یکی از دوستانم که خیلی دوره از اینجاها، حالمو پرسید. دوباره یادم اومد تا چه حد متلاشی شدهام و چقدر دارم برای بهتر کردن شرایط تلاش میکنم. یادآوری خوبی نبود :)
قطعهی بالا رو چقدر دوست دارم. بیاندازه مناسب رقص دونفرهست :] یادتون باشه که من این آهنگو دوست داشتم.
از زشتی دنیای آدمهای معمولی همینقدر بگم که هرچیزی خارج از قاب عکس چوبیشون باشه، اونو با دست نشون میدن و بهش میخندن؛ حتی اگه اون چیز حلقهی گل دستسازی روی کلاه دختربچهای موقرمز باشه.
دیالوگهای جالب این قسمت:
«من سعی خواهم کرد همهچیز را بیاموزم، همانگونه که تاکنون آموختهام.»
«_مدرسهی یکشنبه چطور بود؟
+اونجا دخترای زیاد دیگهای هم بودند و آستین لباسای همهشون پفی بود. منم سعی کردم تصور کنم آستینای لباسم پفیاند اما نتونستم. تو میدونی چرا نتونستم؟ من وقتی توی اتاقمم خیلی راحت میتونم همّهی چیزایی رو که میخوام مجسم کنم اما اونجا میون اون دخترا که آستین لباساشون پفی بود هرگز موفق نشدم!»
«_آنه تو روی کلاهت گل گذاشته بودی؟!
+من نمیفهمم این بده که آدم روی کلاهش گل گذاشته باشه یا اینکه گلُ زیر پاش له کرده باشه؟ تازه خیلی از دخترا روی لباسشون گل گذاشته بودند. این یه نوع احترامه!»
Yansın, senle işimiz zor ama ikimizden biri yansın
Uyudum ve uyandım en güzel rüyamsın
Ellerimi tut ortalık alev alsın
"...Fenasın
ایشون تازه به پلی لیستم اضافه شده و باید بگم دوسش دارم💛 میگه: "آگاهانه فریبت رو خوردم". آخه یه سریا فکر میکنند خیلی زرنگ بودند که مخ کسیو زدند(چقدر از این اصطلاح بدم میاد). خلاصه که عزیزم این صرفاً به خاطر توانایی تو نبوده، اون طرف خودش "خواسته" بوده. وگرنه خودتم میکشتی نمیتونستی مخشو بزنی. ماجرا از اون جایی دارک میشه که بفهمی اصلاً خود طرف یه کاری کرده تو سمتش بری و شانستو امتحان کنی :)))) وقتی تصور زرنگ بودن تو ذهنت شکل میگیره باید فکر اینجاهاشم بکنی.
اولین دیدار آنه و خانم ریچل لیند اصلاً مطبوع نبود. یه غریبهی فضول و بیاحساس چطور جرأت میکرد عیبهای ظاهری یه بچهی تازه پناه یافته رو به رخش بکشه؟
دیالوگهای جالب این قسمت:
«منم شما رو نمیتونم تحمل کنم. نمیتونم تحمل کنم. نمیتونم تحمل کنم! شما چطور به خودتون اجازه میدین این حرفا رو به یه بچه بزنین و بعد به موهای قرمزش بخندین؟ تا به حال آدمی به سنگدلی شما هرگز ندیده بودم. اگه یکی صورتش ککْ مکی باشه باید مسخرهاش کنین؟ اگه یه نفر مثل شما پیدا بشه و به شما بگه چقدر چاق و زشت و بیاحساسین خوشتون میاد؟ البته ممکنه شما خوشتون بیاد! ولی من نه... برای من مهم نیست که سرکارْ الان در مورد من چه فکری میکنین! حتماً براتون فرقی هم نمیکنه یه نفرُ برنجونین... تا حالا هیچکس انقدر منو نرنجونده بود حتی ولگردای خیابون! هیچوقت شما رو نمیبخشم!»
