خونه‌ی شیشه‌ای گل‌ها

خونه‌ی شیشه‌ای گل‌ها

گل‌هایی برای خوندن!

تکیه بر عصا

امروز میزبان یه خانوم پیر دوست‌داشتنی بودیم که من برای اولین‌بار می‌دیدمش. بوی صمیمیت و سادگی می‌داد. مثل دوران قدیم. همون موقعا که مامان‌بزرگا حنا می‌ذاشتن رو سرشون و قصه‌های قشنگ قشنگ تعریف می‌کردند. خلاصه به دل من نشست و این پدیده‌ی نادریه. چون سطح فرهنگ و شعورش خیلی بالا بود. فکرشو بکن! من دلم می‌خواست بارها و بارها دعوتش کنم و باهاش چایی بخورم. این خیلی کم پیش میاد. فقط نکته‌ی عجیب ماجرا این بود که ایشون خیلی رندوم وسط بحث روشو برگردوند سمتم و بهم گفت کلاس چندمی؟ و من همون لحظه فرو ریختم :)))))) بعدشم که چهره‌ی تعجب‌زده‌ی منو دید گفت آخه خیلی ریزه میزه‌ای برای همین :))))) ریزه میزه؟! من؟! اگه من ریزه میزه‌ام پس ریزه میزه کیه؟ اما از حق نگذریم. واقعا خندیدم. احساس بچه مدرسه‌ای بودن بهم دست داد و این بعد از مدت‌ها خوشایند بود.

این عصائه هم برای اون خانوم بانمک بود و منو یاد بابا لنگ‌دراز انداخت و چون جالب بود گفتم ازش عکس بگیرم🦋

پ.ن: امروز واقعاً تمرکز نداشتم. حتی نمی‌دونم پست آنه رو چجوری میون اون هیاهو نوشتم...

42

متیو و آنه بالاخره به شهر شارلوت رسیدند و به همراه عمه ژوزفین رفتند تا اتاق جدید آنه توی خوابگاه رو ببینند. در گرین گیبلز ماریلا بسیار دلتنگ آنه بود و برای فرار از این احساسات به جون خونه افتاده بود و همه‌جا رو می‌سابید. متیو اون شب تو شهر شارلوت نموند و برگشت. نبود آنه خیلی توی گرین گیبلز حس می‌شد، اونقدر که خواهر و برادر کاتبرت اون شب نتونستند درست بخوابند. روز بعد آنه برای اولین‌بار به کالج رفت. جین و روبی و جوزی پای اونجا بودند اما هیچکدوم توی کلاس آنه نیفتاده بودند. تنها هم‌کلاسی آشنای آنه گیلبرت بلایت بود. آنه امیدوار بود که به زودی دوستان جدیدی پیدا کنه و از این احساس غربت دربیاد. اما به هرحال غربت، غربت بود و نمی‌شد ازش فرار کرد. اون برای همه‌چیز گرین گیبلز دلتنگ بود. برای ماریلا و متیو، برای همه‌چیز. تو همین حال و هواها بود که جوزی پای و جین و روبی اومدند بهش سر بزنند و از بورسیه‌ای به نام اِفری که سالانه به کالجشون تعلق می‌گرفته نام بردند. آنه بسیار مصمم شد که اون بورسیه رو به دست بیاره...

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«احساس غربت و تنهایی خیلی اذیتم می‌کنه. باید سعی کنم به خاطر آینده‌ام به این زندگی عادت کنم. دخترای هم‌کلاسی‌ام به نظرم دخترای خوبی اومدند. ولی دیانا یه دوست دیگه‌ست! دیانا دوستیه که با من پیمان وفاداری بسته و همیشه در انتظار نامه‌هاییه که من براش خواهم نوشت. اگه براش بنویسم که دوست تازه‌ای پیدا کردم حتماً دلش می‌شکنه ولی انقدر فهمیده هست که تنهایی منو درک کنه و ازش رنجیده‌خاطر نشه. دختری که پشت سر من میشینه، چهره‌ی معصوم و مهربونی داره و گاهی مثل من ارادتی به طبیعت نشون می‌ده و از چشم‌انداز بیرون کلاس گل خاطره‌ای می‌چینه. شاید اونا هم در ذهنشون منو به شکل دیگه‌ای می‌بینند و یه تصورات دیگه‌ای نسبت به من دارند...»

«اَوِنلی دنیای خاطرات منه. اَوِنلی شاهد زنده‌ی بزرگ شدن منه. من نمی‌تونم بهش فکر نکنم. چطوره جمعه‌ی آینده برم خونه‌مون؟ نه... تا جمعه‌ی آینده هزارسال دیگه مونده... پس چیکار کنم؟ دلم برای در زدن‌های ماریلا تنگ شده... دلم برای پوتین‌های گِلی متیو تنگ شده...»

Lonely

What if you had it all..."
?But nobody to call
Maybe then you'd know me
Cause I've had everything'
But no one's listening
"...And that's just fuckin' lonely

اینو ته مهای فایلام پیداش کردم. مال پنج سال پیشه که این آهنگ تازه اومده بود. همینجوری خواستم شما هم ببینیدش. یه جاش می‌گه «همه گذشته‌ی منو می‌دونند، انگار که خونه‌ام از شیشه ساخته شده». یعنی درونش قابل رویته. یاد وب خودم افتادم، "خونه‌ی شیشه‌ای گل‌ها". جایی که شماها می‌تونید گل‌هاش رو از پشت شیشه‌ها ببینید🌷💐🌾

پ.ن: واقعاً اندازه‌هاش رو مخمه و هیچ‌کاری در این باره نمی‌تونم انجام بدم، چون در غیر اینصورت کیفیتش افتضاح می‌شه.

