من از تو منزجرم!

یه سری آدمایی تو زندگی من هستند که نسبت بهشون نه حس تنفر معمولی، بلکه احساس انزجار دارم. یعنی جوری‌اند که وقتی بهشون فکر می‌کنم مورمورم می‌شه. انگار یه چیز چسبناک لزج و چندشناک توی قلبم حرکت می‌کنه و دور اونا می‌پیچه. می‌دونم که تنفر هم درواقع نوعی توجهه ولی من چطور می‌تونم نسبت به همچین آدم‌های لجنی بی‌تفاوت باشم؟ شاید فکر کنی لابد خیلی آدمای بدی هستند یا کار عجیب غریبی انجام دادند که من انقدر احساسات شدیدی رو نسبت بهشون تو قلبم تجربه می‌کنم. اما اینطور نیست. در هر صورت حتی تحمل چشم تو چشم شدن یا یه دقیقه کنارشون بودن رو ندارم. با ماژیک قرمز روشون ضربدر می‌زنم و بعد سرتاپاشون رو خط‌خطی می‌کنم. آخرشم با یه دست از پشت یقه‌شون می‌گیرم و اونا رو از بالای پل تو دره‌ی فراموش‌شدگان ذهنم پرت می‌کنم. که برن به درک. حتی اگه توی راه تیکه‌پاره بشن هم برام مهم نیست[فکر نمی‌کنی بیش از حد لطیف بودم؟]

دیشب خواب یکی از همینا رو می‌دیدم. تو چشماش زل زدم و بهش گفتم من هرگز نمی‌بخشمت، می‌دونستی؟ مثل همیشه نبود. ترحم‌برانگیز و بیچاره بود. اما تأثیری روی احساسات من نداشت. هنوز هم چشم دیدنشو نداشتم و ازش منزجر بودم. نمی‌دونم چرا گاهی خواب این آدما رو می‌بینم...