10

ستون‌های بلند خونه‌ی اشرافی آنه و دیانا درخت‌ها بودند که طبیعت به اون‌ها ارزانی داشته بود. کُنده‌ی درخت حالا میز مهمون بود و اون تکه شیشه‌ی شکسته حکم آینه رو داشت. اون روز دیانا و آنه با طبیعت یکی شده بودند و این به معنای رهایی بود؛ هرچند برای مدتی کوتاه.

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«من چون نمی‌تونستم جلوی خودمو نگه دارم یکی از شکلات‌ها رو قبلاً خوردم. من می‌خوام با تو به طور مساوی تقسیمشون کنم. وقتی متیو اینا رو به من داد، با خودم فکر کردم حتماً دوبرابر خوشمزه‌تر می‌شه اگه نصفشو به تو بدم. تا به حال همیشه به من چیزهایی دادند اما من هیچوقت نتونستم به کسی چیزی بدم...»

«دیانا این یه زنبور چاقه که از توی گُل پر زده بیرون. الآن چقدر خوشبخت و راضیه. اون می‌تونه توی گُل‌ها زندگی کنه. وقتی باد دور خونه‌ی گُلی‌اش می‌گرده چه قشنگ تاب می‌خوره. چقدر خوابیدن میون گلبرگ‌ها لذت‌بخشه. وقتی پلک‌ها رو هم میاد انگار آدم تو گهواره‌ست...»

«دیانا با وجود اینکه من تا به حال دوستی نداشتم، اما همیشه یه نفر در ذهنم بود مثلاً کتی موریس. اما می‌دونی چیه؟ باهاش یه مدتی هم توی کوه‌ها زندگی کردم. اونجا همیشه تصور می‌کردم که انعکاس صدا دوست منه. من اسمشو گذاشته بودم "ویولتا". با وجود اینکه کتی و ویولتا هیچوقت وجود نداشتند اما من دوست دارم بهشون فکر کنم. اما من حالا دیانا رو دارم. دیانا باری من از داشتن تو خوشحالم!»

 

پ.ن: یک‌ پنجم یا 20% پروسه به اتمام رسیده✅

این قسمت اسکرین‌شات‌های زیادی گرفتم که همشون قشنگ بودند. منتها دیگه نشد از سه‌تا کمتر انتخاب کنم. امکانش نبود :)))