شعرهای شبانگاهان
همین دو ساعت پیش یه فیلمی دیدم ولی به شماها نمیگم چه فیلمی. یه رازه.
دیشب قبل خواب وقتی داشتم گریه میکردم فهمیدم چقدر نگران خودمم. یه آن احساس کردم چقدر خودمو دوست دارم و چقدر برای خودم مهمم. اون لحظه از دست یه سری آدما عصبانی شدم. به خاطر رفتارهای خودخواهانهای که با من داشتند. البته این رو هم میدونستم که فکرشون درگیر این مسائل نمیشه. از دست خودم ناراحت بودم که بهشون اجازه دادم فکر کنند میتونند با من اینجوری رفتار کنند. به آدمهایی فکر کردم که چقدر مشتاق حتی یه لبخند یا همصحبتی ساده با من بودند و هیچوقت دریافتش نکردند و در عوض ازخودگذشتگی من در مقابل افراد دیگهای که قدرم رو نمیدونستند. هه. آدم واقعاً گاهی دچار حماقت میشه. فکر میکنه اسم این دوست داشتنه. البته که هست. تو وقتی خودت رو دوست داری و با این حال از خودت میگذری، یعنی طرف مقابل رو هم دوست داری. ولی وقتی طرف مقابل متوجه این نیست و هرباری که تو این موضوع رو بیان میکنی باز کار خودش رو تکرار میکنه، این ازخودگذشتگی اعتیادآور در نهایت باعث میشه از خودت متنفر بشی. من فکر میکنم این چیزها کارمای آدمهاییه که یه روزی حتی ناخواسته دلشون رو شکوندم. زندگی به شماها هم یه سری چیزها رو خواهد آموخت. صبور باشید و این روزها رو هیچوقت فراموش نکنید.
به عنوان حسن ختام امشب یه شعر دیگه از سیمین بهبهانی رو براتون میخونم(شورشو درآوردم نه؟ قول میدم که فعلا این آخریشه):
سالها پیش ازین به من گفتی
که "مرا هیچ دوست میداری؟"
گونهام گرم شد ز سرخی شرم
شاد و سرمست گفتمت "آری!"
باز دیروز جهد میکردی
که ز عهد قدیم یاد آرم
سرد و بیاعتنا تو را گفتم
که "دگر دوستت نمیدارم!"
ذرههای تنم فغان کردند
که، خدا را! دروغ میگوید
جز تو نامی ز کس نمیآرد
جز تو کامی ز کس نمیجوید
تا گلویم رسید فریادی
کاین سخن در شمار باور نیست.
جز تو، دانند عالمی که مرا
در دل و جان هوای دیگر نیست.
لیک خاموش ماندم و آرام:
نالهها را شکسته در دل تنگ.
تا تپشهای دل نهان ماند،
سینهی خسته را فشرده به چنگ.
در نگاهم شکفته بود این راز
که "دلم کی ز مهر خالی بود؟"
لیک تا پوشم از تو، دیدهی من
بر گل رنگرنگِ قالی بود.
"دوستت دارم و نمیگویم
تا غرورم کشد به بیماری!
زانکه میدانم این حقیقت را
که دگر دوستم... نمیداری..."
شبت به خیر. سالم باشی و خوب بخوابی💚