<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	version="2.0">
<channel>
	<title>خونه‌ی شیشه‌ای گل‌ها</title>
	<link>https://glashaus.blogix.ir</link>
	<atom:link href="https://glashaus.blogix.ir/rss.xml" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<description>گل‌هایی برای خوندن!</description>
	<language>fa</language>
	<ttl>60</ttl>
	<generator>https://blogix.ir</generator>
	<lastBuildDate>Tue, 15 Sep 2026 16:50:00 +0330</lastBuildDate>
	<item>
		<title>ماندگار</title>
		<link>https://glashaus.blogix.ir/post/290</link>
		<guid isPermaLink="true">https://glashaus.blogix.ir/post/290</guid>
		<pubDate>Tue, 15 Sep 2026 16:50:00 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[بوی آرش میاد. عروسک نوزادم که دوران ابتدایی خریدمش و هنوز نوزاده.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>بوی آرش میاد. عروسک نوزادم که دوران ابتدایی خریدمش و هنوز نوزاده.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://glashaus.blogix.ir/post/290/comment</comments>
		<dc:creator>Head Girl</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>Uni</title>
		<link>https://glashaus.blogix.ir/post/289</link>
		<guid isPermaLink="true">https://glashaus.blogix.ir/post/289</guid>
		<pubDate>Mon, 14 Sep 2026 21:48:31 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[امروز رفتم توی گروه دانشگاه و پروفایل هم‌کلاسیای سابقمو نگاه کردم. همشون تو اوج جوونی‌اند. نمی‌دونم چرا ناخودآگاه لبخند زدم. انگار مثلاً بچه‌های من‌اند که از بالندگی‌شون لذت ببرم ولی خب اون بالندگی رو درک کردم و باهاش شکوفا شدم.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>امروز رفتم توی گروه دانشگاه و پروفایل هم‌کلاسیای سابقمو نگاه کردم. همشون تو اوج جوونی‌اند. نمی‌دونم چرا ناخودآگاه لبخند زدم. انگار مثلاً بچه‌های من‌اند که از بالندگی‌شون لذت ببرم ولی خب اون بالندگی رو درک کردم و باهاش شکوفا شدم.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://glashaus.blogix.ir/post/289/comment</comments>
		<dc:creator>Head Girl</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>سایه‌ی بلند</title>
		<link>https://glashaus.blogix.ir/post/288</link>
		<guid isPermaLink="true">https://glashaus.blogix.ir/post/288</guid>
		<pubDate>Sun, 13 Sep 2026 20:52:24 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[در این روزهای رنجوری بعضی شبا دلم که می‌گرفت می‌رفتم بیرون تا یه ذره از عذابی رو که داشتم متحمل می‌شدم کم کنم. زیر سقف آسمون شب، گاهی راه می‌رفتم. گاهی هم از توی ماشین همه‌چیو تماشا می‌کردم. باد به صورتم می‌خورد و فکر می‌کردم فقط منم که دارم عذاب می‌کشم. فقط منم که درد دارم. فقط منم که سوالات بی‌اما...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image"><img style="aspect-ratio:3472/4640;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/p193759_IMG_20260823_232027.jpg" width="3472" height="4640"></figure><p>در این روزهای رنجوری بعضی شبا دلم که می‌گرفت می‌رفتم بیرون تا یه ذره از عذابی رو که داشتم متحمل می‌شدم کم کنم. زیر سقف آسمون شب، گاهی راه می‌رفتم. گاهی هم از توی ماشین همه‌چیو تماشا می‌کردم. باد به صورتم می‌خورد و فکر می‌کردم فقط منم که دارم عذاب می‌کشم. فقط منم که درد دارم. فقط منم که سوالات بی‌امان دارند دیوونه‌ام می‌کنند و فقط منم که همه‌چیز اهمیتشو برام از دست داده. چند روزی که گذشت احساس کردم این چندوقته یه سایه‌ی سیاه روی زندگی همه افتاده. اما این مرهمی برای دردهای من نبود.</p><p>این عکسو یکی از اون شبا گرفتم. سایه‌ام اینجا خیلی بلنده، مثل ناامنی‌های این چندوقت اخیرم، مثل غم‌هام.</p><p>چطور ممکنه در طی چند روز یه آدم از همه‌چیز کنده بشه؟ گریه کنه و کنده بشه. زجر بکشه و کنده بشه. مثل بچه‌ای که عروسک موردعلاقه‌شو ازش گرفتند. ولی دیدم که ممکنه. خودم دیدم. دلخوش بودم به آنچه در قلبم دوست داشته و دوست می‌دارم. انگار این تنها چیزی بود که همیشه با من می‌موند.</p><p>توی این مدت فهمیدم فقط آدم‌های کمی حرف‌های منو می‌فهمند. از نظر باقی‌شون من حرف‌های عجیب غریبی می‌زنم. زیاد سخت می‌گیرم و زندگی رو به کام خودم بیخودی تلخ می‌کنم.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://glashaus.blogix.ir/post/288/comment</comments>
		<dc:creator>Head Girl</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>قصه‌ی ناگفتنی</title>
		<link>https://glashaus.blogix.ir/post/287</link>
		<guid isPermaLink="true">https://glashaus.blogix.ir/post/287</guid>
		<pubDate>Sun, 13 Sep 2026 10:54:38 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[می‌گه: «آرزویی جز شکستن در تلاطم‌های آغوشت ندارم.»
و این هنوزم قشنگه. حتی هزار سال بگذره هم قشنگه.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<div class="raw-html-embed"><figure class="media">
	<div data-oembed-url="https://cdn.imgurl.ir/uploads/z519605_4_5848219008595141390.mp3">
		<audio src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/z519605_4_5848219008595141390.mp3" controls=""></audio>
	</div>
</figure></div><p>می‌گه: «آرزویی جز شکستن در تلاطم‌های آغوشت ندارم.»</p><p>و این هنوزم قشنگه. حتی هزار سال بگذره هم قشنگه.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://glashaus.blogix.ir/post/287/comment</comments>
		<dc:creator>Head Girl</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<category>Music</category>
	</item>
	<item>
		<title>?But you&#039;re never sorry, are you</title>
		<link>https://glashaus.blogix.ir/post/286</link>
		<guid isPermaLink="true">https://glashaus.blogix.ir/post/286</guid>
		<pubDate>Sat, 12 Sep 2026 13:08:08 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[How can you stand and watch while I'm..."
