خونه‌ی شیشه‌ای گل‌ها

خونه‌ی شیشه‌ای گل‌ها

گل‌هایی برای خوندن!

چشم در چشم

جالبه. تو طول روز چیزهایی به ذهنم میان که بیام و در موردشون بنویسم. بعد شب که می‌شه یادم می‌ره اونا چی بودن :)))))) هی خیره می‌شم به این صفحه. هی این صفحه به من خیره می‌شه. آخرشم می‌بینم حرفی برای گفتن با هم نداریم. می‌ذارمش کنار و می‌رم پی زندگی‌ام... الانم می‌خوام برم ادامه‌ی سریالمو ببینم. واقعاً حوصله ندارم🥱

33

آنه و دیانا در میان درختان بی‌برگ پاییزی قدم می‌زدند و از آینده می‌گفتند. دیانا دیگه به وجود پری جنگل و کوتوله‌ها باور نداشت و فکر می‌کرد آدم باید تمرکزش رو روی دنیای واقعی بذاره و از خیالات بیرون بیاد. دیانا از اون سن به ازدواج کردن و تشکیل خانواده فکر می‌کرد، ولی آنه آینده‌اش رو جور دیگه‌ای تصور کرده بود. در میون این صحبت‌ها آنه متوجه شد دیانا بعد از کلیسا به جین اندروز گفته که برای خوشبختی خودش دعا کرده. آنه از این بابت ناراحت شد چون دوست داشت دیانا این موضوع رو اول به اون می‌گفت نه به کس دیگه‌ای. سر همین مسئله اون دوتا با هم دعوا کردند و آنه با عصبانیت و ناراحتی به سمت خونه دوید. ماریلا و متیو خونه نبودند. توی طویله سه تا سیب قرمز خوشگل خودنمایی می‌کرد. آنه هر سه‌تاش رو با خوشحالی خورد. تا اینکه جری برای اینکه اذیتش کنه به اون گفت که اون سیب‌ها رو به مرگ موش آغشته کرده بوده که موش‌ها رو بکشه. آنه تا این موضوع رو شنید گریه‌کنان به سمت خونه رفت. به این فکر می‌کرد که چه سرنوشت ناعادلانه‌ای داشته و حالا باید به خاطر یه سیب مسموم با زندگی وداع کنه! اون با خودش فکر می‌کرد که کاش با دیانا دعوا نکرده بود و اونو نرنجونده بود. فکر می‌کرد چقدر بده که آدم توی تنهایی بمیره. با خودش گفت دلم می‌خواد توی رخت خواب خودم بمیرم. بنابراین به اتاق خودش رفت و برای دیانا، متیو و ماریلا نامه‌ی خداحافظی نوشت. یک ساعت بعد که ماریلا برگشت با هم پیش جری رفتند و فهمیدند که جری اون حرفو به شوخی به آنه گفته بوده. آنه خیلی از دستش عصبانی شد ولی از طرفی هم خوشحال بود که قرار نبود به این زودیا بمیره. شب که شد ماریلا و آنه در مورد آینده‌ی آنه با هم صحبت کردند. اون و متیو می‌خواستند که آنه به کالج بره...

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«باید بگم پاییز امسال برای من زیبایی خاصی داشت. برگ‌های رنگارنگ طبیعتو یه جور دیگه می‌کنند. البته درخت‌های بدون برگ هم قشنگی خودشونو دارند و نقاشی کردن اونا آسون‌تره. چون لخت و عورند. دیشب داشتم در نظرم مجسم می‌کردم که یه نفر اومده و تمام برگ‌ها رو چیده و قایم کرده. درخت‌های بیچاره هم از سرما می‌لرزیدند. بعدش پری جنگل اومد و اونا رو با رنگ‌های خاکستری و قهوه‌ای و سیاه رنگ کرد.»

 

پ.ن: 

1. خیلی وقت‌ها پیش اومده که من هم مثل آنه یه همچین نگرانی‌های بی‌مورد و مزخرفی داشتم و بسیار پریشون بودم. وجود آدم‌هایی مثل ماریلا تو چنین شرایطی به آدم قوت قلب می‌ده. این زن برای من واقعاً دوست‌داشتنیه.

2. توی هر اکیپ دوستانه‌ای حتماً یه آدم ازدواجی پیدا می‌شه. منظورم از آدم ازدواجی کسیه که از کودکی به تشکیل خانواده علاقه داره، رویای پوشیدن لباس عروس در سرش می‌پرورونه و اینکه خونه زندگی خودشو داشته باشه و چندتا بچه‌ی قد و نیم‌قد.

 