«من میدونم که موهام قرمزه و ککْ مکی و بیریختم. من همهی اینا رو میبینم. کور که نیستم! اما دونستنْ با اینکه یه غریبه به رخ آدم بکشه خیلی فرق میکنه. من میخواستم عصبانی نشم اما نتونستم!»
«من نمیتونم به اون بیرحم بگم که متأسفم! چون اصلاً متأسف نیستم. چرا باید باشم؟ منو ببخش ماریلا که نمیتونم به حرفت گوش بدم. منو ببخش... ولی من پشیمون نیستم. من رو حرفم وایمیستم. وقتی بهش فکر میکنم جز آسودگی خاطر هیچ احساس دیگهای ندارم و این برام لذتبخشه...»
«چه خوب شد اومدی متیو. من همش دارم خودخوری میکنم چون فکر میکنم اینجوری مشکلم حل میشه. واقعاً کسلکنندهست...»
«شایدم حق با تو باشه. الآن دیگه میتونم. متأسفم که چرا قبلاً نتونستم. دیروز از خودم احساس رضایت داشتم با وجود اینکه شدیداً عصبانی بودم. اگه بدونی دیشب چقدر از ناراحتی دندونامو رو هم فشار دادم! راستش دیشب سه بار از خواب بیدار شدم و هربار عصبانی بودم ولی امروز صبح از اون عصبانیتا خبری نبود. نمیدونم چطوری ولی یه جوری تموم شده بود. دیگه عصبانی نبودم. فقط غمگین بودم. با وجود این نمیتونم تصور کنم که پیش خانوم لیند برم. وقتی بهش فکر میکنم حالم بد میشه. چون به نظرم تحقیرآمیز میاد. چون برای خودم تصمیم گرفتم... من تصمیم گرفتم هیچوقت به ناحق جلوی کسی زانو نزنم. این ضعف و سستی آدمو نشون میده. ولی با وجود این اگه تو بخوای این کارو میکنم. واقعاً دلت میخواد برم پیشش؟»
«آه! خانوم ریچل لیند من واقعاً ناراحت و متأسفم. هیچوقت نمیتونم کلمات مناسب و درستی پیدا کنم. حتی اگه لغتنامههای معروف دنیا رو بگردم بازم نمیتونم پیدا کنم. من ناراحتم وقتی فکر میکنم که چه رفتاری با شما داشتم و همینطور وقتی که فکر میکنم ماریلا و متیو کاتبرتو ناراحت کردم. چون اونا به من اجازه دادند در گرین گیبلز بمونم. با وجود اینکه یه پسر نبودم. یعنی من بچهی قدرنشناسی هستم؟! سرکار خانوم لیند! من لایق یه تنبیه سختم، هر تنبیهی که شما فکر میکنید، من حاضرم! نمیتونم بفهمم که چرا من؟ آنهی خوشاخلاق کوچولو اینطوری عصبانی شدم... چون شما حقیقتو گفتید منم از صمیم قلب از شما عذرخواهی کردم. هرچی هم من به شما گفتم حقیقت داشت! ولی بهتر بود اونا رو توی دلم نگه میداشتم. آه، خواهش میکنم خانوم لیند! منو ببخشید! اگه شما منو نبخشین مجبور میشم همیشه خودمو سرزنش کنم. شما که قصد ندارین یه بچه یتیم تا آخر عمرش خودشو سرزنش کنه؟ صرفاً به خاطر اینکه یه بار رفتارش خوب نبوده... شما حتماً انقدر سنگدل نیستین خانوم لیند... خواهش میکنم بگین که منو بخشیدین... چقدر خوبه که آدم یکیو ببخشه...»
«+ماریلا بگو ببینم. تو هم فکر میکنی رنگ موهام یه روزی عوض بشه؟
_نمیدونم. فقط یه چیزو میدونم. اونم اینه که تو متأسفانه زیادی راجع به قیافهات فکر میکنی.
+اما ماریلا... اونقدرام که تو میگی من راجع بهش فکر نمیکنم. من فقط از چیزای قشنگ خوشم میاد...
