خونه‌ی شیشه‌ای گل‌ها

خونه‌ی شیشه‌ای گل‌ها

گل‌هایی برای خوندن!

25

چند روزی بود که دیانا به ملاقات آنه نمی‌اومد و این موضوع آنه رو به شدت دلواپس، غمگین و بی‌تاب کرده بود ولی از اونجایی که پاش هنوز کاملاً خوب نشده بود و نمی‌تونست خودش شخصاً به خونه‌ی باری‌ها بره و از ماجرا سر دربیاره، مثل پرنده‌ای در قفس بال‌بال می‌زد. به علاوه که شایعه‌ای مبنی بر مریض بودن دیانا توسط خانم ریچل لیند به گوش ماریلا رسیده بود و این شدت اشک‌های آنه رو بیشتر می‌کرد. آنه به نامه نوشتن برای دیانا روی آورد و خاطرات مشترکشون رو مرور کرد. "چه روزهای خوبی بودند اون روزها"...

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«+می‌دونی من چی فکر می‌کنم؟ اون حتماً دیگه از من خوشش نمیاد. حالا هم رفته دوست دیگه‌ای پیدا کرده.

_آنه... آخه برای چی انقدر با حدس و گمان زندگی رو برای خودت تلخ می‌کنی؟! بیا بریم پایین. خوب نیست آدم انقدر تو فکر باشه...

+خودش قسم خورده بود تا ابد نسبت به من وفادار می‌مونه! اونوقت به همین راحتی منو فراموش کرده... خواهش می‌کنم ماریلا. منو راحت بذار. از گلوم چیزی پایین نمی‌ره...»

«نه ماریلا. بذار من با آوازِ تنهایی گریه کنم. گریه بهترین دوای دردای منه. آرومم می‌کنه. اگه نتونم خودمو آروم کنم، دردام منو می‌خورن. من دیگه پوک می‌شم...»

Wish Fulfillment Day

امروز روز جهانی تحقق آرزوهاست. دلم نیومد نذارمش :)

می‌گم چقد خوبه که هر روز، روز جهانی یه چیزیه، مگه نه؟

گاهی آدمی به همین امیدهای کوچیک زنده‌ست🩵🌟

 

پ.ن: باور کن یه روزی تقویم خودمو درست می‌کنم و تصمیم می‌گیرم هر روز، روز چی باشه.

من از تو منزجرم!

یه سری آدمایی تو زندگی من هستند که نسبت بهشون نه حس تنفر معمولی، بلکه احساس انزجار دارم. یعنی جوری‌اند که وقتی بهشون فکر می‌کنم مورمورم می‌شه. انگار یه چیز چسبناک لزج و چندشناک توی قلبم حرکت می‌کنه و دور اونا می‌پیچه. می‌دونم که تنفر هم درواقع نوعی توجهه ولی من چطور می‌تونم نسبت به همچین آدم‌های لجنی بی‌تفاوت باشم؟ شاید فکر کنی لابد خیلی آدمای بدی هستند یا کار عجیب غریبی انجام دادند که من انقدر احساسات شدیدی رو نسبت بهشون تو قلبم تجربه می‌کنم. اما اینطور نیست. در هر صورت حتی تحمل چشم تو چشم شدن یا یه دقیقه کنارشون بودن رو ندارم. با ماژیک قرمز روشون ضربدر می‌زنم و بعد سرتاپاشون رو خط‌خطی می‌کنم. آخرشم با یه دست از پشت یقه‌شون می‌گیرم و اونا رو از بالای پل تو دره‌ی فراموش‌شدگان ذهنم پرت می‌کنم. که برن به درک. حتی اگه توی راه تیکه‌پاره بشن هم برام مهم نیست[فکر نمی‌کنی بیش از حد لطیف بودم؟]

دیشب خواب یکی از همینا رو می‌دیدم. تو چشماش زل زدم و بهش گفتم من هرگز نمی‌بخشمت، می‌دونستی؟ مثل همیشه نبود. ترحم‌برانگیز و بیچاره بود. اما تأثیری روی احساسات من نداشت. هنوز هم چشم دیدنشو نداشتم و ازش منزجر بودم. نمی‌دونم چرا گاهی خواب این آدما رو می‌بینم...

