده. همیشه اینطور فکر میکردم...


امروز رفتیم خونهی سیمین و جلال. خونه نبودند. نیما هم خونه نبود. حتی دکتر حسابی هم. غمزده و خسته به سوی امامزاده صالح رفتیم. یه گوشه تو حیاطش نشستیم و حرف زدیم و حرف زدیم. از همهچی. از همهکس. خندیدیم. غمگین شدیم. به فکر فرو رفتیم. رشتهی افکارمون گسیخته شد. اونم بارها. خیلی چیزا یادمون رفت. آخه یه سری افکار جالب مثل ستارههای دنبالهدار میمونند، یههو میان و از آسمون ذهنت رد میشن و بعد فراموششون میکنی. برای به یاد آوردن دوبارهشون هم باید رد به جا مونده رو دنبال کنی. در فرجام یه سری هم به بازار تجریش زدیم و رفتیم.
اتوبوسگردی من شروع شد. من عاشق تماشای آدمام. عاشق اینم که از بُعد بیرونیتری به تماشای آدمیان، دغدغهها و زندگیاشون بپردازم. گویی مهربان سراپا چشم میشه و در هیاهوی شهر گُم. اینها بخشی از چیزهاییه که دیدم:
کاپلهای به ظاهر خوشبخت، انسانهای زحمتکش، تابلوهای رنگی رنگی مغازهها، شیشههای شکسته، رفتوآمدهای زیاد، قدم زدنهای از روی شوق/بیکاری/کنجکاوی/عجله/خستگی/جبر، خانومهای زیبا با موهای زیبا(از دیدنشون مثل همیشه کلی خوشحال شدم) و...
امروز پُر از مِهر بودم نسبت به آدمیان. خیلی وقت بود که ندیده بودمشون. با این حال همهمهی شهر خستهام کرد. انگار ملال هم همیشه جزئی از تماشاست...


رویای آنه بالاخره به حقیقت پیوست و اون دیگه رسماً «آنهی گرین گیبلز» شد.
دیالوگهای جالب این قسمت:
«+تو تا به حال سعی نکردی واقعیتو طور دیگهای برای خودت مجسم کنی؟
_نه تا به حال نکردم...
+چقدر بد... پس نمیدونی چقدر قشنگه...
_من خوشم نمیاد که روزا تو خواب راه برم. من از چیزهایی که دارم و میبینم راضی هستم. با واقعیت کنار بیا آنه!»
«+دیانا چه شکلیه؟ امیدوارم موهای قرمز نداشته باشه وگرنه خیلی بد میشه. چون من که به اندازهی کافی موهام قرمزه. وای به حال اون موقع که دوست آدمم موهاش قرمز باشه!
_دیانا یه دختر خیلی خوشگل کوچولوئه. چشماش قهوهایه و موهاشم تقریباً سیاهه و صورت بانمکی داره. اما به عقیدهی من اگه آدم خودش خوب باشه، ظاهرش مهم نیست...
+وای... چقدر خیالم راحت شد از اینکه خوشگله... چون اگه زشت بود من باید غصهی اونم میخوردم و این برام یه دردسر میشد. پس بنابراین دوست خوشگل داشتن خودش یه نعمته!»
پ.ن: کتی موریس دوست خیالی آنه در آینه خیلی جالب بود!
این نوشته رو در حالی مینویسم که آفتاب داره چشممو درمیاره. هیچوقت تا این اندازه متوجهش نشده بودم. ولی انگار همیشه همینطور بوده. به قول سهراب «نورْ آلودگی است. نوسانْ آلودگی است. رفتنْ، آلودگی.» امروز کارهام زیادند و برای اینکه بتونم چالشم رو انجام بدم فقط همین حالا رو دارم. جالبه. تا حالا یکم بعد از بیدار شدن آنه ندیده بودم. باید قشنگ باشه🌟
شاید آدما مینویسن که فراموش نشن...
شاید هم برای اینکه احساساتشون نگنده...
فقط اینو میدونم که یه نویسنده ذاتا همیشه مینویسه، هرجایی که باشه...