خونه‌ی شیشه‌ای گل‌ها

خونه‌ی شیشه‌ای گل‌ها

گل‌هایی برای خوندن!

30

هر تصمیم ما راه مجزایی رو به رومون باز و راه‌های دیگه‌ رو برامون می‌بنده. تصمیم اون روز آنه یه ورژن از اتفاقاتی بود که می‌تونست براش رخ بده. دستفروش حیله‌گر آنه رو گول زد و باعث شد اون یه رنگ مو برای خودش بخره تا شاید بتونه از شر رنگ قرمز موهاش خلاص بشه. دستفروش تضمین کرد که موهای آنه مثل پر کلاغ سیاه می‌شه. آنه‌ی بیچاره هم با همین خیالات تمام پس‌اندازشو به مرد داد، رنگ مو رو گرفت و به سمت خونه دوید. بعد با خوشحالی رنگ مو رو روی موهاش گذاشت. کمی بعد اما چیزی رو دید که وحشت کرد! موهای آنه به جای رنگ سیاه سبز شده بودند، سبز! فقط همین می‌تونست بدتر از این باشه که رنگ موهای یه نفر قرمز باشه! آنه تا آخر شب از اتاقش بیرون نرفت و همش گریه کرد و گریه کرد و غصه خورد. ماریلا و متیو اولش فکر می‌کردند آنه خونه نیست. تا اینکه ماریلا برای آوردن شمع به اتاق آنه رفت و اونو گریان توی تختش پیدا کرد. بعد از اینکه ماریلا فهمید ماجرا از چه قرار بوده، هم شوکه شد، هم عصبانی و هم غمگین. ولی بیشتر از همه‌ی اینا به فکر راه حلی بود که بتونه آنه رو از این وضعیت خارج کنه. اولین راه حل شستن موها بود. ماریلا موهای آنه رو شست. بارها شست. با آب گرم و شوینده هم شست. حتی خود آنه بعد از اون چندین و چندبار موهاش رو شست ولی هیچ فایده‌ای نداشت. رنگ سبز چنان با لجبازی به موهای آنه نشسته بود که گویی از ابتدا رنگ اصلی موهاش همین بوده! با این اوضاع آنه حاضر نبود به مدرسه بره و جلوی جوزی پای ظاهر بشه. چون می‌دونست اون قراره کلی مسخره‌اش کنه. دیانا مثل هرروز روی پل چوبی منتظر آنه بود تا با هم به مدرسه برن ولی آنه نیومد. دیانا هم رفت تا ببینه چه اتفاقی برای اون افتاده که انقدر دیر کرده؟ با دیدن موهای سبز آنه و غم و غصه‌ی اون، دیانا هم پابه‌پاش گریه کرد و قول داد به کسی چیزی نگه. در فرجام آنه متوجه شد راهی نداره جز اینکه قسمت سبز موهاشو کوتاه کنه. بنابراین قیچی رو دست ماریلا داد و ازش خواست کار رو تموم کنه... آنه هربار که خودش رو توی آینه نگاه می‌کرد احساس می‌کرد خیلی زشت شده ولی با وجود این بالاخره بعد یه هفته تصمیم گرفت به مدرسه بره. دیانا توی راه یه روبان مخملی دور سر آنه بست که قیافه‌اش رو بهتر کرد. در ضمن بچه‌های مدرسه خیلی خوب از ظاهر جدید آنه استقبال کردند...

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«+ماریلا من موهامو رنگ کردم...

_چیکار کردی؟! تو موهاتو رنگ کردی؟! چطور همچین چیزی ممکنه؟ حتماً به فکرت نرسیده که کار احمقانه‌تری انجام بدی!

+می‌دونم که کار احمقانه‌ای بود، اما فکر کردم اگه آدم یه کار احمقانه بکنه بهتر از اینه که موهاش قرمز باشه. خیال می‌کردم می‌تونم عوضش کنم. خیال کردم شما خوشتون میاد.

_اگه من جای تو بودم و می‌خواستم موهامو رنگ کنم، اقلا رنگ مناسب‌تری رو انتخاب می‌کردم نه این رنگ سبزو!

+خیال می‌کنی من مخصوصاً رنگ موهامو سبز کردم؟! نه، فقط یه بدشانسی بود! اون دستفروش دوره‌گرد گفت که رنگ موهام سیاه می‌شه. سیاه خوشرنگ مثل پر کلاغ. من از کجا می‌دونستم که داره کلک می‌زنه؟ آخه آدم انقد حقه‌باز می‌شه؟!»

«چرا این بلاها همیشه سر من میاد؟ قهرمانای اکثر داستانا موهاشونو می‌فروشند و با پولش کارهای بزرگ می‌کنند. منم با کمال میل حاضر بودم همچین کاری بکنم. ولی متأسفانه موهای من به خاطر رنگ سبزشون به درد نمی‌خورند. باید مثل چمن زده بشن و دور ریخته بشن! با این‌کار سرنوشتم عوض می‌شه. فکر کنم دیگه ندونم‌کاری نکنم...»