24

مسابقه‌ی شهامتی که توسط جوزی پای ترتیب داده شده بود یه قربانی مغرور داشت؛ آنه. اون که به هیچ عنوان نمی‌خواست جلوی جوزی پای کم بیاره، قبول کرد روی لبه‌ی پشت بوم راه بره. اما هنوز چند قدم برنداشته بود که از اون بالا پرت شد پایین و قوزک پاش در رفت. بنابراین طبق تشخیص دکتر تا شیش هفته نباید از جاش تکون می‌خورد و این به این معنا بود که نمی‌تونست به مدرسه بره و معلم جدید، خانم استیسی رو ببینه. این برای آنه فوق‌العاده ناراحت‌کننده بود اما چاره‌ای نداشت. در طول این مدت خیلیا به عیادت آنه اومدند، دوستاش، خانم آلن، خانم لیند و... اما غیرمنتظره‌ترین عیادت رو خانم استیسی انجام داد. آنه اصلاً انتظار نداشت خانم معلم جدید به دیدارش بیاد و این اتفاق قلبش رو سرشار از شادی کرد...

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«+از اینکه خودم باعث شدم تا به این حال و روز بیفتم بیشتر ناراحتم. منظورم اینه که اگه حداقل می‌تونستم تقصیرُ گردن کس دیگه‌ای بندازم، اونوقت خیلی راحت‌تر بودم. اگه کسی می‌خواست شهامت تو رو امتحان کنه و به تو می‌گفت اگه راست می‌گی برو لب پشت بوم، چیکار می‌کردی؟

_من روی زمین می‌موندم و اصلاً بالا نمی‌رفتم و می‌گفتم: "این، کار یه آدم عاقل نیست و من عاقل‌تر از اینم!"

+آره... ای کاش منم مثل تو بودم. تو همیشه دقیقاً می‌دونی چیکار باید بکنی. اون جوزی پای منو مسخره می‌کرد و من نمی‌تونستم اینو تحمل کنم. من به خاطر غرورم این کارو کردم. هرچند اون بالا داشتم از ترس زهره ترک می‌شدم...

_آنه... تو به خاطر یه بچه‌ی بی‌عقلی مثل جوزی پای زندگی‌تو به خطر می‌اندازی؟!

+ماریلا من به خواست خدا به اندازه‌ی کافی تنبیه شدم. تو دیگه نباید انقد عصبانی باشی. قبلاً وقتی کسی به حالت بیهوشی می‌افتاد فکر می‌کردم چقدر رمانتیکه! اما امروز می‌بینم که نه، اینطورام نیست! موقعی که دکتر قوزک پامو جا می‌انداخت انقدررر دردم گرفت که نگو! من حداقل شیش هفته‌ای حق ندارم راه برم. از اینکه نمی‌تونم خانم معلم جدیدُ ببینم متأسفم. برام فاجعه‌ست! اگه من اونو می‌دیدمش دیگه جای تأسف و فاجعه وجود نداشت. اونم با من آشنا شده بود. تمام بچه‌ها از من جلو می‌افتند... چقدر آدم بدبختی‌ام! اما من هرچی که سرنوشت برام رقم زده تحمل می‌کنم به شرطی که تو از دست من عصبانی نباشی. چون راضی نیستم تو رو ناراحت کنم...»

چون پَر

موهامو شونه کردم، بافتمشون و جلوی آینه گریستم. داشتم به خودم نگاه می‌کردم تا وقتی که شدت بارون زیاد شد و دیگه نتونستم خودمو ببینم. امروز همش گریان بودم کلا، مثل میرتل نالان که سال‌ها تو دستشویی طبقه‌ی پنجم گریه می‌کرد. شاید درواقع دلیل خاصی نداشت. شاید فقط به خاطر غم سیاهی بود که تو قلبم حس می‌کردم. شاید هم دلیل داشت. امروز برای قدر ناچیزی از غم‌های این چندوقت اخیرم تا جایی که می‌تونستم اشک ریختم. برای اینکه نگاه رنگین‌کمونی‌ام ضعیف شده و کمتر می‌تونم امیدوارانه به زندگی نگاه کنم. برای اینکه انرژی‌ام کمه و این درک نمی‌شه. دلم می‌خواد یکی زندگی‌شو برای من تعطیل کنه و بدون چشمداشت و بی‌قید و شرط برای چند ماه فقط بغلم کنه و من از همه‌چی دور باشم و فقط بخوابم. هیچ دغدغه‌ای نداشته باشم. هیچ استرسی نداشته باشم. هیچ فکر آزاردهنده‌ای نباشه. نگران هیچ چیزی هم نباشم. می‌دونم این خودخواهیه ولی چه اشکالی داره اگه یه مدت زندگیو تعطیل کنیم؟ کرکره‌ها رو بکشیم پایین و بگیم گور بابای دنیا و متعلقاتش؟ حجم خستگی‌ من همینقدر زیاده...