Breakin' all my bones, tryin' to hold you close
Cut my heart right out my body
Tearing off my skin, just to let you in
"...?Isn't it a bit unethical
"...چطور می‌تونی بایستی و تماشا کنی، وقتی من دارم
استخونامو می‌شکنم، سعی می‌کنم تو رو نزدیک خودم نگه دارم،
قل...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<div class="raw-html-embed"><figure class="media">
	<div data-oembed-url="https://cdn.imgurl.ir/uploads/h93228_4_5908743511636711992.mp3">
		<audio src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/h93228_4_5908743511636711992.mp3" controls=""></audio>
	</div>
</figure></div><p style="text-align:left;">How can you stand and watch while I'm..."<br>Breakin' all my bones, tryin' to hold you close<br>Cut my heart right out my body<br>Tearing off my skin, just to let you in<br>"...?Isn't it a bit unethical</p><p>"...چطور می‌تونی بایستی و تماشا کنی، وقتی من دارم<br>استخونامو می‌شکنم، سعی می‌کنم تو رو نزدیک خودم نگه دارم،<br>قلبم رو درست از توی بدنم بیرون می‌اندازم،<br>پوستم رو از تنم می‌دَرم، فقط برای اینکه بذارم تو وارد وجودم بشی...<br>این یکم غیراخلاقی نیست؟(اشاره به بی‌تفاوتی نسبت به این حجم از مهر)..."</p><p>پ.ن: روح پیرم این آهنگ رو تینیجرگونه می‌بینه ولی بالاخره یه تینیجر درونی دارم که ازش خوشش میاد.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://glashaus.blogix.ir/post/286/comment</comments>
		<dc:creator>Head Girl</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<category>Music</category>
	</item>
	<item>
		<title>تا بتونم آسمونو مثل چشمات می‌زنم رنگ.</title>
		<link>https://glashaus.blogix.ir/post/285</link>
		<guid isPermaLink="true">https://glashaus.blogix.ir/post/285</guid>
		<pubDate>Sat, 12 Sep 2026 12:38:07 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA["... تا بتونم می‌گم از ما
تا بتونم می‌گم از غم
تا بتونم می‌نویسم
می‌گم از قلب شکسته‌ام..."]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<div class="raw-html-embed"><figure class="media">
	<div data-oembed-url="https://cdn.imgurl.ir/uploads/p65248_4_5825689418341557072.mp3">
		<audio src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/p65248_4_5825689418341557072.mp3" controls=""></audio>
	</div>
</figure></div><p>"... تا بتونم می‌گم از ما</p><p>تا بتونم می‌گم از غم</p><p>تا بتونم می‌نویسم</p><p>می‌گم از قلب شکسته‌ام..."</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://glashaus.blogix.ir/post/285/comment</comments>
		<dc:creator>Head Girl</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<category>Music</category>
	</item>
	<item>
		<title>تأثیر مسری</title>
		<link>https://glashaus.blogix.ir/post/284</link>
		<guid isPermaLink="true">https://glashaus.blogix.ir/post/284</guid>
		<pubDate>Fri, 11 Sep 2026 23:09:31 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[یکی از انواع خنده‌های مهران غفوریان هست که خیلی خوبه. هردفعه باهاش پرتاب می‌شم.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>یکی از انواع خنده‌های مهران غفوریان هست که خیلی خوبه. هردفعه باهاش پرتاب می‌شم.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://glashaus.blogix.ir/post/284/comment</comments>
		<dc:creator>Head Girl</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>همون همیشگی</title>
		<link>https://glashaus.blogix.ir/post/283</link>
		<guid isPermaLink="true">https://glashaus.blogix.ir/post/283</guid>
		<pubDate>Fri, 11 Sep 2026 19:30:15 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[شبا که تو حیاط دراز می‌کشم و به آسمون نگاه می‌کنم یه ستاره‌ی نورانی رو همیشه بالای سرم می‌بینم. چی می‌خوای بهم بگی ستاره؟ چرا داری نگام می‌کنی؟ اون بالا حالت خوبه؟ تو هم به پوچی می‌رسی یا نه؟ از اون بالا جهان چه شکلی به نظر می‌رسه؟ از اینکه ستاره شدی خوشحالی؟ ممکنه تو هم یه روزی رو کره‌ی زمین آدم بو...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>شبا که تو حیاط دراز می‌کشم و به آسمون نگاه می‌کنم یه ستاره‌ی نورانی رو همیشه بالای سرم می‌بینم. چی می‌خوای بهم بگی ستاره؟ چرا داری نگام می‌کنی؟ اون بالا حالت خوبه؟ تو هم به پوچی می‌رسی یا نه؟ از اون بالا جهان چه شکلی به نظر می‌رسه؟ از اینکه ستاره شدی خوشحالی؟ ممکنه تو هم یه روزی رو کره‌ی زمین آدم بوده باشی؟ </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://glashaus.blogix.ir/post/283/comment</comments>
		<dc:creator>Head Girl</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>شاید برای آدمی مهم باشد که چه می‌شود.</title>
		<link>https://glashaus.blogix.ir/post/282</link>
		<guid isPermaLink="true">https://glashaus.blogix.ir/post/282</guid>
		<pubDate>Fri, 11 Sep 2026 17:18:26 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[مهربان این روزها به روح‌های اندکی آغشته می‌شه. درواقع یه جورایی ایزوله شدم از آدما، به جز چند تنی محدود.
