18

نجات دادن جون مینی می توسط آنه همانا و پی بردن خانم باری به قضاوت اشتباهش در مورد آنه همانا. "همه‌چی درست می‌شه..."

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«هندسه، ابر سیاه زندگی منه!»

«اگر تو مرا آن‌طور که من تو را دوست دارم، دوستم داشته باشی، فقط مرگ می‌تواند ما را از هم جدا کند. این سوگند را ما هرگز فراموش نخواهیم کرد.»

 

پی‌نوشت: آه عزیز من، این قسمت برام مثل یه آغوش بود. حس داشت، رنگ داشت، صدا داشت، گرم بود. مثل یه چسب مُهر و موم شد به دلم و خب... بعضی وقتا باید گفت که بعضی چیزها چه وجود دل‌نشینی دارند. من واقعاً نمی‌فهمم چطور می‌شه عاشق زمستون نبود؟ چطور می‌تونن به زمستون بگن قاتل طبیعت؟ به این سکوت سنگین لطیف که از جنس برفه و تو رو با خودت رو‌به‌رو می‌کنه و بعد در آغوشت می‌گیره. یا شعله‌ی نارنجی دلچسب آتیش و پتوی نرم و نوشیدنی‌های گرم و خوشمزه و قصه‌هایی که شنیدنشون اون موقع بیشتر مزه می‌ده. من توی روزهای ابری، بارونی و برفی آدم بهتری‌ام. اکلیلی‌ترم. انگار که پودر رخشان پاشیده باشند روم. اصلاً نمی‌دونم حسمو نسبت به این اپیزود چطور باید بروز بدم.

پ.ن‌ دوم: این پُست باید اینجوری می‌بود؛ پُر از نگاره و کمتر آکنده از دیالوگ. به احترام برف باید بیشتر سکوت کرد.

پ.ن سوم: اخم آنه در کنار گیلبرت بلایت باعث می‌شه خنده‌ام بگیره. انگار یکی به زور اونو در کنار یک موجود حال‌به‌هم‌زن قرار داده[حقیقت هم همینه.]

پ.ن چهارم: فکر می‌کنم این اولین عکس از متیو تو این رشته پُست‌های مربوط به آنه شرلیه. جاش خیلی خالی بود.

اندکی بعد نوشت: نه، دومین عکس مستقیم متیو بود ولی به هرحال جاش خالی بود. چون کم بهش پرداخته شده بود.