 

پ.ن: 

1. سه پنجم یا 60% پروسه به اتمام رسیده✅

2. توصیف داستان امروز چه طولانی شد!

3. راه دیگه‌ای هم وجود داشت. اینکه آنه کل موهاش رو سیاه کنه. اونوقت اون رنگ سبز با رنگ سیاه پوشیده و مشکل حل می‌شد. بعدش اگه مسئله‌ای پیش می‌اومد می‌تونستند به کوتاه کردن مو فکر کنند.

4. رفیق حقیقی اونیه که پا‌به‌پای تو برای مشکلات و ناراحتیات غصه بخوره و گریه کنه و از خوشحالیات حتی بیشتر از خودت ذوق کنه! دیانا برای آنه یه همچین رفیقیه!

5. رفتار ماریلا و متیو با آنه دقیقاً مثل یه پدر و مادر واقعیه و چقدر این توی انیمیشن زیبا به تصویر کشیده شده.

6. نمی‌دونم چرا با دیدن دستفروش دوره‌گرد یاد نامادری سفیدبرفی افتادم که همش با ظاهر مبدل سر می‌رسید تا سفیدبرفی رو مسموم کنه :))

مُذاب

هوای بیرون غیرقابل تحمله :( 

امروز یه جایی بیرون کار داشتم و قشنگ ذوب شدم.

تعداد درخت‌ها که زیاد بشه گرما کمتر می‌شه. کاش خیلی درخت بکاری. همه‌جای شهر🌲

کاش ساختمونارم خوشگل‌تر و متفاوت‌تر بسازی. بیشترشون خیلی زشت‌ و تکراری‌اند.

از کلاف‌ها

در حالی که به آهنگ بالا گوش می‌دم، به این فکر می‌کنم که امشب چقدر درد دارم. با اینکه مُسکِن خوردم. بیشتر از همه هم پام درد می‌کنه. اما دردش آزاردهنده نیست. مثل کوفتگی بعد از ورزش می‌مونه. خوابم میاد اما کلافه‌ام. چرا کلافگی دست از سر من برنمی‌داره واقعاً؟ و چرا خواب در مقابل کلافگی پیروز نمی‌شه؟[اون استیکره که داره موهاشو می‌کَنه]

به تازگی یه مطلبی خوندم که می‌گفت تا وقتی تو از آسیب‌پذیری‌ات خجالت نکشی، اون دیگه نقطه ضعف تو محسوب نمی‌شه. درواقع ذهنم خیلی درگیرش بود و این جمله انگار آتیش اون پرسش رو خاموش کرد.

همینو می‌خواستم بگم. باید دید در این جدال چه کسی پیروز می‌شه؛ خواب یا کلافگی.

خوب بخوابی، شبت به خیر✨

29

بچه‌های مدرسه‌ی اَوِنلی هنوز خاطرات جشن رو پیش خودشون مرور می‌کردند. توی کلاس جنگ و جدالی بین چندتا از بچه‌ها پیش اومده بود ولی خانم استیسی دخالت نمی‌کرد. اون می‌خواست بچه‌ها خودشون پیوندهای دوستی‌شون رو ترمیم کنند. برای زنگ انشا هرکس باید یه داستان می‌نوشت. داستان آنه خیلی غم‌انگیز بود. در مورد دوتا خواهر به نام‌های کوردلیا و جرالیس که حسادت زندگی‌هاشون رو نابود کرد. دیانا که زودتر به داستان آنه گوش کرده بود، ازش پرسید چطور می‌تونه داستان‌های به این قشنگی بنویسه؟ اون خودش رو در این زمینه توانا نمی‌دید و براش خیلی سخت بود که مثل آنه خیال‌پرداز باشه. آنه هم پیشنهاد داد یه انجمن به نام انجمن نویسنده‌های کوچک تأسیس کنند و توش هرکسی هر هفته یه داستان بنویسه و با صدای بلند برای بقیه بخونه. بقیه هم نظرشونو درباره‌اش بگن. در ابتدا فقط آنه و دیانا عضو انجمن بودند. بعد کم‌کم بقیه‌ی دخترا هم بهشون پیوستند...

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«همه‌چیز تموم شد. دیانا من دیگه از دست رفتم! آخه من تئاتر رو دوست دارم. باید بگم ماریلا حق داشت، چون روح حساس منو شناخته بود و به همین دلیل سعی می‌کرد یه جوری جلوی منو بگیره. اون خیلی باهوشه. احساساتش هیچوقت به عقلش غلبه نمی‌کنه. برای همین من تحسینش می‌کنم. من قبول دارم که احساساتی بودن بیش از حد آدمو از معقول بودن دور می‌کنه. ولی کسایی که عاقلانه رفتار می‌کنند رمانتیک نیستند، بلکه آدمای خشکی‌اند! من دوست ندارم آدم خشکی باشم! خانم لیند هم معتقده که من خیلی احساساتی‌ام. چه کنم؟ دست خودم نیست! گاهی اوقات وقتی بهش فکر می‌کنم از خودم بدم میاد، چون عقل مثل چراغیه که راه تاریکو روشن می‌کنه.»