32

عمه ژوزفین* آنه و دیانا رو برای دیدن نمایشگاه کشاورزی به شهر شارلوت دعوت کرده بود. برخلاف انتظار آنه، ماریلا بهش اجازه‌ی این سفر رو داد. آنه و دیانا در پوست خودشون نمی‌گنجیدند. در تمام طول مسیر که کوتاه هم نبود، حوصله‌ی این دو حتی برای لحظه‌ای سر نرفت. اونا انقدر با هم حرف داشتند که انگار سال‌ها بود همدیگه رو ندیده بودند. عمه ژوزفین از دیدن آنه و دیانا خیلی خوشحال شد و اونا رو به داخل خونه‌اش راهنمایی کرد. بهترین اتاق رو هم برای استراحت در اختیارشون قرار داد. آنه احساس فوق‌العاده‌ای داشت. اون تا حالا اینهمه شکوه رو با هم در یک فضا ندیده بود. خونه‌ی عمه ژوزفین اونقدر قشنگ بود که انگار آدما روی ابرها راه می‌رفتند... زمان بازدید از نمایشگاه فرا رسید. عمه ژوزفین آنه و دیانا رو همراهی کرد و همه‌جای نمایشگاه رو بهشون نشون داد. اونجا پُر بود از محصولات کشاورزی و دامداری و هنرهای دستی. رومیزی قلاب‌دوزی‌شده‌ی جوزی پای بهترین جایزه رو گرفته بود. سیب‌های باغ پدر جین اندروز دوم شده بود و پنیر خانم ریچل لیند هم جایزه‌ی اول رو گرفته بود. بعد از اینکه آنه و دیانا همه‌جا رو دیدند، عمه ژوزفین اونا رو به تماشای مسابقه‌ی ارابه‌رانی برد. بعد با هم تیراندازی کردند و به خونه برگشتند. فردای اون روز اون سه نفر به دیدن یک نمایش رفتند و بعد با هم بستنی خوردند. روز بعد آقای باری اومد که آنه و دیانا رو برگردونه. آنه صمیمانه از دعوت عمه ژوزفین تشکر کرد. اون خیلی خوشحال بود که داره به خونه برمی‌گرده. انگار اونهمه شکوه نه تنها باعث نشده بود گرین گیبلز رو فراموش کنه، بلکه دلتنگ‌ترش کرده بود...

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«می‌دونی چیه دیانا؟ می‌گم اینجا احساس آرامش و راحتی به من دست نمی‌ده. اینجا انقدر چیزهای ممتاز و قشنگ و گرون قیمت وجود داره که اصلاً جایی برای آرزوی آدم باقی نمی‌مونه. وقتی آدم فقیره لذت آرزو داشتن، رویاهای آدمو پُر می‌کنه. به خاطر همین فقر سازنده‌ست!»

«جوزی پای به خاطر رومیزی قلاب‌دوزی‌شده‌اش بهترین جایزه رو گرفته بود. من به خاطر اون واقعاً خوشحال بودم. هرچی باشه اون هم‌کلاسی منه و جایزه‌اش می‌تونه باعث افتخار منم باشه. اینجور احساسات خوب همبستگی بچه‌ها رو زیاد می‌کنه و باعث تشویق اونا می‌شه. کینه و حسادت هیچوقت نمی‌تونه به آدم کمک بکنه...»

 

پ.ن: چهره‌ی عمه ژوزفین یه احساس جادوگری بهم می‌ده ولی نمی‌تونم ثابتش کنم.

*شک دارم بالاخره خاله ژوزفین یا عمه ژوزفین‌اند ایشون :) اینم از دشواری‌های زبانیه که اونا یه Aunt دارند برای عمه و خاله و ما این دو رو از هم جدا می‌کنیم. ولی از اونجایی که ایشونو خانم باری نامیدند، محتمل‌تره که عمه ژوزفین درست‌تر باشه.

✨از محبت شما بی‌اندازه ممنونم. کامنتا رو میام به زودی جواب می‌دم.

انتظار

فرض کن خیلی غمگین و کلافه و عصبی‌ای و بهت می‌گن: «برو هروقت حالت خوب شد بیا صحبت می‌کنیم.» خیلی از آدما همینن. تو رو از سر خودشون باز می‌کنن تا اذیت نشن. اگه یه نفر تو چنین حالتی اومده با تو صحبت کنه، لابد یه چیزی توی تو دیده که اومده. وگرنه خودش بلد بود بره حال خودشو خوب کنه. چه حیف که من باید بیام اینجا و این بدیهیاتو بهتون یاد بدم. خجالت نمی‌کشین؟

انتظار کشیدن خیلی چیز مزخرفیه. وقتی شوق چیزی رو داری و ساعت‌ها منتظرش می‌مونی و هیچ خبری نمی‌شه. بعد می‌فهمی که این فقط تو بودی که انتظار می‌کشیدی. بقیه به کاراشون می‌رسیدن. ولی تو چون درد انتظار کشیدن رو بارها با گوشت و پوست و استخونت حس کرده بودی، چون این درد رو می‌شناختی، آدما رو خیلی منتظر نمی‌ذاشتی. پس اونا نمی‌فهمیدن انتظار کشیدن یعنی چی و فکر می‌کردن تو خیلی آدم در دسترسی هستی که انقدر زود جواب می‌دی، فکر می‌کردن بیکار و علافی و در نتیجه از چشمشون می‌افتادی و هربار تو رو بیشتر منتظر می‌ذاشتن و برای زمان تو ارزش قائل نمی‌شدن. حتی ناخواسته. حتی ناخواسته. حتی ناخواسته.

من واقعاً ناراحتم. حتی تو این وضعیت از دست خودمم ناراحتم. می‌خوام محو بشم. می‌خوام هیچ‌جا نباشم. فکر کنم چند ساعتی به این نبودن نیاز دارم. برم "خوب" شم و برگردم :))

متوجه شدم که ناخودآگاه موقع اینجا نوشتن خیلی چیزا رو سانسور می‌کنم. از این وضعیت خوشم نمیاد. می‌خوام راحت حرفمو بزنم. نمی‌شه. ذهنم تحت فیلتر‌های شدیدی قرار گرفته.

