25






چند روزی بود که دیانا به ملاقات آنه نمیاومد و این موضوع آنه رو به شدت دلواپس، غمگین و بیتاب کرده بود ولی از اونجایی که پاش هنوز کاملاً خوب نشده بود و نمیتونست خودش شخصاً به خونهی باریها بره و از ماجرا سر دربیاره، مثل پرندهای در قفس بالبال میزد. به علاوه که شایعهای مبنی بر مریض بودن دیانا توسط خانم ریچل لیند به گوش ماریلا رسیده بود و این شدت اشکهای آنه رو بیشتر میکرد. آنه به نامه نوشتن برای دیانا روی آورد و خاطرات مشترکشون رو مرور کرد. "چه روزهای خوبی بودند اون روزها"...
دیالوگهای جالب این قسمت:
«+میدونی من چی فکر میکنم؟ اون حتماً دیگه از من خوشش نمیاد. حالا هم رفته دوست دیگهای پیدا کرده.
_آنه... آخه برای چی انقدر با حدس و گمان زندگی رو برای خودت تلخ میکنی؟! بیا بریم پایین. خوب نیست آدم انقدر تو فکر باشه...
+خودش قسم خورده بود تا ابد نسبت به من وفادار میمونه! اونوقت به همین راحتی منو فراموش کرده... خواهش میکنم ماریلا. منو راحت بذار. از گلوم چیزی پایین نمیره...»
«نه ماریلا. بذار من با آوازِ تنهایی گریه کنم. گریه بهترین دوای دردای منه. آرومم میکنه. اگه نتونم خودمو آروم کنم، دردام منو میخورن. من دیگه پوک میشم...»






