«اون گفت اگه آدم می‌خواد همه‌چیزُ بفهمه باید چشم و گوششو باز کنه. پس بنابراین ما الآن می‌‌تونیم بفهمیم که زمستون چی می‌خواد بگه...»

«نقطه ضعف ناچیز منم اینه که همیشه تو فکرم. گاهی ساعت‌ها توی رویاهای خودم انقدر غرق می‌شم که یادم می‌ره چیکار باید بکنم و این ماریلا رو خیلی عصبانی می‌کنه. حالا که سیزده سالم شده امیدوارم بهتر بشم.»

چگونه بیابمت؟

یه چیزی فکرمو خیلی مشغول کرده. یه کارتونی بود زمان بچگی من پخش می‌شد. یه شخصیتی یه سری طرح روی چوب می‌کشید و با اره مویی می‌بُریدشون. بعد این تیکه‌ها رو می‌برد وصل می‌کرد به یه تخم مرغ خیلی بزرگ. درنهایت هم چیزی که درست می‌کرد قابلیت حرکت پیدا می‌کرد. من واقعاً شیفته‌ی این انیمیشن بودم. صدای خرِ خِر اره‌هه موقع بریدن اون‌ چوب‌ها هنوز تو گوشمه. اسمشو یادم نمیاد. هرجوری که فکرشو کنید هم سرچ کردم ولی چیزی پیدا نکردم :)))) الان خیلی گمگینم. شما می‌دونید من کدوم انیمیشنو می‌گم؟ شخصیتشم اصلاً حرف نمی‌زد.

28

اون روز، روز اجرای مراسم آنه و هم‌کلاسی‌هاش بود. آنه خیلی سرحال از خواب بیدار شد، از اتاقش به آشپزخونه رفت و ناگهان با هدیه‌ی متیو مواجه شد. اون دقیقاً همون لباسی بود که همیشه تصور می‌کرد. با آستین‌های پفی و چین‌دار. آنه از شدت خوشحالی اشک توی چشم‌هاش جمع شد و در حالی که متیو رو سخت در آغوش گرفته بود ازش تشکر کرد. خانم ریچل لیند هم یه گل سر همرنگ لباسش برای آنه فرستاده بود. بعد دیانا اومد و هدیه‌ی خاله ژوزفین رو براش آورد. یه جفت کفش که قرار بود توی تئاتر خیلی به دردش بخوره. با وجود اینهمه چیز خوشحال‌کننده آنه اون روز خوشبخت‌ترین دختر اَوِنلی بود. اون بعد از اینکه صبحانه‌اش رو تموم کرد، لباس جدیدش رو پوشید و به سمت مدرسه رفت تا سالن تئاتر رو آماده کنند و آخرین تمرینشون رو انجام بدن. اون روز همه‌ی مردم اونلی به دیدن نمایش اونا می‌اومدند. شب که شد همه‌چیز خیلی خوب پیش رفت. همه‌ی بچه‌ها خیلی خوب رول‌هاشون رو بازی کردند. متیو و ماریلا هم پیش خودشون فکر می‌کردند که چقدر به وجود آنه افتخار می‌کنند...

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«فکرشو بکن! اگه قبل از اینکه من این لباسو هدیه بگیرم، آستین پفی از مد می‌افتاد چی می‌شد! یه ضایعه‌ی روحی که هیچوقت التیام پیدا نمی‌کرد! نمی‌تونی حدس بزنی وقتی رویای یه آدم واقعیت پیدا می‌کنه چه احساسی بهش دست می‌ده! خانم لیند چقدر مهربونه که به فکر یه گل سر مناسبم بوده. طفلک خانم لیند خیلی زحمت کشیده که لباس من خوشگل بشه. من همیشه فکر می‌کردم تو این لباس خیلی باوقار نیستم که مورد توجه قرار بگیرم. وقتی تنم کردم، متیو و خانم لیند خوششون بیاد اونوقت من خوشحال‌تر می‌شم. کسی چه می‌دونه؟! شایدم همین لباس یه روزی سرنوشت منو تغییر بده. لباس چین‌دار آستین پفی آدمو سر شوق میاره. به طوری که خیال می‌کنه همه‌چی آسون‌تره و می‌تونه موفق‌تر باشه! قول می‌دم از این به بعد درس هندسه برام آسون‌تره. آخه مگه می‌شه با این لباس آدم تنبل باشه و هیچ‌ کاری نکنه؟!»