خوب بخوابی و شبت سبُک و نرم🪶

23

خانم آلن آنه رو برای صرف چای به خونه‌اش دعوت کرده بود و آنه از خوشحالی در پوست خودش نمی‌گنجید. به خصوص که این دعوت توسط نامه‌ای به اطلاعش رسیده بود که توش "دوشیزه آنه شرلی" خطاب شده بود...

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«سرنوشت منم درست مثل سرنوشت خانم کوردلیاست. آرزوی اونم برآورده نمی‌شد. رویاهای اونم نقش بر آب شد و سرابی بیش نبود...»

«راست راستی که من بال درآوردم ماریلا! این اولین دعوتیه که از من شده و نمی‌دونم چجوری باید رفتار کنم. حتماً یه آداب و رسوم سخت و پیچیده‌ای داره... مطمئناً خانم کوردلیا می‌دونسته که آدم چیکار باید بکنه. مثلاً فاصله‌اش با بشقاب چقدر باشه، کیکو به اندازه‌ی دهنش ببُره و... تو یتیم‌خونه به ما اینا رو یاد ندادند. اونجا چایی رو همین‌طوری ساده می‌ریختی تو فنجون و می‌خوردیش. فکرشو بکن اگه یه دفعه دسته‌ی فنجون بشکنه و چایی روی میز بریزه، من از خجالت آب می‌شم!»

 

پ.ن: اولین دعوت آنه مگه توسط خانواده‌ی باری نبود؟!

بی‌پروایی

به این می‌اندیشیدم که تقریباً هر پستی که اینجا گذاشتم موقع نوشتنشون آنچنان تمرکز نداشتم. آسون‌ترین و سریع‌ترین جملات رو انتخاب کردم و رد شدم. خیلی هم توضیح ندادم. حوصله نداشتم انگار. قبلنا اما اینجوری نبود. بیشتر فکر می‌کردم. بیشتر تمرکز داشتم. الان از فکر کردن فرار می‌کنم. حتی خیلی وقتا تشخیص زمان درست برای روایت کردن سخت می‌شه. گاهی زمان‌ها قاطی می‌شن. چون باید بری و برگردی. بری به گذشته، بعد به گذشته‌ی دورتر، سپس یه سر برگردی زمان حال و به همین شکل. مریم میرزاخانی حرف قشنگی می‌زد. می‌گفت ریاضی‌دان‌های جوونتر خلاقیت و شور و شوق بیشتری برای حل مسائل از خودشون نشون می‌دن. انگار بی‌پرواتر عمل می‌کنند. ولی هرچی بیشتر پیش می‌ری چون به لحاظ فنی و تکنیکال یه سری موانع رو می‌بینی و تشخیص می‌دی، محدودتر عمل می‌کنی. انگار دست و بالت بسته‌تر می‌شه. امکان‌‌های کمتری رو می‌تونی ببینی و کمتر می‌تونی بلندپرواز باشی. از این وضعیت خوشم نمیاد. 

خیلی وقتا هم پیش اومده که یه عالمه نوشتم ولی اصلاً از نتیجه راضی نبودم و درجا حذفش کردم.