شبتون به خیر✨

41

روزهای آخری بود که آنه در اَوِنلی می‌گذروند. اون به زودی باید به خاطر کالج به شهر شارلوت می‌رفت. بنابراین کم‌کم وسایلش رو آماده می‌کرد. در این میان خانم اسپنسر برای دیدن آنه اومده بود و می‌خواست خبر مهمی رو بهش بده. یکی از دوستان ثروتمند خانوادگی اون‌ها بعد از دیدن اجرای آنه در جشن نیکوکاری تصمیم گرفته بود آنه رو به فرزندی قبول کنه. بعد از بیان این پیشنهاد توسط خانم اسپنسر ماریلا و متیو خیلی نگران شدند که نکنه آنه بخواد قبول کنه. ولی آنه اونقدر ماریلا و متیو رو دوست داشت که دست رد به سینه‌ی خانم اسپنسر زد. خانم اسپنسر هم با ناراحتی اونجا رو ترک کرد. متیو و ماریلا خیلی از هر لحاظ تلاش می‌کردند که آنه چیزی کم نداشته باشه. متیو کلی وسیله برای آنه خریده بود. ماریلا هم بعد از شنیدن اینکه جوزی پای و جین و روبی یه لباس مهمونی هم علاوه بر لباس‌های دیگه دارند با خودشون می‌برند، به فکر افتاد تا هرطور شده برای آنه هم یه لباس مهمونی تهیه کنه. اون به خاطر سلیقه‌ی خوب خانم آلن ازش کمک گرفت و در نهایت خانم خیاط یه لباس قشنگ برای آنه دوخت. بعد از آماده شدن لباس، ماریلا اونو برای آنه آورد تا بپوشه و آنه جلوی متیو و ماریلا دکلمه‌ای اجرا کرد. اشک توی چشمان ماریلا جمع شده بود. اون یاد بچگی‌های آنه افتاده بود. زمانی که تازه به گرین گیبلز اومده بود و هنوز خیلی کوچیک بود. ماریلا خیلی خوب می‌دونست که قراره خیلی زیاد برای آنه دلتنگ بشه. در فرجام روز خداحافظی فرا رسید و آنه با دُرُشکه به شهر شارلوت رفت. بدرود گرین گیبلز زیبا، بدرود!

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«+خب ماریلا دارم می‌بینم که اشکات دراومده ولی من نمی‌خواستم تو رو ناراحت بکنم...

_اشکای من برای چیز دیگه‌ست. وقتی شعر می‌خوندی یاد اون وقتا افتادم. اون وقتا که کوچولو بودی و همش تو آسمونا سیر می‌کردی. رو همه‌چیز یه اسم قشنگ می‌ذاشتی. اینور اونور می‌دوییدی. با ملکه‌ی برفی حرف می‌زدی. اونوقت حالا... حالا دیگه بزرگ شدی، می‌خوای بری کالج و خانوم معلم بشی و من باید از حالا با تنهایی خودم بسوزم و بسازم... تو دیگه در اَوِنلی نیستی. اَوِنلی هم مثل من تنهاست...

+نه ماریلا... این درسته که من به لطف خداوند و شما بزرگ شدم ولی هیچ‌چیز من تغییر نکرده و نخواهد کرد! اون چیزی که شما با درد و رنج در وجود من کاشتین یعنی درخت مهر هرروز مثل بهاران گرین گیبلز شکوفه خواهد کرد و میوه‌ی جانبخشی خواهد داد و کام شما رو شیرین خواهد نمود. من همیشه برای تو و متیو همون آنه کوچولو هستم و خواهم بود. آنه شرلی کوچولو با کسره‌ی آخر به شما و گرین گیبلز تعلق داره...»

 

پ.ن: طوری که متیو می‌گفت خانم اسپنسر حیله‌گر می‌خواست آنه رو ازمون بگیره :)))))

تعارضات حل‌نشده

هروقت تعارضی پیش می‌اومد همیشه من یه قدم می‌رفتم عقب و هم به رفتار خودم، هم به رفتار طرف مقابل فکر می‌کردم و جالب اینجاست که بیشتر وقتا حقو به طرف مقابل می‌‌دادم. من کوتاه می‌اومدم. من معذرت می‌خواستم. دلم نمی‌خواست اون طرفِ حق به جانب باشم که فقط خودشو می‌بینه. می‌خواستم برای یک‌بار هم که شده توی این جهانْ آدمی نباشم که بی‌چون‌وچرا فکر می‌کنه حق با خودشه(واقعاً بعضیا این اعتماد به نفس کاذبو از کجا میارن؟) اما هیچکس منو ندید. هیچکس حتی یه لحظه هم به ذهنش خطور نکرد که شاید اون مقصره. هیچکس مراقب احساسات من نبود و یه روز که داشتم می‌رفتم عقب، دیدم من اشتباهی نکردم. دیدم من خواستم با توضیحاتم موضوع رو حل کنم. خواستم کودک نباشم و حرف بزنم. ولی لازمه‌ی حرف زدن من یه گوش شنوا بود که این حرفا رو بشنوه. حتی اگه فکر می‌کرد من اشتباه می‌گم بیانش کنه. مهم هنر گفت‌وگو کردنه. وقتی یه نفر میز مذاکره رو بدون گوش دادن ترک می‌کنه، گوینده مقصر نیست. پس منم همونجایی که بودم وایسادم. بالاخره یه نفر هم باید مراقب مهربان می‌بود یا نه؟

The Old House Bookshop

The Bookshop🎬

آدمایی که کتاب‌خوندن و کتابفروشی‌ها رو دوست دارند احتمالاً این فیلمو دوست خواهند داشت. نمره‌ی IMDBاش 6.5 بود که من به شخصه امتیاز بالای 7 بهش می‌دم. مثلاً 7.2. به نظرم 6.5 واقعاً کمشه.

چندتا مورد:

1. اونجایی که می‌گه "با چنین مردایی هیچوقت نمی‌شه فهمید جهان زیبای درون خودشونو دارند ازت مخفی می‌کنند یا هیچی درونشون نیست"، در مورد مردهایی هست که معلوم نیست به تو به چه چشمی نگاه می‌کنند، احساساتشونو بروز نمی‌دن و خلاصه مشخص نیست با خودشون چند چندند. یعنی تکلیف رابطه معلوم نیست. از این آدما دیدید فرار کنید. این یه توصیه‌ی کاملاً دوستانه‌ست.

2. به این فکر کردم که آیا من تو کتابفروشی احساس تنهایی می‌کنم یا نه؟ جوابشو هنوز نمی‌دونم. ولی احتمالاً اونقدری که آدم کنار آدم‌های توخالی و زبون‌نفهم احساس تنهایی می‌کنه، میون کتابا نمی‌کنه.

3. ابتدای فیلم می‌گفت خانم گرین بعد از تموم کردن هر کتاب برای کنار اومدن با احساسات ناشی از اون، پیاده‌روی‌های طولانی می‌کنه. چقدر جالب. هیچوقت از این زاویه بهش نگاه نکرده بودم. من با احساساتی که بعد از تموم کردن کتاب‌ها و فیلم‌ها و سریال‌هام بهم دست می‌ده چیکار می‌کنم؟ اون مدت که از وبلاگ‌نویسی خداحافظی کرده بودم که اون احساسات رو توی قلبم دفن می‌کردم و بعد احساس می‌کردم مثل یه اسفنج خیس شدم که دیگه نمی‌تونه اطلاعات جذب کنه. پس برای همین بود. البته یه مدتی تو کانال دونفره‌مون براش می‌نوشتم. درواقع با ذوق در موردشون حرف می‌زدم. تو نمی‌تونی بفهمی من اگه یه نفرو دوست داشته باشم چقدر دلم می‌خواد براش حرف بزنم. هیچکس نمی‌تونه بفهمه.

