بلعنده‌های مِهر

مدت زیادیه که نوشتن رو درون خودم سرکوب کردم. شاید چون فکر می‌کردم برای دیگران چه اهمیتی می‌تونه داشته باشه که من در طول روز با چه مسائلی دست‌وپنجه نرم می‌کنم؟ راستش از یه جایی به بعد برای منم مهم نبود که دیگران چیکار می‌کنند و دیگه دغدغه‌ی روزمرگی‌شونو نداشتم. در نتیجه وبلاگ‌هاشونو نمی‌خوندم، پیج‌هاشونو نمی‌دیدم، من از اونجا رفته بودم، باور کنید. این وسط اما یه استثنایی وجود داشت؛ یکی دو نفری که روزی چندبار به طرز دیوانه‌واری چکشون می‌کردم... آره... دوسشون داشتم. به هرکسی که دوسش دارم بیش از اندازه توجه می‌کنم، بیش از حد ظرفیتش. انگار همیشه من اون آدم حمایتگر گوگولی‌ای هستم که بقیه «درخت» فرضش می‌کنند، بهش تکیه می‌دن و حتی یک‌بار از خودشون نمی‌پرسند که چطوری می‌شه یه نفر فقط حمایت کنه و به هیچ حمایتی نیاز نداشته باشه؟ طبیعتاً چنین چیزی ممکن نیست. انرژی حمایتی هرکسی بالاخره یه روزی تموم می‌شه اگه تجدیدش نکنه. بنابراین تازگیا از آدمای صرفاً «حمایت‌پذیر» دوری می‌کنم. خودخواه می‌بینمشون، خیلی خودخواه! مثل گربه‌ی لوسی که می‌گه: «یالا، نازم کن!» و بعد از اینکه نوازش موردنظرشو دریافت کرد، چنگت می‌زنه یا در بهترین حالت اخم می‌کنه و می‌ره. در هر دو صورت حتی ذره‌ای از محبت تو رو بهت برنمی‌گردونه. جالب اینجاست که هربار هم ازت انتظار بیشتری پیدا می‌کنه... بابت این موضوع خیلی غمگین بوده و هستم. حتی خشمگینم! به این فکر می‌کنم که چقدر یه سریا اذیتم کردند. اما دیگه قرار نیست این رویه رو ادامه بدم. دست کم اینم می‌دونم!