خوب نبودن

خسته‌ام ولی به رسم هر شب خوابم نمی‌بره. از همه‌چی خسته‌ام. به نظر نمی‌رسه‌ها. انگار خیلی معمولی‌ام. انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. اونقدر غیرقابل تشخیص که آدما هنوز مثل قبل باهام صحبت می‌کنند و مثل قبل ازم انتظار دارند، هرکس به یه نحوی. یکی انتظار داره تو کاراش کمکش کنم. یکی انتظار داره یه سری از دارایی‌هامو در اختیارش بذارم. یکی انتظار داره به حرفاش گوش بدم. یکی انتظار داره نگرانش بشم و ازش مراقبت کنم. خلاصه هرکسی یه جور. چقدر این نفهمیدن آدما برام جالبه. اینکه حتی سعی نمی‌کنند بفهمند. دو سه روز پیش به یه آدم عزیزی گفتم حالم خوب نیست و خیلی رک برگشت گفت به جهنم :) اگرچه من لبخند زدم و رد شدم. اگرچه چیزی حس نکردم، اما داشتم فکر می‌کردم اگه هنوز قلبی داشتم، باید با این حرف تیکه‌پاره می‌شد. بعدشم معذرت‌خواهی کردا ولی چه فایده :) حرفی که زده رو مگه می‌تونه پس بگیره؟ ارتعاشات اون حرف هنوز تو فضا هست و تا همیشه هم باقی می‌مونه. اونم مثل خیلیای دیگه فکر می‌کرد من ادا درمیارم. شاید هنوزم فکر کنه... 

راستش از این خوب نبودن متوالی خسته شدم. خیلی وقته با خودم صحبت نکردم. شدم عین این آدمای معمولی کسل‌کننده. می‌بینم بقیه دارن به حرکتشون ادامه می‌دن، زندگی می‌کنن، به کاراشون می‌رسن. ولی من چی؟ فکر کنم تو این چند سال اخیر هیچوقت به این اندازه حالم بد نبوده. اینا با صحبت حل نمی‌شه. من از این عروسکای بغلی می‌خوام که به پشت کمر ضربه می‌زنند. برای دلهره‌های بی‌پایانم.

شدت خواب‌آلودگی‌ام بیشتر شده و باز نمی‌دونم چی دارم می‌نویسم. امیدوارم اینترنتا رو دوباره قطع نکنند :| 

مراقب خودت باش، شبت به خیر✨