خونه‌ی شیشه‌ای گل‌ها

خونه‌ی شیشه‌ای گل‌ها

گل‌هایی برای خوندن!

17

خداحافظی چند دقیقه‌ای دیانا با آنه روی پل، لحظات غم‌انگیزی رو تو دفتر سرنوشت هردوشون رقم زد. آنه اونقدر دلتنگ دیانا بود که تصمیم گرفت بعد یک ماه به مدرسه بره. اینجوری حداقل می‌تونست از دور دیانا رو ببینه...

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«خداحافظ ای ستاره‌ی دنباله‌دار دوستی! آسمان دوستی ما در این تاریکی غریبانه با ستارگانی از مهر خواهد درخشید و کج‌اندیشان را مهرورزی خواهد آموخت. قلبم را که با آهنگ بی‌تابی تو خواهد تپید، برای تو نگه خواهم داشت...»

«روی اون پُل قدیمی موقع خداحافظی دردها باعظمت و پُرشکوه شده بودند. آخرین کلمات دیانا رو تا آخر عمرم فراموش نمی‌کنم. منم مثل غواصی که ته دریا به دنبال مروارید می‌گرده، در عمق افکارم زیباترین واژه‌ها رو پیدا کردم و گفتم. احساس کردم قلبم به احترام دیانا وایساده. حتی دیانا هم تحت تأثیر اون لحظه‌ی شاعرانه قرار گرفته بود. وای... وقتی موهاشو به من می‌داد دستاش چقدر می‌لرزید... من اون موها رو می‌ذارم تو یه کیسه‌ی کوچولو و می اندازم به گردنم تا همیشه با من باشه. ماریلا خواهش می‌کنم اگه من مُردم منو با اون کیسه به خاک بسپار و به همه بگو اونجوری به کیسه زل نزنند. اون مال دنیا نیست، اون مروت یه دوستی صادقانه‌ست...»

«_من خوشحال می‌شم که تو دوباره می‌خوای به مدرسه بری ولی دیگه نمی‌خوام بشنوم که با تخته توی سر گیلبرت زدی یا چنگ زدی یا گاز گرفتی. فقط به حرف معلمت گوش بده و سعی کن دختر نمونه‌ای باشی!

+من دختر نمونه‌ای می‌شم، نه به این معنی که یه گوشه‌ای بشینم و بگم: "به من نگاه کنین، من مودبم!" این یعنی آینده‌ی تاریکی رو در پیش دارم. شاگردای خیلی مودب کسل‌کننده‌اند. جین اندروز یه شاگرد مودبه و درساشم خوبه ولی چه فایده داره؟ خلاقیت نداره! هیچوقت ندیدم بخنده. فقط یه گوشه میشینه و سرشو می‌کنه تو کتابا. چمیدونم، شاید یه روزی منم اونجوری بشم. آخه فایده‌اش چیه؟ کسی رغبت نمی‌کنه با آدم حرف بزنه!»

خوب نبودن

خسته‌ام ولی به رسم هر شب خوابم نمی‌بره. از همه‌چی خسته‌ام. به نظر نمی‌رسه‌ها. انگار خیلی معمولی‌ام. انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. اونقدر غیرقابل تشخیص که آدما هنوز مثل قبل باهام صحبت می‌کنند و مثل قبل ازم انتظار دارند، هرکس به یه نحوی. یکی انتظار داره تو کاراش کمکش کنم. یکی انتظار داره یه سری از دارایی‌هامو در اختیارش بذارم. یکی انتظار داره به حرفاش گوش بدم. یکی انتظار داره نگرانش بشم و ازش مراقبت کنم. خلاصه هرکسی یه جور. چقدر این نفهمیدن آدما برام جالبه. اینکه حتی سعی نمی‌کنند بفهمند. دو سه روز پیش به یه آدم عزیزی گفتم حالم خوب نیست و خیلی رک برگشت گفت به جهنم :) اگرچه من لبخند زدم و رد شدم. اگرچه چیزی حس نکردم، اما داشتم فکر می‌کردم اگه هنوز قلبی داشتم، باید با این حرف تیکه‌پاره می‌شد. بعدشم معذرت‌خواهی کردا ولی چه فایده :) حرفی که زده رو مگه می‌تونه پس بگیره؟ ارتعاشات اون حرف هنوز تو فضا هست و تا همیشه هم باقی می‌مونه. اونم مثل خیلیای دیگه فکر می‌کرد من ادا درمیارم. شاید هنوزم فکر کنه... 

