خونه‌ی شیشه‌ای گل‌ها

خونه‌ی شیشه‌ای گل‌ها

گل‌هایی برای خوندن!

قدّ یه دنیا

"...مژه بر هم نزنم تا که از دست ندمت

حتی اندازه‌ی یک مژه بر هم زدنی..."

این آهنگ بوی خیار و شیرینی دانمارکی می‌ده؛ اونم نه تو تالار عروسی. تو این خونه‌های حیاط‌دار قدیمی که خیلی هم بزرگ نیستند و بچه‌ها تو هم می‌لولند.

این تیکه‌شو خیلی دوس دارم: «من دوسِت دارم قد یه دنیا، آره دوسِت دارم قد یه دنیااا، قد یه دنیااا، قد یه دنیااا...» به نظرم می‌تونه توی ریمیکس‌ها استفاده بشه و خیلی خوب از آب درمیاد، اگه یه ذره رو بخش «قد یه دنیااا» افکت بذارند.

امشب دیگه بمرانی نذاشتم. فکر می‌کنم فعلاً بسه. ولی این سه تا آهنگشونم خیلی دوست داشتم:

گذشتن و رفتن پیوسته ⟩ پپرونی ⟩ ما خریداریم

دییییگه همین. شب به خیر💚

جامعه‌ی همیشه عجول امروزی

سریال Hirayasumi رو تموم کردم و این همون سکانسیه که می‌خواستم اینجا بذارم. اینجا یه نفر که خیلی عجله داشت و دیرش شده بود، داشت روی پله‌برقی می‌دویید به امید اینکه زودتر برسه. هیروتو توی این سکانس درواقع داره زندگی بی‌صبر و بدوبدوی امروزی رو نقد می‌کنه.

«فقط سه متر جلو می‌افتی! فقط سه متر! این سه متر قراره زندگی‌تو عوض کنه؟!»

بدرود Hirayasumi عزیزم. ازت ممنونم که یه سری چیزها رو بهم یادآوری کردی. که پرزرق و برق نبودی و یه زندگی آروم با تمام ملال‌هاش رو بهم نشون دادی. بدون اینکه اتفاق خاصی بیفته.

Hirayasumi(Tv Series 2025)🎬

هم‌ذوق

من یه دوستی دارم که هرچندوقت یه بار با هم صحبت می‌کنیم. علی رغم تفاوت‌های سبک زندگی و حتی فرهنگمون همیشه سعی کردیم متقابلاً همدیگه رو درک کنیم. حتی اینطوری که وقتی حال روحی‌ام خوب نبود بهش گفتم من نمی‌تونم تا مدتی بهت پیام بدم و اینا. اون موقع فکر می‌کردم لابد اینم می‌ره و دیگه پشت سرشم نگاه نمی‌کنه. خودمو کاملاً برای این سناریو آماده کرده بودم. خلاصه مدتی گذشت و خبری نبود تا اینکه چند روز پیش دیدم پیام داده. گفته بود که اونم این مدت تو زندگی‌اش خیلی بالا و پایین داشته و منو درک می‌کنه. همچنین گفت به تازگی برای خودش ماشین خریده و عکس‌های ماشینشو برام فرستاد. یعنی یه جوری براش ذوق کردم انگار که خودم ماشین خریدم :))) کلا خوشحال می‌شم می‌بینم کسی با تلاش خودش چیزی برای خودش می‌خره، بیزینسش رو بزرگ می‌کنه، شخصیتش رو رشد می‌ده و زندگی‌اش رو یه پله می‌کشه بالاتر.

و این برام جالبه که آدما بدون اینکه من چیزی بهشون بگم می‌دونن که می‌تونن موفقیت‌ها و دستاوردهاشونو با من به اشتراک بذارن و منم همراه باهاشون ذوق کنم و بالا و پایین بپرم⁦(⁠◕⁠ᴗ⁠◕⁠✿⁠)⁩

چون خودم اینطوری‌ام، همیشه آرزو می‌کنم همچین آدمایی دوستای نزدیک من بشن و بمونن.

من خوردم به تو، به رگ‌های چشمات.

"...از دور چه زیبان عشاق در باران

انگار مست‌اند؛ بودند، تا ابد هستند..."

خانومی می‌خواست یکی از غیرقابل پیش‌بینی‌ترین آهنگ‌های بمرانی رو امشب اینجا بذاره ولی فعلاً تصمیم گرفت این یکیو بذاره. 

امروز حالت چطور بود عزیزم؟ امیدوارم خیلی به خودت سخت نگرفته باشی.

من امروز یکم دلتنگ بودم[لبخند مستانه‌ی غمگین].

شبت به خیر، آرزو می‌کنم خواب جهانی پر از عشق رو ببینی✨

 

پ.ن: چقدر عجیب! تو یه روز دوبار شب‌به‌خیر گفتم! همه‌ی اینا برای اینه که پستام ساعت ندارند. فقط تاریخ دارند :)))

ببین خیابونا رو، خالیِ خونه‌ها رو.

"...درگذر، درگذر، آسمانی پیدا نیست

احتمالاً احتمالاً قهرمانی در کار نیست..."

