خونه‌ی شیشه‌ای گل‌ها

خونه‌ی شیشه‌ای گل‌ها

گل‌هایی برای خوندن!

5

خانم کاتبرت از "نه" به "شاید" رسیده بود و همین موضوع دل آنه رو پر از گلبرگ‌های آبی و زرد می‌کرد. ماریلا هیچوقت پیش از این بچه‌ای نداشت و نمی‌دونست چطور باید یه کوچولو رو تربیت کنه. ولی به لطف آنه تازه فهمیده بود که چقدر از صمیم قلب می‌خواسته مادر دختربچه‌ای باشه.

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«+من با این موهای قرمزم از خداوند همیشه سپاسگزار بودم. خیلیا تو دنیا هستند که اصلاً معنی اینا رو نمی‌دونند! خانوم توماس می‌گفت من باید خوشحال و راضی باشم که موهام رنگ هویجه! اون معتقد بود این یه نعمت خیلی بزرگیه. از اون وقت من با خدای بزرگ نجوا می‌کنم. حالا اگه شما می‌خواهین من چیزای دیگه‌ای رو حفظ کنم، باشه قبوله! شما به من یاد بدین تا من هرشب اونو بخونم.

_می‌دونی که اول باید زانو بزنی، بعد دعا بخونی؟

+بله، ولی در کلیسا. وقتی آدم توی یه مزرعه‌ی سرسبزه یا توی دریاست اونوقت چی؟

_می‌تونی منظورتو خیلی واضح و روشن بگی؟

+می‌خواستم بگم آدم همه‌جا می‌تونه دعا بخونه. مثلاً وقتی آدم به این آسمون قشنگ آبی نگاه می‌کنه، اون بالای بالای بالا، تو اون آبی بی‌انتها که هیچوقت تمومی نداره می‌شه دعا خوند. من می‌تونم هر دعاییو به درگاه خداوند بکنم...»

«خدای بزرگ، خواهش می‌کنم یه کاری کن که من در مزرعه‌ی سبز بمونم و کاری کن که وقتی من بزرگ شدم، رنگ موهام عوض شه.  

-من آنه شرلی، بنده‌ی ناچیز و ناتوان تو»

برای بازماندگان

MP3

"... این خاطره‌ها کرده دیوونه‌م

زندگیمو بهت مدیونم..."

با وجود قافیه‌های تکراری و قابل حدس و صدایی که اعصاب بعضیا رو خورد می‌کنه، دلتنگی زیادی در این آهنگ هست.

راستش هنوز با احساسات جدید امشب کنار نیومدم‌. با اینکه می‌دونستم اینجا بعد وصل شدن نت جهانی خلوت‌تر می‌شه، ولی تا این حد رو واقعاً انتظار نداشتم. احساس بدی دارم. یه جوری یه سریا گذاشتن رفتن انگار اولین باره نت جهانی رو از نزدیک می‌بینند. خیلی چیزا می‌تونم بگم ولی ناراحت می‌شین :)))) به هرحال من خیلی ناراحتم و با یه سریاتون هم قهرم.

 

+خیلی خوبه که لااقل تو هستی. با اینکه باهات حرف نمی‌زنم. 

بودن مردمان ه‍ دوچشم هم خوشحالم می‌کنه خیلی :)

یه دلم می‌گه نرم نرم...

تا پایان چالشم اینجا خواهم بود. این تصمیمیه که فعلاً گرفتم. هرچند احساس می‌کنم اینجا قراره سوت‌و‌کور بشه ولی من باید کاری که می‌خوام رو در هر صورت انجام بدم. عاشق چشم و ابروی دامنه‌ی ir نیستم ولی به بلاگفا هم دیگه تعلق ندارم. در نتیجه تا پایان قسمت پنجاه آن شرلی، مهربان همینجا می‌نویسه. بعدش؟ احتمالاً اون موقع منم خواهم رفت. 

4

والتر و برتا شرلی دختر کوچولوی موقرمزی رو به دنیا آورده بودند که کک و مک داشت. زندگی این دو نفر به قدری کوتاه بود که هیچکدومشون نتونستند شاهد ادای اولین کلمات دختر کوچولوشون باشند. کودکی پُر رنج آنه، ماریلا رو که با اسب منطقش به سوی یتیم‌خونه می‌تازوند، منقلب کرده بود، اما این باعث نشد تو تصمیمش تجدید نظر کنه.

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«_به نظر من اینکه اسم کسی چیه خیلی مهم نیست. مهم اینه که رفتارش درست باشه.

