تکیه بر عصا

امروز میزبان یه خانوم پیر دوستداشتنی بودیم که من برای اولینبار میدیدمش. بوی صمیمیت و سادگی میداد. مثل دوران قدیم. همون موقعا که مامانبزرگا حنا میذاشتن رو سرشون و قصههای قشنگ قشنگ تعریف میکردند. خلاصه به دل من نشست و این پدیدهی نادریه. چون سطح فرهنگ و شعورش خیلی بالا بود. فکرشو بکن! من دلم میخواست بارها و بارها دعوتش کنم و باهاش چایی بخورم. این خیلی کم پیش میاد. فقط نکتهی عجیب ماجرا این بود که ایشون خیلی رندوم وسط بحث روشو برگردوند سمتم و بهم گفت کلاس چندمی؟ و من همون لحظه فرو ریختم :)))))) بعدشم که چهرهی تعجبزدهی منو دید گفت آخه خیلی ریزه میزهای برای همین :))))) ریزه میزه؟! من؟! اگه من ریزه میزهام پس ریزه میزه کیه؟ اما از حق نگذریم. واقعا خندیدم. احساس بچه مدرسهای بودن بهم دست داد و این بعد از مدتها خوشایند بود.
این عصائه هم برای اون خانوم بانمک بود و منو یاد بابا لنگدراز انداخت و چون جالب بود گفتم ازش عکس بگیرم🦋
پ.ن: امروز واقعاً تمرکز نداشتم. حتی نمیدونم پست آنه رو چجوری میون اون هیاهو نوشتم...