 

پ.ن: سر این قسمت شوق زیادی داشتم. یکی از جالب‌ترین سکانس‌ها برام اونجایی بود که گل سر سفید آنه وقتی داشت از صحنه پایین می‌اومد از سرش افتاد و گیلبرت بلایت یواشکی برش داشت و گذاشت تو جیبش :))))

*حاوی عکس‌های زیااااااد

دعانویس

دیروز به یه پستی توی اینستا برخوردم که یه آقائه رفته بود قبرستون و از زیر خاک یه برگه پیدا کرده بود که توش دعا نوشته بودند. چقدر برگه‌هه عجیب بود. اصلاً سیاهی و پلیدی از سر و روش می‌بارید. پشتش نوشته شده بود: «در قبرستان دفن شود.» بعد حالا رو خود برگه‌هه: زندگی‌اش سیاه بشه، جدا بشن، خیر و خوشی نبینه و فلان... 

:/

واقعاً خیلی برام عجیبه این قضیه که یه سری افراد انقدر دلشون سیاهه که می‌رن برای مردم دعا می‌نویسند که زندگی‌شونو خراب کنند. حالا یه سریا اعتقادی ندارند به این چیزا و فکر می‌کنند خرافاته ولی تجربه‌ی یه سری آدما نشون داده که چنین چیزهایی روی زندگی تأثیرات بدی می‌ذاره. و این فقط مختص کسی نیست که براش دعا می‌نویسند. حتی اونی که باعث نوشته شدن دعا می‌شه یا اونی که دعا رو می‌نویسه، هیچکدوم از شرش در امان نمی‌تونن باشن و دامنشونو می‌گیره. مثل جادوی سیاهی که توی هری پاتر وجود داشت و ولدمورت و دار و دسته‌اش بهش روی آورده بودند. قوی بود اما ویران‌کننده.

خلاصه حواستون باشه هرکسیو به خونه‌تون راه ندید. این هرکسی لزوماً غریبه نیستا. حتی یه سری از فامیل‌های حسود رو. میان جاهایی که فکرشو نمی‌کنید دعا می‌ذارن براتون(توی کوسن یا بالش، توی لباس، ته کمد، گوشه‌ی تخت و هرجایی که اصلاً احتمال هم نمی‌دید) بعد همش احساس بدی دارید. همش دعوا می‌کنید تو خونه. بی‌دلیل حالتون بده. خواب‌های عجیب غریب می‌بینید و زندگی‌تون سیاه می‌شه.

اگه چنین چیزی پیدا کردید، باید ابتدا توی آب حلش کنید، بعد بذارید آب روون ببرتش.

دوره زمونه‌ی بدی شده خلاصه :// یه سری آدم ترسو و بدبخت از روش‌های عصر حجری برای آسیب زدن به بقیه استفاده می‌کنند.

27

روز جشن نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد. بچه‌های مدرسه سخت مشغول تمرین کردن رول‌هاشون بودند. متیو یه روز که از سرکار برگشته بود، آنه رو در کنار دوستانش توی خونه دید. اون می‌تونست بفهمه آنه یه فرقی با اون بچه‌ها داره ولی هرچقدر فکر می‌کرد نمی‌فهمید چه فرقی؟ تا اینکه یه مرتبه چیزی به ذهنش رسید: «آستین‌های پفی!» خودش بود. آنه لباس‌های بسیار ساده‌ای می‌پوشید. در حالی که هم‌سن‌وسال‌های اون تقریباً همیشه لباس‌هایی با آستین‌های پفی و چین‌دار داشتند. همینا باعث شد متیو به فکر خرید یه لباس زیبا برای آنه بیفته تا تو روز جشن، قشنگ‌تر جلوی هم‌کلاسی‌هاش ظاهر بشه. متیو نمی‌خواست ماریلا چیزی از این موضوع بفهمه.‌ چون می‌دونست که باهاش مخالفت می‌کنه. این شد که روز بعد یواشکی دُرُشکه رو آماده کرد تا از مغازه یه لباس برای آنه بخره. اما از اونجایی که فروشنده‌هاشون زن بودند، از این کار اجتناب کرد. متیو نمی‌تونست با زن‌ها درست ارتباط برقرار کنه. پیش زن‌های غریبه که می‌ایستاد دست‌وپاش رو گم می‌کرد و به هم می‌ریخت. بنابراین چاره رو در این دید که از خانم ریچل لیند خواهش کنه برای آنه لباس قشنگی بدوزه. همچنین بسیار تأکید کرد که آستین‌هاش پفی و چین‌دار باشه. خانم لیند قبول کرد و لباس رو آماده کرد و اونو برای خانواده‌ی کاتبرت برد. ماریلا اولش از این کار اصلاً خوشش نیومد ولی کم‌کم باهاش کنار اومد. شب سال نو متیو و آنه و ماریلا کنار هم توی آشپزخونه نشسته بودند. اون شب برف می‌بارید...