راستش از این خوب نبودن متوالی خسته شدم. خیلی وقته با خودم صحبت نکردم. شدم عین این آدمای معمولی کسل‌کننده. می‌بینم بقیه دارن به حرکتشون ادامه می‌دن، زندگی می‌کنن، به کاراشون می‌رسن. ولی من چی؟ فکر کنم تو این چند سال اخیر هیچوقت به این اندازه حالم بد نبوده. اینا با صحبت حل نمی‌شه. من از این عروسکای بغلی می‌خوام که به پشت کمر ضربه می‌زنند. برای دلهره‌های بی‌پایانم.

شدت خواب‌آلودگی‌ام بیشتر شده و باز نمی‌دونم چی دارم می‌نویسم. امیدوارم اینترنتا رو دوباره قطع نکنند :| 

مراقب خودت باش، شبت به خیر✨

16

آنه دیانا رو بعدازظهر به صرف چای به خونه‌شون دعوت کرده بود. دوشیزه باری هم با کمال میل پذیرفت و اومد. اونا توی باغ سیب چیدند و خوردند و مثل همیشه از هر دری صحبت کردند. وقتی برگشتند داخل، آنه دنبال شربت آلبالویی می‌گشت که ماریلا گفته بود تا بتونه با اون از دیانا پذیرایی کنه. اولین شیشه‌ای که بهش چشمک زد رو از اون بالا پایین آورد و گذاشت جلوی دیانا. غافل از اینکه اون نه شربت آلبالو بلکه شراب بوده :)))) دیانا هم تقریباً کل شیشه رو خورد و کلی هم از مزه‌اش تعریف کرد، ولی درنهایت با احساس سرما و سرخوشی و تلو تلو خوران با آنه به خونه برگشت. می‌شه حدس زد که این اتفاق عاقبت خوبی رو در پی نداشته باشه، نه؟ اونم با وجود مادر سخت‌گیر دیانا...

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«_راستی اگه دیانا نخواست چایی بخوره بهش شربت آلبالو تعارف کن. به هرحال فکر می‌کنم شربت برای شما بچه‌ها بهتر از چاییه. در ضمن کیک میوه‌ای هم داریم...

+من از حالا می‌تونم مجسم کنم که چقدر دلچسبه وقتی دیانا پشت میز نشسته و من بهش چایی تعارف می‌کنم و ازش مودبانه می‌پرسم که: "دیانا شکر هم میل داری؟" البته می‌دونم که همیشه چاییشو بدون شکر می‌خوره. اما این دوباره‌پُرسی یه ظرافت میزبانانه‌ست...»

«+آخرین‌باری که هویج رنده می‌کردم یه داستان غم‌انگیز درباره‌ی خودمون ساختم.

_تعریف کن. من داستانای غم‌انگیزُ دوست دارم. چون خیلی شاعرانه و هیجان‌انگیزند.

+من فکر کردم مثلاً تو خیلی مریضی. یعنی آبله مرغون گرفتی و همه تو رو تنها گذاشتند. فقط من میام دیدنت. و من انقدر ازت مراقبت کردم تا اینکه دوباره خوب شدی. اونوقت من آبله مرغون گرفتم و از مریضی مُردم. بعدش منو بردند تو یه قبرستون زیر یه بید مجنون دفن کردند.

_اوه نه... آخرش خیلی شاعرانه بود[گریان]

+هنوز تموم نشده. اوج داستان اینجاست که تو رو قبر من یه بوته گل سرخ کاشتی و هر یکشنبه با اشکات اونو آبیاری کردی تا ثابت کنی به دوستت وفاداری. دوستی که زندگی کوچیکشو فدای تو کرده بود... نویسنده‌ها هم از این فداکاری‌ها و دوستی‌های صادقانه الهام می‌گیرند و شاهکارهای جاودانه‌شونو می‌نویسند. وقتی داشتم هویج رنده می‌کردم، اشکام سُر می‌خوردند و می‌ریختند تو ظرف. من انقدر گریه کردم...»

 

پ.ن: توی دوبله‌ی این قسمت، "شراب" رو "شربت تمشک" ترجمه کردند :)))) وقتی بچه بودم و متوجه این چیزا نبودم با خودم می‌گفتم چطور ممکنه شربت آلبالو خوب باشه و شربت تمشک باعث دل‌درد بشه؟ ای بابا :)))) 

*دوشیزه آنه شرلی گرامی! باید خدمتتون عرض کنم که میان سپتامبر و دسامبر فقط ماه نوامبر قرار نداره! اکتبر زیبای من هم هست که توسط شما بهش کم‌لطفی شده! باید بهش فکر کنم که می‌تونم شما رو ببخشم یا نه. چون انگار که نوای "نوامبر" گفتن شما هربار اکتبر منو کم‌رنگ‌ و کم‌رنگ‌تر کرد. با اینکه من فکر می‌کنم نام اکتبر حتی آهنگین‌تر و شاعرانه‌تر از نوامبره. امیدوارم دفعه‌ی بعدی به این مسائل بیشتر توجه کنید!