+من خیلی مطمئن نیستم. مثلاً یه گل رزُ در نظر بگیرین. هم خیلی قشنگه، هم خیلی خوشبوئه، هم اسمش واقعاً قشنگه. آدم اصلاً نمی‌تونه فکرشو بکنه که اگه اسم گل رز، "گیاه بوگندو" بود، می‌تونست اینهمه چیزای خوبو درباره‌اش بگه؟ اگه اسم پدرمم "آقای نعناع" بود حتماً دیگه نمی‌تونستم درباره‌اش به‌به و چه‌چه بزنم.»

«هیچ بچه‌ای در دنیا تو سه ماهگی نمی‌تونه بگه "مادر".»

«بچه‌ها رو من خیلی دوست داشتم، ولی من خودمم هنوز کوچولو بودم. با اینهمه، محبتی رو که خودم محتاجش بودم به اونا می‌کردم.»

گرم‌ آ...

هوا گرم است. فکرمان درگیر است. در قلبمان دلهره بالا و پایین می‌پرد. بی‌اندازه کار داریم. در ناخودآگاه کسی رخنه نکرده‌ایم. کسی از مسافت‌های دور به ما مهر نمی‌ورزد و خوابمان را نمی‌بیند. ما؟ همچنان ایستاده‌ایم. 

دیگر چه می‌خواهی بدانی؟ اهم اهم[بالاخره باید صدای گرفته‌ام را صاف کنم یا نه؟] جانم برایت بگوید که... ما از قلب سپید برای ابراز مهر استفاده نمی‌کنیم، برای ابراز نفرت یا بی‌تفاوتی شاید، ولی مهر؟ گمان نمی‌کنم.

همچنین ما برای هرکس و ناکسی قلب موردعلاقه‌مان را نمی‌فرستیم. شما می‌فرستید؟ خوش به حالشان! و بدا به حال شما! مهربان برایتان سر تکان می‌دهد و تأسف می‌خورد.

ما حتی بلد نیستیم قشنگ بنویسیم و همه‌اش احساس می‌کنیم یک‌چیزی این وسط کم است. ولی همینی که هست. از فردا همین هم شاید نباشد. پس بهتر است بنویسیم، حتی بد.

دیگر باید بروم،

تا بعد.

3

در سال 1870 در جایی به نام جزیره‌ی پرنس ادوارد که دربرگیرنده‌ی گرین گیبلز بود، آنه درون برزخی میان خواسته شدن و خواسته نشدن قرار گرفته بود. این برزخ باعث نوسانات زیادی در روح حساس آنه می‌شد. قلب آقا و خانم کاتبرت تحت تأثیر شیرینی دخترک، اما منطق ماریلا در جدال با اون بود. در نهایت همین منطق، دُرُشکه رو راهی جاده‌ی سرنوشت کرد.

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«همین‌طور که متوجه شدین ناامیدی دیشبو فراموش کردم. بله! من دوباره با شادی زیاد به دنیا نگاه می‌کنم، با وجود اینکه می‌دونم همچین صبحی رو دیگه تجربه نخواهم کرد. خب، در عوض صبح‌های قشنگ دیگه‌ای هم وجود خواهد داشت. این عجیب نیست که اصلاً چیزی مثل صبح وجود داره؟»

«من مثل یه خرسْ گرسنه‌ام. اینم به خاطر اینه که امروز دنیا از دیروز مهربون‌تره. البته من ناشکر نیستم، ولی تابش خورشید حال و هوای دیگه‌ای داره.»

«برادر شما یه شخصیت خیلی بزرگیه. قلب بزرگی هم داره و صاحب نعمت بزرگی هم هست و اون گوش دادنه.»

«نمی‌تونم. وقتی قراره برگردم دیگه معنی نداره بیشتر از این عاشق گرین گیبلز بشم. وقتی نمی‌تونم چیزایی مثل جویبار، درخت‌ها و چمنزارها رو دوباره ببینم چرا باید سعی کنم بهشون عادت کنم؟ الانشم برام سخته. نمی‌خوام سخت‌تر بشه.»

«آدم دلش می‌خواد با چیزایی که مال خودشه یه جوری حرف بزنه. من که اینجوری‌ام! من فکر می‌کنم اشیا یا چیزای دیگه با اسم شبیه انسان‌ها می‌شن. از کجا بدونیم که احساسات یه جرانی جریحه‌دار نمی‌شه وقتی بهش بگیم "جرانی". شما حتماً خوشتون نمیاد اگه به شما فقط بگن "خانم" به جای "خانم کاتبرت".»

