برای شبهای آتشین
Oh, lover, forgive me..."
My fickle heart is twisted in
It's turning in the wind
Well, I'm trying to reel it in
It's failing me again
You see I bought a ticket for a one way train
And I don't know if I'll return again
'Cause I traded in my friends
For a world I've never seen
For a place I've never been
?How'd we end up here
?How'd we get so lost
?How'd we end up here
"...?How'd we get so lost
چرا که من از جنس باد بودم و تو از جنس خاک. تو ریشه در همین خاک داشتی و منْ تکهپارهتر از همیشه سبکسرانه در عبور...
کشانده شدم...
ناگاه خودم را در تو و شاخههایت را دور پیکرم دیدم؛ سفت و سخت. همانطور که یکبار از آن حرف زده بودی. گویی میان ما دیگر فاصلهای نبود. دستوپا نزدم. من در آن لحظه زمین را برای اولبار آشنا دیدم. انگار تمام عمرْ تو را و زمین تو را میشناختم. دیدارت برایم همان لذتی را داشت که آشنا دیدن در غربت دارد. میدانی چه میگویم؟ همانقدر گرم و دنج و آتشین. گمان میکردم «خانه» را در وجود تو مییابم. اما تو مرا زخمی میکردی و بعد به روی خودت نمیآوردی که میدانی شاخههایت چگونه پیکرم را میخراشند. تمامی اینها آتش به جانم میانداخت، اما جز یکی دوبار دم نزدم. در فرجام بر آن شدم که بروم و تو چه میدانی که آدمی باید به چه نقطهای رسیده باشد که تصمیم بگیرد برود؟ دریافته بودم که تو نیز مانند همه مرا چون نوازش میدیدی و مرا چون نوازش میخواستی، اما من خروشانتر از آن بودم که راکد بمانم... با این حال در آخرین لحظات تو را بوسیدم و تکهای از وجودم را برای همیشه پیش تو جا گذاشتم. دلیل رجعتهای متوالیام به تو نیز همین است. همان رجعتهای شبحوار. من هستم ولی تو نمیتوانی مرا ببینی و گمان میکنی نیستم. شاید حتی بهتر باشد گمان کنی که نیستم. تا بتوانی بیپروا خودت باشی و گهگاه با خودت اینطور بیندیشی که من هیچگاه واقعی نبودم. که آنکسی که تو را آزار داده من بودم و هرگز دوستت نداشتهام. اینها میتواند تو را قانع کند که احساسات مرا بیاعتبار بشماری؟! اینطور نیست! دوستت دارم و همانطور که پیشتر گفتم نمیخواهم تو را درگیر دنیای تاریکم کنم. ترجیح میدهم به یاد من نباشی و خوشحال باشی تا به یاد من و "کشاندهشده". میخواهم این نامه را با جملهای از کافکا به اتمام برسانم: «بال تو را میبوسم پرندهی قلبم». با اینکه پرنده نیستی :)) مراقب قلب گنجشکگونهات باش.
—مهربان