رقصیدن روی خُرده شیشهها
خواب دیدم اوضاع ایران خیلی بد شده. همهجا تاریک بود. بوی مرگ رو میشنیدم. آدمای خیلی کمی هم زنده مونده بودند. بازماندهها داشتند تلاش میکردند با ناو آبراهام لینکن فرار کنند :)))) یه دسته ازشون رفته بودند و دستهی دوم منتظر بودند ناو دوباره برگرده و اونا رو هم با خودش ببره. من توی یه مدرسه بودم. مدرسهای که نمیشناختم. داشتیم برای جشن آخر سال آماده میشدیم. منظورم جشن رقص مدرسههای اونور آبه، نه آنچه در ایران داشتیم. همه در حال بدو بدو و اینور اونور رفتن بودند تا هیچچیزی کم و کسر نباشه. گویی همهچیز قرار بود به زودی نابود بشه و آدم میخواست تا قبل این نابودی از همهچیز نهایت لذت رو ببره. این وضعیت خیلی بیشباهت به راه رفتن روی یه طناب نازک در ارتفاع چندهزارپایی نبود. برای خودم یه پیراهن مشکی با دوتا بند نازک انتخاب کردم که بپوشم. فکر کنم حتی پوشیدمش. آره پوشیدمش، چون خودمو دیدم... در فرجام مثل همیشه خوابم ناتموم موند و سکانس عوض شد.