چشمام داره بسته می‌شه دیگه :) شبت به خیر و خوب بخوابی✨

22

اون روز چهارشنبه بود؛ روزی که ماریلا برای خوش‌آمدگویی آقا و خانم آلن رو به خونه دعوت کرده بود. اونا دو روز متوالی داشتند توی آشپزخونه خوراکی‌های خوشمزه درست می‌کردند. آخه دلشون نمی‌خواست هیچ‌چیزی جلوی این زوج دوست‌داشتنی کم و کسر باشه. آنه اونقدر خانم آلن رو دوست داشت که با اینکه مریض شده بود خیلی با دقت یه کیک میوه‌ای براش درست کرد. همه‌چیز داشت خوب پیش می‌رفت که نوبت سرو کردن کیک میوه‌ای آنه شد. ماریلا یه تیکه ازش برید و خیلی با احترام به خانم آلن تعارف کرد. خانم آلن هم وقتی فهمید آنه با چه مهر و محبتی این کیکو براش پخته با اینکه میل نداشت دست ماریلا رو رد نکرد. اولین تیکه رو که توی دهنش گذاشت، چهره‌اش درهم رفت. اما خیلی زود به خودش مسلط شد و بدون اینکه گله‌ای بکنه به خوردن ادامه داد. ماریلا که اون لحظه رو دیده بود وحشت‌زده شد. برای همین یه تیکه از کیک رو امتحان کرد و دید خیلی مزه‌ی عجیبی می‌ده! در فرجام فهمیدند که آنه به جای وانیل توی کیک شربت سینه ریخته و...

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«ماریلا آبروی من برای همیشه رفت! من باید از اینجا برم... دیگه با چه رویی اینجا بمونم؟! چیکار می‌تونم بکنم؟ دیگه چطوری می‌تونم توی خیابونای اَوِنلی راه برم؟ دیانا ازم می‌پرسه مهمونی چطور بود. من باید واقعیتو براش تعریف کنم. چون نمی‌تونم به اون دروغ بگم. همه منو با انگشت نشون می‌دن و پوزخند می‌زنن و به هم می‌گن: «نیگاش کن! این همون دختریه که به جای وانیل شربت سینه توی کیک ریخته! آه ماریلا... حتی اگه یه ذره درد بی‌آبرویی منو می‌فهمی، از من نخواه که بیام پایین و ظرفا رو بشورم. چون امکان نداره بتونم یه قدم بردارم... اجازه بده وقتی خانم و آقای آلن رفتند بیام بهت کمک کنم. من تا آخر عمرم دیگه از خجالت نمی‌تونم تو صورت اونا نگاه کنم. حتماً الان پیش خودش فکر کرده من می‌خوام مسمومش کنم! خانم لیند اون روز تعریف کرد که یه دختر یتیم می‌خواسته مادر ناتنی‌شو مسموم بکنه! حتماً فکر کردین منم اون‌‌طوری‌ام! اما... اما شربت سینه که توش سم نداره. می‌شه اینو به خانم آلن بگی ماریلا؟!»

Happier

MP3

Oh, I hope you're happy..."
But not like how you were with me
I'm selfish, I know, I can't let you go
So find someone great, but don't find no one better
"...I hope you're happy, but don't be happier

 

اینا نوشته‌های یه حسود پلاستیکی برای کسیه که دوستش داره.

"هرگز با او خوشحال‌تر از وقتی که با من بودی نباش."

و هرگز او را بیشتر از من دوست نداشته باش...

But I'm so blue

MP3 

🦋 You were born bluer than a ..."
"...Beautiful and so deprived of oxygen

توی اتاقم دراز کشیدم و این آهنگو گوش می‌دم. درواقع یه‌هو یادش افتادم و دلم خواست بشنومش. جزو مورد علاقه‌هامه💠🌀 یه مقدار هم ترسناکه.

به این فکر می‌کردم که اندکی بودن میون نبودن‌های اجباری اونقدرا هم بد نیست.