وقتی رنج بزرگ می‌شه، جواب پرسش‌هایی که می‌گفتی مهم نیستند یه دفعه اهمیت پیدا می‌کنند. یه دفعه احساس می‌کنی باید بفهمی، باید بدونی، باید به یقین برسی و وقتی به آدما یه نگاه سرانگشتی می‌اندازی، می‌...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>مهربان این روزها به روح‌های اندکی آغشته می‌شه. درواقع یه جورایی ایزوله شدم از آدما، به جز چند تنی محدود.</p><p>وقتی رنج بزرگ می‌شه، جواب پرسش‌هایی که می‌گفتی مهم نیستند یه دفعه اهمیت پیدا می‌کنند. یه دفعه احساس می‌کنی باید بفهمی، باید بدونی، باید به یقین برسی و وقتی به آدما یه نگاه سرانگشتی می‌اندازی، می‌بینی هیچکس دغدغه‌ی تو رو نداره، هیچکس به سوالات تو حتی فکر نمی‌کنه و این پرسش برات ایجاد می‌شه که آیا این سوالات تو کس دیگه‌ای رو تا مرز دیوانگی اذیت نکرده؟ واقعاً که آدم‌ها چه موجودات بی‌دغدغه‌ای هستند! حتی خود من هم تا پیش از این بودم. در حقیقت وقتی تاروپودت روی تاروپود زندگی منطبق باشه، رنگ زندگی می‌گیری. معلومه که حالا حالاها قرار نیست بمیری و اینکه بعدش چی می‌شه نباید برات اهمیتی داشته باشه. ولی امان از روزی که بین زندگی و مرگ سرگردون بشی. اون موقع می‌فهمی نمی‌تونی نبینی، نمی‌تونی اهمیت ندی، نمی‌تونی بی‌تفاوت بگذری.</p><p>شاعر فلسفه‌خوان گفت: «ابهام‌هات نباید اذیتت کنند.» در نگاه اول می‌خواستم بزنم تو دهنش ولی بعد که یه ذره بیشتر فکر کردم دیدم تا پیش از این خیلی آسوده‌خاطر در دنیای ابهام‌هام زندگی می‌کردم. چون درواقع دونستن اون چیزها اون لحظه برام ضروری نبود. چون خطری تهدیدم نمی‌کرد و در امنیت بودم. ولی حالا؟ ابهام‌ها استرس‌زا شدند.</p><p>شاید هرکسی توی یه برهه‌ای از زندگی‌اش که شرایط براش خیلی سخت می‌شه به این فکرا بیفته.</p><p>با این حال من دارم تلاشمو می‌کنم.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://glashaus.blogix.ir/post/282/comment</comments>
		<dc:creator>Head Girl</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>[استیکر سوراخ کردن مغز با دریل]</title>
		<link>https://glashaus.blogix.ir/post/281</link>
		<guid isPermaLink="true">https://glashaus.blogix.ir/post/281</guid>
		<pubDate>Thu, 10 Sep 2026 15:53:42 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[باورم نمی‌شه یه زمانی از «خخخخ» توی نوشته‌هام استفاده می‌کردم. حتی فکر کردن بهش مثل مته‌ای روحم رو خراشید.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>باورم نمی‌شه یه زمانی از «خخخخ» توی نوشته‌هام استفاده می‌کردم. حتی فکر کردن بهش مثل مته‌ای روحم رو خراشید.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://glashaus.blogix.ir/post/281/comment</comments>
		<dc:creator>Head Girl</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>جایی که برآیند هر حسی خنثی می‌شود.</title>
		<link>https://glashaus.blogix.ir/post/280</link>
		<guid isPermaLink="true">https://glashaus.blogix.ir/post/280</guid>
		<pubDate>Thu, 10 Sep 2026 12:41:49 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[خالی بودن رو بیشتر از دارای هر حسی بودن دوست دارم؛ حتی بیشتر از خوشحال بودن.
من آدم خنثای بهتری‌ام. تا آدم شاد بهتری. تا آدم غمگین بهتری.
[حتی دیروز که مسئول داروخونه سر من و خانوم بغل‌دستی‌ام داد زد من خیلی خنثی بودم. حتی ذره‌ای ازش نرنجیدم. فقط خیلی آروم نگاهش کردم.]]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>خالی بودن رو بیشتر از دارای هر حسی بودن دوست دارم؛ حتی بیشتر از خوشحال بودن.</p><p>من آدم خنثای بهتری‌ام. تا آدم شاد بهتری. تا آدم غمگین بهتری.</p><p>[حتی دیروز که مسئول داروخونه سر من و خانوم بغل‌دستی‌ام داد زد من خیلی خنثی بودم. حتی ذره‌ای ازش نرنجیدم. فقط خیلی آروم نگاهش کردم.]</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://glashaus.blogix.ir/post/280/comment</comments>
		<dc:creator>Head Girl</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>ابر بودن</title>
		<link>https://glashaus.blogix.ir/post/279</link>
		<guid isPermaLink="true">https://glashaus.blogix.ir/post/279</guid>
		<pubDate>Wed, 09 Sep 2026 16:10:51 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[امروز هستی رو با چشم‌های گریان دوست داشتم؛ مخصوصاً ابرها رو. ابرهای سفید پنبه‌ای خیلی مهربون‌اند؛
و خیلی نرم‌اند و
خیلی زیبا.
