سریِ احساسات
ملالْ خودشو توی تابستون بیشتر بهم نشون میده و دالی میکنه. میدونی ملال چه حس مزخرفیه نه؟ ولی این حس بیشتر وقتا به این معناست که پتانسیلی درون خودت داری و ازش استفاده نمیکنی. مثلاً یه نقاشی منتظره که توسط تو کشیده بشه. یه داستان منتظره که توسط تو نوشته بشه. یه آهنگ منتظره که توسط تو نواخته بشه. انگار نیاز هست که خلاقیت تو چیزی بیافرینه و وقتی دست و بالت بسته باشه، این نیرو درونت خفه میشه و حالتو بد میکنه.
جدای از این داشتم به یه موضوعی فکر میکردم. یه سریا متوجه نیستند حرفایی که میزنند چقدر میتونه منو ناراحت کنه. البته که قطعاً براشون مهم هم نیست. اشکالی نداره. اگه ناراحت بشم و ناراحت بمونم مشکل منه نه اونا. فعلاً باید بهش فکر کنم. چون دلیل خشمشون رو نمیفهمم. خوبه که بروزش میدنا ولی نمیدونم من کجای ماجرام. آیا من توی برافروخته شدن این خشم نقشی داشتم یا نه؟ همهی اینا تازه یه گوشه از احساساتیه که من تجربه کردم.
میدونی؟ تو اگه یه ذره زودرنجی و حساسیتت رو در رابطه با من کنار میذاشتی، هیچوقت اینجوری نمیشد. اگه هربار به جای صحبت کردن خودتو کنار نمیکشیدی... میتونم با اطمینان بگم که اونوقت تو بهترین رفیق من میبودی، در کنار نقشهای دیگهای که داشتی. بهترین رفیق کسی بودن هر نقش دیگهای رو شیرینتر میکنه. مطمئنم که اونوقت هم حال من بهتر بود هم حال تو. اما عزیزکم ببین که چیکار کردی... ببین باعث شدی هم من و هم خودت چقدر رنج بکشیم. هیچوقت گمان نکنی چون تنهام این حرفا رو بهت میزنم. آدمِ مشتاق واسه من زیاده منتها اونا برعکس تو عزیز من نیستند.
امشب ابتدا خشمگین بودیم، بعد غمگین شدیم، حالا بغضی هستیم، بعدش خالی میشیم و احتمالاً میخوابیم.
شب به خیر✨