ساعتِ چهارم

و حالا بخشی از شعر «ایمان بیاوریم به آغاز فصلی سرد» که خودم عاشقشم:

[...آیا دوباره گیسوانم را

در باد شانه خواهم زد؟

آیا دوباره باغچه‌ها را بنفشه خواهم کاشت؟

و شمعدانی‌ها را

در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت؟

آیا دوباره روی لیوان‌ها خواهم رقصید؟

آیا دوباره زنگ در مرا به سوی انتظار صدا خواهد برد؟

به مادرم گفتم دیگر تمام شد

گفتم همیشه پیش از آن‌که فکر کنی اتفاق می‌افتد

باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم

انسانِ پوک

انسانِ پوکِ پر از اعتماد

نگاه کن که دندان‌هایش

چگونه وقت جویدن سرود می‌خواند

و چشم‌هایش چگونه وقت خیره شدن می‌درند

و او چگونه از کنار درختان خیس می‌گذرد

صبور

سنگین 

سرگردان

در ساعت چهار در لحظه‌ای که رشته‌های آبی رگ‌هایش

مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش

بالا خزیده‌اند و در شقیقه‌های منقلبش

آن هجای خونین را تکرار می‌کنند 

–سلام

–سلام

آیا تو هرگز آن چهار لاله‌ی آبی را

... بوییده‌ای؟...]

فروغ فرخزاد