با عشق و دوستی؛ مهربان

15

یک هفته از مدرسه نرفتن آنه می‌گذشت. توی این مدت اون درس‌هاشو توی خونه می‌خوند، به ماریلا تو کارهای خونه کمک می‌کرد و بعدازظهرها هم چند دقیقه‌ای دیانا رو می‌دید. آنه هنوز هیچ تصمیمی برای برگشتن به مدرسه نگرفته بود. اون هروقت به گیلبرت بلایت فکر می‌کرد از شدت عصبانیت نمی‌دونست چیکار کنه. همین فکرها باعث شد فراموش کنه در سس رو ببنده و این باعث آبروریزی بدی جلوی مهمون‌های ناخونده شد...

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«_چرا گریه می‌کنی آنه؟ اتفاقی افتاده؟

+به خاطر دیانا گریه می‌کنم...

_چی شده؟ نکنه مریضه؟!

+من دیانا رو خیلی دوست دارم و نمی‌خوام از دست بدمش. هرچند ممکنه این اتفاق یه روزی بیفته. چون اونم مثل همه‌ی دخترای دیگه ازدواج می‌کنه و شاید به خاطر کار شوهرش بره به یه شهر دیگه و مجبور بشه منو تنها بذاره. اونوقت من باید چیکار کنم؟ هیچی! از دست شوهرش عصبانی بشم چون به خاطر کارش دیانا رو از من جدا می‌کنه. اصلاً دوسش ندارم. عروسی‌شونم نمی‌رم! خودمو می‌زنم به مریضی! نه! این کار عاقلانه نیست... من حتماً باید به عروسی‌اش برم و ساقدوشش باشم. دلم می‌خواد اونو تو لباس عروس خانوما ببینم. لباس سفید بلند با تور ظریفی که دور سرش بسته و باوقار ایستاده و تو دلش می‌گه: «امیدوارم یه روزی هم آنه عروس بشه و منم برای دیدن اون روز مثل همیشه کم‌توقع منتظرم!»

«_راستی درس و مشقت تموم شده؟ اگه اینطوره، حالا بیا پایین درس آشپزی رو ادامه بدیم.

+نمی‌تونم... چون وقتی آدم به آینده فکر می‌کنه نمی‌تونه خودشو با کارهای ساده‌ای مثل آشپزی مشغول کنه...

_چه حیف شد! چون من می‌خواستم امروز درست کردن شیرینی شکلاتی رو بهت یاد بدم. همونی که تازگیا تو خونه‌ی خانم ریچل خوردی. ولی اگه ترجیح می‌دی اینجا بشینی و به این فکر کنی که دیانا ده سال دیگه قراره ازدواج کنه بهتره که شیرینی رو فراموش کنی!»

«اگه این فر، یه فر جادویی بود و هرچی توش می‌ذاشتی خیلی خوب درمی‌اومد، هرگز نمی‌تونست اینهمه برای آدم لذت‌بخش باشه. چون هرگز نمی‌تونستی بفهمی که دستپخت تو خوب بوده یا جادوی فر بوده!»

 

پ.ن: توی گرین گیبلز پاییز از راه رسیده. کاش پاییز به اینجا هم رسیده بود...

برای من، برای تو، برای ما

مهم نیست چیا می‌دونی. حتی مهم نیست که چقدر می‌دونی. مهم اینه که دونسته‌هات چقدر تو زندگی‌ات به دردت خورده. چقدر تونستی ازشون برای بهتر کردن زندگی‌ات استفاده کنی. چقدر به آنچه می‌دونستی عمل کردی. پس زیاد کتاب خوندن یا زیاد پادکست گوش دادن بدون عمل کردن به درد لای جرز دیوار می‌خوره عزیزم☀️ تو یه نکته از یه کتاب یاد بگیری و به کارش ببندی خیلی مفیدتر از اینه که ده تا کتاب بخونی و همه رو فقط تو مغزت تلنبار کنی.

14

سرانجام سروکلّه‌ی گیلبرت بلایت هم توی مدرسه پیدا شد. دیانا قبلاً یه چیزایی درباره‌ی اون به آنه گفته بود ولی شنیدن کی بود مانند دیدن؟ گیلبرت با شیطونیاش همه رو اذیت می‌کرد، اما با «هویج کوچولو» نامیدن آنه رسماً گور خودشو کند و آنه هرگز نتونست به خاطر این حرفش اونو ببخشه. این واژه‌ها اونقدر بار احساسی سنگینی برای آنه داشتند که اون تصمیم گرفت دیگه به مدرسه نره.