_چی قشنگه و چی قشنگ نیست نباید انقدر تو زندگی مهم باشه.
+بله، تا حالا اینو شنیدم ولی دلم نمیخواد تجربهاش کنم...»
پ.ن: ماریلا خیلی از تصور بچگیام ازش مهربونتره. همچنین یه وجه پنهانی درونش داره که قایمش میکنه.
دوستداشتنیترین قسمت این آهنگ برای من همینه. یه نفر چقدر باید روشن باشه که وقتی پاشو میذاره تو زندگیات جهان تو هم آفتابی بشه؟ آفتابی یعنی شاد، رخشنده، اکلیلی، زرد. آخه من فکر میکنم شادی زرده. همیشه اینطور فکر میکردم...
امروز رفتیم خونهی سیمین و جلال. خونه نبودند. نیما هم خونه نبود. حتی دکتر حسابی هم. غمزده و خسته به سوی امامزاده صالح رفتیم. یه گوشه تو حیاطش نشستیم و حرف زدیم و حرف زدیم. از همهچی. از همهکس. خندیدیم. غمگین شدیم. به فکر فرو رفتیم. رشتهی افکارمون گسیخته شد. اونم بارها. خیلی چیزا یادمون رفت. آخه یه سری افکار جالب مثل ستارههای دنبالهدار میمونند، یههو میان و از آسمون ذهنت رد میشن و بعد فراموششون میکنی. برای به یاد آوردن دوبارهشون هم باید رد به جا مونده رو دنبال کنی. در فرجام یه سری هم به بازار تجریش زدیم و رفتیم.
اتوبوسگردی من شروع شد. من عاشق تماشای آدمام. عاشق اینم که از بُعد بیرونیتری به تماشای آدمیان، دغدغهها و زندگیاشون بپردازم. گویی مهربان سراپا چشم میشه و در هیاهوی شهر گُم. اینها بخشی از چیزهاییه که دیدم:
کاپلهای به ظاهر خوشبخت، انسانهای زحمتکش، تابلوهای رنگی رنگی مغازهها، شیشههای شکسته، رفتوآمدهای زیاد، قدم زدنهای از روی شوق/بیکاری/کنجکاوی/عجله/خستگی/جبر، خانومهای زیبا با موهای زیبا(از دیدنشون مثل همیشه کلی خوشحال شدم) و...
امروز پُر از مِهر بودم نسبت به آدمیان. خیلی وقت بود که ندیده بودمشون. با این حال همهمهی شهر خستهام کرد. انگار ملال هم همیشه جزئی از تماشاست...
رویای آنه بالاخره به حقیقت پیوست و اون دیگه رسماً «آنهی گرین گیبلز» شد.
دیالوگهای جالب این قسمت:
«+تو تا به حال سعی نکردی واقعیتو طور دیگهای برای خودت مجسم کنی؟
_نه تا به حال نکردم...
+چقدر بد... پس نمیدونی چقدر قشنگه...
_من خوشم نمیاد که روزا تو خواب راه برم. من از چیزهایی که دارم و میبینم راضی هستم. با واقعیت کنار بیا آنه!»
«+دیانا چه شکلیه؟ امیدوارم موهای قرمز نداشته باشه وگرنه خیلی بد میشه. چون من که به اندازهی کافی موهام قرمزه. وای به حال اون موقع که دوست آدمم موهاش قرمز باشه!
_دیانا یه دختر خیلی خوشگل کوچولوئه. چشماش قهوهایه و موهاشم تقریباً سیاهه و صورت بانمکی داره. اما به عقیدهی من اگه آدم خودش خوب باشه، ظاهرش مهم نیست...
+وای... چقدر خیالم راحت شد از اینکه خوشگله... چون اگه زشت بود من باید غصهی اونم میخوردم و این برام یه دردسر میشد. پس بنابراین دوست خوشگل داشتن خودش یه نعمته!»