اگه مهربان نبودم شاید ابری می‌شدم تا همه‌ی دوست‌داشتنیامو بغل کنم، محکمِ محکمِ محکم!]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>امروز هستی رو با چشم‌های گریان دوست داشتم؛ مخصوصاً ابرها رو. ابرهای سفید پنبه‌ای خیلی مهربون‌اند؛</p><p>و خیلی نرم‌اند و</p><p>خیلی زیبا.</p><p>اگه مهربان نبودم شاید ابری می‌شدم تا همه‌ی دوست‌داشتنیامو بغل کنم، محکمِ محکمِ محکم!</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://glashaus.blogix.ir/post/279/comment</comments>
		<dc:creator>Head Girl</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>لێ یارێ</title>
		<link>https://glashaus.blogix.ir/post/278</link>
		<guid isPermaLink="true">https://glashaus.blogix.ir/post/278</guid>
		<pubDate>Tue, 08 Sep 2026 14:38:07 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[روزی روزگاری در سرزمینی به نام ایران، بهمنی دلباخته‌ی گلناری بود. بهمن چوپان ایل بود و هردوشون کرد کُرمانج بودند. یه روز که کره‌ی زمین همچنان به رسم عادت داشت دور خودش می‌چرخید و زندگی آدما به هیچ‌جاش نبود، یک قتل و غارت و اسارت بزرگ تاریخی رخ داد. گروهی از ترکمانانِ غارتگرِ مسلح، شبانه بر سر چادرها...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<div class="raw-html-embed"><figure class="media">
	<div data-oembed-url="https://cdn.imgurl.ir/uploads/y413474_yalda_abbasi_-_le_yare.mp3">
		<audio src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/y413474_yalda_abbasi_-_le_yare.mp3" controls=""></audio>
	</div>
</figure></div><p>روزی روزگاری در سرزمینی به نام ایران، بهمنی دلباخته‌ی گلناری بود. بهمن چوپان ایل بود و هردوشون کرد کُرمانج بودند. یه روز که کره‌ی زمین همچنان به رسم عادت داشت دور خودش می‌چرخید و زندگی آدما به هیچ‌جاش نبود، یک قتل و غارت و اسارت بزرگ تاریخی رخ داد. گروهی از ترکمانانِ غارتگرِ مسلح، شبانه بر سر چادرهای ایل کرمانج باچوانلو(باشکانلو یا باشقانلو) ریختند و با کشتن مردان و آتیش زدن چادرها حدود 63 زن و دختر جوان رو به اسارت گرفتند و همراه خودشون بردند. گلنار هم یکی از این دخترها بود.</p><p>بعد وقتی بهمن برگشت دید همه‌جا به‌هم‌ریخته‌ست، چادرهای ایل رو آتیش زدند و گلنار هم نیست. فهمید که با خودشون بردنش...</p><p>گفته می‌شه بعد از این ماجرا بهمن از شدت دلتنگی و غم بالای کوه رفته، نی هفت‌بندش رو درآورده و با سوز و گداز زیاد برای گلنار خونده و نواخته. انگار با این کار می‌خواسته صدای خودش رو به گلنار که فرسخ‌ها دور از اون توی اسارت بوده برسونه.</p><p>همین ناله‌های برآمده از دل این جوان عاشق‌پیشه که ناشی از رنجی بود که به کرمانج‌ها تحمیل شده بود، بین کرمانج‌های خراسان سینه به سینه و نسل به نسل منتقل شده و حالا هم به ما رسیده.</p><p>اسم این ترانه هست: «لێ یارێ».</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://glashaus.blogix.ir/post/278/comment</comments>
		<dc:creator>Head Girl</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<category>Music</category>
	</item>
	<item>
		<title>Forever and ever and ever</title>
		<link>https://glashaus.blogix.ir/post/277</link>
		<guid isPermaLink="true">https://glashaus.blogix.ir/post/277</guid>
		<pubDate>Sat, 05 Sep 2026 17:08:21 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[Toy Story 5🎬]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image"><img style="aspect-ratio:1928/1080;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/n84769_IMG_20260905_164620.jpg" width="1928" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1940/1080;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/b113030_IMG_20260905_164634.jpg" width="1940" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1914/1080;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/m099624_IMG_20260905_164649.jpg" width="1914" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1930/1080;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/x858522_IMG_20260905_164706.jpg" width="1930" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1918/1080;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/b844482_IMG_20260905_164721.jpg" width="1918" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1901/1080;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/i93088_IMG_20260905_164739.jpg" width="1901" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1928/1080;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/o67680_IMG_20260905_164752.jpg" width="1928" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1930/1080;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/j569282_IMG_20260905_164806.jpg" width="1930" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1926/1080;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/o38341_IMG_20260905_164821.jpg" width="1926" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1923/1080;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/b539133_IMG_20260905_164838.jpg" width="1923" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1920/1080;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/h534458_IMG_20260905_164851.jpg" width="1920" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1848/1080;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/f011639_IMG_20260905_164913.jpg" width="1848" height="1080"></figure><p style="text-align:left;">Toy Story 5🎬</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://glashaus.blogix.ir/post/277/comment</comments>
		<dc:creator>Head Girl</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<category>Animation</category>
	</item>
	<item>
		<title>Leap of faith</title>
		<link>https://glashaus.blogix.ir/post/276</link>
		<guid isPermaLink="true">https://glashaus.blogix.ir/post/276</guid>
		<pubDate>Mon, 03 Aug 2026 23:34:50 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[but your memory..."
"...Understands it anyway
«گاهی قلب یا ناخودآگاه چیزی را می‌فهمد که عقل هنوز نمی‌تواند توضیحش بدهد.»
