چرا یه تلفن نزدی؟

امروز رفتیم خونه‌ی سیمین و جلال. خونه نبودند. نیما هم خونه نبود. حتی دکتر حسابی هم. غم‌زده و خسته به سوی امامزاده صالح رفتیم. یه گوشه تو حیاطش نشستیم و حرف زدیم و حرف زدیم. از همه‌چی. از همه‌کس. خندیدیم. غمگین شدیم. به فکر فرو رفتیم. رشته‌ی افکارمون گسیخته شد. اونم بارها. خیلی چیزا یادمون رفت. آخه یه سری افکار جالب مثل ستاره‌های دنباله‌دار می‌مونند، یه‌هو میان و از آسمون ذهنت رد می‌شن و بعد فراموششون می‌کنی. برای به یاد آوردن دوباره‌شون هم باید رد به جا مونده رو دنبال کنی. در فرجام یه سری هم به بازار تجریش زدیم و رفتیم.

اتوبوس‌گردی من شروع شد. من عاشق تماشای آدمام. عاشق اینم که از بُعد بیرونی‌تری به تماشای آدمیان، دغدغه‌ها و زندگیاشون بپردازم. گویی مهربان سراپا چشم می‌شه و در هیاهوی شهر گُم. این‌ها بخشی از چیزهاییه که دیدم:

کاپل‌های به ظاهر خوشبخت، انسان‌های زحمتکش، تابلوهای رنگی رنگی مغازه‌ها، شیشه‌های شکسته، رفت‌وآمدهای زیاد، قدم زدن‌های از روی شوق/بیکاری/کنجکاوی/عجله/خستگی/جبر، خانوم‌های زیبا با موهای زیبا(از دیدنشون مثل همیشه کلی خوشحال شدم) و...

امروز پُر از مِهر بودم نسبت به آدمیان. خیلی وقت بود که ندیده بودمشون. با این حال همهمه‌ی شهر خسته‌ام کرد. انگار ملال هم همیشه جزئی از تماشاست...