31

جین اندروز، روبی گلیز، دیانا و آنه به خاطر انجمن نویسندگان کوچک حسابی به هم نزدیک شده بودند و بیشتر با هم وقت می‌گذروندند. چند وقتی بود که اونا هر روز می‌اومدند دم دریاچه که ماهی بگیرند. اون روز آنه حسابی توی فکر و خیال غرق شده بود و نمایشنامه‌ی هلن رو برای خودش مجسم می‌کرد. اون زن زیبا توی یه قایق به آرومی به خواب ابدی فرو رفته بود در حالی که در دست راستش یک زنبق سفید و در دست چپش آخرین نامه‌ی معشوقش رو قرار داده بودند. اون رو به کاملوت زادگاه معشوقش می‌فرستادند. آنه در حالی که به دریاچه نگاه می‌کرد متوجه یه قایق شد و این فکر به سرش زد که با دخترا نمایشنامه رو اجرا کنند. ولی هیچکدوم از اونا حاضر نشدند نقش هلن رو بپذیرند. این شد که آنه قبول کرد هلن باشه و توی قایق دراز کشید. اگرچه این کار رو با اکراه انجام داد چون رنگ موهاش قرمز بود و هلن برخلاف اون موهای روشنی داشت! قرار شد قایق رو به آب بسپارند و تا به پل برسه، اون سه نفر خودشون رو به اونجا رسونده باشند. قایق شروع به حرکت کرد. آنه با چشمانی بسته و بی‌حرکت توی قایق دراز کشیده بود و خودشو به جریان آب سپرده بود. تا اینکه احساس کرد پاش خیس شده. دستپاچه از جاش بلند شد و دریافت که این قایق از ابتدا سوراخ بوده و به زودی غرق می‌شه. بنابراین تندتند شروع به پارو زدن کرد و خودشو به پایه‌های پل رسوند. بچه‌ها خیلی دورتر از اون بودند که صدای فریادهای آنه رو بشنوند. آنه به سختی پایه‌ی پل رو گرفته بود و داشت کم کم توی آب فرو می‌رفت تا اینکه متوجه یه نفر در نزدیکی خودش شد. اون فریاد زد و کمک خواست. پسر برگشت. متأسفانه گیلبرت بلایت بود! آنه که اینو فهمید ترش کرد اما گیلبرت خودشو به پایه‌ی پل رسوند و اونو نجات داد. در تمام طول مسیر آنه صورتش رو از گیلبرت برگردونده بود و اخمی روی صورتش داشت. اما با این حال بابت نجات جونش از گیلبرت سپاسگزاری کرد. گیلبرت وقتی به خشکی رسیدند دوباره از آنه به خاطر اینکه رنگ موهاشو مسخره کرده بود عذرخواهی کرد ولی آنه اونو نبخشید و با عصبانیت به سمت خونه حرکت کرد! 

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«_آنه دارم از خودم می‌پرسم تو کی عاقل می‌شی و این عاقل شدن زمانش کیه؟

+نمی‌شه براش زمان تعیین کرد. یه خرده صبر می‌خواد. هرروز که می‌گذره احتمال اینکه من عاقل بشم زیادتر می‌شه.

_اوهوم... از کجا به این نتیجه رسیدی؟

+خیلی ساده‌ست. من کارهای احمقانه‌ی زیادی کردم اما از هر اشتباهی یه درسی گرفتم و کم‌کم این درس‌ها باعث می‌شه که کمتر اشتباه بکنم. اشتباهی رو که من امروز مرتکب شدم باید اقرار کنم زنگ خطری بود که چشم و گوش منو حسابی باز کرد...

_ممکنه بپرسم چطوری چشم و گوشتو باز کرد؟

+من برای مسائل رمانتیک ارزش زیادی قائل بودم. مثلاً اَوِنلی ربطی به کاملوت نداره. اصلاً فایده‌ای نداره که آدم دائم احساساتی باشه. زندگی جدی‌تر از این حرفاست! من کاملاً مطمئنم که تو به زودی شاهد پیشرفت‌های من خواهی بود. من بهت قول می‌دم که فقط و فقط در لحظه‌هایی که لازمه احساساتی بشم و بس.

_امیدوارم اینطور باشه دخترم. امیدوارم مسائل رمانتیک عقلتو ازت نگیره... شب به خیر!

+...شب به خیر...»

 

پ.ن: 

1. آنه داره بزرگ‌ می‌شه. حتی صداش هم خانومانه‌تر شده و از اون حالت جیغ جیغویی دراومده. اینکه توی دوبله هم به چنین چیزی توجه شده خیلی ارزشمنده.

2. با اینکه جین و روبی هم همش کنار دیانا و آنه هستند و از دور یه اکیپ خیلی صمیمی به نظر می‌رسند، می‌شه فهمید که رابطه‌ی آنه و دیانا چیز دیگه‌ایه. یعنی انگار همیشه مرزی هست بین آنه و بقیه و بین دیانا و بقیه. ولی این دوتا با هم تقریباً مرزی ندارند.

اون شبای پُرستاره

"...رو تو می‌مونه همیشه بدونْ عمیقْ احساسم..."

صبح که بیدار شدم و اومدم اینجا متوجه تغییراتش شدم. هنوز عمیقاً بررسی‌اش نکردم ولی با یه نگاه سرانگشتی دریافتم که امکان حذف دنبال‌کنندگان رو اضافه کردند که اینو من خودم شخصاً ازشون درخواست کرده بودم: Link

بعد دیگه امکان لایک کردن کامنت اضافه شده. یه چیز جالب دیگه هم که به چشمم اومد این بود که توی گشت‌وگذار قسمت پایین سمت راست پست پروفایل نویسنده رو نمایش می‌ده. اینجوری می‌شه فهمید هر وب متعلق به کیه. کاربردش بیشتر برای اون نویسندگانیه که چندتا وب دارند. اینجوری که ما پیش خودمون بگیم عه این وبم مال این بوده پس :))) [آخه نه که اینجا یه دهکده‌ی کوچیکه و همه‌ی همسایه‌ها همو می‌شناسند برای همین) فقط یه موضوعی که خیلی رومخم رفته این قسمتیه که داری می‌نویسی و از دونقطه و پرانتز می‌خوای برای لبخند و خنده‌های شدیدتر استفاده کنی و این به زور می‌خواد کمکت کنه و یه ایموجی شکلک‌دار رو جایگزینش کنه :| آقا من نمی‌خوام تو به من پیشنهاد ایموجی بدی... ای بابا... من بدون لبخندهای محبوبم اصلاً نمی‌تونم تایپ کنم :

یه چیز دیگه هم اینکه قسمت میزکار به نظر من اون بالای بالا باید ایجاد پست باشه. چون این مهم‌ترین بخش این قسمته. اینکه رفته تو حاشیه رو دوست ندارم.