توی برهه‌ای از زندگی‌ام هستم که وبلاگ‌نویسی جزو اولویتام نیست. از اون گذشته احساس می‌کنم دیگه روحی تو تن بلاگیکس نمونده. همون احساس مُردگی بلاگفا رو تو قلبم مشاهده می‌کنم. مدت‌ها...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<div class="raw-html-embed"><figure class="media">
	<div data-oembed-url="https://cdn.imgurl.ir/uploads/u343724_Growing_Wings_Lara_Fabian.mp3">
		<audio src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/u343724_Growing_Wings_Lara_Fabian.mp3" controls=""></audio>
	</div>
</figure></div><p style="text-align:left;">but your memory..."<br>"...Understands it anyway</p><p><strong>«گاهی قلب یا ناخودآگاه چیزی را می‌فهمد که عقل هنوز نمی‌تواند توضیحش بدهد.»</strong></p><p>توی برهه‌ای از زندگی‌ام هستم که وبلاگ‌نویسی جزو اولویتام نیست. از اون گذشته احساس می‌کنم دیگه روحی تو تن بلاگیکس نمونده. همون احساس مُردگی بلاگفا رو تو قلبم مشاهده می‌کنم. مدت‌ها فکر کردم تا این تصمیم رو بگیرم. دلم نمی‌خواست هیجانی رفتار کنم.</p><p>اینجا آدمای خوبی داشت؛ وبلاگ‌نویس‌های خوبی. وبلاگ‌نویس موردعلاقه‌ی من هم هنوز می‌نویسه و این خوبه. البته نه برای من، برای شماهایی که می‌مونید و می‌خونید.</p><p>مطمئن باشید هر حسی که نسبت به من داشته و دارید دوطرفه‌ست، حتی تنفر. اگر با بعضیاتون تند یا بی‌تفاوت برخورد کردم، می‌تونید یقین داشته باشید که یه دلیلی پشتش بوده، حتی اگه شما اون دلیل رو ندونید. حداقل تلاش کردم رو بازی کنم و پشت سرتون بدجنس‌بازی درنیارم.</p><p>فصل رفتن برای من همیشه تابستون بوده. به نظرم حیفه پاییز و زمستون باشکوه رو با رفتن‌ها خراب کنیم.</p><p>به طور ویژه‌ای از نرگس عزیزم ممنونم که "همیشه و در هر شرایطی" پیشم بود و با اینکه احساس می‌کردم از سمت خیلیا توی بلاگیکس طرد شدم، با وجودش احساس تنهایی نمی‌کردم. همیشه بودن با گاهی بودن متفاوته.</p><p>این اواخر خیلی فرصت نمی‌شد به وبلاگ‌هاتون سر بزنم و براتون بنویسم. اما از توی گشت‌وگذار لایکتون نمی‌کردم. در این مورد می‌تونید مطمئن باشید :)))</p><p>بعد از ضربه‌ی شدیدی که از اعتماد به یه سایت آپلود ایرانی با دامنه‌ی ir خوردم و پریدن عکسام، تلاش کردم تا جایی که می‌تونم پست‌های عکس‌دارم رو درست کنم، مخصوصاً پست‌های آنه رو. از آخرین پست آنه[شماره‌ی 50] تا آخر پست 33 رو درست کردم. تلاش می‌کنم بقیه‌شم به زودی درست کنم. تا زمانی که اینترنت بین‌المللی در دسترسمون باشه، احتمالاً عکسا بدون مشکل نمایش داده می‌شن. در غیر اینصورت دیگه واقعاً نمی‌دونم چجوری می‌شه.</p><p>یه روزی گفته بودم دوتا آهنگ از لارا فابیان هست که بی‌اندازه دوسشون دارم. یکیشونو همون موقع اینجا گذاشتم. دومی‌اش رو هم حالا قرار می‌دم، به عنوان آهنگ خداحافظی.</p><p>گذر زمان همه‌چیز رو روشن خواهد کرد.</p><p>برای ایران و مردم ایران آرامش می‌خوام. آرزوی من یه ایران آزاد و سبزه.</p><p>زندگی به کامتون🍀</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://glashaus.blogix.ir/post/276/comment</comments>
		<dc:creator>Head Girl</dc:creator>
		<slash:comments>56</slash:comments>
		<category>Music</category>
	</item>
	<item>
		<title>!Wanting was enough</title>
		<link>https://glashaus.blogix.ir/post/275</link>
		<guid isPermaLink="true">https://glashaus.blogix.ir/post/275</guid>
		<pubDate>Mon, 03 Aug 2026 13:57:26 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[Cause you were never mine'..."
"...!Never mine
August زیبا از راه رسیده و نمی‌تونم نسبت به این آهنگ تیلور بی‌تفاوت باشم. یکی از دوست‌داشتنی‌ترین آهنگاشه برای من💜]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<div class="raw-html-embed"><figure class="media">
	<div data-oembed-url="https://cdn.imgurl.ir/uploads/j08235_Taylor_Swift___august_Official_Lyric_Video___Taylor_Swift.m4a">
		<audio src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/j08235_Taylor_Swift___august_Official_Lyric_Video___Taylor_Swift.m4a" controls=""></audio>
	</div>
</figure></div><p style="text-align:left;">Cause you were never mine'..."<br>"...!Never mine</p><p>August زیبا از راه رسیده و نمی‌تونم نسبت به این آهنگ تیلور بی‌تفاوت باشم. یکی از دوست‌داشتنی‌ترین آهنگاشه برای من💜</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://glashaus.blogix.ir/post/275/comment</comments>
		<dc:creator>Head Girl</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
		<category>Music</category>
	</item>
	<item>
		<title>Tonya Harding</title>
		<link>https://glashaus.blogix.ir/post/274</link>
		<guid isPermaLink="true">https://glashaus.blogix.ir/post/274</guid>
		<pubDate>Sun, 02 Aug 2026 22:46:30 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[I, Tonya🎬
 
این فیلم در مورد تانیا هاردینگ بود که دیدمش، یکی از قهرمانان اسکیت نمایشی آمریکا. اول از همه بگم که با انتظاراتی که از فیلم داشتم متفاوت بود. فکر می‌کردم با وجود همه‌ی تلاش‌هاش درنهایت با اول شدنش در مسابقات با فیلم خداحافظی می‌کنیم. اما جاده‌ی زندگی تانیا خیلی پرپیچ‌و‌خم‌تر از این حرفا...