متکلم وحده و سر تکان دادنهای درخت
باید خیلی بزرگ بشی تا بفهمی حرف زدن با درخت و چاه یعنی چی؛ خیلی بزرگ و تنها. تا بیکسی حقیقی رو در آغوش نگرفته باشی، آدمایی که با درختها، گلها، سنگها و چاه حرف میزنند به نظرت یه مشت ابله متوهماند که فقط بیخودی شلوغش کردند. اما اگه میون همهی این "تنها" فقط "تنها"تر شده باشی، کمکم زندگی محبوس درون اشیا و ناآدمها رو درک میکنی. زندگیای که فکر میکردی وجود نداره.
امشب کلی واژه تو ذهنمه ولی انگار همین واژههای زیادِ بیطاقت جلوی جاری شدن خودشون رو گرفتند. مسیر سرریز شدن بستهست و من باید دیوانهوار بنویسم تا باز بشه. اما چشمام خستهان. طاقت ندارم. باید بخوابم تا شاید خواب دریا ببینم، شایدم خواب تو رو.