جدا از همه‌ی اینا صبح دیدم الماس شدم :)))) حقیقتا انتظار نداشتم. چون حدود 2000تا تجربه کم داشتم هنوز. رنگ پروفایل قبلی‌ام چون یه رگه‌هایی از آفتاب و سیاهی داشت به آبی نمی‌اومد. حتی سیاه خالی هم به آبی نمی‌اومد. انگار سیاه، آبیِ محبوبمو خفه می‌کرد. نمی‌خوستم اینطور بشه. این شد که عوضش کردم. حالا هم سبک‌تر شده و هم تابستونی‌تر :]

برامون فقط یه "کاش" مونده.

تیر از راه رسیده. امروز رسماً اولین روز تابستونه. ماه تیر رو دوست ندارم. دیدین بعضیاتون یه ماه‌هایی براتون سنگینه و دوسشون ندارین؟ تیر هم برای من اینجوریه. انگار این ماه حامل استرس و سیاهی و گرماست. ترکیب ناجوریه نه؟ بگذریم. امیدوارم تیر هم سریعتر به خیر و خوشی بگذره و تموم شه.

امشب بازی ایران و بلژیکو دیدم. درواقع می‌شه گفت اولین بازی این جام جهانی بود که دیدمش. آخه درواقع شوقی برای دنبال کردنشون باقی نذاشتند. چقدرررر من از این میثاقی بدم میاد. مرتیکه‌ی پاچه‌خوار(بهتر بود اون یکی معادلشو استفاده می‌کردم. چه کنم که ادب دست و پامو بسته🫩). از یه چیزی غمگینم. اینکه به جایی رسوندنمون که همش دچار احساسات دوگانه باشیم. نمی‌دونیم از بردشون خوشحال شیم یا ناراحت. یه قسمتی از قلبمون می‌گه اینا به هرحال ایرانی‌اند ولی یه قسمت دیگه می‌گه طرفدار چیزی‌اند که نباید. یعنی اینا اینهمه فاجعه‌ای که اتفاق افتاد رو ندیدند؟! قبلنا همه یکصدا بودیم. همه طرفدار این تیم بودیم(چه بد که دیگه اینطور نیست). من یادم نمی‌ره بچه‌تر که بودم چقدر این بازی‌ها برای همه‌‌ی ایرانیا مهم و حیثیتی بود. نه فقط جام جهانی. حتی والیبال. من خودم به شخصه بازی‌های والیبال رو شدیداً دنبال می‌کردم. دوران سعید معروف و امیر غفور و فرهاد قائمی و محمد موسوی و اینا :)))))) دوره‌ی اینا خیلی دوره‌ی خوبی بود :))))) حیف که تموم شد. چه چیزهایی رو ازمون گرفتند، چه لذت‌هایی. کاش اینجوری نمی‌شد ولی خب شده و این چیزیه که الان هست. 

30

هر تصمیم ما راه مجزایی رو به رومون باز و راه‌های دیگه‌ رو برامون می‌بنده. تصمیم اون روز آنه یه ورژن از اتفاقاتی بود که می‌تونست براش رخ بده. دستفروش حیله‌گر آنه رو گول زد و باعث شد اون یه رنگ مو برای خودش بخره تا شاید بتونه از شر رنگ قرمز موهاش خلاص بشه. دستفروش تضمین کرد که موهای آنه مثل پر کلاغ سیاه می‌شه. آنه‌ی بیچاره هم با همین خیالات تمام پس‌اندازشو به مرد داد، رنگ مو رو گرفت و به سمت خونه دوید. بعد با خوشحالی رنگ مو رو روی موهاش گذاشت. کمی بعد اما چیزی رو دید که وحشت کرد! موهای آنه به جای رنگ سیاه سبز شده بودند، سبز! فقط همین می‌تونست بدتر از این باشه که رنگ موهای یه نفر قرمز باشه! آنه تا آخر شب از اتاقش بیرون نرفت و همش گریه کرد و گریه کرد و غصه خورد. ماریلا و متیو اولش فکر می‌کردند آنه خونه نیست. تا اینکه ماریلا برای آوردن شمع به اتاق آنه رفت و اونو گریان توی تختش پیدا کرد. بعد از اینکه ماریلا فهمید ماجرا از چه قرار بوده، هم شوکه شد، هم عصبانی و هم غمگین. ولی بیشتر از همه‌ی اینا به فکر راه حلی بود که بتونه آنه رو از این وضعیت خارج کنه. اولین راه حل شستن موها بود. ماریلا موهای آنه رو شست. بارها شست. با آب گرم و شوینده هم شست. حتی خود آنه بعد از اون چندین و چندبار موهاش رو شست ولی هیچ فایده‌ای نداشت. رنگ سبز چنان با لجبازی به موهای آنه نشسته بود که گویی از ابتدا رنگ اصلی موهاش همین بوده! با این اوضاع آنه حاضر نبود به مدرسه بره و جلوی جوزی پای ظاهر بشه. چون می‌دونست اون قراره کلی مسخره‌اش کنه. دیانا مثل هرروز روی پل چوبی منتظر آنه بود تا با هم به مدرسه برن ولی آنه نیومد. دیانا هم رفت تا ببینه چه اتفاقی برای اون افتاده که انقدر دیر کرده؟ با دیدن موهای سبز آنه و غم و غصه‌ی اون، دیانا هم پابه‌پاش گریه کرد و قول داد به کسی چیزی نگه. در فرجام آنه متوجه شد راهی نداره جز اینکه قسمت سبز موهاشو کوتاه کنه. بنابراین قیچی رو دست ماریلا داد و ازش خواست کار رو تموم کنه... آنه هربار که خودش رو توی آینه نگاه می‌کرد احساس می‌کرد خیلی زشت شده ولی با وجود این بالاخره بعد یه هفته تصمیم گرفت به مدرسه بره. دیانا توی راه یه روبان مخملی دور سر آنه بست که قیافه‌اش رو بهتر کرد. در ضمن بچه‌های مدرسه خیلی خوب از ظاهر جدید آنه استقبال کردند...

