پسلرزههای احساسی
شماها احتمالاً دیگه تا الان خوابیدید[3:40]. ولی من نمیتونم بخوابم. با اینکه فهمیدم فعلاً آتش بس شده، کلافهام و خوابم نمیبره. یکی دو ساعت شدت زیادی از استرس و ناامیدی رو تحمل کردم و اثرش هنوز توی بدنم مونده. چقدر خوبه که میشه با دیگران صحبت کرد. میشه همهی این احساسات رو بروز داد و باهاشون تنها نموند. وگرنه زندگی خیلی تاریکتر از چیزی میشد که الان هست.
چند روز بعد از شروع جنگ تصمیم گرفتم یکی از سریالهای ترکی معروفی که از قضا مامان هم بهش علاقه داشت رو شروع کنم[مدت زیادی بود که از سریالهای ترکی سایکو دور افتاده بودم]. یکی از دلایلم هم این بود که مامان کمتر فکر و خیال کنه. اینطور شد که شروع کردیم به دیدن Kara Sevda. من اولش فکر میکردم فقط 35 قسمته. با خودم گفتم: «خیلی خوب، قابل تحمله». چون معمولاً سریالهای خیلی طولانی رو اصلا شروع نمیکنم. تا اینکه رسیدیم به آخر اپیزود 35 و دیدم تموم نشد :))))) رفتم دیدم که بعلهههه! فصل دو و سه هم داره و در کل 74 قسمته. اون لحظه دردی مشابه شکست عشقی رو تجربه کردم. باور کنید. خلاصه از اونجایی که دلم نمیخواست نصفه رهاش کنم، با امیدی فروریخته و چشمانی گریان به تماشای ادامهاش نشستم. الان توی قسمتهای بدی ازش به سر میبرم. با اینکه باور دارم عشق بین کمال و نیهان خیلی قشنگه ولی اینجاهاشو دوست ندارم. اینجاهایی که توش هیچ اثری از عشق و محبت نیست. فقط دشمنی و کینه و لجبازی و انتقامه و قلبهای بستهشده به رویِ غیر. حال و هوای سریال هم یه طور بدی منجمد و فسردهست؛ مثل حال و روز الانمون. میدونی بستن درهای قلب چجوریه؟ نه درد میکشی و نه خوشحال میشی. یعنی یه جورایی هردوتاشو با هم از دست میدی اما قلبت در امانه. به قول سیجل «بی احساس، زندگیْ بی دردسر».