چند روزی رو قراره با بمرانی نازنین بگذرونیم :) از اون بندهایی هستند که دوسشون دارم💚 قبل اینکه چشماتو ببندی این تیکه رو برای خودت تکرار کن: «احتمالاً قهرمانی در کار نیست.»

شبت به خیر✨

خود را درست دیدن

پرسش اینجاست که من تنها با سوگواری کردن چه چیزی رو به این جهان اضافه می‌کنم؟ اگه واقعاً دلم می‌خواد جهان جای بهتری برای زندگی بشه، چه کمک دیگه‌ای ازم برمیاد؟ 

 

+کامنت‌های بعضی پست‌ها رو می‌بندم که انرژی پست تغییر نکنه.

دیوانه‌یِ عشق

او خودش را دوست نداشت. منتظر بود کسی پیدا بشود که دیوانه‌وار دوستش داشته باشد، مثل قصه‌ها. برای همین دو حالت را همیشه تجربه می‌کرد:

اول اینکه عاشق شیوه‌ی دوست داشتن خودش توسط آدم‌ها می‌شد و نه خود آدم‌ها.

و دوم، از دیدن دوست داشته شدن آدم‌ها توسط خودشان منزجر می‌گشت. دیدن این صحنه‌ها نقطه‌ای از درونش را لمس می‌کرد که هیچوقت نمی‌خواست لمس بشود. نقطه‌ای که با او قهر کرده بود و گفته بود تنهایش بگذارد.

پس از آن خشم صورتش را سرخ می‌نمود و بارها و بارها تبدیل به یک آتشفشان واقعی می‌شد.

«چرا آن‌ها خودشان را دوست دارند ولی کسی مرا دوست ندارد؟»

پاسخ این سوال در درون او بود. او باید بیشتر دقت می‌کرد و چشمان تیزبینش را به کار می‌گرفت.

او می‌توانست، می‌تواند هم. 

تنها باید می‌خواست، می‌خواهد هم؟

Zamansızdın

Sana uzak yollar aştım da..."
Gelemedin ya
Bu zavallı derdin oldu da
"...Sevemedin ya

باور دارم که آهنگ‌ها و فیلم‌ها خودشون منو پیدا می‌کنند، یعنی اینجوری نیست که من دنبالشون بگردم. تو هر برهه‌ی زمانی مناسب‌تریناشون برای حالم بهم چشمک می‌زنند؛ همون‌طور که آدم‌های مناسب مسیر زندگی‌ام خودشون سر راهم قرار می‌گیرند. یعنی درواقع می‌شه گفت من و چیزها و آدم‌های هم‌فرکانس من در مسیر همدیگه قرار می‌گیریم و آدم‌ها و چیزهای با فرکانس متفاوت با من از مدارم خارج می‌شن. زندگی همینه :)

کالبد جدید

چند سال پیش یه بلاگری رو می‌شناختم که خیلی تهاجمی رفتار می‌کرد. اون زمان احساس می‌کردم خودشو می‌گیره و پز چیزهایی که داره رو می‌ده. برای همین ازش به شدت بدم می‌اومد. چند وقت پیش دوباره به یه پست از همین بلاگر برخوردم و به وضوح متوجه تغییراتش شدم. اینکه چقدر پرمهرتر از قبل شده بود و کلا انگار اثری از اون آدم قبلی باقی نمونده بود. رفتم توی پیجش و چندتا دیگه از ویدیوهاش رو دیدم. یه ذره از داستان زندگی‌اش رو از زبون خودش شنیدم و بعد بابت اون رفتارهاش بهش حق دادم. می‌دونی؟ برچسب زدن روی آدما خیلی آسونه. اینکه برگردم بگم: «فلانی اینجوریه.» نه، فلانی اینجوری نیست. فلانی توی این برهه‌ی زمانی این ویژگی‌اش رو نشون تو داده و تو با توجه به خیلی فاکتورها برداشت خودتو ازش داشتی. به قول حسین، «آدما مثل رودخونه‌اند. آدما صفت نیستند.» برای همین این برداشت‌های سیاه و سفید و صفر و صدی برام قشنگ نیست و یه چیز دیگه هم فهمیدم. ما خیلی وقتا فکر می‌کنیم اگه کسی داره توی پیج خودش از زمین و زمان گله می‌کنه و نفرتش نسبت به آدما رو نشون می‌ده، منظورش ماییم. نه، منظورش لزوماً ما نیستیم. این آدم در حال حاضر توی شرایطیه که حالش با خودش خوب نیست. همه‌ی این جنگ و جدال‌ها هم درواقع با درون خودشه، حتی اگه جلوه‌ی بیرونی‌اش نفرت نسبت به آدما باشه.

