خونه‌ی شیشه‌ای گل‌ها

خونه‌ی شیشه‌ای گل‌ها

گل‌هایی برای خوندن!

Dear Mr. Potter

مستند Finding Harry(The Craft behind the magic) رو می‌دیدم. در مورد سریال جدید هری پاتر بود که احتمالاً قراره به زودی از شبکه‌ی HBO پخش بشه. چقدر باکیفیت و با جزئیات به نظر می‌رسید. خیلی لذت می‌برم از دیدن آدمایی که کارشونو درست انجام می‌دن، حرفه‌ای‌اند، توی حوزه‌ی خودشون حرفی برای گفتن دارند. خلاصه همه‌چی خیلی خوب بود و قطعاً کلی هم براش هزینه کردند. اما نمی‌دونم چرا من اصلا با بازیگراشون حال نکردم :))))) یا کار اون کسی که بازیگرا رو انتخاب کرده خوب نبوده یا من هنوز خیلی به بازیگرهای سری قبلی وفادارم :))))) مثلاً شما فکر کن به جای الن ریکمن نازنین کی می‌تونه بیاد؟(معلومه که هیچکس! مشخصه چقدر همیشه Snape رو دوست داشتم، نه؟😌) یا به جای اِما، دنیل، روپرت یا حتی پروفسور مک گونگال یا هاگرید و... و... و... در کل با نهایت احترام به نظر من این سری جدید نمی‌تونه جای سری قبل رو بگیره، فقط کامل‌ترش می‌کنه و جزئیات بیشتری از داستان رو به تصویر می‌کشه. البته فکر می‌کنم ذاتا هدفشون هم همینه.

از هم گسیخته

درد مفاصل یک‌جورهایی شبیه سوگ بود. هرچه بیشتر درباره‌اش فکر می‌کردی، بیشتر درد می‌گرفت. اما نمی‌توانستی درباره‌اش فکر نکنی، چون همیشه‌ی خدا درد می‌کرد. یک دور باطل بود.

زندگی ناممکن، مت هیگ

دنباله‌ها

امروز از اون روزاست که دارم انتقام همه‌چیزو از دفترم می‌گیرم. کاش هیچوقت چرک‌نویس‌های منو نبینی. یه دنیای خط‌خطی و درهمه که تازه فقط یه بخشی از درگیری ذهنمو نشون می‌ده:

قبلنا یه معلم هنر داشتم که خیلی به بافت زدن علاقه داشت و من اون موقع خیلی مسخره‌اش می‌کردم. حالا هر گوشه‌ای از چرک‌نویسام یه بافتی تکرار شده و این دست خودم نیست. خط‌خطی‌های ذهنم وقتی می‌خوان به زبان کاغذ ترجمه بشن به این اشکال درمیان.

از همه‌ی اینا که بگذریم، چند روزیه یه سرگرمی برای خودم پیدا کردم. تعداد مربع‌های کنار هم که جزئی از یک کل هستند رو می‌شمارم:

همه‌ی اینا توی ریاضی فرمول دارند، می‌دونم. ولی من به روش سنتی عمل کردم و سعی کردم ابتدا هرچی مربع رو می‌تونم ببینم و تشخیص بدم بنویسم. نظمی که ناخودآگاه ازش پیروی می‌کردم رو پیدا کردم. من اول تعداد مربع‌های 1×1 رو می‌شمردم، بعد 2×2، بعد 3×3 و الی آخر. متوجه شدم تعداد هر کدومشون مربع اعداد طبیعی از 1 تا بیشترین تعداد مربع هر ضلع هست و بعد مجموع اینا تعداد کل مربع‌های شکل رو نشون می‌دن. البته قبل از اینکه به این الگو برسم تعداد رو درست درآورده بودم و با این الگو فقط مطمئن‌‌تر شدم. حالا می‌مونه مرحله‌ی آخر که باید الگوی شکل nام رو پیدا کنم که بتونم به عنوان یه فرمول برای هر مربع n×n استفاده‌اش کنم که هنوز به میزانی اندیشیدن نیاز داره :)) کاش کارامو تموم کنم، کاش.