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image"><img style="aspect-ratio:2400/970;" src="https://s34.picofile.com/file/8491167892/IMG_20260802_212222.jpg" width="2400" height="970"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:2400/983;" src="https://s34.picofile.com/file/8491167900/IMG_20260802_212423.jpg" width="2400" height="983"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:2400/981;" src="https://s34.picofile.com/file/8491167918/IMG_20260802_212444.jpg" width="2400" height="981"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:2400/970;" src="https://s34.picofile.com/file/8491167926/IMG_20260802_212635.jpg" width="2400" height="970"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:2400/989;" src="https://s34.picofile.com/file/8491167934/IMG_20260802_212703.jpg" width="2400" height="989"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:2400/973;" src="https://s34.picofile.com/file/8491167942/IMG_20260802_212719.jpg" width="2400" height="973"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:2400/997;" src="https://s34.picofile.com/file/8491167950/IMG_20260802_213110.jpg" width="2400" height="997"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:2400/949;" src="https://s34.picofile.com/file/8491167968/IMG_20260802_213127.jpg" width="2400" height="949"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:2400/976;" src="https://s34.picofile.com/file/8491167976/IMG_20260802_213140.jpg" width="2400" height="976"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:2400/967;" src="https://s34.picofile.com/file/8491167984/IMG_20260802_213201.jpg" width="2400" height="967"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:2400/967;" src="https://s34.picofile.com/file/8491167992/IMG_20260802_213221.jpg" width="2400" height="967"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:2400/973;" src="https://s34.picofile.com/file/8491168000/IMG_20260802_213256.jpg" width="2400" height="973"></figure><p style="text-align:left;">I, Tonya🎬</p><p> </p><p>این فیلم در مورد تانیا هاردینگ بود که دیدمش، یکی از قهرمانان اسکیت نمایشی آمریکا. اول از همه بگم که با انتظاراتی که از فیلم داشتم متفاوت بود. فکر می‌کردم با وجود همه‌ی تلاش‌هاش درنهایت با اول شدنش در مسابقات با فیلم خداحافظی می‌کنیم. اما جاده‌ی زندگی تانیا خیلی پرپیچ‌و‌خم‌تر از این حرفا بود.</p><p>در پس‌زمینه‌، مادری رو داشتیم که ذره‌ای محبت نسبت به تانیا نداشت و سعی می‌کرد با جاه‌طلبی‌ها، بدرفتاری‌ها و سخت‌گیری‌های بیجاش ازش چیزی بسازه که همه تحسینش کنند. مادری که هیچوقت تانیا رو تشویق نمی‌کرد. هیچوقت بهش محبت نمی‌کرد. هیچوقت بهش لبخند نمی‌زد و در عوض کتکش می‌زد. این پدیده رو همین چندوقت پیش توی سریال Love in Sync دیده بودم. مادر جی آن هم بهش به چشم یه ماشین پول‌سازی نگاه می‌کرد و از بچگی اونو درگیر تمرین‌های سخت و طاقت‌فرسا کرده بود و جی آن هم مثل تانیا هیچوقت برای مادرش کافی نبود.</p><p>با وجود همچین مادری مشخص بود که آینده‌ی اولین رابطه‌ی عاطفی تانیا چی قرار بود باشه، نه؟ درگیر پسری شد که کتکش می‌زد و جالبه که فکر می‌کرد اگه طرف بگه عاشقشه و کتکش بزنه اشکالی نداره. اگرچه تانیا هم در جواب می‌زدش ولی شوهرش اول این زدن‌ها رو شروع کرد و نمی‌تونست خشمش رو کنترل کنه.</p><p>در پایان دوست دارم به این جمله‌ی جالبی که از مادر تانیا شنیدم اشاره کنم. اینکه گفت توی یه رابطه یه گل هست و یه باغبون. گله اونیه که توجه و مراقبت می‌خواد و باغبون اونی که به گله رسیدگی می‌کنه، بهش توجه می‌کنه، ازش مراقبت و محافظت می‌کنه. اما به نظر من اینکه یه نفر همیشه گل باشه و یه نفر همیشه باغبون خیلی خسته‌کننده‌ست. یعنی نقش‌ها باید جابه‌جا بشه. وگرنه این می‌شه "از روی نیاز وارد رابطه شدن" که در تعریف یه رابطه‌ی اصیل جا نمی‌گیره.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://glashaus.blogix.ir/post/274/comment</comments>
		<dc:creator>Head Girl</dc:creator>
		<slash:comments>10</slash:comments>
		<category>Film</category>
	</item>
	<item>
		<title>!I care about you forever</title>
		<link>https://glashaus.blogix.ir/post/273</link>
		<guid isPermaLink="true">https://glashaus.blogix.ir/post/273</guid>
		<pubDate>Sun, 02 Aug 2026 16:18:48 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA["Please don't forget the times we shared"
And
:Please believe me when I say"
 "You're my flower girl, my love, mi amor
آهنگ لطیفی که می‌گفتم :) خیلی خوشگله💜]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<div class="raw-html-embed"><figure class="media">
	<div data-oembed-url="https://cdn.imgurl.ir/uploads/y97714_my_flower_girl.___cozruna.mp3">
		<audio src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/y97714_my_flower_girl.___cozruna.mp3" controls=""></audio>
	</div>
</figure></div><p style="text-align:left;">"Please don't forget the times we shared"</p><p style="text-align:left;">And</p><p style="text-align:left;">:Please believe me when I say"</p><p style="text-align:left;"> "<span style="color:hsl(280,100%,40%);">You're my flower girl, my love, mi amor</span></p><p>آهنگ لطیفی که می‌گفتم :) خیلی خوشگله💜</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://glashaus.blogix.ir/post/273/comment</comments>
		<dc:creator>Head Girl</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
		<category>Music</category>
	</item>
	<item>
		<title>زمینِ تاریک و آسمونِ سبز</title>
		<link>https://glashaus.blogix.ir/post/272</link>
		<guid isPermaLink="true">https://glashaus.blogix.ir/post/272</guid>
		<pubDate>Sun, 02 Aug 2026 13:10:00 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دلتنگ دورانی‌ام که آدمای درست و حسابی تو بلاگفا می‌نوشتند. این به این معنا نیست که الان آدمایی که اونجان درست و حسابی نیستند، اما اون زمان که اتفاقاً خیلی هم دور از اکنون نیست، حال و هواش برای من فرق می‌کرد.