این نوشته رو در حالی مینویسم که آفتاب داره چشممو درمیاره. هیچوقت تا این اندازه متوجهش نشده بودم. ولی انگار همیشه همینطور بوده. به قول سهراب «نورْ آلودگی است. نوسانْ آلودگی است. رفتنْ، آلودگی.» امروز کارهام زیادند و برای اینکه بتونم چالشم رو انجام بدم فقط همین حالا رو دارم. جالبه. تا حالا یکم بعد از بیدار شدن آنه ندیده بودم. باید قشنگ باشه🌟
خانم کاتبرت از "نه" به "شاید" رسیده بود و همین موضوع دل آنه رو پر از گلبرگهای آبی و زرد میکرد. ماریلا هیچوقت پیش از این بچهای نداشت و نمیدونست چطور باید یه کوچولو رو تربیت کنه. ولی به لطف آنه تازه فهمیده بود که چقدر از صمیم قلب میخواسته مادر دختربچهای باشه.
دیالوگهای جالب این قسمت:
«+من با این موهای قرمزم از خداوند همیشه سپاسگزار بودم. خیلیا تو دنیا هستند که اصلاً معنی اینا رو نمیدونند! خانوم توماس میگفت من باید خوشحال و راضی باشم که موهام رنگ هویجه! اون معتقد بود این یه نعمت خیلی بزرگیه. از اون وقت من با خدای بزرگ نجوا میکنم. حالا اگه شما میخواهین من چیزای دیگهای رو حفظ کنم، باشه قبوله! شما به من یاد بدین تا من هرشب اونو بخونم.
_میدونی که اول باید زانو بزنی، بعد دعا بخونی؟
+بله، ولی در کلیسا. وقتی آدم توی یه مزرعهی سرسبزه یا توی دریاست اونوقت چی؟
_میتونی منظورتو خیلی واضح و روشن بگی؟
+میخواستم بگم آدم همهجا میتونه دعا بخونه. مثلاً وقتی آدم به این آسمون قشنگ آبی نگاه میکنه، اون بالای بالای بالا، تو اون آبی بیانتها که هیچوقت تمومی نداره میشه دعا خوند. من میتونم هر دعاییو به درگاه خداوند بکنم...»
«خدای بزرگ، خواهش میکنم یه کاری کن که من در مزرعهی سبز بمونم و کاری کن که وقتی من بزرگ شدم، رنگ موهام عوض شه.
با وجود قافیههای تکراری و قابل حدس و صدایی که اعصاب بعضیا رو خورد میکنه، دلتنگی زیادی در این آهنگ هست.
راستش هنوز با احساسات جدید امشب کنار نیومدم. با اینکه میدونستم اینجا بعد وصل شدن نت جهانی خلوتتر میشه، ولی تا این حد رو واقعاً انتظار نداشتم. احساس بدی دارم. یه جوری یه سریا گذاشتن رفتن انگار اولین باره نت جهانی رو از نزدیک میبینند. خیلی چیزا میتونم بگم ولی ناراحت میشین :)))) به هرحال من خیلی ناراحتم و با یه سریاتون هم قهرم.
+خیلی خوبه که لااقل تو هستی. با اینکه باهات حرف نمیزنم.
تا پایان چالشم اینجا خواهم بود. این تصمیمیه که فعلاً گرفتم. هرچند احساس میکنم اینجا قراره سوتوکور بشه ولی من باید کاری که میخوام رو در هر صورت انجام بدم. عاشق چشم و ابروی دامنهی ir نیستم ولی به بلاگفا هم دیگه تعلق ندارم. در نتیجه تا پایان قسمت پنجاه آن شرلی، مهربان همینجا مینویسه. بعدش؟ احتمالاً اون موقع منم خواهم رفت.