دایره

MP3

جناسی که در مورد "به چشت" و "بچ شت" به کار برده رو دوست داشتم.

پ.ن: با تشکر ویژه از پری عزیزم که اگه نبود به این زودیا درست نمی‌شد🥲❤️ رفیقِ برنامه‌نویسِ کسی بودن این بدبختیارم داره متاسفانه :)))))

تُهی شدن

امشب خیلی غمگینم. حالم جوریه که انگار کسی که خیلی دوسش داشتم رو برای همیشه از دست دادم. بعضی وقتا دلیل رنج آدمی‌زاد رو نمی‌فهمم. اگر قراره رنج بکشه چرا در قلبشو روی آدما باز می‌کنه؟ چرا مهر می‌ورزه؟ و چقدر مسخره‌ست این چرخه‌ی رنج کشیدن و از دست دادن‌های متوالی. نه فقط آدما، هرچیزی، هرچیزی... 

که چی؟

داشتم به این فکر می‌کردم که من دوست ندارم هرکسی دوستم داشته باشه. یعنی صرفاً دوست داشته شدن برام کافی نیست. صحبت کردن با بعضی آدما به جای اینکه سبک‌ترم کنه، بار روی دوشمو زیادتر می‌کنه. فکرشو بکن، آخراش دیگه سردرد می‌گیرم و می‌خوام فقط سریعتر مکالمه رو تموم کنم. بعضی آدما جنس روحشون مثل من نیست، حوصله‌مو سر می‌برند. البته منم ذاتا آدم باحوصله‌ای نیستم، ولی برای بعضیا همیشه شوق و حوصله دارم و مثل یه نی‌نی پنبه‌ای با ذوق به سمتشون می‌دوم🏃🏼‍♀️(اینکه "پنبه" رو از کجا آوردمو بیخیال شو، داستانش مفصله.)

تیغه‌ی علف

زمانی که سوگوار کسی هستی، پیامش را در همه‌چیز می‌بینی. حتی در رقص نور روی تیغه‌ی علف. تمام جهان تبدیل می‌شود به مترجم او.

و بعد جمله‌ای را به زبان آوردم که گفتنش در ثانیه‌های واپسین همیشه راحت‌تر می‌شود؛ زمانی که دیگر خیلی دیر است.

گفتم: «دوستت دارم، عزیزدلم. بعداً می‌بینمت.» و پس از ثانیه‌ای فکر کردن اضافه کردم: «بابت کاری که کردم معذرت می‌خوام.»

زندگی ناممکن، مت هیگ

کمک

چه زندگی‌ای برامون درست کردن :)))) یه پی‌دی‌اف 50 مگی رو هم نمی‌شه بدون دردسر آپلود کرد. 

لطفاً اگه توی این شرایط سایت آپلود خوب می‌شناسید معرفی کنید. ممنون می‌شم.

زندگیِ جعبه‌ای

Pdf

خلاصه، این زن با پاهای دردناکش توی خانه نشسته بود و سعی می‌کرد دیگر به هیچ ایمیلی از طرف غریبه‌ها جواب ندهد و اجازه بدهد زندگی مچاله‌شده‌اش مثل یک بسته‌ی خالی چیپس توی رودخانه حرکت کند.

زندگی ناممکن، مت هیگ

 

پ.ن: توصیه می‌کنم این کتاب رو بخونید. یکی از دوستان چند ماه پیش معرفی‌اش کرده بود و من حالا وسطاشم. احتمالاً زین پس یه تیکه‌هایی ازش رو اینجا قرار بدم. پی‌دی‌افشم که گذاشتم. خواستید می‌تونید بردارید.