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«_متیو کاتبرت! تو داری اونو بیش از حد لوس بار میاری. هرچیزی یه حساب و کتابی داره. هرروز لباس خریدن برای بچه اسمش محبت نیست، نُنُر کردن اونه!

~اما ماریلا با این سر و وضعی که می‌ذاری آنه بگرده هیچ دختری...

_بله ممکنه! اما تا امروز آنه همیشه راضی بوده. تمام این خواسته‌هاش مال گذشته‌ست. درست یه سال پیش که اومد اینجا پیش ما از یه همچین لباسی حرف می‌زد. من چیکارش می‌تونستم بکنم؟! هیچی! من معتقدم که این آستینای پفی واقعاً مسخره‌ان! آدم هرچقدر لباس ساده بپوشه دنگ و فنگش کمتره. یعنی دیگه مجبور نیست مثلاً یه جوری بشینه که اتوش خراب نشه یا می‌خواد دوتا فنجون بشوره عزا بگیره که نه! الآن ممکنه یه قطره آب بهش بپاشه! اصلاً با یه همچین لباسی می‌شه رفت توی زیرزمین و تخم مرغ آورد؟!»

 

پ.ن: با کمال احترام فکر می‌کنم ماریلا داره چرت می‌گه. این لباس قرار نبود لباس خونه‌ی آنه باشه. مگه آدم لباس مجلسی‌شو تو خونه و برای انجام دادن کارهای خونه می‌پوشه؟! این چه چیز عجیبی بود که ماریلا گفت واقعاً؟ :|

از روزگار گفتن

روزها چطور می‌گذره براتون اهالی دنیای مَجاز؟ امشب حرف خاصی ندارم که بزنم، پس می‌شنومتون اگه دوست داشتین.

 

پ.ن: عاشق اونایی‌ام که نزدیکای ساعت دو تو وب من آنلاین‌اند :)))) ساعتای پست گذاشتنم خوب دستتون اومده‌ها😏

26

پای آنه تقریباً خوب شده بود و دیگه می‌تونست به مدرسه بره. اون دلش برای مدرسه خیلی تنگ شده بود و بی‌اندازه مشتاق بود سر کلاس‌های خانم استیسی بشینه. همون‌طور که انتظار داشت کلاس درس خیلی خوب پیش رفت. خانم استیسی هم معلمی بود که در کار خودش خبره بود و می‌دونست چجوری بچه‌ها رو با خودش همراه کنه و استعدادهاشون رو از درونشون بکشه بیرون. برای جشن سال نو اونا تصمیم گرفتند خودشون مراسمی رو تدارک ببینند و قرار شد تئاتر و دکلمه و کُر اجرا بشه. همه‌ی بچه‌ها با علاقه رول‌هاشون رو تمرین می‌کردند که توی مراسم اجرای خوبی داشته باشند...

 

پ.ن: موقع دیدن این قسمت کاغذ و قلم دم دستم نبود. فلذا نشد که دیالوگ‌های جالب این قسمت رو بنویسم.

*توی این قسمت خانم استیسی از بچه‌ها خواست برای مدرسه‌شون یه پرچم طراحی کنند و سه تا از بهتریناشونو انتخاب کرد.

🌈 Loving you is like chasing the

MP3

I tried to scream but you couldn't hear me..."
You look like a dream I wanna stop dreaming
'🩸Cause baby, I'm

I tried to wave but you couldn't see me
There is nothing to save as long as you're leaving
'Cause baby, I'm bleeding

Give me a sign I don't wanna lose my mind
Tell me the truth I can't take another lie
Stop telling me that it's gonna be alright
"...Give me a sign, I don't wanna lose my mind

 

"عزیزم از گفتن اینکه همه‌چیز درست می‌شه دست بردار."

"حقیقت رو به من بگو. من دیگه نمی‌تونم یه دروغ دیگه رو تحمل کنم."

25

چند روزی بود که دیانا به ملاقات آنه نمی‌اومد و این موضوع آنه رو به شدت دلواپس، غمگین و بی‌تاب کرده بود ولی از اونجایی که پاش هنوز کاملاً خوب نشده بود و نمی‌تونست خودش شخصاً به خونه‌ی باری‌ها بره و از ماجرا سر دربیاره، مثل پرنده‌ای در قفس بال‌بال می‌زد. به علاوه که شایعه‌ای مبنی بر مریض بودن دیانا توسط خانم ریچل لیند به گوش ماریلا رسیده بود و این شدت اشک‌های آنه رو بیشتر می‌کرد. آنه به نامه نوشتن برای دیانا روی آورد و خاطرات مشترکشون رو مرور کرد. "چه روزهای خوبی بودند اون روزها"...

