دیوانه‌یِ عشق

او خودش را دوست نداشت. منتظر بود کسی پیدا بشود که دیوانه‌وار دوستش داشته باشد، مثل قصه‌ها. برای همین دو حالت را همیشه تجربه می‌کرد:

اول اینکه عاشق شیوه‌ی دوست داشتن خودش توسط آدم‌ها می‌شد و نه خود آدم‌ها.

و دوم، از دیدن دوست داشته شدن آدم‌ها توسط خودشان منزجر می‌گشت. دیدن این صحنه‌ها نقطه‌ای از درونش را لمس می‌کرد که هیچوقت نمی‌خواست لمس بشود. نقطه‌ای که با او قهر کرده بود و گفته بود تنهایش بگذارد.

پس از آن خشم صورتش را سرخ می‌نمود و بارها و بارها تبدیل به یک آتشفشان واقعی می‌شد.

«چرا آن‌ها خودشان را دوست دارند ولی کسی مرا دوست ندارد؟»

پاسخ این سوال در درون او بود. او باید بیشتر دقت می‌کرد و چشمان تیزبینش را به کار می‌گرفت.

او می‌توانست، می‌تواند هم. 

تنها باید می‌خواست، می‌خواهد هم؟