خونه‌ی شیشه‌ای گل‌ها

خونه‌ی شیشه‌ای گل‌ها

گل‌هایی برای خوندن!

جهانِ زیرِ آب

دستان بزرگ و وحشتناک دیو مدت‌هاست سرم‌ را زیر آب نگه داشته است. تقلا کردم، از دستش گریختم و خودم را به سطح آب رساندم. آدم‌ها ما مردم زیر آب رفته را فراموش کرده بودند. برای زنده ماندن، هرچقدر از هوا را که می‌شد به درون سینه کشیدم. چشم‌هایم خوشبختی مردمان خارج از آب را برای آخرین بار قاب گرفت. باران بارید و قابم را مات کرد. باری دیگر آن دستان بی‌رحمِ تنومند را روی گلویم احساس کردم؛ باز هم به زیر خروارها آب رانده شده بودم...

بافتن

امروز برای اولین‌بار تونستم موهامو از پشت ببافم بدون اینکه از کسی کمک بخوام. احساس آزادی داشتم. قبلا هرچقدر تلاش می‌کردم نمی‌شد، موهام به هم می‌ریخت و اعصابم بیشتر. 

رازش اینه که وقتی دسته‌های مو رو تو دستت می‌گیری باید توی ذهنت تصورش کنی. در ضمن هرچقدر دستات ورزیده‌تر و قوی‌تر باشند حرکات برات آسون‌تر می‌شه. ترجیحاً یه موزیک امیدبخش هم اگه چاشنی کارت کنی، بافتن رو با یه لبخند شیطنت‌آمیز به پایان خواهی رسوند. راستی مگه قرار نبود موفقیت‌های کوچیکمونو جشن بگیریم؟

طومار نویسی

آدما اینکه انقدر طولانی براتون می‌نویسم در جواب کامنتاتون احیانا اذیتتون که نمی‌کنه؟ گاهی حس می‌کنم دارم بیش از حد توضیح می‌دم. البته اگه اذیتتون می‌کنه، می‌تونید مکالمه رو باهام ادامه ندید :))) من از بیان افکار و احساسات و منطقم لذت می‌برم⁦(⁠✷⁠‿⁠✷⁠)⁩

پس‌لرزه‌های احساسی

شماها احتمالاً دیگه تا الان خوابیدید[3:40]. ولی من نمی‌تونم بخوابم. با اینکه فهمیدم فعلاً آتش بس شده، کلافه‌ام و خوابم نمی‌بره. یکی دو ساعت شدت زیادی از استرس و ناامیدی رو تحمل کردم و اثرش هنوز توی بدنم مونده. چقدر خوبه که می‌شه با دیگران صحبت کرد. می‌شه همه‌ی این احساسات رو بروز داد و باهاشون تنها نموند. وگرنه زندگی خیلی تاریک‌تر از چیزی می‌شد که الان هست.

چند روز بعد از شروع جنگ تصمیم گرفتم یکی از سریال‌های ترکی معروفی که از قضا مامان هم بهش علاقه داشت رو شروع کنم[مدت زیادی بود که از سریال‌های ترکی سایکو دور افتاده بودم]. یکی از دلایلم هم این بود که مامان کمتر فکر و خیال کنه. این‌طور شد که شروع کردیم به دیدن Kara Sevda. من اولش فکر می‌کردم فقط 35 قسمته. با خودم گفتم: «خیلی خوب، قابل تحمله». چون معمولاً سریال‌های خیلی طولانی رو اصلا شروع نمی‌کنم. تا اینکه رسیدیم به آخر اپیزود 35 و دیدم تموم نشد :))))) رفتم دیدم که بعلهههه! فصل دو و سه هم داره و در کل 74 قسمته. اون لحظه دردی مشابه شکست عشقی رو تجربه کردم. باور کنید. خلاصه از اونجایی که دلم نمی‌خواست نصفه رهاش کنم، با امیدی فروریخته و چشمانی گریان به تماشای ادامه‌اش نشستم. الان توی قسمت‌های بدی ازش به سر می‌برم. با اینکه باور دارم عشق بین کمال و نیهان خیلی قشنگه ولی اینجاهاشو دوست ندارم. اینجاهایی که توش هیچ اثری از عشق و محبت نیست. فقط دشمنی و کینه‌ و لجبازی و انتقامه و قلب‌های بسته‌شده به رویِ غیر. حال و هوای سریال هم یه طور بدی منجمد و فسرده‌ست؛ مثل حال و روز الانمون. می‌دونی بستن درهای قلب چجوریه؟ نه درد می‌کشی و نه خوشحال می‌شی. یعنی یه جورایی هردوتاشو با هم از دست می‌دی اما قلبت در امانه. به قول سیجل «بی احساس، زندگیْ بی دردسر».

بامدادِ غریب

امشب چه شب عجیبیه :) با هرکی صحبت می‌کنم نگرانه. معلوم نیست چی می‌شه. معلوم نیست ما صبح فردا رو می‌بینیم یا نه. حتی معلوم نیست از فردا برق خواهیم داشت یا نه و اگه نداشته باشیم چطور زندگی کنیم؟ چقدر دشوار می‌شه همه‌چی...

ای شرقیِ غمگین، مراقب خودت باش، نمی‌دونم چجوری، هرجوری که می‌تونی.

