همراهِ شعر خواندن
امروز خیلی اتفاقی یه تیکه از شعر موردعلاقهام تو ذهنم پخش شد: "دلم گرفته ای دوست، هوای گریه با من." بعد پروانههای توی دلم پر کشیدند و رفتم که شعر کامل رو دوباره بخونم. حین همین جستوجوها یه سری شعرهای دیگه و حتی متنهای خانم سیمین بهبهانی رو هم خوندم. خیلی دوسشون داشتم🕯️یکی از چیزهایی که بهشون برخوردم همین کتاب "با مادرم همراه" بود که تو پست پایینی بهش اشاره کردم. این کتاب یه جور زندگینامهی خودنوشته که البته از مادر سیمین شروع میشه و ادامه پیدا میکنه تا به دنیا اومدن سیمین و... میونشم صدای افکار سیمین رو میشنویم که گاهی قضاوتگر سختیه. حالا میخوام اون شعر رو براتون بخونم(سروصدا نکنید و به من نگاه کنید):
دلم گرفته ای دوست! هوای گریه با من
گر از قفس گریزم، کجا روم، کجا من؟
کجا روم، که راهی به گلشنی ندانم
که دیده برگشودم به کنج تنگنا، من
نه بستهام به کس دل، نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج رها رها رها من
ز من هرآنکه او دور چو دل به سینه نزدیک
به من هرآنکه نزدیک از او جدا جدا من
نه چشم دل به سویی نه باده در سبویی
که تر کنم گلویی به یاد آشنا من
ز بودنم چه افزود؟ نبودنم چه کاهد؟
که گویدم به پاسخ که زنده ام چرا من؟
ستاره ها نهفتم در آسمان ابری
دلم گرفته ای دوست! هوای گریه با من...
همین چند ساعت پیش یه حالت تاریک و نکبتی بهم دست داده بود. سعی کردم حالم رو خوب کنم. گریستم. ما ایرانیا متأسفانه دلیل برای گریه زیاد داریم. پس کار سختی نیست. ایندفعه چشمام برای جنوب باریدند. فکر میکنم گریههای شدید که ناگهان مثل یه طوفان شروع میشن دل آدمو سبک میکنند.
شبت به خیر عزیزجان و خوب بخوابی✨ امیدوارم خواب آبنبات پرتقالی ببینی.
پ.ن: تازگیا از واژهی "عزیزجان" خیلی خوشم اومده و میخوام همش به کارش ببرم. همینی که هست.