4. این حرکت بوسیدن دست خانوما توسط آقایون خیلی زیباست. همون‌طور که بوسیدن پیشونی‌شون زیباست. برید برای خانوماتون و پارتنراتون این‌کارو انجام بدید و منو دعا کنید😌

5. دوباره حرف‌هام زیاد شدند و این به معنای در راه بودن پست‌های زیاده :( ولی دوس ندارم رگباری پشت هم پست بذارم. هرچند ممکنه چاره‌ای جز این نداشته باشم...

Summertime sadness

یه بعدازظهر ساده‌ی تابستونیه. غم و خشم درون رگ‌هام می‌لولند و با احساس ملال مبارزه می‌کنند. توی گشت‌وگذار می‌چرخم و وب بعضیاتونو باز می‌کنم و می‌خونم. می‌بینم که اکثرتون گزینه‌ی "ارسال خصوصی" رو برای خودتون فعال کردید. یک‌بار از دید مخاطب وارد وبم شدم و نبود گزینه‌ی ارسال خصوصی برام اینطور به نظر رسید که هیچی از تکنولوژی سرم نمی‌شه و از جامعه‌ی مدرن عقب افتادم. اما دوباره بهش فکر کردم. من اینجا با کسی کار خصوصی‌ای ندارم که بخوام اون گزینه رو فعال کنم. اصلاً من خوشم نمیاد برام کامنت خصوصی بذارند. همینی که هست💆🏼‍♀️ اگه توی آپدیت بعدی این گزینه برای همه فعال نشه، حالا حالاها قصد ندارم فعالش کنم.

کِی قراره از این باتلاق خارج بشم؟ اواخر 1404 خیلی دوران سخت و غم‌انگیزی برای من بود. آثارش هنوز که هنوزه در من هویداست و انگار فقط در من! یعنی اینکه می‌گم حالم خوب نیست، انرژی‌ام کمه، تاریکم، خسته‌ام، ناامیدم، اینا فقط حرف نیست. حقیقت زندگی الان منه. از کشتار خونین دی تا جنگ اخیر هردوشون روان منو متلاشی کرده. من دیگه نمی‌تونم مهربان سابق باشم. تلاش کردم ولی نمی‌تونم. شاید قبلاً آثار روانی جنگ و کشتار رو نمی‌فهمیدم. اما واقعاً هست. حالا اینکه یه سریا تونستند به زندگی عادی‌شون برگردند، شاید دلیلش این بوده که تاب‌آوری بیشتری داشتند. به هرحال همه‌ی آدما مثل هم نیستند که. یادم باشه یه روز به محبوبم بگم که من خیلی قوی بودم ولی زمان‌هایی هم به زانو دراومدم. زیادی قوی بودن یعنی احساس نکردن هیچ‌چیز و زندگانی بدون این سهش‌ها مفت هم نمی‌ارزه🦋

حرفام زیادن. شاید ادامه‌شونو شب نوشتم.

40

بیمارستانی در شهر شارلوت برای تعمیرات نیاز به پول داشت. انجمن خیریه به همین منظور یه جشن نیکوکاری ترتیب داده بود. از آنه هم خواسته شد شعری رو اونجا دکلمه کنه. متیو برای درخشیدن هرچه بیشتر آنه براش یه گردنبند مروارید خرید. دیانا هم کارهای مربوط به لباس و کفش و درست کردن موهای آنه رو به عهده گرفت. در فرجام آنه بسیار زیبا شد و البته باوقار. آنه و دیانا و جین با هم به اون جشن رفتند. اونجا پر بود از آدم‌های ثروتمند که لباس‌های بسیار مجللی پوشیده بودند. طوری که لباس آنه پیش اونا خیلی حقیر به نظر می‌رسید. اون سه نفر همینطور که داشتند اطراف رو نگاه می‌کردند، ناگهان جوزی پای و گیلبرت رو دست در دست هم دیدند که وارد جشن شدند. کم‌کم مراسم شروع شد و کسانی که اجرا داشتند روی صحنه رفتند. وقتی آنه رو برای اجرای دکلمه صدا زدند رنگش پرید. اون دست و پاش رو گم کرده بود و خیلی دلهره داشت. اما با این حال از جاش بلند شد و جلو رفت و تا گیلبرت رو در میان تماشاچی‌ها دید همه‌ی دلهره‌اش رو از یاد برد. اخمی کرد و برنامه‌اش رو آغاز کرد. آنه اونقدر قشنگ اجرا کرد که تماشاچی‌ها به وجد اومدند و با کف زدن‌های متوالی خواستار اجرای یه شعر دیگه شدند. اون هم با خوشحالی این کار رو انجام داد. در پایان جشن خیلی‌ها دور آنه جمع شدند و از اجراش تعریف کردند. بعد دیانا و جین به همراه آنه به خونه برگشتند. دیانا تعریف می‌کرد که یه نقاش معروف توی مراسم اونقدر از سادگی و معصومیت آنه خوشش اومده بوده که می‌خواسته چهره‌اش رو نقاشی کنه...

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«دیانا درسته که ما از هم تعریف کردیم ولی حقیقت چیز دیگه‌ست. زشتی و زیبایی، سپیدی و سیاهی همه رفتنی‌اند. فقط مهربانی و صداقت و نیک‌سرشتی حقیقت زندگیه.»

«_راستی بچه‌ها دیدین بعضیا چه لباس‌های اجق وجقی پوشیده بودند؟ فکر می‌کردند که همه هاج‌ و واج می‌مونند!

+ما خودمون از همه موقرتر بودیم. اونا زندگی رو تو پول و بریز و بپاش می‌دونند، ولی ما خیلی خوشبخت‌تر از اوناییم. ما برای زندگی کردن هدف داریم. برای اینکه در زندگی هدف داریم فکر داریم. به اون دریاچه نگاه کنید! به اون نقره‌های خالص آب. اونا به ما تعلق دارند، چون ازشون لذت می‌بریم. طبیعت چیزهای چنان قشنگی داره که آدم هزارسال هم عمر کنه نمی‌تونه همشو ببینه. نگاه من به زندگی اینطوریه. من خوشبختی رو در کنار مهربونیا می‌بینم، در کنار همدلیا می‌بینم، در کنار متیو و ماریلا. کسی بودن مهم نیست. انسان بودن سخته و این سختی همون زندگیه. خواهش می‌کنم به من قول بدین که این سختی رو دوست داشته باشین. سعی نکنین مثل بعضیا مصنوعی زندگی کنین. یه عده‌ای هستن که فکر می‌کنن اگه به کسی لبخند بزنن بی‌مقدار می‌شن! به همین خاطرم با چشم حقارت به همه‌چی نگاه می‌کنن. اون خانم هنرمند معروف هنوز هنر درست زندگی کردنو یاد نگرفته بود. اول فکر می‌کرد که هنرمند باید خودشو بگیره و به کسی اهمیت نده. شما که نمی‌خواهید اینطور باشید؟! اونا صادقانه با خودشون خلوت نکردند تا ببینند کی هستند. من تا آخر عمرم نمی‌خوام حتی یه لحظه زندگی اونا رو داشته باشم. برای من باارزش‌ترین جا گرین گیبلزه و باارزش‌ترین چیز گردنبند مروارید متیوئه و تا لحظه‌ی مرگم این یادگارُ به گردنم خواهم داشت...»