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«+می‌دونی من چی فکر می‌کنم؟ اون حتماً دیگه از من خوشش نمیاد. حالا هم رفته دوست دیگه‌ای پیدا کرده.

_آنه... آخه برای چی انقدر با حدس و گمان زندگی رو برای خودت تلخ می‌کنی؟! بیا بریم پایین. خوب نیست آدم انقدر تو فکر باشه...

+خودش قسم خورده بود تا ابد نسبت به من وفادار می‌مونه! اونوقت به همین راحتی منو فراموش کرده... خواهش می‌کنم ماریلا. منو راحت بذار. از گلوم چیزی پایین نمی‌ره...»

«نه ماریلا. بذار من با آوازِ تنهایی گریه کنم. گریه بهترین دوای دردای منه. آرومم می‌کنه. اگه نتونم خودمو آروم کنم، دردام منو می‌خورن. من دیگه پوک می‌شم...»

Wish Fulfillment Day

امروز روز جهانی تحقق آرزوهاست. دلم نیومد نذارمش :)

می‌گم چقد خوبه که هر روز، روز جهانی یه چیزیه، مگه نه؟

گاهی آدمی به همین امیدهای کوچیک زنده‌ست🩵🌟

 

پ.ن: باور کن یه روزی تقویم خودمو درست می‌کنم و تصمیم می‌گیرم هر روز، روز چی باشه.

من از تو منزجرم!

یه سری آدمایی تو زندگی من هستند که نسبت بهشون نه حس تنفر معمولی، بلکه احساس انزجار دارم. یعنی جوری‌اند که وقتی بهشون فکر می‌کنم مورمورم می‌شه. انگار یه چیز چسبناک لزج و چندشناک توی قلبم حرکت می‌کنه و دور اونا می‌پیچه. می‌دونم که تنفر هم درواقع نوعی توجهه ولی من چطور می‌تونم نسبت به همچین آدم‌های لجنی بی‌تفاوت باشم؟ شاید فکر کنی لابد خیلی آدمای بدی هستند یا کار عجیب غریبی انجام دادند که من انقدر احساسات شدیدی رو نسبت بهشون تو قلبم تجربه می‌کنم. اما اینطور نیست. در هر صورت حتی تحمل چشم تو چشم شدن یا یه دقیقه کنارشون بودن رو ندارم. با ماژیک قرمز روشون ضربدر می‌زنم و بعد سرتاپاشون رو خط‌خطی می‌کنم. آخرشم با یه دست از پشت یقه‌شون می‌گیرم و اونا رو از بالای پل تو دره‌ی فراموش‌شدگان ذهنم پرت می‌کنم. که برن به درک. حتی اگه توی راه تیکه‌پاره بشن هم برام مهم نیست[فکر نمی‌کنی بیش از حد لطیف بودم؟]

دیشب خواب یکی از همینا رو می‌دیدم. تو چشماش زل زدم و بهش گفتم من هرگز نمی‌بخشمت، می‌دونستی؟ مثل همیشه نبود. ترحم‌برانگیز و بیچاره بود. اما تأثیری روی احساسات من نداشت. هنوز هم چشم دیدنشو نداشتم و ازش منزجر بودم. نمی‌دونم چرا گاهی خواب این آدما رو می‌بینم...

24

مسابقه‌ی شهامتی که توسط جوزی پای ترتیب داده شده بود یه قربانی مغرور داشت؛ آنه. اون که به هیچ عنوان نمی‌خواست جلوی جوزی پای کم بیاره، قبول کرد روی لبه‌ی پشت بوم راه بره. اما هنوز چند قدم برنداشته بود که از اون بالا پرت شد پایین و قوزک پاش در رفت. بنابراین طبق تشخیص دکتر تا شیش هفته نباید از جاش تکون می‌خورد و این به این معنا بود که نمی‌تونست به مدرسه بره و معلم جدید، خانم استیسی رو ببینه. این برای آنه فوق‌العاده ناراحت‌کننده بود اما چاره‌ای نداشت. در طول این مدت خیلیا به عیادت آنه اومدند، دوستاش، خانم آلن، خانم لیند و... اما غیرمنتظره‌ترین عیادت رو خانم استیسی انجام داد. آنه اصلاً انتظار نداشت خانم معلم جدید به دیدارش بیاد و این اتفاق قلبش رو سرشار از شادی کرد...

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«+از اینکه خودم باعث شدم تا به این حال و روز بیفتم بیشتر ناراحتم. منظورم اینه که اگه حداقل می‌تونستم تقصیرُ گردن کس دیگه‌ای بندازم، اونوقت خیلی راحت‌تر بودم. اگه کسی می‌خواست شهامت تو رو امتحان کنه و به تو می‌گفت اگه راست می‌گی برو لب پشت بوم، چیکار می‌کردی؟

_من روی زمین می‌موندم و اصلاً بالا نمی‌رفتم و می‌گفتم: "این، کار یه آدم عاقل نیست و من عاقل‌تر از اینم!"