«افسردگی من از شما نیست. درد دوری از شماست که مرا چنین می‌آزارد...»

«من همین الان تصمیم گرفتم از سفر کردن با شما لذت ببرم. چون من این تجربه رو کردم که اگه آدم مصمم باشه می‌تونه از همه‌چیز لذت ببره. فکر یتیم‌خونه رو از خودم دور می‌کنم و افکارمو می‌سپرم به این جاده‌ی زیبا و تمام چیزایی که اطرافشه.»

5=6-1

چه رازی توی ظرف‌ها هست که با شکستنشون مامانا انقدر ناراحت می‌شن؟

کینتسوگی اینجا باید به داد ما می‌رسید🌟 باید می‌اومد و تکه‌های شکسته رو با طلا به همدیگه می‌چسبوند.

+اگه ظرفا رو بشکنی، اون چراغ قوه‌هه رو روشن می‌کنم نورش بیفته وسط چشمت :))

 

مِهر ابدی

تازگی‌ها نامه‌های عاشقانه را به خودم نمی‌گیرم. گمان نمی‌کنم این مکتوب‌ها به خاطر من نوشته شده باشند. چطور ممکن است کسی که به نظر می‌رسد حتی ثانیه‌ای از روزش را به یاد من نمی‌گذراند برایم نامه‌ای عاشقانه نوشته باشد؟ وقتی در خیال کسی جا خوش نکرده باشی از قلمش هم جاری نمی‌شوی، نه تو و نه مِهر تو. از بدترین سُهش‌های انسانی این است که کسی که روزگاری مهر تو در سینه داشته، حالا دیگر دلباخته‌ی تو نباشد، نوشته‌هایت را نخواند، مراقبت نباشد و حتی نداند چه حالی داری. این‌ها همه به یک دلیل اتفاق می‌افتد؛ او دیگر دلی در گروی عشق تو ندارد، (شاید هم هیچوقت به راستی نداشته) و آه. این از زخم چاقو هم بدتر است. نمُردیم و این یکی را هم در این زندگانی دیدیم. حالا می‌فهمی که هرکسی در این جهان به نوعی با بدبختی‌های خودش درگیر است؟ خلاصه هرگز گمان نکن آنچه از ویترین زندگی کسی می‌بینی تمام حقیقت اوست. 

2

خواسته نشدن خیلی سخته، مخصوصاً اگه یتیم باشی. اولین دیدار آنه با ماریلا کاتبرت و چشمان از حدقه بیرون زده‌ی ماریلا، نشون می‌داد که اصلاً از دیدن آنه خوشحال نشده. اون‌ها یه پسربچه می‌خواستند، چیزی که آنه نبود.

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«وقتی چرخ‌های دُرُشکه روی پل چوبی حرکت می‌کنند، چه صدای قشنگی می‌دن! مثل یه موسیقی گوش‌نوازه!»

«من همیشه به آدما و چیزایی که دوست دارم "شب‌به‌خیر" می‌گم. احساس می‌کنم اونا این‌کار رو دوس دارن و خوابای قشنگی می‌بینن».

«حتی یه لقمه هم از گلوم پایین نمی‌ره، چون شدیداً افسرده و ناامیدم. اگه شما شدیداً افسرده و ناامید باشین می‌تونین چیزی بخورین؟»

«_با خودت لباس خواب آوردی؟

+بله، حتی دوتا آوردم. اما زیاد شیک و قشنگ نیستند. رنگاشون اصلاً به من نمیان. آدمی مثل من که تو یتیم‌خونه بزرگ شده نمی‌تونه حق انتخاب داشته باشه. در ضمن با لباس خواب زشت هم آدم همون‌قدر خوب می‌تونه خواب ببینه که با لباس خواب توری‌دوزی‌شده. در نهایت همه‌چیز به عادت برمی‌گرده!»

رقصنده‌های بالدار

MP3

Before you say goodbye..."
You better make sure you've said it all

So come and hold me tight
Last chance let's dance on the wire
Don't worry 'cause tonight
"...Tonight we are the flyers

یک پراکنده می‌کوشد افکار خود را متمرکز کند ولی اندیشه‌هایش مدام در خلأ پخش و پلا می‌شوند. امروز دلهره‌ی زیادی دارم. کاش به خیر بگذرد.

دو قطعه از Lara Fabian هست که من بی‌نهایت دوستشان دارم. یکی‌شان را در این پُست سنجاق کردم.