 

پ.ن: چهار پنجم یا 80% پروسه به اتمام رسیده✅

*توی دوبله اینطور گفته شد که انگار آنه به خاطر نگاه‌های تحقیرآمیز جوزی پای وسط صحنه به خودش مسلط شد و اجراش رو شروع کرد. ولی من فکر می‌کنم وجود گیلبرت و اینکه جلوی اون کم نیاره هم خیلی عامل مهمی بوده.

39

روزها در اَوِنلی با اضطراب می‌گذشتند. همه‌ی بچه‌ها بی‌صبرانه منتظر نتایج آزمون بودند و هرروز جلوی اداره‌ی پست انتظار می‌کشیدند. آنه به کلی از خورد و خوراک افتاده بود و حتی نمی‌تونست درست بخوابه. ماریلا برای اینکه اونو از این وضع دربیاره پیشنهاد کرد به متیو تو کارهای مزرعه کمک کنه. اون با خودش فکر می‌کرد کار کردن تو هوای آزاد حتماً حال آنه رو بهتر و حواسشو از نتایج پرت می‌کنه. البته آنه هم از این پیشنهاد استقبال کرد. اون متیو رو خیلی دوست داشت. برای خوشحال کردنش هم هرکاری از دستش برمی‌اومد انجام می‌داد. روز اولی که آنه به مزرعه رفت تا کمک کنه اونقدر خسته شد که شب بدون اینکه لباسش رو عوض کنه خوابش برد. چندروز به همین منوال گذشت تا اینکه یک روز غروب، دیانا دوان دوان و با خوشحالی در حالی که روزنامه‌ای به دست داشت به سمت آنه اومد و به اون خبر قبولی‌اش رو داد. آنه نفر اول آزمون شده بود و اونقدر هیجان‌زده بود که حتی نمی‌تونست صحبت کنه. نفر بعدی گیلبرت بلایت بود. همه‌ی بچه‌ها قبول شده بودند و این خبر خوشحال‌کننده‌ای بود. آنه اول از همه پیش متیو رفت و روزنامه رو نشونش داد. ماریلا و خانم لیند هم همونجا متوجه این موضوع شدند. بعد آنه و دیانا رفتند که خبر قبولی بچه‌ها رو تک به تک بهشون بدن. خانم آلن به مناسبت این موفقیت همه‌ی قبول‌شدگان رو برای صرف قهوه به خونه‌اش دعوت کرد. خانم استیسی هم نامه‌ای فرستاده و این موفقیت رو تبریک گفته بود. آنه و بچه‌ها قبولی‌شون رو مدیون زحمات خانم استیسی بودند. آنه اون شب زانو زد و از خداوند بزرگ سپاسگزاری کرد...

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«+راستشو بگو متیو. هیچوقت آرزو کرده بودی که من یه پسر بودم؟ آخه همه می‌گن پسرا بیشتر می‌تونن تو کارهای مزرعه کمک کنند تا دخترا...

∆نه... ابدا اینطور نیست. از وقتی که تو رو دیدم حتی یه دفعه هم فکرشو نکردم که ای کاش به جای تو یه پسربچه رو به فرزندی قبول می‌کردم.

+یعنی واقعاً اینطور بوده؟!

∆بله. دقیقاً اینطوره. من انقدر از تو راضی هستم دخترم که خدا می‌دونه. من حتی در این مدت به این فکر نیفتاده بودم که تو روزی تو کارهای مزرعه به من کمک بکنی...»

«_اوه آنه آدم چه احساس خوبی داره وقتی بهترینه. اگه من جای تو بودم از خوشحالی دیوونه می‌شدم. البته الانم چون تو رو دوست دارم همون حال بهم دست داده. تو چرا همینطوری وایسادی و ماتت برده؟! به نظر زیاد خوشحال نیستی...

+ظاهرم اینطوره ولی درونم غوغاییه! خیلی چیزا دارم که بگم اما زبونم بند اومده. من این حالتو حتی توی خوابمم نمی‌دیدم! ولی چرا، یه دفعه خوابشو دیدم. دیدم که بهترین نمره رو آوردم اما چون دور از تصورم بود باورشم نکردم و تصمیم گرفتم از ذهنم دورش کنم، برای اینکه آزارم می‌داد. یه جوری نگرانم می‌کرد و این برای سلامتی‌ام خوب نبود...»

 

پ.ن:

1. متیو چقدر دوست‌داشتنیه. اون همیشه آنه رو باور داشت و حتی می‌گفت که نفر اول می‌شه. جهان چقدر به همچین آدمایی نیاز داره...

2. یه آدم چقدر باید عزیز باشه که عکسشو قاب کنی و بذاری روی میزت؟ یا بذاریش توی کیف پولت. خانم استیسی همچین جایگاهی تو دل آنه داشت.

3. گیلبرت بلایت و آنه هردو اول شدند. احتمالاً مجموع نمراتشون یکی شده بوده. وگرنه کنار اسم گیلبرت می‌زدند "2".

4. مودی اسپارگن برای رهایی از اضطراب، گُریز رو انتخاب کرده بود. برای همین برخلاف بچه‌ها انتظار اومدن نتایج رو نمی‌کشید.

Goodbye June

Goodbye June🎬

"آغوش‌های زیادی به روم باز می‌شن،

چشم‌های زیادی، مهربون بهم نگاه می‌کنن،

اما من در جاده‌ای می‌دوئم

که آخرش به تو ختم می‌شه."

روزهای پایانی زندگانیِ جون. انتظار برای فرا رسیدن مرگ.

پ.ن: حتماً یه حدسایی می‌زنی که چرا امروز تصمیم گرفتم این فیلمو ببینم. امروز 30June هست. آخرین روزش. باید ازش خداحافظی کنیم. همون‌طور که از جونِ قصه‌مون خداحافظی کردیم.