دلم برای دوتا دختر اونجا تنگ شده که دنیاهاشون از زمین تا آسمون با هم فرق می‌کرد، اما یه وجه...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>دلتنگ دورانی‌ام که آدمای درست و حسابی تو بلاگفا می‌نوشتند. این به این معنا نیست که الان آدمایی که اونجان درست و حسابی نیستند، اما اون زمان که اتفاقاً خیلی هم دور از اکنون نیست، حال و هواش برای من فرق می‌کرد.</p><p>دلم برای دوتا دختر اونجا تنگ شده که دنیاهاشون از زمین تا آسمون با هم فرق می‌کرد، اما یه وجه مشترک داشتند: سلیقه‌ی خیلی خوب تو انتخاب فیلم و کتاب و زیبا نوشتن. یکیشون شب تاریک بود. اون یکی جنگل سبز آفتابی. ولی من هردوتاشونو عمیقاً دوست داشتم و این برای خودمم خیلی عجیب بود :) </p><p>هردوتاشون متأسفانه یه روزی وبشونو پاک کردند و رفتند. شاید حتی خودشونم ندونند که یه نفر حتی الان هم به یادشونه و تو گوشه‌ی پرتی از دنیا به نام بلاگیکس داره در موردشون می‌نویسه.</p><p>نمی‌دونم اگه الانم بودند همچنان جزو آدمای موردعلاقه‌ام می‌بودند یا نه. اما دلم می‌خواست اون حس و حال رو دوباره تجربه می‌کردم :) توی صندوقچه‌ی دلم نگهشون می‌دارم. چون اون زمان باعث شدند دیدگاهم وسیع‌تر بشه. خیلی چیزها ازشون یاد گرفتم💚</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://glashaus.blogix.ir/post/272/comment</comments>
		<dc:creator>Head Girl</dc:creator>
		<slash:comments>15</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>شبِ راه‌راه</title>
		<link>https://glashaus.blogix.ir/post/271</link>
		<guid isPermaLink="true">https://glashaus.blogix.ir/post/271</guid>
		<pubDate>Sat, 01 Aug 2026 22:16:57 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[We can only suffer in silence
The feelings you can't let me know
I hope I find my way back in your dreams again
I hope you come to find what you already know
ما فقط می‌توانیم در سکوت رنج بکشیم
احساساتی که نمی‌توانی به من نشان بدهی
امیدوارم دوباره راهی به خواب‌هایت پیدا کنم
امیدوارم خودت به چیزی برسی...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<div class="raw-html-embed"><figure class="media">
	<div data-oembed-url="https://cdn.imgurl.ir/uploads/t730629_Rose_Tint___Billy_Sharp.mp3">
		<audio src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/t730629_Rose_Tint___Billy_Sharp.mp3" controls=""></audio>
	</div>
</figure></div><p style="text-align:left;">We can only suffer in silence</p><p style="text-align:left;">The feelings you can't let me know</p><p style="text-align:left;">I hope I find my way back in your dreams again</p><p style="text-align:left;">I hope you come to find what you already know</p><p>ما فقط می‌توانیم در سکوت رنج بکشیم</p><p>احساساتی که نمی‌توانی به من نشان بدهی</p><p>امیدوارم دوباره راهی به خواب‌هایت پیدا کنم</p><p>امیدوارم خودت به چیزی برسی که از قبل می‌دانی</p><p> </p><p>امشب می‌خواستم یه آهنگ فوق‌العاده لطیف برات بذارم که لطافت شب رو افزون‌تر کنم. اما تصمیم گرفتم این یکی رو قرار بدم.</p><p>می‌دونی که دلم نمی‌خواد بیام اینجا و ناله کنم، نه؟ هنوز درونم سرشار از احساساتیه که نمی‌خوام باشند. اما قرار نیست سرکوبشون کنم. مثل هر آدم دیگه‌ای احساسات از قلب و بدن منم می‌گذرند. این‌بار خودمو تنها نمی‌ذارم. تا قطره‌ی آخر این زهر رو خواهم سُهید و خوب خواهم شد. بی‌گمان همینطوره.</p><p>شبت به خیر. امشب سیاه و سفیده. امیدوارم خواب سیاه و سفید دلگرم‌کننده‌ای ببینی :)</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://glashaus.blogix.ir/post/271/comment</comments>
		<dc:creator>Head Girl</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
		<category>Music</category>
	</item>
	<item>
		<title>قدّ یه دنیا</title>
		<link>https://glashaus.blogix.ir/post/270</link>
		<guid isPermaLink="true">https://glashaus.blogix.ir/post/270</guid>
		<pubDate>Sat, 01 Aug 2026 00:13:07 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA["...مژه بر هم نزنم تا که از دست ندمت
حتی اندازه‌ی یک مژه بر هم زدنی..."
این آهنگ بوی خیار و شیرینی دانمارکی می‌ده؛ اونم نه تو تالار عروسی. تو این خونه‌های حیاط‌دار قدیمی که خیلی هم بزرگ نیستند و بچه‌ها تو هم می‌لولند.
این تیکه‌شو خیلی دوس دارم: «من دوسِت دارم قد یه دنیا، آره دوسِت دارم قد یه دنیااا،...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<div class="raw-html-embed"><figure class="media">
	<div data-oembed-url="https://cdn.imgurl.ir/uploads/q671511_Martik_-_Doostet_Daram.mp3">
		<audio src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/q671511_Martik_-_Doostet_Daram.mp3" controls=""></audio>
	</div>
</figure></div><p>"...مژه بر هم نزنم تا که از دست ندمت</p><p>حتی اندازه‌ی یک مژه بر هم زدنی..."</p><p>این آهنگ بوی خیار و شیرینی دانمارکی می‌ده؛ اونم نه تو تالار عروسی. تو این خونه‌های حیاط‌دار قدیمی که خیلی هم بزرگ نیستند و بچه‌ها تو هم می‌لولند.</p><p>این تیکه‌شو خیلی دوس دارم: «<strong>من دوسِت دارم قد یه دنیا، آره دوسِت دارم قد یه دنیااا، قد یه دنیااا، قد یه دنیااا...</strong>» به نظرم می‌تونه توی ریمیکس‌ها استفاده بشه و خیلی خوب از آب درمیاد، اگه یه ذره رو بخش «قد یه دنیااا» افکت بذارند.</p><p>امشب دیگه بمرانی نذاشتم. فکر می‌کنم فعلاً بسه. ولی این سه تا آهنگشونم خیلی دوست داشتم:</p><p>گذشتن و رفتن پیوسته ⟩ پپرونی ⟩ ما خریداریم</p><p>دییییگه همین. شب به خیر💚</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://glashaus.blogix.ir/post/270/comment</comments>
		<dc:creator>Head Girl</dc:creator>
		<slash:comments>16</slash:comments>
		<category>Music</category>
	</item>
	<item>
		<title>جامعه‌ی همیشه عجول امروزی</title>
		<link>https://glashaus.blogix.ir/post/269</link>
		<guid isPermaLink="true">https://glashaus.blogix.ir/post/269</guid>
		<pubDate>Fri, 31 Jul 2026 22:19:00 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[سریال Hirayasumi رو تموم کردم و این همون سکانسیه که می‌خواستم اینجا بذارم. اینجا یه نفر که خیلی عجله داشت و دیرش شده بود، داشت روی پله‌برقی می‌دویید به امید اینکه زودتر برسه. هیروتو توی این سکانس درواقع داره زندگی بی‌صبر و بدوبدوی امروزی رو نقد می‌کنه.
