من با هیچ چیز دیگری روبرو نشدم.
دیوان فروغ رو باز کردم و بخشی از شعر «دیدار در شب» رو اینجا مینویسم:
[...من فکر میکنم که تمام ستارهها
به آسمان گمشدهای کوچ کردهاند
و شهر، شهر چه ساکت بود
من در سراسر طول مسیر خود
جز با گروهی از مجسمههای پریده رنگ
و چند رفتگر
که بوی خاکروبه و توتون میدادند
و گشتیان خستهی خوابآلود
با هیچچیز روبرو نشدم
افسوس
من مُردهام
و شب هنوز هم
گویی ادامهی همان شب بیهودهست
خاموش شد
و پهنهی وسیع دو چشمش را
احساس گریه تلخ و کدر کرد
«آیا شما که صورتتان را
در سایهی نقاب غمانگیز زندگی
مخفی نمودهاید
گاهی به این حقیقت یأسآور
اندیشه میکنید
که زندههای امروزی
چیزی به جز تفالهی یک زنده نیستند؟
گویی که کودکی
در اولین تبسم خود پیر گشته است
و قلب –این کتیبهی مخدوش
که در خطوط اصلی آن دست بردهاند–
به اعتبار سنگی خود دیگر
احساس اعتماد نخواهد کرد...]
فروغ فرخزاد