*صحنه‌ی آشتی کردن جولیا و مالی قلبم رو اکلیلی کرد✨

38

اواخر ماه ژوئیه بود و چندروز بیشتر تا امتحان نمونده بود. خانم استیسی همون‌طور که به بچه‌ها قول داده بود تا آخر امتحان کنارشون مونده بود و باهاشون درس‌ها رو تمرین کرده بود. ولی اون سال، سال آخری بود که خانم استیسی توی مدرسه‌ی اَوِنلی درس می‌داد. خداحافظی با خانم معلم برای بچه‌های کلاس خیلی سخت بود؛ حتی سخت‌تر از خداحافظی با آقای فلیپ. خانم استیسی بعد از اینکه به صورت کلی با همه‌ی بچه‌ها خداحافظی کرد، تک‌به‌تک اونا رو صدا زد و نوشته‌ای که برای هرکدومشون نوشته بود رو به اونا داد. این خداحافظی برای آنه و دیانا هم خیلی دشوار بود. دیانا وقتی به این فکر می‌کرد که سال دیگه یه نفر به غیر از آنه قراره تو مدرسه کنارش بشینه گریه‌اش می‌گرفت. آنه دیگه باید وسایلش رو جمع می‌کرد که به شهر شارلوت بره و به خاطر امتحان چندروزی رو پیش عمه ژوزفین بمونه. اون به دیانا قول داد که هرروز براش نامه بنویسه. متیو قرار بود خودش با دُرُشکه آنه رو به شهر شارلوت ببره اما همون شب دچار حمله‌ی قلبی خفیفی شد و اون و ماریلا برای اینکه آرامش آنه رو به هم نزنند این موضوع رو ازش پنهان کردند. در فرجام ماریلا خودش آنه رو با دُرُشکه به کارمودی برد و آنه از اونجا با قطار به شهر شارلوت رفت. توی ایستگاه راه‌آهن عمه ژوزفین منتظر آنه بود. اونا ابتدا با هم به کالج آینده‌ی آنه رفتند و اونجا رو دیدند. به نظر آنه جای قشنگی می‌اومد و دلش می‌خواست اونجا ادامه‌ی تحصیلاتش رو انجام بده. بالاخره روز آزمون فرا رسید. خانم استیسی طبق وعده‌اش یکی یکی بچه‌ها رو از خونه‌هاشون برداشت و با هم به محل آزمون رفتند. بچه‌ها اضطراب داشتند و نمی‌دونستند نتیجه چی قراره باشه. اما خانم استیسی ازشون خواست نگران نباشند و بهشون قوت قلب داد. بالاخره همه‌ی آزمون‌ها تموم شد و آنه به گرین گیبلز برگشت تا تعطیلات رو پیش ماریلا و متیو و دیانا بگذرونه. نتایج تا چندوقت دیگه اعلام می‌شد و آنه بالاخره از این سردرگمی درمی‌اومد...

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«∆آنه مواظب اعصابت باش و به حرف این و اون گوش نکن. تو بچه‌ی عاقلی هستی و می‌دونی چیکار کنی. شماره‌ی کارت تو چه 13 باشه چه 0، تو قبول می‌شی و بهترین نمره رو هم میاری.

+بهترین نمره رو که فکر نمی‌کنم...

∆چرا فکر نمی‌کنی؟! تو شب و روز زحمت کشیدی؛ مثل من. مگه ممکنه نتیجه‌ی محصولت خوب نباشه؟»

«+ممکنه بعد از تعطیلات باز من همینجا پهلوی تو نشسته باشم. یعنی رفوزه بشم. به همین سادگی! نه با بوق و کرنا. بالاخره آدم باید هر دو روی سکه رو ببینه.

_آخه چرا؟ تو که امتحان آزمایشی خانم استیسی رو با بهترین نمره قبول شدی!

+آره... اما من این آزمایشا رو اونقدرا هم جدی نمی‌گیرم. چون آزمایشْ سبک سنگین کردنه ولی امتحان امتحانه. تکلیف آدم روشن می‌شه. یعنی دیگه عصبی نیستی...

_قاطعیت خوبه اما نه اینهمه! حیف که من نمی‌تونم باهات باشم وگرنه نمی‌ذاشتم همش به فکر روز امتحان باشی و انقدر خودتو اذیت کنی. دستتو می‌گرفتم و می‌گفتم بریم قدم بزنیم و هوای تازه بخوریم تا خوب بخوابی...

+واقعاً ازت ممنونم دیانا♥️ چون خانم استیسی هم ازمون قول گرفته بود تو این چند روز سرمونو تو کتاب و درس نکنیم. حتی صریحا گفت زود بخوابیم و امتحانو فراموش کنیم. گوشزد بسیار خوبی بود ولی انجام دادنش درست مثل شستن دندون می‌مونه. اون موقعا پریسی اندروز هم تعریف می‌کرد که تقریباً شبا خوابش نمی‌برده و تا صبح بیدار می‌مونده و راجع به همه‌چیز فکر می‌کرده. منم مثل اون گاهی وقتا تا صبح بیدار می‌مونم و تو افکار مختلف غوطه‌ور می‌شم. مثلاً اگه به فکر عمه ژوزفین تو نبودم چیکار می‌کردم؟ واقعاً نهایت مهربونی رو در حق من کرد...

_آنه به من قول بده که هرروز برام نامه بنویسی.

+قول می‌دم... من روز سه‌شنبه برات نامه می‌نویسم تا اینکه بدونی روز اول چجوری بوده.

_اونوقت منم لحاف و تشکمو می‌اندازم جلوی اداره‌ی پُست...

+برام دعا کن.»

«آدم باید مثل خورشید باشه. هر اتفاقی بیفته اون فقط طلوع می‌کنه و غروب می‌کنه.»

 

پ.ن: 

1. این قسمت‌ها که سن آنه بیشتر شده برای خود منم ناشناخته‌ست. انگار اولین‌باره که دارم می‌بینم.

2. به این فکر می‌کنم که خیلی جالبه که آزمون آنه مصادف شده با کنکور و آزمون‌های دیگه‌ای که یه سریاتون دارین. آزمون آنه امروز تموم شد. مال شما هم تموم می‌شه. امیدوارم نتیجه باب میلتون باشه.