 

1

با اینکه دوست داشتن آنه شرلی خیلی وقته خز شده و خیلی از دختران سرزمینم همه‌جا عکس اونو به عنوان پروفایل خودشون توی شبکه‌های اجتماعی و وبلاگ‌هاشون می‌ذارن و به جای نام کاربری می‌نویسن آنه، آنه شرلی، کوردلیا، ولی من نمی‌تونم دوستش نداشته باشم. یعنی انگار محبوب بودن زیادش برخلاف هرکس دیگه‌ای مانع مهر ورزیدنم بهش نمی‌شه. نمی‌دونم چه جادویی توی داستان‌های آنه وجود داره که هنوز هم تماماً منو به سمت خودش می‌کشونه. آنه برای من طعم همون شکلات‌های صدفی کنار چایی رو می‌ده. دلچسبه، دنجه، گرمه. و جالب اینجاست که داستانش اونقدر جاذبه داره که به هر شکلی روایت بشه زیباست؛ چه نوشته باشه، چه پادکست باشه، چه انیمیشن باشه و چه سریال. یادمه تو دوران دانشگاه هر صبح توی راه یه اپیزود از داستان آنه رو با گویندگی ایران‌صدا گوش می‌دادم. این باعث می‌شد رفتارم با مردمی که توی واگن‌های شلوغ مترو روی مخم بودند متعادل‌تر بشه. باعث می‌شد خیلی به این فکر نکنم که چرا الان این زنیکه همه‌ی وزنش رو انداخته روی بدن من یا چرا اون یکی با کیفش داره پهلومو سوراخ می‌کنه یا فلان شخص چرا با اینکه می‌‌بینه واگن داره از شدت جمعیت منفجر می‌شه خودشو با پررویی تمام و فشار وارد کردن‌های متوالی وارد قطار می‌کنه و هزارتا چیز دیگه. خشمگین می‌شدم اما کمتر. هیچوقت تو زندگیم آدم صبوری نبودم و باور کنید مردم منو به جایی می‌رسوندند که سرشون فریاد بزنم. منی که در حالت عادی صدایی ازم درنمیاد. به هرحال از ماجراهای مترو بگذریم که اگه بخوام در موردش صحبت کنم چیزهای زیادی می‌تونم بگم :))))

با خودم فکر کردم این روزها که حالم خوب نیست یه کاری برای بهتر کردن حالم انجام بدم و تصمیم گرفتم دوباره آنه ببینم❤️ روزی یه اپیزود. اینطور که معلومه قراره پنجاه روز طول بکشه و واقعاً طولانیه اما می‌خوام انجامش بدم. می‌خوام دیوونه باشم که اگه دیوونه نباشم این زندگی به درد نمی‌خوره و تلخی‌اش هرکسی رو از پا درمیاره. سعی می‌کنم هر روز بعد از دیدن هر اپیزود بیام اینجا در موردش بنویسم. شما هم اگه دوست داشتید می‌تونید توی این چالش همراهی‌ام کنید.

تأثیرگذارترین دیالوگ این اپیزود برای من این بود: «آنه دهنتو ببند! منو با پُرحرفیات می‌کُشی...»

:))))))))))

*عکس دوم جاده‌ی سفید و نقره‌ای رویاهاست. نام جدیدی که آنه برای «جاده‌ی درختان سیب» انتخاب کرد.

متکلم وحده و سر تکان دادن‌های درخت

باید خیلی بزرگ بشی تا بفهمی حرف زدن با درخت و چاه یعنی چی؛ خیلی بزرگ و تنها. تا بی‌کسی حقیقی رو در آغوش نگرفته باشی، آدمایی که با درخت‌ها، گل‌ها، سنگ‌ها و چاه حرف می‌زنند به نظرت یه مشت ابله‌ متوهم‌اند که فقط بیخودی شلوغش کردند. اما اگه میون همه‌ی این "تن‌ها" فقط "تنها"تر شده باشی، کم‌کم زندگی محبوس درون اشیا و ناآدم‌ها رو درک می‌کنی. زندگی‌ای که فکر می‌کردی وجود نداره.

امشب کلی واژه تو ذهنمه ولی انگار همین واژه‌های زیادِ بی‌طاقت جلوی جاری شدن خودشون رو گرفتند. مسیر سرریز شدن بسته‌ست و من باید دیوانه‌وار بنویسم تا باز بشه. اما چشمام خسته‌ان. طاقت ندارم. باید بخوابم تا شاید خواب دریا ببینم، شایدم خواب تو رو.