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«_من می‌تونم قسم بخورم که اون با جولیا صمیمی نیست. خیلیا معتقدند که اون فقط کک‌و‌مکای جولیا رو برای این می‌شمره که جدول ضربش خوب بشه.

+برای من فرقی نمی‌کنه که چرا کک‌و‌مکای اونو می‌شمره. اما می‌تونم بگم که این خط‌خطیای روی دیوار مدرسه خیلی بده. اگه کسی جرأت بکنه و اسم منو با یه نفر دیگه روی دیوار مدرسه بنویسه، من تیکه‌تیکه‌اش می‌کنم! چون به نظرم خیلی کار زشت و نامعقولیه! چون هم دیوارا کثیف می‌شن، هم منظره‌ی خیابونا خراب می‌شه... البته گرچه هیچکس اسم منو روی دیوار مدرسه نمی‌نویسه...»

«برای من اصلاً مهم نیست که اون چی ممکنه درباره‌ی من فکر کنه. من خودمو با هیچکس مقایسه نمی‌کنم. چون از نظر من مقایسه کردن کار درستی نیست. آدم باید همونی باشه که هست. این باعث افتخاره!»

 

پ.ن: به نظر من رفتار گیلبرت بلایت فقط یه شیطنت کودکانه بود. اما دلیل واکنش فراطبیعی آنه یه زخم کهنه بود. اون از اول هم روی رنگ موهاش خیلی حساس بود و بابتش بسیار غصه می‌خورد. حالا اینکه یه نفر علنا اونو به هویج تشبیه کنه و رنگ موهاشو تو صورتش بکوبه، طبیعیه که آنه هم ناگهان منفجر بشه و همه‌چیو به هم بریزه.

13

پل چوبیِ نزدیکِ درّه، وعده‌گاه آنه و دیانا بود تا از اونجا با هم به مدرسه برن. روز اول، ساختمون مدرسه آنه رو آنچنان سر شوق نیاورد. اون توی تصوراتش اونجا رو خیلی قشنگ‌تر مجسم کرده بود. به جز جروبحث مختصری که بین آقا معلم و آنه پیش اومد، اون روز در کل روز خوبی بود؛ با کلی پیوند دوستی جدید.

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«دلم برای آدمایی که تا به امروز متولد نشدند می‌سوزه. حتماً اونا هم روزهای قشنگی خواهند داشت، ولی نه به این قشنگی! هرکدوم از اونا از یه راهی به مدرسه خواهند رفت، ولی نه این راه مدرسه، بلکه یه راه مدرسه‌ی دیگه‌ای که اصلاً به این قشنگی نیست! چه بد! بیچاره‌ها!»

«_اونجا رو ببین! تو بهار تعداد بنفشه‌ها در صحرا از ستاره‌های آسمونم بیشتره!

+انقدر بیشتره؟!

_آره، برای همینه که تو نمی‌دونی پاهاتو کجا بذاری!»

 

پ.ن: جذاب‌ترین سکانس این اپیزود برای من اونجایی بود که شیشه‌های شیرشون رو می‌ذاشتن توی رودخونه‌ی خنک. خب امروز فهمیدم که شیشه‌های شیر هم برام جالب‌اند :)))) انگار اینا از خیلی وقت پیش تو وجود من بوده و تازه متوجهشون شدم💜

12

قصه‌ی افتادن جَمَستِ ماریلا در دریاچه‌ی آب‌های نقره‌ای به آنه این فرصت رو می‌داد که کوردلیا فیتزجرالد باشه. کسی که همیشه آرزوشو داشت. اما تعریف کردن این داستان فقط به این خاطر نبود. اون می‌خواست دل ماریلا به رحم بیاد و اجازه بده به پیک نیک بره.

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«_من سنجاقو که به شالم سنجاق شده بود توی چمدون پیداش کردم. حالا دلم می‌خواد بدونم چرا تو اون داستان من درآوردی رودخونه رو با آب و تاب تعریف کردی؟!

+برای اینکه تو گفتی انقدر باید توی اتاقم بمونم تا تصمیم بگیرم اعتراف کنم. تو به هر قیمتی شده می‌خواستی از دهن من بشنوی که من اون سنجاق سینه رو برداشتم. خب منم این لطفو کردم و اعتراف کردم. حاضر بودم هرکاری بکنم برای اینکه بتونم برم پیک نیک. دیشب موقع خواب این داستانو سرهم کردم و پیش خودم گفتم هرچقدر می‌تونی روغن داغشو بیشتر کن. تا صبحم چندین‌بار داستانو در ذهنم تکرار کردم که مبادا فراموشم بشه و آبروم بره. و تو با وجود اینکه من انقدر زحمت کشیده بودم نذاشتی برم پیک نیک! این اولین‌باری بود که من اعتراف می‌کردم و نسبتاً اعتراف خوبی هم بود...»