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«+ماریلا من موهامو رنگ کردم...

_چیکار کردی؟! تو موهاتو رنگ کردی؟! چطور همچین چیزی ممکنه؟ حتماً به فکرت نرسیده که کار احمقانه‌تری انجام بدی!

+می‌دونم که کار احمقانه‌ای بود، اما فکر کردم اگه آدم یه کار احمقانه بکنه بهتر از اینه که موهاش قرمز باشه. خیال می‌کردم می‌تونم عوضش کنم. خیال کردم شما خوشتون میاد.

_اگه من جای تو بودم و می‌خواستم موهامو رنگ کنم، اقلا رنگ مناسب‌تری رو انتخاب می‌کردم نه این رنگ سبزو!

+خیال می‌کنی من مخصوصاً رنگ موهامو سبز کردم؟! نه، فقط یه بدشانسی بود! اون دستفروش دوره‌گرد گفت که رنگ موهام سیاه می‌شه. سیاه خوشرنگ مثل پر کلاغ. من از کجا می‌دونستم که داره کلک می‌زنه؟ آخه آدم انقد حقه‌باز می‌شه؟!»

«چرا این بلاها همیشه سر من میاد؟ قهرمانای اکثر داستانا موهاشونو می‌فروشند و با پولش کارهای بزرگ می‌کنند. منم با کمال میل حاضر بودم همچین کاری بکنم. ولی متأسفانه موهای من به خاطر رنگ سبزشون به درد نمی‌خورند. باید مثل چمن زده بشن و دور ریخته بشن! با این‌کار سرنوشتم عوض می‌شه. فکر کنم دیگه ندونم‌کاری نکنم...»

 

پ.ن: 

1. سه پنجم یا 60% پروسه به اتمام رسیده✅

2. توصیف داستان امروز چه طولانی شد!

3. راه دیگه‌ای هم وجود داشت. اینکه آنه کل موهاش رو سیاه کنه. اونوقت اون رنگ سبز با رنگ سیاه پوشیده و مشکل حل می‌شد. بعدش اگه مسئله‌ای پیش می‌اومد می‌تونستند به کوتاه کردن مو فکر کنند.

4. رفیق حقیقی اونیه که پا‌به‌پای تو برای مشکلات و ناراحتیات غصه بخوره و گریه کنه و از خوشحالیات حتی بیشتر از خودت ذوق کنه! دیانا برای آنه یه همچین رفیقیه!

5. رفتار ماریلا و متیو با آنه دقیقاً مثل یه پدر و مادر واقعیه و چقدر این توی انیمیشن زیبا به تصویر کشیده شده.

6. نمی‌دونم چرا با دیدن دستفروش دوره‌گرد یاد نامادری سفیدبرفی افتادم که همش با ظاهر مبدل سر می‌رسید تا سفیدبرفی رو مسموم کنه :))

مُذاب

هوای بیرون غیرقابل تحمله :( 

امروز یه جایی بیرون کار داشتم و قشنگ ذوب شدم.

تعداد درخت‌ها که زیاد بشه گرما کمتر می‌شه. کاش خیلی درخت بکاری. همه‌جای شهر🌲

کاش ساختمونارم خوشگل‌تر و متفاوت‌تر بسازی. بیشترشون خیلی زشت‌ و تکراری‌اند.

از کلاف‌ها

در حالی که به آهنگ بالا گوش می‌دم، به این فکر می‌کنم که امشب چقدر درد دارم. با اینکه مُسکِن خوردم. بیشتر از همه هم پام درد می‌کنه. اما دردش آزاردهنده نیست. مثل کوفتگی بعد از ورزش می‌مونه. خوابم میاد اما کلافه‌ام. چرا کلافگی دست از سر من برنمی‌داره واقعاً؟ و چرا خواب در مقابل کلافگی پیروز نمی‌شه؟[اون استیکره که داره موهاشو می‌کَنه]

به تازگی یه مطلبی خوندم که می‌گفت تا وقتی تو از آسیب‌پذیری‌ات خجالت نکشی، اون دیگه نقطه ضعف تو محسوب نمی‌شه. درواقع ذهنم خیلی درگیرش بود و این جمله انگار آتیش اون پرسش رو خاموش کرد.

همینو می‌خواستم بگم. باید دید در این جدال چه کسی پیروز می‌شه؛ خواب یا کلافگی.

