4

والتر و برتا شرلی دختر کوچولوی موقرمزی رو به دنیا آورده بودند که کک و مک داشت. زندگی این دو نفر به قدری کوتاه بود که هیچکدومشون نتونستند شاهد ادای اولین کلمات دختر کوچولوشون باشند. کودکی پُر رنج آنه، ماریلا رو که با اسب منطقش به سوی یتیم‌خونه می‌تازوند، منقلب کرده بود، اما این باعث نشد تو تصمیمش تجدید نظر کنه.

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«_به نظر من اینکه اسم کسی چیه خیلی مهم نیست. مهم اینه که رفتارش درست باشه.

+من خیلی مطمئن نیستم. مثلاً یه گل رزُ در نظر بگیرین. هم خیلی قشنگه، هم خیلی خوشبوئه، هم اسمش واقعاً قشنگه. آدم اصلاً نمی‌تونه فکرشو بکنه که اگه اسم گل رز، "گیاه بوگندو" بود، می‌تونست اینهمه چیزای خوبو درباره‌اش بگه؟ اگه اسم پدرمم "آقای نعناع" بود حتماً دیگه نمی‌تونستم درباره‌اش به‌به و چه‌چه بزنم.»

«هیچ بچه‌ای در دنیا تو سه ماهگی نمی‌تونه بگه "مادر".»

«بچه‌ها رو من خیلی دوست داشتم، ولی من خودمم هنوز کوچولو بودم. با اینهمه، محبتی رو که خودم محتاجش بودم به اونا می‌کردم.»