«من فکر می‌کردم امروز خیلی خوش می‌گذره، اما نه به این اندازه! ما می‌تونستیم هرچقدر دلمون می‌خواد چایی بخوریم. فکرشو بکنین که آقای هارمون اندروز ما رو با قایق برد اون طرف رودخونه و کم مونده بود که جین اندروز بیفته توی آب! آخه اون زیادی از لبه‌ی قایق خم شده بود. به همین دلیل هم تعادلشو از دست داد. ای کاش من جای اون بودم! می‌دونین چرا؟ آدم دلش هُرّی می‌ریزه پایین. رنگش می‌پره. بدنش می‌لرزه. همه‌ی اینا انگیزه‌ی شعره!»

«من پیش خودم مجسم می‌کنم اگه آنه پاشو تو بی‌روح‌ترین خونه‌ای که در دنیا وجود داره بذاره، شور و نشاط عجیبی به پا می‌کنه!»

 

پ.ن: والدین زیادی سخت‌گیر و زبون‌نفهم(می‌بخشید انقدر واضح می‌گم ولی منظورم اینه والدینی که زبون بچه‌ها رو نمی‌فهمند)، بچه‌‌های پنهان‌کار و دروغگو به بار میارن. شاید حتی اون بچه‌ها در ظاهر نشون بدن با شما موافق‌اند و کارها رو اون‌‌طوری که شما می‌خواهین انجام می‌دن ولی اینطور نیست. اونا کار خودشونو می‌کنن منتها شما هرگز نمی‌فهمین :)

رقصِ سایه‌ها

عکس گرفتن از سایه‌ها هم زیباست‌ها، مگه نه؟ کلی ایده‌ی مختلف رو می‌شه اجرا کرد و ازشون عکس گرفت. البته وجود ما هم در این دنیا یه سایه‌ست. این موضوع غم‌انگیزه.

فرصت نشد از دیروز بنویسم. بلاگیکس برخلاف بلاگفا قابلیت تغییر دادن زمان نوشته رو نداره. بنابراین تاریخی که الان ثبت می‌شه درواقع فردای روزیه که من این عکسو گرفتم.

موتور سواری از کارهای مورد علاقه‌ی منه. به نظرم بهترین زمان براش بهار و تابستون و اوایل پاییزه. یعنی زمان‌هایی که هوا هنوز اونقدر سرد نشده که پشت موتور یخ بزنی. کسانی که سینوزیت دارند این موضوع رو خیلی خوب درک می‌کنند. وقتی پشت موتور میشینی حتی اگه بادی هم نوزه به تو باد می‌خوره. چون تو خودت با حرکتت در خیابون باد ایجاد می‌کنی :))) و از هر دستی بدی از همون دست هم پس می‌گیری. باد ایجاد می‌کنی، در نتیجه به خودت هم باد می‌خوره. منطقیه نه؟

دیروز یه کاری داشتم که باید انجام می‌دادم. گفتیم به جای اینکه ماشین ببریم از موتور استفاده کنیم. تازه تو ترافیک هم نمی‌مونیم. البته یکی از اصلی‌ترین دلایل این بود که من دلم برای موتور سواری تنگ شده بود و اینطور شد که داداشمو مجبور کردم به این کار تن بده :)))) 

این بشر از بچگی عاشق رانندگی کردن و ماشینا و موتورا بود. مثل خیلی از پسرای دیگه. در نتیجه خیلی زود گواهینامه‌ی هردوتاشونو گرفت. خلاصه که اگرچه کلی غر زد ولی درنهایت قبول کرد. تازه برگشت بهم گفت تو بدترین تَرْک‌نشینی هستی که تا حالا دیدم😒 اونم به خاطر اینکه خیلی محکم از پشت گرفته بودمش و ایشون خوشش نیومده بود. حالا درسته که یه وقتایی که خیلی تند می‌ره مثل مش مریم تو مهمان مامان می‌گیرمش ولی همیشه که اینطور نیست😒 مثلاً دیروز به حدی ازش فاصله گرفته بودم که نگران شده بود از پشت بیفتم. خلاصه که بهم می‌گفت درست بشین و انقد تکون نخور. اصلاً همینی که هست😒

در حین حرکت باد شدیدی به صورتم می‌خورد. راستش یه لحظه احساس کردم مژه‌هام شبیه کوزکو توی زندگی جدید امپراطور شده. حتی از تصورش هم منفجر شدم :))))))

جدای از قسمت طنز ماجرا باید بگم روحم از این کار بسی لذت بُرد. موهای رهامو در باد تماشا کردم. اینور اونور رو بدون حفاظ و در حرکت دیدم. به آدما، به جهان لبخند زدم. از لابه‌لای ماشینا رد شدم. چشمامو بستم و پشت پلک‌هام نور دیدم. آهنگ گوش دادم. آهنگ خوندم و مثل یه کودک ازش لذت بردم. بیشتر سعی کردم در لحظه باشم.