37

ماریلا هرروز شاهد بزرگ شدن و قد کشیدن آنه بود و به وضوح متانت و وقار خیلی بیشتری در اون می‌دید. فقط تنها چیز ناراحت‌کننده این بود که آنه ساکت‌تر شده بود و ماریلا دلتنگ وقتایی بود که آنه تندتند و پشت سر هم حرف می‌زد و به هیچکس دیگه‌ای مجال صحبت کردن نمی‌داد. ماریلا نمی‌خواست آنه انقدر زود بزرگ بشه اما خیلی چیزها تغییر کرده بود. اتاق آنه هم مثل چهار سال پیش که اون تازه به گرین گیبلز اومده بود نبود. حتی متیو یه تخت جدید برای اون خریده بود که به اتاقش منتقلش کردند. آنه همچنان به سختی درس می‌خوند تا برای آزمون ورودی کالج آماده بشه. خبر جدید این بود که به تازگی یه خط قطار مستقیم از شهر شارلوت به کارمودی کشیده شده بود و قرار بود مردم شهر برای جشن بازگشایی راه‌آهن به اونجا برن. عمه ژوزفین هم جزو اولین مسافرانی بود که سوار اون قطار جدید شده بود و به کارمودی اومده بود. این خط جدید رفت‌وآمد آنه به اَوِنلی رو بعد از قبولی در کالج خیلی ساده‌تر می‌کرد. بعدازظهر روز بعد ماریلا عمه ژوزفین رو به صرف چای به خونه‌شون دعوت کرد. آنه برای اون روز کلی کیک و شیرینی درست کرد و تدارک دید. عمه ژوزفین از ماریلا درخواست کرد که آنه تا زمان امتحانش پیش اون بمونه. ماریلا و متیو هم مخالفتی نکردند. اونا دلشون می‌خواست آنه در آرامش باشه...

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«∆تو و من و آنه باید این دوری رو تحمل بکنیم.

_راه درستش اینه، اما دلم می‌خواد هرروز شاهد بزرگ شدنش باشم. یه نگاهی بهش بکن. اون حتی درباره‌ی خانم کوردلیا صحبت نمی‌کنه!

∆از این بابت ناراحتی؟

_نه ناراحت نیستم. اما اون دیگه روی گل‌های شمعدونی هم اسم نمی‌ذاره. به درخت گیلاس هم سلام نمی‌کنه. حتی به دریاچه‌ی باری نمی‌گه دریاچه‌ی آب‌های نقره‌ای... معذرت می‌خوام. یادم رفت شمعو روشن کنم...»

«_آنه چرا انقدر ساکت شدی؟ دیگه اصلا حرف نمی‌زنی. اون‌وقتا مجال نمی‌دادی آدم یه کلمه حرف بزنه. چی شده؟ مشکلی پیش اومده؟!

+نه... همه‌چیز خیلی هم خوبه. نمی‌دونم چرا حوصله‌شو ندارم. می‌دونی چیه ماریلا؟ فکر کردن خیلی بهتر از حرف زدنه. من وقتی یه چیزی رو تو ذهنم پیدا می‌کنم، اونو پیش خودم نگه می‌دارم. آره... تو قلبم چنان محکم نگهش می‌دارم مثل اینکه گذاشته باشینش تو یه صندوق. ماریلا من دلم نمی‌خواد کسی به حرفایی که می‌زنم پوزخند بزنه. شاید این برای من ناراحت‌کننده باشه و شایدم نه. اون‌وقتا من همیشه خودمو جای بزرگترا می‌ذاشتم و احساس می‌کردم بزرگ شدم، اما تو این مدت پی بردم همش مثل یه سراب بوده و من فکر می‌کردم که با حرفای گنده‌گنده‌ام بزرگ شدم. در صورتیکه واقعیت یه چیز دیگه‌ست...»

«_آنه چرا نمی‌ذاری کمکت کنم بچه‌جون؟!

+ماریلا می‌خوام به خودم ثابت کنم که این‌کار ازم برمیاد.

_حالا فکر کن ثابت کردی...

+اونوقت می‌تونم برای جوزی پای تعریف کنم و شاهد باشم که چجوری آدم حسود ناراحت می‌شه!»

 

پ.ن: 

1. بزرگ شدن آنه برای منم خیلی غم‌انگیزه. قلبم رو به درد میاره. بزرگسالی همینقدر بی‌رحمانه و مزخرفه. زور دنیای واقعی به خیال می‌چربه و آدمو هل می‌ده وسط جهنم واقعیت.

2. گفته بودم داریم به قسمت‌های تاریک نزدیک و نزدیک‌تر می‌شیم. نوشتن در مورد هرقسمت هم داره همینطور سخت و سخت‌تر می‌شه.

از کنکور و آدم‌های متفاوتش

اونقدر از فضای مدرسه و کنکور دور بودم که حتی نمی‌دونم امسال چه زمانی برگزار می‌شه. طبیعی هم هست. سال‌ها از اون دوران می‌گذره و وقتی بهش فکر می‌کنم می‌بینم چقدر سریع گذشته! انگار همین دیروز بود که دغدغه‌ام کنکور بود و بعدش استرس ارائه‌های دانشگاه و پروژه‌ی نهایی. ولی دوران کارشناسی بهم خوش گذشت :))) با علاقه می‌رفتم. اساتیدمو دوست داشتم. درس‌ها رو هم. اگرچه بعضی هم‌کلاسی‌هام خیلی رومخم بودند🫩 ولی تحملشون می‌کردم. از اینا بگذریم. چی شد که اصلاً یاد کنکور افتادم؟ این پدیده‌ی منحوس بیمار. دلیلش یه شخصه که نمی‌دونم چند روز دیگه کنکور داره و من سر یه مسئله‌ای بدجوری باهاش بحثم شد و خیلی وقته با هم صحبت نمی‌کنیم. خلاصه چندوقتیه یادش افتادم و به این فکر می‌کنم که این روزا، روزهای سختش هستند که من می‌تونستم کنارش باشم، ولی خودش باعث شد اینطوری نشه. ناراحتم. کاش اینجوری نمی‌شد ولی در کل تجربه بهم ثابت کرده با متولدین 82-83 به اینور باید خیلی سرسنگین برخورد کنم. زیاد که باهاشون قاطی بشی هوا برشون می‌داره و فکر می‌کنند خبریه. در نهایت هم برای خودت شاخ می‌شن. منم اصلاً با آدمای گستاخ نمی‌تونم کنار بیام و خب، نتیجه می‌شه همین که می‌بینید. بچه‌جون اگه می‌بینی من هم‌قد تو به نظر می‌رسم برای اینه که خودم سرم رو خم کردم و رو زانوهام نشستم که اندازه‌ی تو بشم. تو که نباید پیش خودت فکر کنی واقعاً اندازه‌ی توام! نباید فکر کنی می‌تونی هرطوری دوست داری باهام حرف بزنی. فقط کافیه که از طرز حرف زدنت خوشم نیاد. اونوقت برام تموم می‌شی و کنارت می‌ذارم. در فرجام هم کسی که یه خواهر بزرگترو از دست می‌ده تویی نه من. و به قول حبیب توی لیسانسه‌ها من ضرر می‌کنم یا تو؟! :)))

پ.ن: 

1. کلا تعمیم دادن یه موضوع به همه‌ی آدمای یه دسته رو دوست ندارم و کار عاقلانه‌ای هم نیست. می‌‌دونم همه‌ی متولدین 83 به بعد اینجوری نیستند ولی در کل توی این دسته چنین آدمایی زیاد دیدم.