شب به خیر💙

رشک بردن

داشتم پیش خودم فکر می‌کردم. به حسادت کردن فکر می‌کردم. اینکه حسادت چقدر همیشه برام ناخوشایند بوده، چه حس کردنش درون خودم و چه دیگران(من می‌تونم حسادت دیگرانو بفهمم). وقتی به چیزی حسادت می‌کنی، درونت داره یه پیام مهم بهت می‌ده: "من فلان چیز رو می‌خوام ولی ندارمش. لطفاً تلاش کن به دستش بیاری. دیدن اون چیز توی یکی دیگه برام اذیت‌کننده‌ست وقتی خودم ندارمش و دارم تو حسرتش می‌سوزم." می‌دونی؟ حسادت می‌تونه راهی رو بهت نشون بده که دوستش داری و شاید حتی پیش از این نمی‌دونستی همچین چیزی رو می‌خوای. بیشتر دارم در مورد دستاوردها صحبت می‌کنم. چیزهایی که می‌شه به دستشون آورد و ذاتی نیستند. مثلا حسادت به زیبایی طبیعی یه انسان چیزی نیست که در کلام امروز من بگنجه[اینکه تو به زیبایی کسی حسادت کنی، یعنی خودتو زیبا و کافی نمی‌بینی. این ریشه در عزت نفس تو داره که باید درستش کنی. مهم اینه که خودتو با همه‌ی نقص‌هایی که توی صورت یا بدنت داری بپذیری و وقتی خودت خودتو بپذیری، کم‌کم می‌بینی دیگه قیافه و بدنتو با کس دیگه‌ای مقایسه نمی‌کنی و همین پذیرش و راحت بودنت با خودت، باعث می‌شه توسط دیگران هم راحت‌تر پذیرفته بشی و آغوش‌های باز بیشتری دریافت کنی. جدی می‌گما :)))) اینا رو براساس تجربه دارم بهت می‌گم.]

برگردیم به بحث اصلی‌مون. داشتم می‌گفتم. حسادت نباید تهش به بدخواهی یا ضربه زدن به دیگری تبدیل بشه. این نهایت حقیر بودن یه آدم رو نشون می‌ده. آدم ناتوانی که حتی تلاش نکرد برسه و به جاش خواست اونی که رسیده یا تو مسیر رسیدنه رو هم بکشه پایین. نذار تبدیل به همچین موجود ترسناکی بشی. هروقت که احساس کردی به کسی به هر شکلی داری حسادت می‌کنی، براش چیزای بیشتری بخواه، چیزای خوب‌تری بخواه و خودتو آزاد کن. روحتو آزاد کن و از این حسی که درونت به وجود اومده در جهت بهتر کردن خودت استفاده کن. حسادتت داره یه راه رو بهت نشون می‌ده که روحت می‌خواد تجربه‌اش کنه. چجوری می‌تونی بهش برسی؟ انرژی‌ات رو بیشتر صرف ترسیم نقشه‌ی راهت کن تا نفرت‌پراکنی و بدخواهی. نتیجه‌ی انتخاب کردن راه دوم حسی نیست که دوست داری تجربه‌اش کنی. اینکه یکی دیگه نرسه، باعث نمی‌شه تو برسی. بذار جهان هنوز بالندگی و زیبایی‌هاشو داشته باشه و به جای حذف کردن اینا، خودت تبدیل به یکی از اونا شو.

نتیجه اینه که حسادت بد نیست اگه بلد باشی چجوری ازش استفاده کنی.

این دسته گلم برای تو💐

بدرود

21

آقای فلیپ دیگه قرار نبود معلم دهکده باشه. برای همین استعفا داد و رفت. اگرچه بچه‌ها فکر می‌کردند این قضیه‌ی خیلی مهمی نیست، ولی موقع خداحافظی بیشترشون به گریه افتادند. خانم آلن به همراه همسر کشیشش به تازگی به دهکده اومده بودند و قرار بود خانم معلم مدرسه‌ی یکشنبه‌ها باشه. اون خیلی زود خودشو تو دل بچه‌ها باز کرد و بچه‌ها با مهر پذیرفتنش...