خدایا لطفاً رحم کن بهمون🌧️ نمی‌دونیم چی می‌شه...

بعدانوشت: دو هفته آتش بس...

بلعنده‌های مِهر

مدت زیادیه که نوشتن رو درون خودم سرکوب کردم. شاید چون فکر می‌کردم برای دیگران چه اهمیتی می‌تونه داشته باشه که من در طول روز با چه مسائلی دست‌وپنجه نرم می‌کنم؟ راستش از یه جایی به بعد برای منم مهم نبود که دیگران چیکار می‌کنند و دیگه دغدغه‌ی روزمرگی‌شونو نداشتم. در نتیجه وبلاگ‌هاشونو نمی‌خوندم، پیج‌هاشونو نمی‌دیدم، من از اونجا رفته بودم، باور کنید. این وسط اما یه استثنایی وجود داشت؛ یکی دو نفری که روزی چندبار به طرز دیوانه‌واری چکشون می‌کردم... آره... دوسشون داشتم. به هرکسی که دوسش دارم بیش از اندازه توجه می‌کنم، بیش از حد ظرفیتش. انگار همیشه من اون آدم حمایتگر گوگولی‌ای هستم که بقیه «درخت» فرضش می‌کنند، بهش تکیه می‌دن و حتی یک‌بار از خودشون نمی‌پرسند که چطوری می‌شه یه نفر فقط حمایت کنه و به هیچ حمایتی نیاز نداشته باشه؟ طبیعتاً چنین چیزی ممکن نیست. انرژی حمایتی هرکسی بالاخره یه روزی تموم می‌شه اگه تجدیدش نکنه. بنابراین تازگیا از آدمای صرفاً «حمایت‌پذیر» دوری می‌کنم. خودخواه می‌بینمشون، خیلی خودخواه! مثل گربه‌ی لوسی که می‌گه: «یالا، نازم کن!» و بعد از اینکه نوازش موردنظرشو دریافت کرد، چنگت می‌زنه یا در بهترین حالت اخم می‌کنه و می‌ره. در هر دو صورت حتی ذره‌ای از محبت تو رو بهت برنمی‌گردونه. جالب اینجاست که هربار هم ازت انتظار بیشتری پیدا می‌کنه... بابت این موضوع خیلی غمگین بوده و هستم. حتی خشمگینم! به این فکر می‌کنم که چقدر یه سریا اذیتم کردند. اما دیگه قرار نیست این رویه رو ادامه بدم. دست کم اینم می‌دونم!

غیر قابل جایگزینی

این روزا برای اینکه زنده بمونید چیکار می‌کنید؟ 

من فکر می‌کنم مهم نیست چقدر کارهای مختلف می‌شه توی این روزا انجام داد. چقدر می‌شه خودمونو به در و دیوار بزنیم تا این دوران فقط بگذره. بدون وجود نت بین‌الملل همیشه یه چیزی کمه و آدم همچنان فلج باقی می‌مونه.

با این حال اگه این پستو می‌بینید برام بنویسید چجوری روزاتونو می‌گذرونید :***

I feel stuck

از حال و روز خودم بخوام بگم، عمیق‌ترین حسی که این روزا دارم اینه: «گیر کردم». شاید با خودت فکر کنی از یه استعاره‌ی قشنگ برای زیباتر کردن نوشته‌ام استفاده کردم، اما نه. من واقعاً گیر کردم. احساس می‌کنم یه شاخه‌ی پیچ‌پیچی دور پام پیچیده شده و داره منو توی یه باتلاقی فرو می‌بره. داره منو پایین می‌کشه. البته که فریاد زدم... ولی هیچکس صدامو نشنید. همه داشتند اونور برای خودشون شادی می‌کردند، طبل می‌کوبیدند، شعار پیروزی سر می‌دادند. اما من داشتم این گوشه گریه می‌کردم. دلیلش؟ پیش خودم بمونه. 

بلاگ وطنی؟

حقیقتش نمی‌دونم اینجا چیکار می‌کنم و چی شد که ازش سر در آوردم. شاید فقط می‌خواستم یه امتحانی کرده باشم و ببینم چجوریه. شاید از اجبار بوده یا از شدت این سرکوب دیوانه‌کننده. آدما تو شرایط سخت دنبال راهی برای بقا می‌گردند، مگه نه؟ شاید منم دنبال راهی برای بقای نوشته‌هام بودم. البته مطمئن نیستم اینجا دقیقاً همون‌جا باشه. "خواهیم دید چه می‌شود :)))))"

آدرس اینجارم به هیچکس ندادم. ذاتا هرکسی که منو تو بلاگفا داشته ممکنه اینجا رو هم پیدا کنه. البته باز هم چندان مطمئن نیستم. بر خلاف خیلیا من دوستای زیادی ندارم و نمی‌خوام هم داشته باشم، چون وقت و انرژی من نمی‌تونه به آدمای زیادی برسه. به هرحال «محدوده» و کاریش نمی‌شه کرد.

 

شاید آدما می‌نویسن که فراموش نشن...

شاید هم برای اینکه احساساتشون نگنده...

فقط اینو می‌دونم که یه نویسنده ذاتا همیشه می‌نویسه، هرجایی که باشه...