گرفتهدل
گاهی یه چیزهایی توی دفترم مینویسم که همون لحظه به نظرم خیلی معمولی میان. بعدترها که دوباره به تورق دفترم مشغول میشم با خوندن اون جملات انگاری برای لحظاتی یخ میزنم و اندکی بعد اون جملاتْ راه رو بهم نشون میدن.
با خودم فکر میکردم دلیلی نداره پستهام ساعت مشخصی داشته باشه. یا اینکه همیشه قبل خواب باشه. اگرچه زمانی که در اون حالت مینویسم احساس بهتری دارم. انگار اینجا جاییه که حرفای قبل از خوابمو میشنوه و بعد من بهش شب به خیر میگم و به عالم رویا میرم.
امشب قراره یه شعر دیگه از سیمین بهبهانی رو براتون بخونم(احتمالاً تا مدتی وضعیت همینه. بهتره بهش عادت کنید):
ای رفته ز دل، رفته ز بر، رفته ز خاطر
بر من منگر تاب نگاه تو ندارم
بر من منگر زانکه به جز تلخی اندوه
در خاطر از آن چشم سیاه تو ندارم
ای رفته ز دل، راست بگو! بهر چه امشب
با خاطرهها آمدهای باز به سویم؟
گر آمدهای در پی آن دلبر دلخواه
من او نیَم او مُرده و من سایهی اویم
من او نیم آخر دل من سرد و سیاه است
او در دل سودازده از عشق شرر داشت
او در همهجا با همهکس در همهاحوال
سودای تو را ای بت بیمهر! به سر داشت
من او نیم این دیدهی من گُنگ و خموش است
در دیدهی او آنهمه گفتار، نهان بود
وان عشق غمآلوده در آن نرگس شبرنگ
مرموزتر از تیرگی شامگهان بود
من او نیم آری، لب من این لب بیرنگ
دیریست که با خندهیی از عشق تو نشکفت
اما به لب او همهدم خندهی جانبخش
مهتابصفت بر گل شبنمزده میخفت
بر من منگر، تاب نگاه تو ندارم
آنکس که تو میخواهیش از من به خدا مُرد
او در تن من بود و ندانم که به ناگاه
چون دید و چهها کرد و کجا رفت و چرا مُرد
من گور ویم، گور ویم، بر تن گرمش
افسردگی و سردی کافور نهادم
او مرده و در سینهی من، این دل بیمهر
سنگیست که من بر سر آن گور نهادم
امشب زودتر مینویسم: شبت به خیر عزیزجان، امیدوارم خواب آرومی داشته باشی🕯️