والتر و برتا شرلی دختر کوچولوی موقرمزی رو به دنیا آورده بودند که کک و مک داشت. زندگی این دو نفر به قدری کوتاه بود که هیچکدومشون نتونستند شاهد ادای اولین کلمات دختر کوچولوشون باشند. کودکی پُر رنج آنه، ماریلا رو که با اسب منطقش به سوی یتیمخونه میتازوند، منقلب کرده بود، اما این باعث نشد تو تصمیمش تجدید نظر کنه.
دیالوگهای جالب این قسمت:
«_به نظر من اینکه اسم کسی چیه خیلی مهم نیست. مهم اینه که رفتارش درست باشه.
+من خیلی مطمئن نیستم. مثلاً یه گل رزُ در نظر بگیرین. هم خیلی قشنگه، هم خیلی خوشبوئه، هم اسمش واقعاً قشنگه. آدم اصلاً نمیتونه فکرشو بکنه که اگه اسم گل رز، "گیاه بوگندو" بود، میتونست اینهمه چیزای خوبو دربارهاش بگه؟ اگه اسم پدرمم "آقای نعناع" بود حتماً دیگه نمیتونستم دربارهاش بهبه و چهچه بزنم.»
«هیچ بچهای در دنیا تو سه ماهگی نمیتونه بگه "مادر".»
«بچهها رو من خیلی دوست داشتم، ولی من خودمم هنوز کوچولو بودم. با اینهمه، محبتی رو که خودم محتاجش بودم به اونا میکردم.»
هوا گرم است. فکرمان درگیر است. در قلبمان دلهره بالا و پایین میپرد. بیاندازه کار داریم. در ناخودآگاه کسی رخنه نکردهایم. کسی از مسافتهای دور به ما مهر نمیورزد و خوابمان را نمیبیند. ما؟ همچنان ایستادهایم.
دیگر چه میخواهی بدانی؟ اهم اهم[بالاخره باید صدای گرفتهام را صاف کنم یا نه؟] جانم برایت بگوید که... ما از قلب سپید برای ابراز مهر استفاده نمیکنیم، برای ابراز نفرت یا بیتفاوتی شاید، ولی مهر؟ گمان نمیکنم.
همچنین ما برای هرکس و ناکسی قلب موردعلاقهمان را نمیفرستیم. شما میفرستید؟ خوش به حالشان! و بدا به حال شما! مهربان برایتان سر تکان میدهد و تأسف میخورد.
ما حتی بلد نیستیم قشنگ بنویسیم و همهاش احساس میکنیم یکچیزی این وسط کم است. ولی همینی که هست. از فردا همین هم شاید نباشد. پس بهتر است بنویسیم، حتی بد.
در سال 1870 در جایی به نام جزیرهی پرنس ادوارد که دربرگیرندهی گرین گیبلز بود، آنه درون برزخی میان خواسته شدن و خواسته نشدن قرار گرفته بود. این برزخ باعث نوسانات زیادی در روح حساس آنه میشد. قلب آقا و خانم کاتبرت تحت تأثیر شیرینی دخترک، اما منطق ماریلا در جدال با اون بود. در نهایت همین منطق، دُرُشکه رو راهی جادهی سرنوشت کرد.
دیالوگهای جالب این قسمت:
«همینطور که متوجه شدین ناامیدی دیشبو فراموش کردم. بله! من دوباره با شادی زیاد به دنیا نگاه میکنم، با وجود اینکه میدونم همچین صبحی رو دیگه تجربه نخواهم کرد. خب، در عوض صبحهای قشنگ دیگهای هم وجود خواهد داشت. این عجیب نیست که اصلاً چیزی مثل صبح وجود داره؟»
«من مثل یه خرسْ گرسنهام. اینم به خاطر اینه که امروز دنیا از دیروز مهربونتره. البته من ناشکر نیستم، ولی تابش خورشید حال و هوای دیگهای داره.»
«برادر شما یه شخصیت خیلی بزرگیه. قلب بزرگی هم داره و صاحب نعمت بزرگی هم هست و اون گوش دادنه.»