2. خستگی زیااااااد، خستگی خیلی زیااااد🥱

3. شبت به خیر✨ خوب بخوابی🌀

36

این آخرین تابستونی بود که آنه و دیانا در کنار هم می‌تونستند بگذرونند. سال دیگه آنه باید به کالج می‌رفت. بنابراین هردوشون قدر لحظات رو خیلی خوب می‌دونستند و ازش نهایت لذت رو می‌بردند. اونا توی باغ قدم می‌زدند، تمشک می‌چیدند، ماهی می‌گرفتند و از ته دل می‌خندیدند. یک‌روز که داشتند با هم قدم می‌زدند، چشمشون به خونه‌ی جنگلی‌شون که "قصر" نامیده بودنش افتاد. قصری که ستون‌هاش رو تنه‌ی درختان تشکیل می‌داد حالا فروریخته بود. درختان اونجا همه قطع شده بودند. آنه و دیانا به همدیگه نگاه کردند و زدند زیر گریه. اونجا براشون پر از خاطرات شیرین کودکی بود. همه‌ی اون یادهای نیک در خاطرشون زنده شد و برای اون روزها بسیار دلتنگ شدند. آقای باری که می‌خواست آنه و دیانا آداب غذا خوردن توی مراسم‌های مهم رو یاد بگیرند، اونا رو به یه رستوران مجلل برد و براشون غذای دریایی سفارش داد. بالاخره باید یاد می‌گرفتند که اینجور غذاها رو چطور باید خورد. آنه دوباره دلتنگ کتاب‌های درسی‌اش شده بود. به همین خاطر به انباری رفت و کتاب‌هاش رو برداشت. دوباره پاییز اومده بود و بچه‌ها باید به مدرسه می‌رفتند. اون سال مینی مِی خواهر دیانا هم باید به مدرسه می‌رفت. آنه و دیانا به عنوان بزرگ‌ترهاش راهنمایی‌اش می‌کردند. آنه سخت درس می‌خوند تا امتحان ورودی کالج رو به خوبی پشت سر بذاره. اون برای این آزمون خیلی نگران بود. حتی یه شب خواب دید که نتایج آزمون ورودی کالج اومده و همه‌ی بچه‌ها قبول شدند به جز آنه. حتی گیلبرت بلایت نفر اول شده بود! چه کابوسی! بعد از بیدار شدن هنوز همه‌ی سلول‌های آنه از این اتفاق رنجور بودند. این دقیقاً یه کابوس وحشتناک بود و آنه از اینکه این کابوس حقیقت نداشته خیلی خوشحال شد. همچنان دورهمی‌های انجمن نویسندگان کوچک تشکیل می‌شد ولی این اواخر روبی و جین از استرس آزمون خیلی تمرکزی روی این دیدارها نداشتند. دیانا تنها کسی بود که هنوز برای انجمن داستان می‌نوشت. بقیه فرصت نمی‌کردند. همین که روبی اینو به زبون آورد، دیانا که تازه رسیده بود این حرفا رو از پشت در شنید و خیلی ناراحت شد که دوستانش طوری پشت سرش صحبت می‌کردند انگار که بیکار و علافه و تنها افرادی که کار مهمی برای انجام دادن دارند روبی و جین و آنه هستند. بچه‌ها برای دلخور کردن دیانا ازش معذرت‌ خواستند. گویی قرار بود فعلاً انجمن نویسندگان کوچک منحل بشه. آنه از اتاقش بیرون و از پله‌ها پایین اومد. ماریلا از پیش پزشک برگشته بود و حالا عینکی به چشم داشت. آنه هنوز به چهره‌ی جدید ماریلا عادت نداشت ولی دکتر بهش گفته بود که دلیل سردردهای مکررش ضعیف شدن چشم‌هاش بوده...

در این قسمت دیالوگ قابل توجهی وجود نداشت.

پ.ن: تصاویر گذشته‌ی آنه رو که می‌بینم متوجه می‌شم آنه واقعاً بزرگ شده.

35

آنه و بچه‌هایی که برای کالج کویین آماده می‌شدند به خاطر فشار درس‌ها فرصت نمی‌کردند از بهار زیبایی که کل جزیره‌ی پرنس ادوارد رو دربرگرفته بود لذت ببرند. آنه زیر فشار درس‌ها ساکت‌تر و بی‌رمق‌تر و ضعیف‌تر شده بود. حتی صبح‌ها هم به سختی از خواب بیدار می‌شد. تا اینکه بالاخره کلاس آمادگی تموم شد. تابستون فرصت خوبی برای تجدید قوا بود. خانم استیسی هم از بچه‌ها خواست از تعطیلاتشون لذت ببرند. آنه کتاب‌های درسی‌اش رو توی انباری گذاشت. چون فعلاً دلش نمی‌خواست حتی چشمش به اونا بیفته، مخصوصاً به هندسه! و شور و اشتیاق سابقش رو دوباره یافت. اون تصمیم گرفته بود از آخرین تابستون دوران مدرسه‌اش نهایت لذت رو ببره. از طرفی قلب متیو ناراحت بود و هرازچندگاهی به شدت درد می‌گرفت. پزشک بهش گفته بود که هیجان زیاد و کار زیاد براش مثل سمه. ولی متیو به حرف کسی گوش نمی‌کرد و همچنان دلش می‌خواست تو مزرعه کار کنه. خانم لیند پیش ماریلا اعتراف کرد که آنه اصلا با سه سال پیش قابل مقایسه نیست و خیلی خانوم و باوقارتر شده. اون گفت که در مورد آنه اشتباه می‌کرده...

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«برای من خیلی تعجب‌آور بود. چون حرف زدن و رفتارش مثل خروس جنگیا بود! اگه کسی چیزی بهش می‌گفت که باب میلش نبود مثل ترقه منفجر می‌شد و به طرف حمله می‌کرد. هیچوقت یادم نمی‌ره اون روز با اون کلاه پُر از گُلش وارد کلیسا شد و اون الم‌ شنگه رو راه انداخت. یا به خاطر یه شوخی کوچیک اون تابلو رو رو سر گیلبرت خرد کرد! ماریلا واقعاً بهت تبریک می‌گم. تو در این مدت کوتاه از اون یه جواهر ساختی. چیزی که من اصلاً انتظارشو نداشتم!»

 

پ.ن: 

1. عکس مورد علاقه‌ام از این سری عکس یکی مونده به آخریه :)))

2. داریم به قسمت‌های تاریک نزدیک و نزدیک‌تر می‌شیم.