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«من سعی کردم جلوی اشکامو بگیرم، ولی نشد که نشد! همه یه دفعه بغضشون ترکید و زدند زیر گریه. من حتی به خودم گفتم آنه یادت میاد آقای فلیپ چطوری جلوی همه توی کلاس با تو دعوا کرد؟ چطوری تو رو کنار گیلبرت شیطون نشوند تا اون تو رو اذیت بکنه و اعصابتو به هم بریزه؟ یا روی تخته سیاه نوشت: «آن شرلی!» آنه رو بدون کسره‌ی آخر خیلی بی‌ارزش تلفظ کرد و مسئله‌ی ریاضی منو به همه نشون داد و گفت چقدر غلط غلوط حلش کردم... اون از من خوشش نیومده بود. برای همینم دوست نداشت منو تشویق بکنه که بهتر بشم. البته شاید برخورد اول منم یه خرده بد بوده. خلاصه ماریلا، این فکرا هم نتونستند جلوی اشکامو بگیرند. جین اندروز هم اولش ادعا کرد حتی یه قطره اشک هم نمی‌ریزه و خیلیم خوشحاله که بالاخره آقای فلیپ تشریفشو می‌بره ولی همون آدم از همه بیشتر گریه کرد، اونم با هق هق بلند.... خیلی بیشتر از من! تازه از برادرشم یه دستمال کاغذی قرض گرفت. البته پسرا برای اینکه نشون بدن مرد شدند گریه نکردند. اونا اصلاً برای لحظات حساس هیچ احساسی نداشتند! در صورتی که لحظه‌ها خیلی حساس و شاعرانه بودند. برای من یکی از شاعرانه‌ترین لحظه‌های زندگی‌ام بود. طفلک آقای فلیپ انگار اشک تو چشاش جمع شده بود... ماریلا فکرشو بکن که یه مرد توی چشاش اشک جمع شده باشه! من دلم براش می‌سوخت و از کارای بدی که کردم پشیمون بودم. من پشیمون بودم از اینکه وسط درس انقد پچ‌پچ می‌کردم و روی تخته نقاشی‌های مسخره می‌کشیدم و یا با بچه‌ها آقای فلیپو به خاطر پریسی همش دست می‌انداختیم. در ضمن یه مرتبه ناراحت شدم از اینکه چرا من مثل پریسی یه شاگرد نمونه نیستم؟!»

 

پ.ن: اگرچه قالب قبلی نوشتنم که به صورت خیلی مینیمال فقط دوتا عکس قرار می‌دادم ظاهر پست رو جمع‌وجورتر و آراسته‌تر می‌کرد. اما حالا حسم اینه که هرعکسی رو که فکر می‌کنم لازمه قرار بدم. مثلاً توی این قسمت باید اینا رو قرار می‌دادم. اینا گلچین‌شده هستند و قابلیت حذف ندارند.

20

بهار دوباره از راه رسیده بود. حالا درست یک سال از اومدن آنه به گرین گیبلز می‌گذشت. پس اون روز، روز به خصوصی براش بود. اون می‌خواست هرکاری از دستش برمیاد انجام بده تا از ماریلا و متیو قدردانی کرده باشه. بنابراین به مدرسه نرفت و کل کارهای خونه رو به عهده گرفت. همچنین از ماریلا که سرش داشت منفجر می‌شد خواست توی تخت بمونه و استراحت کنه. ماریلا و متیو از اینکه تصمیم گرفته بودند آنه رو پیش خودشون نگه دارند خیلی راضی و خوشحال بودند. آنه با اومدنش به زندگی اونا طراوت و شادابی بخشیده بود...

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«+تو باز سرت درد می‌کنه نه؟

_متأسفانه بله.

+آخی... ماریلای بیچاره! اگه می‌تونستم سردردتو ازت بگیرم، اونوقت در یه همچین روز به خصوصی تونسته بودم برات کار خوبی انجام بدم!»

«بچه‌ها متأسفانه خیلی زود بزرگ می‌شن. گاهی سعی می‌کنم یادم بیاد که ما اصلاً چطوری بدون اون توی گرین گیبلز زندگی می‌کردیم. هرچی فکر می‌کنم بیهوده‌ست. به نظر میاد که اون همیشه اینجا زندگی می‌کرده و متعلق به اینجا بوده...»

«بالاخره از این هندسه من که چیزی سر در نیاوردم. شیطونه می‌گه همین الآن پاره‌پوره‌اش کنم!»

 

پ.ن: دو پنجم یا 40٪ پروسه به اتمام رسیده✅

باورم نمی‌شه فقط دو قسمت زمستون بود :))))) یعنی چی که همش بهار و تابستونه اونجا؟

?Papa, où t’es

MP3

?Où est ton papa
?Dis-moi, où est ton papa
Sans même devoir lui parler
Il sait ce qui ne va pas
Ah, sacré papa
?Dis-moi, où es-tu caché
Ça doit faire au moins mille fois que j'ai
Compté mes doigts, hé
 
 

شیفته‌ی این آهنگ شدم :)))) زیبا، من واقعاً متأسفم که زودتر نشنیده بودمت... 