وعده‌های پشت دیوار عمارت

فضای خونه‌های قدیمی ایران با اون حیاط‌های بزرگ و اتاق‌های دورتادور انقدر برام جالبه که با خودم می‌گم یعنی زندگی اون موقعا به چه شکلی جریان داشته؟ دغدغه‌ی آدمای اون زمان چیا بوده؟ 

هربار بامداد خمار می‌بینم احساس می‌کنم وارد یه دنیای دیگه شدم. تنها چیزی که از نظر فضاسازی دوست ندارم اینه که همه‌جا بیابون‌طور و خاکیه. این خوشایند نیست. البته حقیقت همیشه خوشایند نیست. ایران از زمان‌های قدیم توی بیشتر شهرهاش همینقدر خاکی و خشک بوده...

+محبوب داره دستی دستی خودشو بدبخت می‌کنه :)

مِه جان

در پست‌های پیشین از بانوان خوش‌صدایی نام بردم که در کنار این اسامی، جای پرستو احمدی خیلی خالی بود. اینی که اینجا گذاشتم یه ترانه‌ی مازندرانیه از بانو. متأسفانه زیرنویسش روی این ویدیو نیست. ولی می‌تونید توی چنل یوتیوب پرستو کامل گوشش بدین💚

6 در آینه

سنتور خیلی ساز نازیه. سنتور سه‌تا پوزیسیون داره: سیم‌های زرد، سیم‌های سفید و سیم‌های پشت خرک.

+از آدمایی که از من اسکی می‌رن بدم میاد.

++وقتی یه کاری رو از کسی یاد می‌گیری باید اسمشو بیاری. نباید اون‌کارو به اسم خودت بزنی.

+++فکر کن قبلش توی ذهنت یه جمله رو میاری که به آرایشگر بگی. بعد تا تو چشماش زل می‌زنی دهنت بی‌اختیار تکون می‌خوره و واژه‌ی بی‌ربطی رو بیان می‌کنه. میای اون واژه‌ی اشتباه رو درست کنی، یه واژه‌ی اشتباه دیگه می‌گی. آخرسر هم خود آرایشگر می‌گه منظورت فلان چیزه؟ و تو سرتو به نشونه‌ی تایید تکون می‌دی. حالا خوبه قبلش درستشو تو ذهنت گفته بودی. در آخر عین ناتسو توی سریال Hirayasumi هی یادش می‌افتی و هی شرمگین می‌شی. آه.

خیلی غریبی واسه من...

چه کاور بی‌نقصی به نظر می‌رسه نه؟ فرووال عزیز خوندتش. ولی ایشون اصلاً وجود خارجی نداره و هوش مصنوعیه :))) تشخیصش برام خیلی سخت بود. الان که دارم دقت می‌کنم جاهایی که باید نفس بکشه، نفس نمی‌کشه :))) واقعاً دلم نمی‌خواد عرصه‌ی خوانندگی رو هم به هوش‌های مصنوعی واگذار کنیم. خیلی گمگینم :)

با این وجود یکی دیگه از کاورهای زیبای "انسانی" آهنگ ابی لیتلز، کیانا انصاریه که من صداشو بسیار دوست می‌دارم:

آدرس چنل یوتیوب کیانا: کلیک

حقیقتا اجرای با نقص آدما رو به اجرای بی‌نقص هوش‌های مصنوعی ترجیح می‌دم.

کندِ دوست‌داشتنی

همچنان Hirayasumi رو خیلی پیشنهاد می‌کنم🥺✨

سریال آروم و ملایمیه. همه‌چی با ریتم خیلی یواشی پیش می‌ره و این در کمال تعجب برام اذیت‌کننده نیست.

یادم باشه یه سکانس خیلی جالب و تأمل‌برانگیزش رو اینجا براتون بذارم💛

رفت کوتاه کرد...

😂😂😂

حدس بزنید چی شده. یه جوری موهامو کوتاه کردم که مادر بگرید :)))) بالاخره تصمیمی که نزدیک یه سال بود داشتم رو به حقیقت پیوند زدم. به وضوح دارم می‌بینم که صورتم باز شده و شکفتم. در ضمن یه کوچولو(🤏🏼) هم احساس ددی آرتا بودن بهم دست داده(از اصطلاحات نسل Z). البته شوخی می‌کنم :)) ددی آرتا خودش نمیاد بگه که ددی آرتاست😏

می‌گن دختری که از موهاش می‌گذره از هرچیز دیگه‌ای می‌تونه بگذره. من همیشه می‌تونستم از موهام بگذرم. هیچوقت حساسیت دخترای دیگه رو نداشتم، چون معتقدم: "موئه دیگه، درمیاد."

آهنگو بگو😂 فقط ببینید چقدر ظریف بریدمش🙂‍↔️

حاجی احساس می‌کنم سبک شدم. واقعاً برای تنوع خیلی خوبه. از این کارا بکنید :)))

به جانم جفا کردی...

این یکی از قطعه‌های مورد علاقه‌ام از جمشید شیبانیه که اونقدر ظرفیت داره که هرچقدرم کاورش کنند اصلاً تکراری نمی‌شه. این یکی از سارا نائینی و قطعه‌ی پایینی از تاراست.

 

شاید آدما می‌نویسن که فراموش نشن...

شاید هم برای اینکه احساساتشون نگنده...

فقط اینو می‌دونم که یه نویسنده ذاتا همیشه می‌نویسه، هرجایی که باشه...