+آره... ای کاش منم مثل تو بودم. تو همیشه دقیقاً می‌دونی چیکار باید بکنی. اون جوزی پای منو مسخره می‌کرد و من نمی‌تونستم اینو تحمل کنم. من به خاطر غرورم این کارو کردم. هرچند اون بالا داشتم از ترس زهره ترک می‌شدم...

_آنه... تو به خاطر یه بچه‌ی بی‌عقلی مثل جوزی پای زندگی‌تو به خطر می‌اندازی؟!

+ماریلا من به خواست خدا به اندازه‌ی کافی تنبیه شدم. تو دیگه نباید انقد عصبانی باشی. قبلاً وقتی کسی به حالت بیهوشی می‌افتاد فکر می‌کردم چقدر رمانتیکه! اما امروز می‌بینم که نه، اینطورام نیست! موقعی که دکتر قوزک پامو جا می‌انداخت انقدررر دردم گرفت که نگو! من حداقل شیش هفته‌ای حق ندارم راه برم. از اینکه نمی‌تونم خانم معلم جدیدُ ببینم متأسفم. برام فاجعه‌ست! اگه من اونو می‌دیدمش دیگه جای تأسف و فاجعه وجود نداشت. اونم با من آشنا شده بود. تمام بچه‌ها از من جلو می‌افتند... چقدر آدم بدبختی‌ام! اما من هرچی که سرنوشت برام رقم زده تحمل می‌کنم به شرطی که تو از دست من عصبانی نباشی. چون راضی نیستم تو رو ناراحت کنم...»

چون پَر

موهامو شونه کردم، بافتمشون و جلوی آینه گریستم. داشتم به خودم نگاه می‌کردم تا وقتی که شدت بارون زیاد شد و دیگه نتونستم خودمو ببینم. امروز همش گریان بودم کلا، مثل میرتل نالان که سال‌ها تو دستشویی طبقه‌ی پنجم گریه می‌کرد. شاید درواقع دلیل خاصی نداشت. شاید فقط به خاطر غم سیاهی بود که تو قلبم حس می‌کردم. شاید هم دلیل داشت. امروز برای قدر ناچیزی از غم‌های این چندوقت اخیرم تا جایی که می‌تونستم اشک ریختم. برای اینکه نگاه رنگین‌کمونی‌ام ضعیف شده و کمتر می‌تونم امیدوارانه به زندگی نگاه کنم. برای اینکه انرژی‌ام کمه و این درک نمی‌شه. دلم می‌خواد یکی زندگی‌شو برای من تعطیل کنه و بدون چشمداشت و بی‌قید و شرط برای چند ماه فقط بغلم کنه و من از همه‌چی دور باشم و فقط بخوابم. هیچ دغدغه‌ای نداشته باشم. هیچ استرسی نداشته باشم. هیچ فکر آزاردهنده‌ای نباشه. نگران هیچ چیزی هم نباشم. می‌دونم این خودخواهیه ولی چه اشکالی داره اگه یه مدت زندگیو تعطیل کنیم؟ کرکره‌ها رو بکشیم پایین و بگیم گور بابای دنیا و متعلقاتش؟ حجم خستگی‌ من همینقدر زیاده...

خوب بخوابی و شبت سبُک و نرم🪶

23

خانم آلن آنه رو برای صرف چای به خونه‌اش دعوت کرده بود و آنه از خوشحالی در پوست خودش نمی‌گنجید. به خصوص که این دعوت توسط نامه‌ای به اطلاعش رسیده بود که توش "دوشیزه آنه شرلی" خطاب شده بود...

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«سرنوشت منم درست مثل سرنوشت خانم کوردلیاست. آرزوی اونم برآورده نمی‌شد. رویاهای اونم نقش بر آب شد و سرابی بیش نبود...»

«راست راستی که من بال درآوردم ماریلا! این اولین دعوتیه که از من شده و نمی‌دونم چجوری باید رفتار کنم. حتماً یه آداب و رسوم سخت و پیچیده‌ای داره... مطمئناً خانم کوردلیا می‌دونسته که آدم چیکار باید بکنه. مثلاً فاصله‌اش با بشقاب چقدر باشه، کیکو به اندازه‌ی دهنش ببُره و... تو یتیم‌خونه به ما اینا رو یاد ندادند. اونجا چایی رو همین‌طوری ساده می‌ریختی تو فنجون و می‌خوردیش. فکرشو بکن اگه یه دفعه دسته‌ی فنجون بشکنه و چایی روی میز بریزه، من از خجالت آب می‌شم!»

 

پ.ن: اولین دعوت آنه مگه توسط خانواده‌ی باری نبود؟!

