دوران کذایی
هرشب که این صفحه رو باز میکنم، به جز وضعیت فعلیمون که جلوی خیلی چیزها رو گرفته، چیزی به ذهنم نمیرسه. یعنی هیچچیزی برام از این پررنگتر نیست که بهش بپردازم. چرا، گاهی هم از احوالاتم مینویسم ولی این موضوع چنگالاشو از روی گلوم برنمیداره و فعلا بیشتر احوالاتم از همین جاده میگذره. من یقین دارم که به ورژن قبل جنگم برنخواهم گشت. خواه ناخواه از اتفاقات اخیر رنگ گرفتم و به راستی هم چه رنگ بدی! کدر شدم انگار، راکد شدم. «من همونم که یه روز میخواستم دریا بشم، میخواستم بزرگترین دریای دنیا بشم، آرزو داشتم برم تا به دریا برسم، شبُ آتیش بزنم تا به فردا برسم.» اما الان؟ الان یه مردابِ پیرم که حرفاش فقط غرغره. شادی و چیز مثبتگونهای درونم نیست که اونو با آدما شریک شم و امیدوار هم نیستم. چرا دروغ بگم؟ همیشه از بچگی بهمون میگفتند: «نذار کسی حقتو بخوره... تو باید بتونی حقتو پس بگیری». این روزا خیلی به این جملات فکر میکنم و با خودم میگم دیدی چجوری حقمونو خوردند؟ طبیعیترین و ابتداییترین حقمونو که اینترنت باشه؛ تنها دلخوشی خیلیامونو[میفهمی تنها دلخوشی یعنی چی؟] دیدی نتیجهی عقبنشینی سرکوب بود؟ و دیدی انفعال ستمگر رو تا چه حد پرروتر میکنه؟ میخوام این چیزا رو یادم بمونه، برای خودم. میخوام گریههای هرشب این دخترک رو یادم بمونه، وقتی از ته یه چاه تاریک به بالاسرش نگاه میکرد و روزنهی امیدی نمیدید. میخوام یادم بمونه که چقدر خسته شده بودم. با خودم میگم یعنی این روزا میگذره؟ بالاخره تموم میشه؟ روانی که از دست دادم چی؟ دوباره بهم برمیگرده؟ و آیا ما بالاخره روزهای خوبو خواهیم دید؟ قسمت غمانگیز ماجرا اینه که جواب همهی این پرسشها مبهمه.