3. من رفتارهای گذشته‌ی آنه رو درک می‌کنم. همه‌ی مثل ترقه منفجر شدناش رو. ولی به نظرم چیزی نبود که بابتش سرزنش بشه. فکر می‌کنم کاملاً طبیعی بوده اون رفتارها...

 

جهانی که پُر از آدم‌های نفرت‌انگیز است.

دقیقاً هرجایی که من به حمایت دوستانم نیاز داشتم کسی دور و برم نبود. هرجایی که باید می‌بودند نبودند. زندگی از آغاز می‌خواسته این موضوع رو به من یاد بده که کلا روی هیچکسی نباید خیلی حساب باز کنم. درسی که در گیرودار ملال‌آور دوران زندگی‌ام مُدام فراموشش می‌کنم(ماهی گلی بودنم کار دستم داده‌ها.)

از اون‌طرف آدم‌های بی‌ارزشی رو داریم که سعی می‌کنند با ابراز وجود خودشون، بودن منو انکار کنند. چرا می‌گم بی‌ارزش؟ چون وجودشون انقدر ناچیزه که برای به چشم اومدن مجبورند دیگرانو انکار، تمسخر و یا تحقیر کنند. اینا همون پسته‌های بی‌مغز و پوکی هستند که تا دهنشونو باز می‌کنند ازش کثافت و لجن می‌ریزه و با به زبون آوردن اولین واژه نشون می‌دن تا چه حد توخالی و نفرت‌انگیزند.

یه وقت‌هایی کارهای بدی که دیگران در حق تو انجام می‌دن واقعاً دلیل خاصی نداره. یعنی تو کاری نکردی که در جواب اون کارت، این بدی رو در حقت انجام بدن. اینا صرفاً به این دلیله که از دور بهت حسادت می‌کنند و چشم دیدن تو رو ندارند. واقعاً کاش دنیا اینجوری نبود. وجود این آدم‌ها اذیتم می‌کنه و منو بیش از پیش از این جهان خاکی نومید.

34

آنه همیشه خودش رو توی کالج کنار دیانا تصور می‌کرد. برای همین حتی احتمال این رو نمی‌داد که دیانا چشم‌انداز دیگه‌ای برای آینده‌اش داشته باشه. اون نمی‌خواست به کالج بره و خودشو در آینده یه کدبانو می‌دید. اگرچه پذیرش این موضوع برای آنه آسون نبود ولی متوجه شد که هیچکس حق نداره کسی رو مجبور کنه راهی رو انتخاب کنه که خودش انتخاب کرده، حتی اگه اون آدم دوست صمیمی‌اش باشه. برای همین آنه و دیانا برای دومین‌بار با هم پیمان وفاداری بستند و قول دادند حتی اگه راه‌هاشون از هم جدا شد، توی قلبشون به یاد هم باشند♥️ کلاس‌های آمادگی برای کالج کویین شروع شد. بچه‌هایی که تصمیم گرفته بودند به کالج برن تو این کلاس شرکت می‌کردند. اونا خیلی خوب درس می‌خوندند و به همدیگه توی درس‌ها کمک می‌کردند. گیلبرت بلایت هم دست از شیطنت‌ برداشته بود و با جدیت درس‌هاشو دنبال می‌کرد. این بر کسی پوشیده نبود که آنه و گیلبرت رقبای هم در کلاس محسوب می‌شدند. آنه تمام تلاشش رو می‌کرد که توی درس‌ها حرفی برای گفتن داشته باشه. تو یکی از روزهای زمستون کولاک شدیدی اَوِنلی رو در بر گرفت. بچه‌ها هنوز توی مدرسه بودند و دیگه نمی‌تونستند به تنهایی به خونه‌هاشون برگردند. گیلبرت و دوتا دیگه از پسرای کلاس رفتند که کمک بیارن. هوا خیلی سرد بود و هیزم هم تموم شده بود. بچه‌ها از سرما تو خودشون جمع شده بودند و منتظر برگشتن گیلبرت بودند. نهایتاً گیلبرت و پسرا با یه دُرُشکه برگشتند. همه سوار شدند و گیلبرت اونا رو تک به تک به خونه‌هاشون رسوند...

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«_آنه تو نباید همیشه به فکر دیانا باشی. این جدایی به معنای این نیست که شما برای تمام عمر همدیگه رو فراموش می‌کنید.

+اینو خودم می‌دونم ماریلا. امروز صبح من در کمال خونسردی نسبت به انتخاب اون تفاهم نشون دادم. اما به محض اینکه دیانا کلاسو بدون من ترک کرد یه دفعه احساس کردم که باید دنبالش بدوم. احساس کردم قلبم از کار افتاد و مرگ به استقبالم اومد.

_خدای بزرگ! نمی‌تونی اینا رو مثل بچه‌های معمولی به زبون بیاری؟! تازه یک سال تموم طول می‌کشه تا تو به کالج کویین بری. یعنی تو و دیانا یه سال فرصت دارین از نزدیک با همدیگه حرف بزنین.

+خانم لیند هم می‌گفت تو دنیا همه‌چیز بی‌عیب‌ونقص نیست. بنابراین آدم باید انتظارات منطقی‌تری داشته باشه. من و دیانا در مقابل هم پیمان وفاداری بستیم؛ برای دومین‌بار. چون هرکاری از محکم‌کاری ایراد پیدا نمی‌کنه. پس این پیمان دیگه ناگسستنیه!»

«_گیلبرت بلایت در آینده می‌خواد چیکاره بشه؟

+من از برنامه‌های آینده‌ی گیلبرت بلایت متأسفانه ابدا اطلاعی ندارم! حتی نمی‌دونم که اون برنامه‌ای داره یا نه!»

 

پ.ن: 

1. من فکر می‌کنم این قسمت نخستین جرقه‌ی "درونِ آدم حساب کردن" گیلبرت در آنه خورد. به عبارتی نخستین بذر دوست داشتن توی قلبش کاشته شد. شاید هم بشه گفت کینه‌ها جاشونو به دوست داشتن دادند. البته این درخت هنوز نوپاتر از اونه که بشه خیلی جدی‌اش گرفت!

2. به پس‌زمینه‌ی پیمان آنه و دیانا دقت کنید. با اینکه دقیقاً توی همون نقطه‌ایه که اونا برای نخستین‌بار این پیمان رو بسته بودند، ولی سرده و بی‌برگه و رنگ‌پریده؛ مثل جدایی.

*امروز اندکی زودتر از همیشه آنه دیدم. هم کمرم خیلی درد می‌کنه و هم کارهای دیگه‌ای دارم که باید انجام بدم.

شاید آدما می‌نویسن که فراموش نشن...

شاید هم برای اینکه احساساتشون نگنده...

فقط اینو می‌دونم که یه نویسنده ذاتا همیشه می‌نویسه، هرجایی که باشه...