بی‌پروایی

به این می‌اندیشیدم که تقریباً هر پستی که اینجا گذاشتم موقع نوشتنشون آنچنان تمرکز نداشتم. آسون‌ترین و سریع‌ترین جملات رو انتخاب کردم و رد شدم. خیلی هم توضیح ندادم. حوصله نداشتم انگار. قبلنا اما اینجوری نبود. بیشتر فکر می‌کردم. بیشتر تمرکز داشتم. الان از فکر کردن فرار می‌کنم. حتی خیلی وقتا تشخیص زمان درست برای روایت کردن سخت می‌شه. گاهی زمان‌ها قاطی می‌شن. چون باید بری و برگردی. بری به گذشته، بعد به گذشته‌ی دورتر، سپس یه سر برگردی زمان حال و به همین شکل. مریم میرزاخانی حرف قشنگی می‌زد. می‌گفت ریاضی‌دان‌های جوونتر خلاقیت و شور و شوق بیشتری برای حل مسائل از خودشون نشون می‌دن. انگار بی‌پرواتر عمل می‌کنند. ولی هرچی بیشتر پیش می‌ری چون به لحاظ فنی و تکنیکال یه سری موانع رو می‌بینی و تشخیص می‌دی، محدودتر عمل می‌کنی. انگار دست و بالت بسته‌تر می‌شه. امکان‌‌های کمتری رو می‌تونی ببینی و کمتر می‌تونی بلندپرواز باشی. از این وضعیت خوشم نمیاد. 

خیلی وقتا هم پیش اومده که یه عالمه نوشتم ولی اصلاً از نتیجه راضی نبودم و درجا حذفش کردم.

چشمام داره بسته می‌شه دیگه :) شبت به خیر و خوب بخوابی✨

22

اون روز چهارشنبه بود؛ روزی که ماریلا برای خوش‌آمدگویی آقا و خانم آلن رو به خونه دعوت کرده بود. اونا دو روز متوالی داشتند توی آشپزخونه خوراکی‌های خوشمزه درست می‌کردند. آخه دلشون نمی‌خواست هیچ‌چیزی جلوی این زوج دوست‌داشتنی کم و کسر باشه. آنه اونقدر خانم آلن رو دوست داشت که با اینکه مریض شده بود خیلی با دقت یه کیک میوه‌ای براش درست کرد. همه‌چیز داشت خوب پیش می‌رفت که نوبت سرو کردن کیک میوه‌ای آنه شد. ماریلا یه تیکه ازش برید و خیلی با احترام به خانم آلن تعارف کرد. خانم آلن هم وقتی فهمید آنه با چه مهر و محبتی این کیکو براش پخته با اینکه میل نداشت دست ماریلا رو رد نکرد. اولین تیکه رو که توی دهنش گذاشت، چهره‌اش درهم رفت. اما خیلی زود به خودش مسلط شد و بدون اینکه گله‌ای بکنه به خوردن ادامه داد. ماریلا که اون لحظه رو دیده بود وحشت‌زده شد. برای همین یه تیکه از کیک رو امتحان کرد و دید خیلی مزه‌ی عجیبی می‌ده! در فرجام فهمیدند که آنه به جای وانیل توی کیک شربت سینه ریخته و...

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«ماریلا آبروی من برای همیشه رفت! من باید از اینجا برم... دیگه با چه رویی اینجا بمونم؟! چیکار می‌تونم بکنم؟ دیگه چطوری می‌تونم توی خیابونای اَوِنلی راه برم؟ دیانا ازم می‌پرسه مهمونی چطور بود. من باید واقعیتو براش تعریف کنم. چون نمی‌تونم به اون دروغ بگم. همه منو با انگشت نشون می‌دن و پوزخند می‌زنن و به هم می‌گن: «نیگاش کن! این همون دختریه که به جای وانیل شربت سینه توی کیک ریخته! آه ماریلا... حتی اگه یه ذره درد بی‌آبرویی منو می‌فهمی، از من نخواه که بیام پایین و ظرفا رو بشورم. چون امکان نداره بتونم یه قدم بردارم... اجازه بده وقتی خانم و آقای آلن رفتند بیام بهت کمک کنم. من تا آخر عمرم دیگه از خجالت نمی‌تونم تو صورت اونا نگاه کنم. حتماً الان پیش خودش فکر کرده من می‌خوام مسمومش کنم! خانم لیند اون روز تعریف کرد که یه دختر یتیم می‌خواسته مادر ناتنی‌شو مسموم بکنه! حتماً فکر کردین منم اون‌‌طوری‌ام! اما... اما شربت سینه که توش سم نداره. می‌شه اینو به خانم آلن بگی ماریلا؟!»

شاید آدما می‌نویسن که فراموش نشن...

شاید هم برای اینکه احساساتشون نگنده...

فقط اینو می‌دونم که یه نویسنده ذاتا همیشه می‌نویسه، هرجایی که باشه...