33

آنه و دیانا در میان درختان بی‌برگ پاییزی قدم می‌زدند و از آینده می‌گفتند. دیانا دیگه به وجود پری جنگل و کوتوله‌ها باور نداشت و فکر می‌کرد آدم باید تمرکزش رو روی دنیای واقعی بذاره و از خیالات بیرون بیاد. دیانا از اون سن به ازدواج کردن و تشکیل خانواده فکر می‌کرد، ولی آنه آینده‌اش رو جور دیگه‌ای تصور کرده بود. در میون این صحبت‌ها آنه متوجه شد دیانا بعد از کلیسا به جین اندروز گفته که برای خوشبختی خودش دعا کرده. آنه از این بابت ناراحت شد چون دوست داشت دیانا این موضوع رو اول به اون می‌گفت نه به کس دیگه‌ای. سر همین مسئله اون دوتا با هم دعوا کردند و آنه با عصبانیت و ناراحتی به سمت خونه دوید. ماریلا و متیو خونه نبودند. توی طویله سه تا سیب قرمز خوشگل خودنمایی می‌کرد. آنه هر سه‌تاش رو با خوشحالی خورد. تا اینکه جری برای اینکه اذیتش کنه به اون گفت که اون سیب‌ها رو به مرگ موش آغشته کرده بوده که موش‌ها رو بکشه. آنه تا این موضوع رو شنید گریه‌کنان به سمت خونه رفت. به این فکر می‌کرد که چه سرنوشت ناعادلانه‌ای داشته و حالا باید به خاطر یه سیب مسموم با زندگی وداع کنه! اون با خودش فکر می‌کرد که کاش با دیانا دعوا نکرده بود و اونو نرنجونده بود. فکر می‌کرد چقدر بده که آدم توی تنهایی بمیره. با خودش گفت دلم می‌خواد توی رخت خواب خودم بمیرم. بنابراین به اتاق خودش رفت و برای دیانا، متیو و ماریلا نامه‌ی خداحافظی نوشت. یک ساعت بعد که ماریلا برگشت با هم پیش جری رفتند و فهمیدند که جری اون حرفو به شوخی به آنه گفته بوده. آنه خیلی از دستش عصبانی شد ولی از طرفی هم خوشحال بود که قرار نبود به این زودیا بمیره. شب که شد ماریلا و آنه در مورد آینده‌ی آنه با هم صحبت کردند. اون و متیو می‌خواستند که آنه به کالج بره...

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«باید بگم پاییز امسال برای من زیبایی خاصی داشت. برگ‌های رنگارنگ طبیعتو یه جور دیگه می‌کنند. البته درخت‌های بدون برگ هم قشنگی خودشونو دارند و نقاشی کردن اونا آسون‌تره. چون لخت و عورند. دیشب داشتم در نظرم مجسم می‌کردم که یه نفر اومده و تمام برگ‌ها رو چیده و قایم کرده. درخت‌های بیچاره هم از سرما می‌لرزیدند. بعدش پری جنگل اومد و اونا رو با رنگ‌های خاکستری و قهوه‌ای و سیاه رنگ کرد.»

 

پ.ن: 

1. خیلی وقت‌ها پیش اومده که من هم مثل آنه یه همچین نگرانی‌های بی‌مورد و مزخرفی داشتم و بسیار پریشون بودم. وجود آدم‌هایی مثل ماریلا تو چنین شرایطی به آدم قوت قلب می‌ده. این زن برای من واقعاً دوست‌داشتنیه.

2. توی هر اکیپ دوستانه‌ای حتماً یه آدم ازدواجی پیدا می‌شه. منظورم از آدم ازدواجی کسیه که از کودکی به تشکیل خانواده علاقه داره، رویای پوشیدن لباس عروس در سرش می‌پرورونه و اینکه خونه زندگی خودشو داشته باشه و چندتا بچه‌ی قد و نیم‌قد.