1


با اینکه دوست داشتن آنه شرلی خیلی وقته خز شده و خیلی از دختران سرزمینم همهجا عکس اونو به عنوان پروفایل خودشون توی شبکههای اجتماعی و وبلاگهاشون میذارن و به جای نام کاربری مینویسن آنه، آنه شرلی، کوردلیا، ولی من نمیتونم دوستش نداشته باشم. یعنی انگار محبوب بودن زیادش برخلاف هرکس دیگهای مانع مهر ورزیدنم بهش نمیشه. نمیدونم چه جادویی توی داستانهای آنه وجود داره که هنوز هم تماماً منو به سمت خودش میکشونه. آنه برای من طعم همون شکلاتهای صدفی کنار چایی رو میده. دلچسبه، دنجه، گرمه. و جالب اینجاست که داستانش اونقدر جاذبه داره که به هر شکلی روایت بشه زیباست؛ چه نوشته باشه، چه پادکست باشه، چه انیمیشن باشه و چه سریال. یادمه تو دوران دانشگاه هر صبح توی راه یه اپیزود از داستان آنه رو با گویندگی ایرانصدا گوش میدادم. این باعث میشد رفتارم با مردمی که توی واگنهای شلوغ مترو روی مخم بودند متعادلتر بشه. باعث میشد خیلی به این فکر نکنم که چرا الان این زنیکه همهی وزنش رو انداخته روی بدن من یا چرا اون یکی با کیفش داره پهلومو سوراخ میکنه یا فلان شخص چرا با اینکه میبینه واگن داره از شدت جمعیت منفجر میشه خودشو با پررویی تمام و فشار وارد کردنهای متوالی وارد قطار میکنه و هزارتا چیز دیگه. خشمگین میشدم اما کمتر. هیچوقت تو زندگیم آدم صبوری نبودم و باور کنید مردم منو به جایی میرسوندند که سرشون فریاد بزنم. منی که در حالت عادی صدایی ازم درنمیاد. به هرحال از ماجراهای مترو بگذریم که اگه بخوام در موردش صحبت کنم چیزهای زیادی میتونم بگم :))))
با خودم فکر کردم این روزها که حالم خوب نیست یه کاری برای بهتر کردن حالم انجام بدم و تصمیم گرفتم دوباره آنه ببینم❤️ روزی یه اپیزود. اینطور که معلومه قراره پنجاه روز طول بکشه و واقعاً طولانیه اما میخوام انجامش بدم. میخوام دیوونه باشم که اگه دیوونه نباشم این زندگی به درد نمیخوره و تلخیاش هرکسی رو از پا درمیاره. سعی میکنم هر روز بعد از دیدن هر اپیزود بیام اینجا در موردش بنویسم. شما هم اگه دوست داشتید میتونید توی این چالش همراهیام کنید.
تأثیرگذارترین دیالوگ این اپیزود برای من این بود: «آنه دهنتو ببند! منو با پُرحرفیات میکُشی...»
:))))))))))
*عکس دوم جادهی سفید و نقرهای رویاهاست. نام جدیدی که آنه برای «جادهی درختان سیب» انتخاب کرد.