باید بگم چقدر خانوم موتورسوار دیدم و باز کلی خوشحال شدم⁦(⁠◕⁠ᴗ⁠◕⁠✿⁠)⁩

در کل دیروز رو دوست داشتم. یادم اومد که با تو هم در مورد موتور حرف زده بودیم :) 

به حدی خوابم میاد که حتی دیگه نمی‌دونم چی دارم می‌نویسم. 

خوب بخوابی و شبت پر از نور✨

11

سنجاق سینه‌ی بنفش درخشان ماریلا اونقدر برق می‌زد که توجه هرکسی رو به خودش جلب می‌کرد. آنه از دیدن زیبایی این سنگ حیرت‌زده شده بود. پس اونو روی لباسش امتحان کرد. چند ساعت بعد که ماریلا به اتاقش رفت سنجاق سینه اونجا نبود. آنه مطمئن بود که اونو سر جاش گذاشته ولی ماریلا فکر می‌کرد آنه به خاطر ترسش به اشتباهی که کرده اعتراف نمی‌کنه. پس چاره رو دوباره در این دید که آنه به اتاقش بره و تا وقتی راستشو نگفته از اونجا بیرون نیاد. ولی چطور می‌شه آدم به جرمی که مرتکب نشده اعتراف کنه؟

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«امیدوارم تا چهارشنبه‌ی دیگه هوا آفتابی بمونه و بارون نیاد. اگه آفتابی نشه و ما نتونیم به گردش بریم خیلی پَکری داره. اولین سفر هرکسی یه لطف دیگه‌ای داره و اگه آدم نتونه بنا به دلایلی به این سفر بره تا آخر عمرش انگار یه چیزی روی شونه‌هاشه. هر وقت بخواد بره سفر یاد اون روز می‌افته و فکرای دیگه می‌کنه. اصلاً ممکنه از سفر کردن دیگه خوشش نیاد. بعضی چیزا تأثیرشون انقدر عمیقه! بنابراین می‌شه گفت اولین سفر بهتر از هزار هزار سفر دیگه‌ست؛ اونم با بستنی! بستنی شکلاتی و بستنی توت‌فرنگی. خدا کنه زنده بمونم تا برای نوه‌هام تعریف کنم. البته اگه صاحب نوه بشم...»

«من فکر می‌کنم ماریلا اینکه آدم از چیزی خوشحال بشه همونقدر قشنگه که آدم به دستش بیاره. البته آدم همیشه اون چیزیو که می‌خواد به دست نمیاره. ولی اون به خوشحالی قبلش می‌ارزه. اینو دیگه کسی نمی‌تونه از آدم بگیره...»

«نمی‌دونم چطور می‌شه که چیزهای قشنگ گاهی وقتا آدمو به سکوت دعوت می‌کنند و گاهی وقتا به تعریف و تمجید!»

«حتما سنگ‌های جَمَست قشنگی‌شون به خاطر اینه که روح بنفشه‌ها تو اوناست...💜»

اینجا، اینجا و اونجا رو یه امضا می‌زنی.

چقدر از کارهای اداری متنفرم :) کارهای بانکی هم جزو همینا محسوب می‌شه. نمی‌دونم چرا اون فرم لعنتی رو که جلوم می‌ذارن استرس می‌گیرم. بعد دست و پامو گم می‌کنم و اون چیزایی که کارمند بانک می‌گه پر کن رو اصلا نمی‌بینم :| هی دوباره می‌خونم و باز نمی‌بینم :) کارمند بانکی که به من می‌افته اگه مهربون نباشه دیگه این زندگی به درد نمی‌خوره. واقعاً خداروشکر که امروزیه خوب بود.

خورشیدِ پراکنده در انتهای آب‌ها

MP3

"... کی تو رو دوستت داره قد یه دنیا

کی می‌خواد با تو باشه حتی تو رویا؟..."