خوب بخوابی، شبت به خیر✨

29

بچه‌های مدرسه‌ی اَوِنلی هنوز خاطرات جشن رو پیش خودشون مرور می‌کردند. توی کلاس جنگ و جدالی بین چندتا از بچه‌ها پیش اومده بود ولی خانم استیسی دخالت نمی‌کرد. اون می‌خواست بچه‌ها خودشون پیوندهای دوستی‌شون رو ترمیم کنند. برای زنگ انشا هرکس باید یه داستان می‌نوشت. داستان آنه خیلی غم‌انگیز بود. در مورد دوتا خواهر به نام‌های کوردلیا و جرالیس که حسادت زندگی‌هاشون رو نابود کرد. دیانا که زودتر به داستان آنه گوش کرده بود، ازش پرسید چطور می‌تونه داستان‌های به این قشنگی بنویسه؟ اون خودش رو در این زمینه توانا نمی‌دید و براش خیلی سخت بود که مثل آنه خیال‌پرداز باشه. آنه هم پیشنهاد داد یه انجمن به نام انجمن نویسنده‌های کوچک تأسیس کنند و توش هرکسی هر هفته یه داستان بنویسه و با صدای بلند برای بقیه بخونه. بقیه هم نظرشونو درباره‌اش بگن. در ابتدا فقط آنه و دیانا عضو انجمن بودند. بعد کم‌کم بقیه‌ی دخترا هم بهشون پیوستند...

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«همه‌چیز تموم شد. دیانا من دیگه از دست رفتم! آخه من تئاتر رو دوست دارم. باید بگم ماریلا حق داشت، چون روح حساس منو شناخته بود و به همین دلیل سعی می‌کرد یه جوری جلوی منو بگیره. اون خیلی باهوشه. احساساتش هیچوقت به عقلش غلبه نمی‌کنه. برای همین من تحسینش می‌کنم. من قبول دارم که احساساتی بودن بیش از حد آدمو از معقول بودن دور می‌کنه. ولی کسایی که عاقلانه رفتار می‌کنند رمانتیک نیستند، بلکه آدمای خشکی‌اند! من دوست ندارم آدم خشکی باشم! خانم لیند هم معتقده که من خیلی احساساتی‌ام. چه کنم؟ دست خودم نیست! گاهی اوقات وقتی بهش فکر می‌کنم از خودم بدم میاد، چون عقل مثل چراغیه که راه تاریکو روشن می‌کنه.»

«اون گفت اگه آدم می‌خواد همه‌چیزُ بفهمه باید چشم و گوششو باز کنه. پس بنابراین ما الآن می‌‌تونیم بفهمیم که زمستون چی می‌خواد بگه...»

«نقطه ضعف ناچیز منم اینه که همیشه تو فکرم. گاهی ساعت‌ها توی رویاهای خودم انقدر غرق می‌شم که یادم می‌ره چیکار باید بکنم و این ماریلا رو خیلی عصبانی می‌کنه. حالا که سیزده سالم شده امیدوارم بهتر بشم.»

چگونه بیابمت؟

یه چیزی فکرمو خیلی مشغول کرده. یه کارتونی بود زمان بچگی من پخش می‌شد. یه شخصیتی یه سری طرح روی چوب می‌کشید و با اره مویی می‌بُریدشون. بعد این تیکه‌ها رو می‌برد وصل می‌کرد به یه تخم مرغ خیلی بزرگ. درنهایت هم چیزی که درست می‌کرد قابلیت حرکت پیدا می‌کرد. من واقعاً شیفته‌ی این انیمیشن بودم. صدای خرِ خِر اره‌هه موقع بریدن اون‌ چوب‌ها هنوز تو گوشمه. اسمشو یادم نمیاد. هرجوری که فکرشو کنید هم سرچ کردم ولی چیزی پیدا نکردم :)))) الان خیلی گمگینم. شما می‌دونید من کدوم انیمیشنو می‌گم؟ شخصیتشم اصلاً حرف نمی‌زد.

28

اون روز، روز اجرای مراسم آنه و هم‌کلاسی‌هاش بود. آنه خیلی سرحال از خواب بیدار شد، از اتاقش به آشپزخونه رفت و ناگهان با هدیه‌ی متیو مواجه شد. اون دقیقاً همون لباسی بود که همیشه تصور می‌کرد. با آستین‌های پفی و چین‌دار. آنه از شدت خوشحالی اشک توی چشم‌هاش جمع شد و در حالی که متیو رو سخت در آغوش گرفته بود ازش تشکر کرد. خانم ریچل لیند هم یه گل سر همرنگ لباسش برای آنه فرستاده بود. بعد دیانا اومد و هدیه‌ی خاله ژوزفین رو براش آورد. یه جفت کفش که قرار بود توی تئاتر خیلی به دردش بخوره. با وجود اینهمه چیز خوشحال‌کننده آنه اون روز خوشبخت‌ترین دختر اَوِنلی بود. اون بعد از اینکه صبحانه‌اش رو تموم کرد، لباس جدیدش رو پوشید و به سمت مدرسه رفت تا سالن تئاتر رو آماده کنند و آخرین تمرینشون رو انجام بدن. اون روز همه‌ی مردم اونلی به دیدن نمایش اونا می‌اومدند. شب که شد همه‌چیز خیلی خوب پیش رفت. همه‌ی بچه‌ها خیلی خوب رول‌هاشون رو بازی کردند. متیو و ماریلا هم پیش خودشون فکر می‌کردند که چقدر به وجود آنه افتخار می‌کنند...