داستان پشت این قطعه غم‌انگیزه. آهنگ اصلی‌اش مال Stromae هست. یه پسر آفریقایی که پدرشو در جریان نسل‌کشی رواندا در سال 1994 از دست داد. اون هیچوقت فرصت اینو نداشت که پدرشو بشناسه. در طول آهنگ که از زبان یه کودک بیان می‌شه، مدام جمله‌ی "?Papa, où t’es" تکرار می‌شه. معنی‌اش می‌شه: "بابا کجایی؟". 

موزیک ویدیوی رسمی‌اش هم توی یوتیوب هست. خیلی جالبه. یه پدر کاملاً بی‌حرکت و مجسمه‌وار رو نشون می‌ده که هست ولی انگار نیست. عملاً هیچ‌کاری نمی‌تونه انجام بده و پسربچه همش سعی می‌کنه اونو با خودش همراه کنه. اینا همش ابهام‌های پسرک رو در مورد واژه‌ی "پدر" و حضورش نشون می‌ده. خیلی قشنگه در کل❤️

آهنگ اصلی:

MP3

لینک موزیک ویدیوی رسمی‌: Link

پ.ن: خنده‌ی عروسکا خیلی ترسناکه. آدمو یاد آنابل می‌اندازه.

19

به مناسبت تولد دیانا خانواده‌ی باری تدارکات ویژه‌ای دیده بودند و آنه هم مثل دیانا خیلی براش ذوق داشت. اون شب آنه و دیانا دیروقت به خونه برگشتند. آنه قرار بود شب رو در خونه‌ی باری‌ها بگذرونه و هردوشون می‌خواستند تو اتاق مهمان بخوابند. غافل از اینکه خاله ژوزفین اونجا خوابیده بود. آنه و دیانا هم بی‌خبر از همه‌جا دوتایی با شدت روی تخت پریدند و پیرزن بیچاره رو زهره ترک کردند. فردای اون روز آنه صمیمانه از خاله ژوزفین معذرت‌خواهی کرد. اون بعد از صحبت‌های آنه ازش خیلی خوشش اومد...

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«_چشمک زدن دیگه یعنی چی؟!

+ما به هم علامت می‌دیم. هرکس یه شمع می‌ذاره پشت پنجره. بعد یه تخته رو جلوش می‌گیره و برمی‌داره. این یعنی چشمک زدن.

_بله و در همین حال پرده‌ها آتیش می‌گیرن و به این می‌گن آتیش‌سوزی!»

 

پ.ن: موقعیت خونه‌ی کاتبرت‌ها و باری‌ها نسبت به هم جوریه که آنه از پشت پنجره‌ی اتاقش می‌تونه با شمع و یه صفحه و بازی نور به دیانا علامت بفرسته. جالب نیست؟ اون زمان که هنوز هیچگونه تلفنی تو خونه‌ها وجود نداشت.

از مکتوب‌ها

دلم برات تنگ شده با اینکه تو یکی از مودی‌ترین آدمایی هستی که تو زندگی‌ام دیدم و مودی بودن رفتاریه که منو اذیت می‌کنه. ولی دلتنگی که دست خود آدم نیست. مثل مهمون ناخونده‌ست. یه‌هویی میاد تو دلت جا خوش می‌کنه و چشماتو که وا می‌کنی می‌بینی عه، داری بهش فکر می‌کنی. عه، می‌خوای بغلش کنی. عه کوفت و زهرمار :))

دلم می‌خواست اینو بیان کنم تا هم سبک بشم و هم اینکه بدونی به یادت هستم. آخرین‌بار گفته بودی بابتش خوشحال می‌شی :) 

راستی امروز داشتم بلاگفامو چک می‌کردم، دیدم یه نفر کامنت زیر رو برام گذاشته:

دورادور می‌شناختمش. وبمو از مدت‌ها پیش لینک کرده بود. ولی نکته‌ی جالبش "قشنگِ بلاگفا" بود :))))) با خودم فکر کردم احتمالاً این پیامو برای چندین و چند نفر فرستاده. اما مسئله اینجاست که امروز با خوندن این پیام علاوه بر لبخند زدن، همزمان غمگین هم شدم. برای خودمون. برای اینکه ما رو به سرحدی از بدبختی و دریوزگی رسوندند که کانال‌هامون رو توی چنین اپلیکیشن‌های آشغالی مجبوریم بزنیم. واقعاً غمگین شدما، خیلی زیاد. اصلاً قلبم به درد اومد... بخوام ادامه بدم باید به فحش بکشمشون و این کار در بلاگ وطنی جایز نیست😶‍🌫️ می‌دونی که؟ پس با این حساب سخن را به پایان می‌برم.

مراقب عزیز من باش. خوب بخواب و شبت به خیر✨

18

نجات دادن جون مینی می توسط آنه همانا و پی بردن خانم باری به قضاوت اشتباهش در مورد آنه همانا. "همه‌چی درست می‌شه..."

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«هندسه، ابر سیاه زندگی منه!»

«اگر تو مرا آن‌طور که من تو را دوست دارم، دوستم داشته باشی، فقط مرگ می‌تواند ما را از هم جدا کند. این سوگند را ما هرگز فراموش نخواهیم کرد.»

 

پی‌نوشت: آه عزیز من، این قسمت برام مثل یه آغوش بود. حس داشت، رنگ داشت، صدا داشت، گرم بود. مثل یه چسب مُهر و موم شد به دلم و خب... بعضی وقتا باید گفت که بعضی چیزها چه وجود دل‌نشینی دارند. من واقعاً نمی‌فهمم چطور می‌شه عاشق زمستون نبود؟ چطور می‌تونن به زمستون بگن قاتل طبیعت؟ به این سکوت سنگین لطیف که از جنس برفه و تو رو با خودت رو‌به‌رو می‌کنه و بعد در آغوشت می‌گیره. یا شعله‌ی نارنجی دلچسب آتیش و پتوی نرم و نوشیدنی‌های گرم و خوشمزه و قصه‌هایی که شنیدنشون اون موقع بیشتر مزه می‌ده. من توی روزهای ابری، بارونی و برفی آدم بهتری‌ام. اکلیلی‌ترم. انگار که پودر رخشان پاشیده باشند روم. اصلاً نمی‌دونم حسمو نسبت به این اپیزود چطور باید بروز بدم.

پ.ن‌ دوم: این پُست باید اینجوری می‌بود؛ پُر از نگاره و کمتر آکنده از دیالوگ. به احترام برف باید بیشتر سکوت کرد.

پ.ن سوم: اخم آنه در کنار گیلبرت بلایت باعث می‌شه خنده‌ام بگیره. انگار یکی به زور اونو در کنار یک موجود حال‌به‌هم‌زن قرار داده[حقیقت هم همینه.]

پ.ن چهارم: فکر می‌کنم این اولین عکس از متیو تو این رشته پُست‌های مربوط به آنه شرلیه. جاش خیلی خالی بود.

اندکی بعد نوشت: نه، دومین عکس مستقیم متیو بود ولی به هرحال جاش خالی بود. چون کم بهش پرداخته شده بود.

با هر رنگی کشیدمت

"خونه‌ی من اونجاست که بوی تو باشه

پنجره‌هاش هربار به روی تو وا شه

می‌بافم رویایی که موی تو باشه

می‌دونم که بهش می‌رسم

دل به جاده می‌زنم گر سوی تو باشه

به اون شهر شلوغ که هیاهوی تو باهاشه..."

 

چه آهنگ گوگولی‌ای بود. الان خودمو یه مهربان غمگین اکلیلی حس می‌کنم :)✨

بله...

یه "همینو بدید من ببرم" آشکاری در رفتارش مشاهده می‌شد :))

 

پ.ن: فکر کنم اگه Full screenاش کنم کیفیتش خیلی بیاد پایین. روش بزنید خودش بزرگ می‌شه.

شاید آدما می‌نویسن که فراموش نشن...

شاید هم برای اینکه احساساتشون نگنده...

فقط اینو می‌دونم که یه نویسنده ذاتا همیشه می‌نویسه، هرجایی که باشه...