زمستانِ وجود

این پست رو در حالی می‌نویسم که دستکش پشمی پوشیدم و با یه انگشت دارم تایپ می‌کنم(سوالتو جواب دادم؟) چند روزیه دستام خیلی یخ می‌کنه و هرکاری هم می‌کنم درست نمی‌شه.‌ این روزها به خاطر یک‌سری پیشامدها تعادل زندگی‌ام به هم خورده. ذهنم درگیره. یعنی منم ذهن کسیو درگیر کردم؟ دوستم همین الان داره بهم می‌گه غروبا بشین تو حیاط خونه برای خودت چای ذغالی درست کن. یه لبخند تلخ می‌زنم و بهش می‌گم چه دل خوشی داری :) من دل‌مرده‌تر از این حرفام... می‌گه چای ذغالی دلتو زنده می‌کنه... نمی‌دونم چی بهش بگم. بحثو ادامه نمی‌دم. منتظر چی هستم؟ یه روز خوب؟ روزی که بشه از ته دل خندید؟ روزی که حالم خیلی خوب باشه؟ چرا درونم هنوزم به وجود همچین روزی امیدواره؟ در حالی که دلایل منطقی می‌گه این امید زهرآلود رو نباید باور کنم. نباید منتظر باشم. اما نمی‌تونم هم بلند شم. روحم خسته و سنگینه :) انگار نشستم یه گوشه تا بمیرم. دقیق‌تر از این نمی‌تونم وضعیتی که بهش دچارم رو شرح بدم. هرکسی هم که حواسش به من هست کاری از دستش برنمیاد. در گذشته‌ای نه چندان دور روحم احساس می‌کرد کارهای جالب زیادی وجود داره که می‌تونه برای یه روح آشنا توضیحشون بده و این کار رو هم کرد. اون موقع شوق زیادی داشتم. اما الان احساس می‌کنم نمی‌خوام کسیو اذیت کنم. من برای یه سری آدما فقط یه خاطره‌ی تلخ و مبهمم. بگذریم. شب به خیر.

Bunu sakın unutma

آیا پیش خودت گمان می‌کنی که اگر من نمی‌خواستم پیدا شوم، تو باز هم قادر به یافتنم بودی؟ هرگز!

رقصیدن روی خُرده شیشه‌ها

MP3

خواب دیدم اوضاع ایران خیلی بد شده. همه‌جا تاریک بود. بوی مرگ رو می‌شنیدم. آدمای خیلی کمی هم زنده مونده بودند. بازمانده‌ها داشتند تلاش می‌کردند با ناو آبراهام لینکن فرار کنند :)))) یه دسته ازشون رفته بودند و دسته‌ی دوم منتظر بودند ناو دوباره برگرده و اونا رو هم با خودش ببره. من توی یه مدرسه بودم. مدرسه‌ای که نمی‌شناختم. داشتیم برای جشن آخر سال آماده می‌شدیم. منظورم جشن رقص مدرسه‌های اونور آبه، نه آنچه در ایران داشتیم. همه در حال بدو بدو و اینور اونور رفتن بودند تا هیچ‌چیزی کم و کسر نباشه. گویی همه‌چیز قرار بود به زودی نابود بشه و آدم می‌خواست تا قبل این نابودی از همه‌چیز نهایت لذت رو ببره. این وضعیت خیلی بی‌شباهت به راه رفتن روی یه طناب نازک در ارتفاع چندهزارپایی نبود. برای خودم یه پیراهن مشکی با دوتا بند نازک انتخاب کردم که بپوشم. فکر کنم حتی پوشیدمش. آره پوشیدمش، چون خودمو دیدم... در فرجام مثل همیشه خوابم ناتموم موند و سکانس عوض شد.

گوی درخشان

آدم باید ویژگی‌هایی داشته باشد که آن‌ها را راه و بیراه توی تخم چشم هم‌نوعان خودش فرو نکند. درواقع باید چیزهایی وجود داشته باشند که او آن‌ها را نه برای همه که فقط برای یک نفر کنار گذاشته باشد، فقط برای یک نفر تعریف کند. اگر قرار باشد همه همه‌چیز را بدانند چگونه می‌توان با کسی رابطه‌ای عمیق و پرمعنا برقرار کرد؟ و فرق آن یک نفر با بقیه چه چیزی خواهد بود؟ امیدوارم به آنچه گفتم بیندیشید. شب به خیر.