گَنگ یعنی واقعی!

MP3

"... گَنگ اونیه که

بگو چقدر مرام داری، بگم چقدر گَنگی، چه حرف قشنگی!

گَنگ اونیه که مرضو می‌بَره، گَنگ اونیه که یه وجبم باشه قدش سرت محلو می‌بنده

گَنگ اونیه که هرچقدرم نشه وقتی دست داد باهات دیگه حرفش عوض نشه

بهت فن نزنه، با اینکه دستتم بلده خالیه ولی اون حسابه رو بحثشم نکرده باهات تا الان

کیو داری دورت بامرام؟ پا خنده‌هات بوده تا عزات

عمل کرد بی کاغذا

قولاش هیچوقت نشد برعکس دربیان از آب

سلامتی گَنگای واقعی، گَنگ تویی وایسادی پا باورات حتی اگه خالی‌ای

گَنگ تویی حاجی، گَنگ یعنی واقعی، یعنی واقعی..."

 

این آهنگه رو خیلی دوس دارم💙 یه وایب مشتی‌گونه‌ی خاصی داره.

کرم شب‌تابی که تاریک می‌نوشت.

شب‌ها صادقانه‌ترین نسخه‌ی خودم رو می‌بینم. مهربانِ تنها و رنجور و غمگین رو. هرچقدر نور خورشید می‌تونه حقایق رو پنهان کنه، تاریکی رازها و اسرار پوشیده و سربه‌مُهر رو برملا می‌کنه. حالا دیگه این به خود آدم بستگی داره که بپذیره و درد بکشه یا نپذیره و بگریزه. 

یه شب‌هایی اونقدرها شجاعت تو وجودت باقی نمی‌مونه که با سیاهی‌ها رو‌به‌رو بشی. یه شب‌هایی کم‌نوری و سوسو زدنت تنها نشونه‌ایه که تو رو از تاریکی جدا می‌کنه. یه شب‌هایی انگار نمی‌شه که نمی‌شه که نمی‌شه. می‌فهمی چی می‌گم؟ کرم شب‌تاب کم‌نور و خسته‌ی ما هم یه گوشه دراز می‌کشه و می‌نویسه که شاید بشه. 

_اما نمی‌شه. 

+ولی شاید بشه. 

به هرحال هروقت که اون از هجوم تاریکی‌ها به وحشت می‌افته می‌نویسه و سعی می‌کنه تاریکی‌ رو با واژه‌ها به تصویر بکشه. 

بعضی خنده‌ها ترسناک‌اند، مگه نه؟ مثل خنده‌ی حباب بزرگِ روی آب. خنده‌های بلندش به دیواره‌ی نازک و شکننده‌اش فشار میاره که بترکه. اما اون به جای نگرانی ترجیح می‌ده بخنده. چون می‌دونه به هرحال عاقبتش فنا شدنه، چه با خنده و چه با نگرانی... 

بعضی خنده‌ها ترسناک‌اند، مثل خنده‌های آغاز تاریکی...

ترس و رنگ‌پریدگی رو تو سر و صورت واژه‌هام می‌بینی، نه؟ این رنگ‌ها سُهش‌*های راستین من در این لحظه‌اند. می‌نویسم تا رهاشون کنم.

خوبه که اینجا هست. اینجا حتی از بلاگفا هم واقعی‌ترم.

+امروز بلاگیکس خلوت بود. شاید هم اینطور به نظر من اومده. چون یه سری از آدمایی که برای من مهم‌اند نبودند و نوشته‌های منو نخوندند. من نبودشونو احساس می‌کنم حتی اگه از نظر شما آب از آب تکون نخورده باشه. 

++کم‌کم همتون دارید به اینترنت جهانی متصل می‌شید و از اینجا دور و دور و دورترتر. ولی من اگه از اینجا برم، احتمالاً توی بلاگفا هم نخواهم نوشت. چون ذاتا خیلی وقته از اونجا خداحافظی کردم. کانال تلگرامی رو هم فکر نمی‌کنم :) بگذریم... حالا فعلاً تا اینجا هستیم خوش باشیم و غم مخوریم، تا بعد.

 

*سُهِش یعنی احساس.

شاید آدما می‌نویسن که فراموش نشن...

شاید هم برای اینکه احساساتشون نگنده...

فقط اینو می‌دونم که یه نویسنده ذاتا همیشه می‌نویسه، هرجایی که باشه...