تا مرز جنون
"...با من برقص رو خاک و خون..."
ما آدمای بدی نبودیم. ما غمگین و افسرده نبودیم. ما بیمار نبودیم. ما فقط درمونده بودیم و اسیر و خیلی طول میکشه تا تو اینو بفهمی.
"...با من برقص رو خاک و خون..."
ما آدمای بدی نبودیم. ما غمگین و افسرده نبودیم. ما بیمار نبودیم. ما فقط درمونده بودیم و اسیر و خیلی طول میکشه تا تو اینو بفهمی.
شاید آدما مینویسن که فراموش نشن...
شاید هم برای اینکه احساساتشون نگنده...
فقط اینو میدونم که یه نویسنده ذاتا همیشه مینویسه، هرجایی که باشه...