ساعتِ چهارم

و حالا بخشی از شعر «ایمان بیاوریم به آغاز فصلی سرد» که خودم عاشقشم:

[...آیا دوباره گیسوانم را

در باد شانه خواهم زد؟

آیا دوباره باغچه‌ها را بنفشه خواهم کاشت؟

و شمعدانی‌ها را

در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت؟

آیا دوباره روی لیوان‌ها خواهم رقصید؟

آیا دوباره زنگ در مرا به سوی انتظار صدا خواهد برد؟

به مادرم گفتم دیگر تمام شد

گفتم همیشه پیش از آن‌که فکر کنی اتفاق می‌افتد

باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم

انسانِ پوک

انسانِ پوکِ پر از اعتماد

نگاه کن که دندان‌هایش

چگونه وقت جویدن سرود می‌خواند

و چشم‌هایش چگونه وقت خیره شدن می‌درند

و او چگونه از کنار درختان خیس می‌گذرد

صبور

سنگین 

سرگردان

در ساعت چهار در لحظه‌ای که رشته‌های آبی رگ‌هایش

مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش

بالا خزیده‌اند و در شقیقه‌های منقلبش

آن هجای خونین را تکرار می‌کنند 

–سلام

–سلام

آیا تو هرگز آن چهار لاله‌ی آبی را

... بوییده‌ای؟...]

فروغ فرخزاد 

من با هیچ چیز دیگری روبرو نشدم.

دیوان فروغ رو باز کردم و بخشی از شعر «دیدار در شب» رو اینجا می‌نویسم:

[...من فکر می‌کنم که تمام ستاره‌ها

به آسمان گمشده‌ای کوچ کرده‌اند

و شهر، شهر چه ساکت بود

من در سراسر طول مسیر خود

جز با گروهی از مجسمه‌های پریده رنگ

و چند رفتگر

که بوی خاکروبه و توتون می‌دادند

و گشتیان خسته‌ی خواب‌آلود

با هیچ‌چیز روبرو نشدم

 

افسوس

من مُرده‌ام

 

و شب هنوز هم

گویی ادامه‌ی همان شب بیهوده‌ست

 

خاموش شد

و پهنه‌ی وسیع دو چشمش را

احساس گریه تلخ و کدر کرد

 

«آیا شما که صورتتان را

در سایه‌ی نقاب غم‌انگیز زندگی 

مخفی نموده‌اید

گاهی به این حقیقت یأس‌آور

اندیشه می‌کنید

که زنده‌های امروزی

چیزی به جز تفاله‌ی یک زنده نیستند؟

گویی که کودکی

در اولین تبسم خود پیر گشته است

و قلب –این کتیبه‌ی مخدوش

که در خطوط اصلی آن دست برده‌اند–

به اعتبار سنگی خود دیگر

احساس اعتماد نخواهد کرد...]

فروغ فرخزاد 

جهانِ زیرِ آب

دستان بزرگ و وحشتناک دیو مدت‌هاست سرم‌ را زیر آب نگه داشته است. تقلا کردم، از دستش گریختم و خودم را به سطح آب رساندم. آدم‌ها ما مردم زیر آب رفته را فراموش کرده بودند. برای زنده ماندن، هرچقدر از هوا را که می‌شد به درون سینه کشیدم. چشم‌هایم خوشبختی مردمان خارج از آب را برای آخرین بار قاب گرفت. باران بارید و قابم را مات کرد. باری دیگر آن دستان بی‌رحمِ تنومند را روی گلویم احساس کردم؛ باز هم به زیر خروارها آب رانده شده بودم...

شاید آدما می‌نویسن که فراموش نشن...

شاید هم برای اینکه احساساتشون نگنده...

فقط اینو می‌دونم که یه نویسنده ذاتا همیشه می‌نویسه، هرجایی که باشه...