این آهنگ برای من قطعه عکسی از غروب دریاست. یه عکس کهنه‌ی زرد با رگه‌هایی از سرخی که بوی غم و تنهایی و رفتن می‌ده. عکسی که ته صندوقچه‌ی مادربزرگ جا مونده و احتمالاً آخر ماجرا توسط یه دختربچه‌ی فضول کشف می‌شه. اونم در حالی که سعی می‌کنه به داستان پشتش پی ببره با نگاهی آمیخته به شگفتی و دقت بهش خیره می‌مونه... کی می‌دونه که اون عکس شاهد چه لمس‌ها و چه اشک‌ها و چه بوسه‌هایی بوده؟!

آهنگ اصلی مال مرتضاست. شادمهر کاورش کرده. ولی دلم خواست ورژن شادمهرُ بذارم. با اینکه ریتم آهنگ مرتضی رو بیشتر می‌گیرم. زیرلب می‌خونم: "دل من هواتو داره... دیگه طاقت نمیاره این... این دل همیشه گریون مثل ابرای بهاره...".

10

ستون‌های بلند خونه‌ی اشرافی آنه و دیانا درخت‌ها بودند که طبیعت به اون‌ها ارزانی داشته بود. کُنده‌ی درخت حالا میز مهمون بود و اون تکه شیشه‌ی شکسته حکم آینه رو داشت. اون روز دیانا و آنه با طبیعت یکی شده بودند و این به معنای رهایی بود؛ هرچند برای مدتی کوتاه.

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«من چون نمی‌تونستم جلوی خودمو نگه دارم یکی از شکلات‌ها رو قبلاً خوردم. من می‌خوام با تو به طور مساوی تقسیمشون کنم. وقتی متیو اینا رو به من داد، با خودم فکر کردم حتماً دوبرابر خوشمزه‌تر می‌شه اگه نصفشو به تو بدم. تا به حال همیشه به من چیزهایی دادند اما من هیچوقت نتونستم به کسی چیزی بدم...»

«دیانا این یه زنبور چاقه که از توی گُل پر زده بیرون. الآن چقدر خوشبخت و راضیه. اون می‌تونه توی گُل‌ها زندگی کنه. وقتی باد دور خونه‌ی گُلی‌اش می‌گرده چه قشنگ تاب می‌خوره. چقدر خوابیدن میون گلبرگ‌ها لذت‌بخشه. وقتی پلک‌ها رو هم میاد انگار آدم تو گهواره‌ست...»

«دیانا با وجود اینکه من تا به حال دوستی نداشتم، اما همیشه یه نفر در ذهنم بود مثلاً کتی موریس. اما می‌دونی چیه؟ باهاش یه مدتی هم توی کوه‌ها زندگی کردم. اونجا همیشه تصور می‌کردم که انعکاس صدا دوست منه. من اسمشو گذاشته بودم "ویولتا". با وجود اینکه کتی و ویولتا هیچوقت وجود نداشتند اما من دوست دارم بهشون فکر کنم. اما من حالا دیانا رو دارم. دیانا باری من از داشتن تو خوشحالم!»

 

پ.ن: یک‌ پنجم یا 20% پروسه به اتمام رسیده✅

این قسمت اسکرین‌شات‌های زیادی گرفتم که همشون قشنگ بودند. منتها دیگه نشد از سه‌تا کمتر انتخاب کنم. امکانش نبود :)))

ویرانی

دیگه حتی نمی‌تونم به این فکر کنم که رفیق خوبی هستم. چون نیستم. کاخ این غرورْ همین چند روز پیش در من فرو ریخت و اون موقع بود که دریافتم چقدر دورم از این ماجراها...

خودسرزنش‌گر درونم دوباره روشن شده و داره اذیت می‌کنه. یعنی می‌تونستم و نکردم؟ خیلی ناراحتم. چطور می‌تونم خوشحال باشم وقتی دوست من داره جلوی چشمم آب می‌شه؟ کاش یه معجزه‌ای بشه. این بچه حیفه. 

می‌دونم که گریه کردنم فایده‌ای نداره ولی من از ته قلبم می‌خوام که همه‌چی درست شه براش. موانعش کنار برن. حالش خوب بشه. اعصابم خورده. از خودم ناراحتم...

و حتی نمی‌دونم چطور این نوشته رو به پایان ببرم.

9

سرانجام روزی که آنه خیلی منتظرش بود فرا رسید: روز دیدار با دیانا باری‌. دیانا حتی از تصور آنه هم بهتر بود. اون‌ها از همون دیدار نخست متوجه شدند که می‌تونن بهترین دوستان همدیگه باشند. بعد دست در دست هم سوگند دوستی یاد کردند که تا آخرین لحظه‌ی زندگی به هم وفادار بمونند.