«نمیتونم. وقتی قراره برگردم دیگه معنی نداره بیشتر از این عاشق گرین گیبلز بشم. وقتی نمیتونم چیزایی مثل جویبار، درختها و چمنزارها رو دوباره ببینم چرا باید سعی کنم بهشون عادت کنم؟ الانشم برام سخته. نمیخوام سختتر بشه.»
«آدم دلش میخواد با چیزایی که مال خودشه یه جوری حرف بزنه. من که اینجوریام! من فکر میکنم اشیا یا چیزای دیگه با اسم شبیه انسانها میشن. از کجا بدونیم که احساسات یه جرانی جریحهدار نمیشه وقتی بهش بگیم "جرانی". شما حتماً خوشتون نمیاد اگه به شما فقط بگن "خانم" به جای "خانم کاتبرت".»
«افسردگی من از شما نیست. درد دوری از شماست که مرا چنین میآزارد...»
«من همین الان تصمیم گرفتم از سفر کردن با شما لذت ببرم. چون من این تجربه رو کردم که اگه آدم مصمم باشه میتونه از همهچیز لذت ببره. فکر یتیمخونه رو از خودم دور میکنم و افکارمو میسپرم به این جادهی زیبا و تمام چیزایی که اطرافشه.»
تازگیها نامههای عاشقانه را به خودم نمیگیرم. گمان نمیکنم این مکتوبها به خاطر من نوشته شده باشند. چطور ممکن است کسی که به نظر میرسد حتی ثانیهای از روزش را به یاد من نمیگذراند برایم نامهای عاشقانه نوشته باشد؟ وقتی در خیال کسی جا خوش نکرده باشی از قلمش هم جاری نمیشوی، نه تو و نه مِهر تو. از بدترین سُهشهای انسانی این است که کسی که روزگاری مهر تو در سینه داشته، حالا دیگر دلباختهی تو نباشد، نوشتههایت را نخواند، مراقبت نباشد و حتی نداند چه حالی داری. اینها همه به یک دلیل اتفاق میافتد؛ او دیگر دلی در گروی عشق تو ندارد، (شاید هم هیچوقت به راستی نداشته) و آه. این از زخم چاقو هم بدتر است. نمُردیم و این یکی را هم در این زندگانی دیدیم. حالا میفهمی که هرکسی در این جهان به نوعی با بدبختیهای خودش درگیر است؟ خلاصه هرگز گمان نکن آنچه از ویترین زندگی کسی میبینی تمام حقیقت اوست.
خواسته نشدن خیلی سخته، مخصوصاً اگه یتیم باشی. اولین دیدار آنه با ماریلا کاتبرت و چشمان از حدقه بیرون زدهی ماریلا، نشون میداد که اصلاً از دیدن آنه خوشحال نشده. اونها یه پسربچه میخواستند، چیزی که آنه نبود.
دیالوگهای جالب این قسمت:
«وقتی چرخهای دُرُشکه روی پل چوبی حرکت میکنند، چه صدای قشنگی میدن! مثل یه موسیقی گوشنوازه!»
«من همیشه به آدما و چیزایی که دوست دارم "شببهخیر" میگم. احساس میکنم اونا اینکار رو دوس دارن و خوابای قشنگی میبینن».
«حتی یه لقمه هم از گلوم پایین نمیره، چون شدیداً افسرده و ناامیدم. اگه شما شدیداً افسرده و ناامید باشین میتونین چیزی بخورین؟»
«_با خودت لباس خواب آوردی؟
+بله، حتی دوتا آوردم. اما زیاد شیک و قشنگ نیستند. رنگاشون اصلاً به من نمیان. آدمی مثل من که تو یتیمخونه بزرگ شده نمیتونه حق انتخاب داشته باشه. در ضمن با لباس خواب زشت هم آدم همونقدر خوب میتونه خواب ببینه که با لباس خواب توریدوزیشده. در نهایت همهچیز به عادت برمیگرده!»
