43






















بچههای اَوِنلی برای تعطیلات آخر هفته به وطن خودشون برگشتند. دیانا مثل همیشه تو ایستگاه قطار چشمانتظار آنه بود، متیو و ماریلا هم توی گرین گیبلز. آنه به همراه بچههای دیگه از قطار پیاده شد و با خوشحالی به دیانا سلام کرد. بعد به همراه بقیه به سمت خونه حرکت کردند. توی مسیر به گوش آنه رسید که گیلبرت بلایت خیلی از همه لحاظ تغییر کرده و از هر فرصتی برای مطالعه و پیشرفت خودش استفاده میکنه. این موضوع انگیزهی آنه برای درس خوندن و به دست آوردن بورسیه رو صدچندان کرد. وقتی آنه و دیانا تنها شدند، آنه موضوع بورس تحصیلی افری رو به صورت محرمانه با دیانا در میون گذاشت. دیانا معتقد بود آنه میتونه این بورس رو به دست بیاره و متیو و ماریلا هم درنهایت این موضوع رو میپذیرند. اما آنه نگران بود که چطور اینو به اونا بگه. سر شام دخترک موقرمز که حالا دیگه بزرگ شده بود، شال ابریشمی قشنگی رو به ماریلا پیشکش کرد. ماریلا اگرچه خیلی خوشحال شد ولی ازش خواست حساب خرجهای خودشو داشته باشه و بیخودی چیزی نخره. بعد آنه اندکی از کالج و ماجراهاش برای اونا تعریف کرد. صبح روز بعد آنه خیلی زود از خواب بیدار شد و کمک کردن به ماریلا رو آغاز کرد. اون توی طویله یه گوسالهی تازه به دنیا اومده رو دید که خیلی ازش خوشش اومد. متیو هم اون گوساله رو به عنوان هدیه بهش بخشید. اون روز اهالی گرین گیبلز برای اولینبار سهنفری سوار دُرُشکه شدند تا سیبها رو برای آبگیری ببرند و کمی خرید کنند. اون لحظات اونقدر لذتبخش بود که اونا دلشون نمیخواست تموم بشه. صبح روز بعد آنه از متیو و ماریلا خداحافظی کرد و با دیانا به سمت ایستگاه قطار رفت تا به شهر شارلوت برگرده...
دیالوگهای جالب این قسمت:
«_خب بگو ببینم این هفته توی کالج چه خبرا بود؟
+راجع به پریسیلا گرنت براتون تعریف کرده بودم؟
_نمیدونم تعریف کردی یا نه. همون دختری که مرتب زل میزنه و به تو نگاه میکنه؟
+آره... تو این مدت بیشتر باهاش آشنا شدم. دختر خوشصحبتیه ولی افکار بچگانهای داره. همش دوست داره یه چیزی بگه و بیخودی بخنده. وقتی خوب فکر میکنم میبینم از استلا ماینارد بیشتر خوشم میاد. اونم دختر خوشصحبتیه اما مثل پریسیلا بیفکر نیست. البته اون بعد از دیانا میتونه دوست دوم من باشه. دیانا عزیزترین دوست منه و خواهد موند...»
«_صبح به این زودی از خواب بیدار شدی؟! از تخت خواب افتادی پایین یا اینکه خوابت نبرده؟
+حیفه آدم تو گرین گیبلز تا دیروقت بخوابه...»
پ.ن:
1. فکر میکنم این اولین پُست سری آنهست که تعداد عکساش فرده. برام مهم بود حتماً تعدادشون زوج باشه. الان دیگه مهم نیست. اعداد فرد هم عددند و نمیخوام وجودشون رو انکار کنم.
2. متیو همیشه خیلی شوق دیدار آنه رو داره. توی اپیزود قبلی میگفت: «خدایا میشه دوباره اونو ببینم؟» یا توی این قسمت میگفت: «همین که تو سالم و سلامت باشی و بتونم ببینمت برای من هدیهست. آخر هفتهها که تو میای بهترین روزهای زندگی منه...» انگار متیو اینو احساس کرده که فرصت کمی برای دیدن آنه داره...
3. میدونی تو چه زمانی قدر "لحظه" رو میفهمی؟ وقتی اینو درک کنی که فرصت کوتاهی داری. این موضوع توی این اپیزود و به طور کلی در سرتاسر این مجموعه خیلی مشهوده. آنه قدر لحظاتش رو میدونه و سعی میکنه از تک تکشون نهایت لذت رو ببره. مثل همین لحظاتی که با متیو و ماریلا میگذرونه. لحظات سادهای مثل شام خوردنهاشون، صحبت کردناشون، سیب چیدناشون یا دُرُشکهسواریهای سه نفرهشون... باور کن زندگی کوتاهه و این لحظههای عریان مثل برق و باد میگذرند.
4. دیانا از تصورات پیشین من خیلی با مهر و محبتتره. اصلاً فکرشو نمیکردم که انقدر برای دیدن آنه شوق و ذوق داشته باشه ولی داره. فقط نمیدونم چرا این توی ذهنم حک شده که یه زمانی خواهد رسید که دیانا انقدر درگیر زندگی خودش میشه که نمیتونه اینجوری که الان هست کنار آنه باشه. از دیتاهای گذشتهی ذهنم در مورد دیاناست.
5. به این فکر میکردم که جهانبینی آنه چقدر ناگهانی تغییر کرد. تو گویی همهی این تغییرات از یه شب تا صبح اتفاق افتاده و آنه چشماشو که باز کرده، خودشو تو یه کالبد جدید دیده.
6. اونقدر به چهرهی جدید آنه عادت کردم که چهرهی بچگیاشو یادم رفته. هی میرم پستهای نخستین رو میبینم و احساس میکنم این موجود کوچولو رو دیگه نمیشناسم. انگار برام ناآشناست...