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«بهترین ساعت ملاقات پنج و نیمه{17:30}»

«من خیلی می‌ترسم! اول خیلی خوشحال بودم ولی حالا می‌ترسم. چیکار کنم اگه دیانا به خاطر قیافه‌ام از من خوشش نیاد؟! یه همچین اتفاق غم‌انگیزی رو روح بیچاره‌ی من نمی‌تونه تحمل کنه!»

«_چطوری آنه؟

+باید عرض کنم وضع جسمانی‌ام خوبه ولی اوضاع روحم چندان خوب نیست. خیلی به هم ریخته‌ست!»

 

پ.ن: صادقانه بگم، یکی از جذاب‌ترین بخش‌های این قسمت برای من اون پاکت شکلاتی بود که متیو برای آنه خریده بود. علاقه‌ی عجیبی به پاکت‌ها و جعبه‌ها و پوست‌های شکلات دارم :))))

خاکِ سرد

Kara Sevda🎬

سر این سکانس خیلی گریه کردم. وقتی یکی از دوقلوها می‌میره، اون یکی رسماً نابود می‌شه. اینا به خاطر ارتباطات پنهانیه که بین روح‌های اونا وجود داره و فقط خودشون می‌فهمنش.

برای تو

MP3

"... اگه نباشم می‌شه شبات سرد

غم توی دوتا چشمات

می‌میرم من واست..."

تظاهر نمی‌کنم. شاید نباید اینجوری می‌شد. الان من و تو فقط دوتا غریبه‌ی آشناییم. با هم حرف نمی‌زنیم. هیچ انرژی‌ای ردوبدل نمی‌شه. حتی می‌دونم که غریبه‌ها از من بیشتر باهات صحبت می‌کنند. نشون می‌دن که نگرانتن. تو هم جوابشونو می‌دی. می‌گی و می‌خندی. انگار همه‌چی خوبه. کاش همینطور باشه. کاش واقعاً خوب باشی. اما خب هنوز هر روز تو فکر منی. حداقل تا وقتی اینجا می‌نویسم، تا وقتی قلممو می‌چرخونم که بنویسم. می‌دونم که تو هم دیگه نوشته‌های منو به خودت نمی‌گیری. شاید فکر می‌کنی برای یکی دیگه‌ست. شاید باور نمی‌کنی که برای تو باشه. آره خب احمقانه‌ست. کسی که باهات حرف نمی‌زنه‌ چرا باید خطاب به تو بنویسه؟ با منطق آدمی‌زاد جور درنمیاد. این کار فقط از یه دیوونه برمیاد که اونم منم. دلیل اینکه زیاد ازت نمی‌نویسم اینه که دلم نمی‌خواد زندگیتو خراب کنم. دفعه‌ی آخر که با هم به صورت مستقیم صحبت کردیم من خیلی از دستت ناراحت شدم. هنوز هم وقتی به اون شب فکر می‌کنم حس بدی بهم دست می‌ده. توقعاتت از من یه کوه شده بود و کاری که خودت در مقابلش انجام می‌دادی اندازه‌ی یه کاه. امیدوارم حالا فقط به خودت حق ندی. راستی من همه‌ی پیام‌های چنل دونفره‌مونو هنوز دارم. قبلاً برای خودم ذخیره کرده بودمشون. چند روز پیش برگشتم و یه سریاشونو دوباره خوندم. غمگین شدم :) "بوی من" رو یادته؟ و اون هیولای پشمالوی مهربون رو؟ یادت میاد یه مدت نسبتاً طولانی تو تنها خواننده‌ی من بودی؟ من هم اون موقع به هیچ خواننده‌ی دیگه‌ای نیاز نداشتم. اینطور برداشت کردی که فقط دنبال یه شنونده بودم. نبودم. که اگه بودم روانشناس بود، دوستان خوب دیگه‌ای هم داشتم. تو برای من محرم بودی که خواستم درونیاتمو خیلی راحت باهات در میون بذارم. خواهش می‌کنم اینو هیچوقت یادت نره. ارزش خودتو پیش من یادت نره. دوری من از تو به هر دلیلی این روزا رو پاک نمی‌کنه و تغییرشون نمی‌ده. تو دوست‌نداشتنی و نخواستنی نیستی. هیچوقت نبودی. تو عزیز دل منی و اون موقع هم عزیز دل من بودی[درواقع چیزی فراتر]. خودت در جریان این بودی که من بیشتر آدما رو دوست ندارم :) خواهش می‌کنم هیچوقت اینا رو فراموش نکن، خب؟ روح آشنای قشنگ دل من✴️

شاید آدما می‌نویسن که فراموش نشن...

شاید هم برای اینکه احساساتشون نگنده...

فقط اینو می‌دونم که یه نویسنده ذاتا همیشه می‌نویسه، هرجایی که باشه...