با اینکه دوست داشتن آنه شرلی خیلی وقته خز شده و خیلی از دختران سرزمینم همهجا عکس اونو به عنوان پروفایل خودشون توی شبکههای اجتماعی و وبلاگهاشون میذارن و به جای نام کاربری مینویسن آنه، آنه شرلی، کوردلیا، ولی من نمیتونم دوستش نداشته باشم. یعنی انگار محبوب بودن زیادش برخلاف هرکس دیگهای مانع مهر ورزیدنم بهش نمیشه. نمیدونم چه جادویی توی داستانهای آنه وجود داره که هنوز هم تماماً منو به سمت خودش میکشونه. آنه برای من طعم همون شکلاتهای صدفی کنار چایی رو میده. دلچسبه، دنجه، گرمه. و جالب اینجاست که داستانش اونقدر جاذبه داره که به هر شکلی روایت بشه زیباست؛ چه نوشته باشه، چه پادکست باشه، چه انیمیشن باشه و چه سریال. یادمه تو دوران دانشگاه هر صبح توی راه یه اپیزود از داستان آنه رو با گویندگی ایرانصدا گوش میدادم. این باعث میشد رفتارم با مردمی که توی واگنهای شلوغ مترو روی مخم بودند متعادلتر بشه. باعث میشد خیلی به این فکر نکنم که چرا الان این زنیکه همهی وزنش رو انداخته روی بدن من یا چرا اون یکی با کیفش داره پهلومو سوراخ میکنه یا فلان شخص چرا با اینکه میبینه واگن داره از شدت جمعیت منفجر میشه خودشو با پررویی تمام و فشار وارد کردنهای متوالی وارد قطار میکنه و هزارتا چیز دیگه. خشمگین میشدم اما کمتر. هیچوقت تو زندگیم آدم صبوری نبودم و باور کنید مردم منو به جایی میرسوندند که سرشون فریاد بزنم. منی که در حالت عادی صدایی ازم درنمیاد. به هرحال از ماجراهای مترو بگذریم که اگه بخوام در موردش صحبت کنم چیزهای زیادی میتونم بگم :))))
با خودم فکر کردم این روزها که حالم خوب نیست یه کاری برای بهتر کردن حالم انجام بدم و تصمیم گرفتم دوباره آنه ببینم❤️ روزی یه اپیزود. اینطور که معلومه قراره پنجاه روز طول بکشه و واقعاً طولانیه اما میخوام انجامش بدم. میخوام دیوونه باشم که اگه دیوونه نباشم این زندگی به درد نمیخوره و تلخیاش هرکسی رو از پا درمیاره. سعی میکنم هر روز بعد از دیدن هر اپیزود بیام اینجا در موردش بنویسم. شما هم اگه دوست داشتید میتونید توی این چالش همراهیام کنید.
تأثیرگذارترین دیالوگ این اپیزود برای من این بود: «آنه دهنتو ببند! منو با پُرحرفیات میکُشی...»
:))))))))))
*عکس دوم جادهی سفید و نقرهای رویاهاست. نام جدیدی که آنه برای «جادهی درختان سیب» انتخاب کرد.
باید خیلی بزرگ بشی تا بفهمی حرف زدن با درخت و چاه یعنی چی؛ خیلی بزرگ و تنها. تا بیکسی حقیقی رو در آغوش نگرفته باشی، آدمایی که با درختها، گلها، سنگها و چاه حرف میزنند به نظرت یه مشت ابله متوهماند که فقط بیخودی شلوغش کردند. اما اگه میون همهی این "تنها" فقط "تنها"تر شده باشی، کمکم زندگی محبوس درون اشیا و ناآدمها رو درک میکنی. زندگیای که فکر میکردی وجود نداره.
امشب کلی واژه تو ذهنمه ولی انگار همین واژههای زیادِ بیطاقت جلوی جاری شدن خودشون رو گرفتند. مسیر سرریز شدن بستهست و من باید دیوانهوار بنویسم تا باز بشه. اما چشمام خستهان. طاقت ندارم. باید بخوابم تا شاید خواب دریا ببینم، شایدم خواب تو رو.