ویرانی

دیگه حتی نمی‌تونم به این فکر کنم که رفیق خوبی هستم. چون نیستم. کاخ این غرورْ همین چند روز پیش در من فرو ریخت و اون موقع بود که دریافتم چقدر دورم از این ماجراها...

خودسرزنش‌گر درونم دوباره روشن شده و داره اذیت می‌کنه. یعنی می‌تونستم و نکردم؟ خیلی ناراحتم. چطور می‌تونم خوشحال باشم وقتی دوست من داره جلوی چشمم آب می‌شه؟ کاش یه معجزه‌ای بشه. این بچه حیفه. 

می‌دونم که گریه کردنم فایده‌ای نداره ولی من از ته قلبم می‌خوام که همه‌چی درست شه براش. موانعش کنار برن. حالش خوب بشه. اعصابم خورده. از خودم ناراحتم...

و حتی نمی‌دونم چطور این نوشته رو به پایان ببرم.