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«فکرشو بکن! اگه قبل از اینکه من این لباسو هدیه بگیرم، آستین پفی از مد می‌افتاد چی می‌شد! یه ضایعه‌ی روحی که هیچوقت التیام پیدا نمی‌کرد! نمی‌تونی حدس بزنی وقتی رویای یه آدم واقعیت پیدا می‌کنه چه احساسی بهش دست می‌ده! خانم لیند چقدر مهربونه که به فکر یه گل سر مناسبم بوده. طفلک خانم لیند خیلی زحمت کشیده که لباس من خوشگل بشه. من همیشه فکر می‌کردم تو این لباس خیلی باوقار نیستم که مورد توجه قرار بگیرم. وقتی تنم کردم، متیو و خانم لیند خوششون بیاد اونوقت من خوشحال‌تر می‌شم. کسی چه می‌دونه؟! شایدم همین لباس یه روزی سرنوشت منو تغییر بده. لباس چین‌دار آستین پفی آدمو سر شوق میاره. به طوری که خیال می‌کنه همه‌چی آسون‌تره و می‌تونه موفق‌تر باشه! قول می‌دم از این به بعد درس هندسه برام آسون‌تره. آخه مگه می‌شه با این لباس آدم تنبل باشه و هیچ‌ کاری نکنه؟!»

 

پ.ن: سر این قسمت شوق زیادی داشتم. یکی از جالب‌ترین سکانس‌ها برام اونجایی بود که گل سر سفید آنه وقتی داشت از صحنه پایین می‌اومد از سرش افتاد و گیلبرت بلایت یواشکی برش داشت و گذاشت تو جیبش :))))

*حاوی عکس‌های زیااااااد

دعانویس

دیروز به یه پستی توی اینستا برخوردم که یه آقائه رفته بود قبرستون و از زیر خاک یه برگه پیدا کرده بود که توش دعا نوشته بودند. چقدر برگه‌هه عجیب بود. اصلاً سیاهی و پلیدی از سر و روش می‌بارید. پشتش نوشته شده بود: «در قبرستان دفن شود.» بعد حالا رو خود برگه‌هه: زندگی‌اش سیاه بشه، جدا بشن، خیر و خوشی نبینه و فلان... 

:/

واقعاً خیلی برام عجیبه این قضیه که یه سری افراد انقدر دلشون سیاهه که می‌رن برای مردم دعا می‌نویسند که زندگی‌شونو خراب کنند. حالا یه سریا اعتقادی ندارند به این چیزا و فکر می‌کنند خرافاته ولی تجربه‌ی یه سری آدما نشون داده که چنین چیزهایی روی زندگی تأثیرات بدی می‌ذاره. و این فقط مختص کسی نیست که براش دعا می‌نویسند. حتی اونی که باعث نوشته شدن دعا می‌شه یا اونی که دعا رو می‌نویسه، هیچکدوم از شرش در امان نمی‌تونن باشن و دامنشونو می‌گیره. مثل جادوی سیاهی که توی هری پاتر وجود داشت و ولدمورت و دار و دسته‌اش بهش روی آورده بودند. قوی بود اما ویران‌کننده.

خلاصه حواستون باشه هرکسیو به خونه‌تون راه ندید. این هرکسی لزوماً غریبه نیستا. حتی یه سری از فامیل‌های حسود رو. میان جاهایی که فکرشو نمی‌کنید دعا می‌ذارن براتون(توی کوسن یا بالش، توی لباس، ته کمد، گوشه‌ی تخت و هرجایی که اصلاً احتمال هم نمی‌دید) بعد همش احساس بدی دارید. همش دعوا می‌کنید تو خونه. بی‌دلیل حالتون بده. خواب‌های عجیب غریب می‌بینید و زندگی‌تون سیاه می‌شه.

اگه چنین چیزی پیدا کردید، باید ابتدا توی آب حلش کنید، بعد بذارید آب روون ببرتش.

دوره زمونه‌ی بدی شده خلاصه :// یه سری آدم ترسو و بدبخت از روش‌های عصر حجری برای آسیب زدن به بقیه استفاده می‌کنند.

27

روز جشن نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد. بچه‌های مدرسه سخت مشغول تمرین کردن رول‌هاشون بودند. متیو یه روز که از سرکار برگشته بود، آنه رو در کنار دوستانش توی خونه دید. اون می‌تونست بفهمه آنه یه فرقی با اون بچه‌ها داره ولی هرچقدر فکر می‌کرد نمی‌فهمید چه فرقی؟ تا اینکه یه مرتبه چیزی به ذهنش رسید: «آستین‌های پفی!» خودش بود. آنه لباس‌های بسیار ساده‌ای می‌پوشید. در حالی که هم‌سن‌وسال‌های اون تقریباً همیشه لباس‌هایی با آستین‌های پفی و چین‌دار داشتند. همینا باعث شد متیو به فکر خرید یه لباس زیبا برای آنه بیفته تا تو روز جشن، قشنگ‌تر جلوی هم‌کلاسی‌هاش ظاهر بشه. متیو نمی‌خواست ماریلا چیزی از این موضوع بفهمه.‌ چون می‌دونست که باهاش مخالفت می‌کنه. این شد که روز بعد یواشکی دُرُشکه رو آماده کرد تا از مغازه یه لباس برای آنه بخره. اما از اونجایی که فروشنده‌هاشون زن بودند، از این کار اجتناب کرد. متیو نمی‌تونست با زن‌ها درست ارتباط برقرار کنه. پیش زن‌های غریبه که می‌ایستاد دست‌وپاش رو گم می‌کرد و به هم می‌ریخت. بنابراین چاره رو در این دید که از خانم ریچل لیند خواهش کنه برای آنه لباس قشنگی بدوزه. همچنین بسیار تأکید کرد که آستین‌هاش پفی و چین‌دار باشه. خانم لیند قبول کرد و لباس رو آماده کرد و اونو برای خانواده‌ی کاتبرت برد. ماریلا اولش از این کار اصلاً خوشش نیومد ولی کم‌کم باهاش کنار اومد. شب سال نو متیو و آنه و ماریلا کنار هم توی آشپزخونه نشسته بودند. اون شب برف می‌بارید...

