از هم گسیخته

درد مفاصل یک‌جورهایی شبیه سوگ بود. هرچه بیشتر درباره‌اش فکر می‌کردی، بیشتر درد می‌گرفت. اما نمی‌توانستی درباره‌اش فکر نکنی، چون همیشه‌ی خدا درد می‌کرد. یک دور باطل بود.

زندگی ناممکن، مت هیگ