31


















جین اندروز، روبی گلیز، دیانا و آنه به خاطر انجمن نویسندگان کوچک حسابی به هم نزدیک شده بودند و بیشتر با هم وقت میگذروندند. چند وقتی بود که اونا هر روز میاومدند دم دریاچه که ماهی بگیرند. اون روز آنه حسابی توی فکر و خیال غرق شده بود و نمایشنامهی هلن رو برای خودش مجسم میکرد. اون زن زیبا توی یه قایق به آرومی به خواب ابدی فرو رفته بود در حالی که در دست راستش یک زنبق سفید و در دست چپش آخرین نامهی معشوقش رو قرار داده بودند. اون رو به کاملوت زادگاه معشوقش میفرستادند. آنه در حالی که به دریاچه نگاه میکرد متوجه یه قایق شد و این فکر به سرش زد که با دخترا نمایشنامه رو اجرا کنند. ولی هیچکدوم از اونا حاضر نشدند نقش هلن رو بپذیرند. این شد که آنه قبول کرد هلن باشه و توی قایق دراز کشید. اگرچه این کار رو با اکراه انجام داد چون رنگ موهاش قرمز بود و هلن برخلاف اون موهای روشنی داشت! قرار شد قایق رو به آب بسپارند و تا به پل برسه، اون سه نفر خودشون رو به اونجا رسونده باشند. قایق شروع به حرکت کرد. آنه با چشمانی بسته و بیحرکت توی قایق دراز کشیده بود و خودشو به جریان آب سپرده بود. تا اینکه احساس کرد پاش خیس شده. دستپاچه از جاش بلند شد و دریافت که این قایق از ابتدا سوراخ بوده و به زودی غرق میشه. بنابراین تندتند شروع به پارو زدن کرد و خودشو به پایههای پل رسوند. بچهها خیلی دورتر از اون بودند که صدای فریادهای آنه رو بشنوند. آنه به سختی پایهی پل رو گرفته بود و داشت کم کم توی آب فرو میرفت تا اینکه متوجه یه نفر در نزدیکی خودش شد. اون فریاد زد و کمک خواست. پسر برگشت. متأسفانه گیلبرت بلایت بود! آنه که اینو فهمید ترش کرد اما گیلبرت خودشو به پایهی پل رسوند و اونو نجات داد. در تمام طول مسیر آنه صورتش رو از گیلبرت برگردونده بود و اخمی روی صورتش داشت. اما با این حال بابت نجات جونش از گیلبرت سپاسگزاری کرد. گیلبرت وقتی به خشکی رسیدند دوباره از آنه به خاطر اینکه رنگ موهاشو مسخره کرده بود عذرخواهی کرد ولی آنه اونو نبخشید و با عصبانیت به سمت خونه حرکت کرد!
دیالوگهای جالب این قسمت:
«_آنه دارم از خودم میپرسم تو کی عاقل میشی و این عاقل شدن زمانش کیه؟
+نمیشه براش زمان تعیین کرد. یه خرده صبر میخواد. هرروز که میگذره احتمال اینکه من عاقل بشم زیادتر میشه.
_اوهوم... از کجا به این نتیجه رسیدی؟
+خیلی سادهست. من کارهای احمقانهی زیادی کردم اما از هر اشتباهی یه درسی گرفتم و کمکم این درسها باعث میشه که کمتر اشتباه بکنم. اشتباهی رو که من امروز مرتکب شدم باید اقرار کنم زنگ خطری بود که چشم و گوش منو حسابی باز کرد...
_ممکنه بپرسم چطوری چشم و گوشتو باز کرد؟
+من برای مسائل رمانتیک ارزش زیادی قائل بودم. مثلاً اَوِنلی ربطی به کاملوت نداره. اصلاً فایدهای نداره که آدم دائم احساساتی باشه. زندگی جدیتر از این حرفاست! من کاملاً مطمئنم که تو به زودی شاهد پیشرفتهای من خواهی بود. من بهت قول میدم که فقط و فقط در لحظههایی که لازمه احساساتی بشم و بس.
_امیدوارم اینطور باشه دخترم. امیدوارم مسائل رمانتیک عقلتو ازت نگیره... شب به خیر!
+...شب به خیر...»
پ.ن:
1. آنه داره بزرگ میشه. حتی صداش هم خانومانهتر شده و از اون حالت جیغ جیغویی دراومده. اینکه توی دوبله هم به چنین چیزی توجه شده خیلی ارزشمنده.
2. با اینکه جین و روبی هم همش کنار دیانا و آنه هستند و از دور یه اکیپ خیلی صمیمی به نظر میرسند، میشه فهمید که رابطهی آنه و دیانا چیز دیگهایه. یعنی انگار همیشه مرزی هست بین آنه و بقیه و بین دیانا و بقیه. ولی این دوتا با هم تقریباً مرزی ندارند.