انسانهای روانی دوروبر ما
وقتی که بچه بودم، بچهی نسبتاً آرومی بودم. آزارم به هیچکس نمیرسید. شیطنت و اون دنیای رنگی و امیدوارانهی درونی رو داشتما ولی از اینا نبودم که مثلاً از دیوار راست بالا برم یا وسایل خونهی مردمو بزنم بشکونم و خرابشون کنم. یا هرچیز آزاردهندهی دیگهای. به عبارت دیگه «بچهی نمونه» بودم(و چقدر بچهی نمونه بودن بده، چقدر این عناوین سنگین که به آدم میچسبونند بده!) حالا چند وقته که یادم افتاده یکی از پسرعمههام که بیش از پونزده سال ازم بزرگتره، توی اون دوران هروقت از کنارش رد میشدم یه اخم بدی بهم میکرد و اینطور به نظر میرسید که میخواد باهام دعوای فیزیکی کنه. انگار میخواست هر لحظه بهم حمله کنه. فقط هم وقتی که مامان و بابا کنارم نبودند این حرکتو میزد. اون زمان این کارش باعث میشد بترسم و واقعاً تأثیرات بدی روم گذاشته بود. الان برام سوال شده که دلیل این کارش چی بوده؟ مرتیکهی احمق بیشعور :/
اگه حداقل یه ذره اذیتش کرده بودم دلم نمیسوخت، ولی این خیلی آزاردهندهست که هیچکاری نکرده باشی و در عوض جوری باهات رفتار کنند که انگار حقته تنبیه بشی!