کرم شب‌تابی که تاریک می‌نوشت.

شب‌ها صادقانه‌ترین نسخه‌ی خودم رو می‌بینم. مهربانِ تنها و رنجور و غمگین رو. هرچقدر نور خورشید می‌تونه حقایق رو پنهان کنه، تاریکی رازها و اسرار پوشیده و سربه‌مُهر رو برملا می‌کنه. حالا دیگه این به خود آدم بستگی داره که بپذیره و درد بکشه یا نپذیره و بگریزه. 

یه شب‌هایی اونقدرها شجاعت تو وجودت باقی نمی‌مونه که با سیاهی‌ها رو‌به‌رو بشی. یه شب‌هایی کم‌نوری و سوسو زدنت تنها نشونه‌ایه که تو رو از تاریکی جدا می‌کنه. یه شب‌هایی انگار نمی‌شه که نمی‌شه که نمی‌شه. می‌فهمی چی می‌گم؟ کرم شب‌تاب کم‌نور و خسته‌ی ما هم یه گوشه دراز می‌کشه و می‌نویسه که شاید بشه. 

_اما نمی‌شه. 

+ولی شاید بشه. 

به هرحال هروقت که اون از هجوم تاریکی‌ها به وحشت می‌افته می‌نویسه و سعی می‌کنه تاریکی‌ رو با واژه‌ها به تصویر بکشه. 

بعضی خنده‌ها ترسناک‌اند، مگه نه؟ مثل خنده‌ی حباب بزرگِ روی آب. خنده‌های بلندش به دیواره‌ی نازک و شکننده‌اش فشار میاره که بترکه. اما اون به جای نگرانی ترجیح می‌ده بخنده. چون می‌دونه به هرحال عاقبتش فنا شدنه، چه با خنده و چه با نگرانی... 

بعضی خنده‌ها ترسناک‌اند، مثل خنده‌های آغاز تاریکی...

ترس و رنگ‌پریدگی رو تو سر و صورت واژه‌هام می‌بینی، نه؟ این رنگ‌ها سُهش‌*های راستین من در این لحظه‌اند. می‌نویسم تا رهاشون کنم.

خوبه که اینجا هست. اینجا حتی از بلاگفا هم واقعی‌ترم.

+امروز بلاگیکس خلوت بود. شاید هم اینطور به نظر من اومده. چون یه سری از آدمایی که برای من مهم‌اند نبودند و نوشته‌های منو نخوندند. من نبودشونو احساس می‌کنم حتی اگه از نظر شما آب از آب تکون نخورده باشه. 

++کم‌کم همتون دارید به اینترنت جهانی متصل می‌شید و از اینجا دور و دور و دورترتر. ولی من اگه از اینجا برم، احتمالاً توی بلاگفا هم نخواهم نوشت. چون ذاتا خیلی وقته از اونجا خداحافظی کردم. کانال تلگرامی رو هم فکر نمی‌کنم :) بگذریم... حالا فعلاً تا اینجا هستیم خوش باشیم و غم مخوریم، تا بعد.

 

*سُهِش یعنی احساس.