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«_متیو کاتبرت! تو داری اونو بیش از حد لوس بار میاری. هرچیزی یه حساب و کتابی داره. هرروز لباس خریدن برای بچه اسمش محبت نیست، نُنُر کردن اونه!

~اما ماریلا با این سر و وضعی که می‌ذاری آنه بگرده هیچ دختری...

_بله ممکنه! اما تا امروز آنه همیشه راضی بوده. تمام این خواسته‌هاش مال گذشته‌ست. درست یه سال پیش که اومد اینجا پیش ما از یه همچین لباسی حرف می‌زد. من چیکارش می‌تونستم بکنم؟! هیچی! من معتقدم که این آستینای پفی واقعاً مسخره‌ان! آدم هرچقدر لباس ساده بپوشه دنگ و فنگش کمتره. یعنی دیگه مجبور نیست مثلاً یه جوری بشینه که اتوش خراب نشه یا می‌خواد دوتا فنجون بشوره عزا بگیره که نه! الآن ممکنه یه قطره آب بهش بپاشه! اصلاً با یه همچین لباسی می‌شه رفت توی زیرزمین و تخم مرغ آورد؟!»

 

پ.ن: با کمال احترام فکر می‌کنم ماریلا داره چرت می‌گه. این لباس قرار نبود لباس خونه‌ی آنه باشه. مگه آدم لباس مجلسی‌شو تو خونه و برای انجام دادن کارهای خونه می‌پوشه؟! این چه چیز عجیبی بود که ماریلا گفت واقعاً؟ :|

از روزگار گفتن

روزها چطور می‌گذره براتون اهالی دنیای مَجاز؟ امشب حرف خاصی ندارم که بزنم، پس می‌شنومتون اگه دوست داشتین.

 

پ.ن: عاشق اونایی‌ام که نزدیکای ساعت دو تو وب من آنلاین‌اند :)))) ساعتای پست گذاشتنم خوب دستتون اومده‌ها😏

26

پای آنه تقریباً خوب شده بود و دیگه می‌تونست به مدرسه بره. اون دلش برای مدرسه خیلی تنگ شده بود و بی‌اندازه مشتاق بود سر کلاس‌های خانم استیسی بشینه. همون‌طور که انتظار داشت کلاس درس خیلی خوب پیش رفت. خانم استیسی هم معلمی بود که در کار خودش خبره بود و می‌دونست چجوری بچه‌ها رو با خودش همراه کنه و استعدادهاشون رو از درونشون بکشه بیرون. برای جشن سال نو اونا تصمیم گرفتند خودشون مراسمی رو تدارک ببینند و قرار شد تئاتر و دکلمه و کُر اجرا بشه. همه‌ی بچه‌ها با علاقه رول‌هاشون رو تمرین می‌کردند که توی مراسم اجرای خوبی داشته باشند...

 

پ.ن: موقع دیدن این قسمت کاغذ و قلم دم دستم نبود. فلذا نشد که دیالوگ‌های جالب این قسمت رو بنویسم.

*توی این قسمت خانم استیسی از بچه‌ها خواست برای مدرسه‌شون یه پرچم طراحی کنند و سه تا از بهتریناشونو انتخاب کرد.

🌈 Loving you is like chasing the

MP3

I tried to scream but you couldn't hear me..."
You look like a dream I wanna stop dreaming
'🩸Cause baby, I'm

I tried to wave but you couldn't see me
There is nothing to save as long as you're leaving
'Cause baby, I'm bleeding

Give me a sign I don't wanna lose my mind
Tell me the truth I can't take another lie
Stop telling me that it's gonna be alright
"...Give me a sign, I don't wanna lose my mind

 

"عزیزم از گفتن اینکه همه‌چیز درست می‌شه دست بردار."

"حقیقت رو به من بگو. من دیگه نمی‌تونم یه دروغ دیگه رو تحمل کنم."

25

چند روزی بود که دیانا به ملاقات آنه نمی‌اومد و این موضوع آنه رو به شدت دلواپس، غمگین و بی‌تاب کرده بود ولی از اونجایی که پاش هنوز کاملاً خوب نشده بود و نمی‌تونست خودش شخصاً به خونه‌ی باری‌ها بره و از ماجرا سر دربیاره، مثل پرنده‌ای در قفس بال‌بال می‌زد. به علاوه که شایعه‌ای مبنی بر مریض بودن دیانا توسط خانم ریچل لیند به گوش ماریلا رسیده بود و این شدت اشک‌های آنه رو بیشتر می‌کرد. آنه به نامه نوشتن برای دیانا روی آورد و خاطرات مشترکشون رو مرور کرد. "چه روزهای خوبی بودند اون روزها"...

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«+می‌دونی من چی فکر می‌کنم؟ اون حتماً دیگه از من خوشش نمیاد. حالا هم رفته دوست دیگه‌ای پیدا کرده.

_آنه... آخه برای چی انقدر با حدس و گمان زندگی رو برای خودت تلخ می‌کنی؟! بیا بریم پایین. خوب نیست آدم انقدر تو فکر باشه...

+خودش قسم خورده بود تا ابد نسبت به من وفادار می‌مونه! اونوقت به همین راحتی منو فراموش کرده... خواهش می‌کنم ماریلا. منو راحت بذار. از گلوم چیزی پایین نمی‌ره...»

«نه ماریلا. بذار من با آوازِ تنهایی گریه کنم. گریه بهترین دوای دردای منه. آرومم می‌کنه. اگه نتونم خودمو آروم کنم، دردام منو می‌خورن. من دیگه پوک می‌شم...»

شاید آدما می‌نویسن که فراموش نشن...

شاید هم برای اینکه احساساتشون نگنده...

فقط اینو می‌دونم که یه نویسنده ذاتا همیشه می‌نویسه، هرجایی که باشه...