زمستانِ وجود
این پست رو در حالی مینویسم که دستکش پشمی پوشیدم و با یه انگشت دارم تایپ میکنم(سوالتو جواب دادم؟) چند روزیه دستام خیلی یخ میکنه و هرکاری هم میکنم درست نمیشه. این روزها به خاطر یکسری پیشامدها تعادل زندگیام به هم خورده. ذهنم درگیره. یعنی منم ذهن کسیو درگیر کردم؟ دوستم همین الان داره بهم میگه غروبا بشین تو حیاط خونه برای خودت چای ذغالی درست کن. یه لبخند تلخ میزنم و بهش میگم چه دل خوشی داری :) من دلمردهتر از این حرفام... میگه چای ذغالی دلتو زنده میکنه... نمیدونم چی بهش بگم. بحثو ادامه نمیدم. منتظر چی هستم؟ یه روز خوب؟ روزی که بشه از ته دل خندید؟ روزی که حالم خیلی خوب باشه؟ چرا درونم هنوزم به وجود همچین روزی امیدواره؟ در حالی که دلایل منطقی میگه این امید زهرآلود رو نباید باور کنم. نباید منتظر باشم. اما نمیتونم هم بلند شم. روحم خسته و سنگینه :) انگار نشستم یه گوشه تا بمیرم. دقیقتر از این نمیتونم وضعیتی که بهش دچارم رو شرح بدم. هرکسی هم که حواسش به من هست کاری از دستش برنمیاد. در گذشتهای نه چندان دور روحم احساس میکرد کارهای جالب زیادی وجود داره که میتونه برای یه روح آشنا توضیحشون بده و این کار رو هم کرد. اون موقع شوق زیادی داشتم. اما الان احساس میکنم نمیخوام کسیو اذیت کنم. من برای یه سری آدما فقط یه خاطرهی تلخ و مبهمم. بگذریم. شب به خیر.