«فقط سه متر جلو می‌افتی! فقط سه متر! این سه متر...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="media"><div data-oembed-url="https://www.namasha.com/v/GaU6ukzb"><div style="position:relative;"><div style="padding-top:57%"></div><iframe style="position:absolute;top:0;left:0;border:none;width:100%;height:100%;" src="https://www.namasha.com/embed/GaU6ukzb" allowfullscreen="true" webkitallowfullscreen="true" mozallowfullscreen="true"></iframe></div></div></figure><p>سریال Hirayasumi رو تموم کردم و این همون سکانسیه که می‌خواستم اینجا بذارم. اینجا یه نفر که خیلی عجله داشت و دیرش شده بود، داشت روی پله‌برقی می‌دویید به امید اینکه زودتر برسه. هیروتو توی این سکانس درواقع داره زندگی بی‌صبر و بدوبدوی امروزی رو نقد می‌کنه.</p><p><strong>«فقط سه متر جلو می‌افتی! فقط سه متر! این سه متر قراره زندگی‌تو عوض کنه؟!»</strong></p><p>بدرود Hirayasumi عزیزم. ازت ممنونم که یه سری چیزها رو بهم یادآوری کردی. که پرزرق و برق نبودی و یه زندگی آروم با تمام ملال‌هاش رو بهم نشون دادی. بدون اینکه اتفاق خاصی بیفته.</p><p style="text-align:left;">Hirayasumi(Tv Series 2025)🎬</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://glashaus.blogix.ir/post/269/comment</comments>
		<dc:creator>Head Girl</dc:creator>
		<slash:comments>10</slash:comments>
		<category>series</category>
	</item>
	<item>
		<title>هم‌ذوق</title>
		<link>https://glashaus.blogix.ir/post/268</link>
		<guid isPermaLink="true">https://glashaus.blogix.ir/post/268</guid>
		<pubDate>Fri, 31 Jul 2026 13:55:32 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[من یه دوستی دارم که هرچندوقت یه بار با هم صحبت می‌کنیم. علی رغم تفاوت‌های سبک زندگی و حتی فرهنگمون همیشه سعی کردیم متقابلاً همدیگه رو درک کنیم. حتی اینطوری که وقتی حال روحی‌ام خوب نبود بهش گفتم من نمی‌تونم تا مدتی بهت پیام بدم و اینا. اون موقع فکر می‌کردم لابد اینم می‌ره و دیگه پشت سرشم نگاه نمی‌کنه...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>من یه دوستی دارم که هرچندوقت یه بار با هم صحبت می‌کنیم. علی رغم تفاوت‌های سبک زندگی و حتی فرهنگمون همیشه سعی کردیم متقابلاً همدیگه رو درک کنیم. حتی اینطوری که وقتی حال روحی‌ام خوب نبود بهش گفتم من نمی‌تونم تا مدتی بهت پیام بدم و اینا. اون موقع فکر می‌کردم لابد اینم می‌ره و دیگه پشت سرشم نگاه نمی‌کنه. خودمو کاملاً برای این سناریو آماده کرده بودم. خلاصه مدتی گذشت و خبری نبود تا اینکه چند روز پیش دیدم پیام داده. گفته بود که اونم این مدت تو زندگی‌اش خیلی بالا و پایین داشته و منو درک می‌کنه. همچنین گفت به تازگی برای خودش ماشین خریده و عکس‌های ماشینشو برام فرستاد. یعنی یه جوری براش ذوق کردم انگار که خودم ماشین خریدم :))) کلا خوشحال می‌شم می‌بینم کسی با تلاش خودش چیزی برای خودش می‌خره، بیزینسش رو بزرگ می‌کنه، شخصیتش رو رشد می‌ده و زندگی‌اش رو یه پله می‌کشه بالاتر.</p><p>و این برام جالبه که آدما بدون اینکه من چیزی بهشون بگم می‌دونن که می‌تونن موفقیت‌ها و دستاوردهاشونو با من به اشتراک بذارن و منم همراه باهاشون ذوق کنم و بالا و پایین بپرم⁦(⁠◕⁠ᴗ⁠◕⁠✿⁠)⁩</p><p>چون خودم اینطوری‌ام، همیشه آرزو می‌کنم همچین آدمایی دوستای نزدیک من بشن و بمونن.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://glashaus.blogix.ir/post/268/comment</comments>
		<dc:creator>Head Girl</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>من خوردم به تو، به رگ‌های چشمات.</title>
		<link>https://glashaus.blogix.ir/post/267</link>
		<guid isPermaLink="true">https://glashaus.blogix.ir/post/267</guid>
		<pubDate>Thu, 30 Jul 2026 22:00:16 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA["...از دور چه زیبان عشاق در باران
انگار مست‌اند؛ بودند، تا ابد هستند..."
خانومی می‌خواست یکی از غیرقابل پیش‌بینی‌ترین آهنگ‌های بمرانی رو امشب اینجا بذاره ولی فعلاً تصمیم گرفت این یکیو بذاره. 
امروز حالت چطور بود عزیزم؟ امیدوارم خیلی به خودت سخت نگرفته باشی.
من امروز یکم دلتنگ بودم[لبخند مستانه‌ی غمگ...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<div class="raw-html-embed"><figure class="media">
	<div data-oembed-url="https://cdn.imgurl.ir/uploads/o93713_2_5278566831722884940.m4a">
		<audio src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/o93713_2_5278566831722884940.m4a" controls=""></audio>
	</div>
</figure></div><p>"...از دور چه زیبان عشاق در باران</p><p>انگار مست‌اند؛ بودند، تا ابد هستند..."</p><p>خانومی می‌خواست یکی از غیرقابل پیش‌بینی‌ترین آهنگ‌های بمرانی رو امشب اینجا بذاره ولی فعلاً تصمیم گرفت این یکیو بذاره. </p><p>امروز حالت چطور بود عزیزم؟ امیدوارم خیلی به خودت سخت نگرفته باشی.</p><p>من امروز یکم دلتنگ بودم[لبخند مستانه‌ی غمگین].</p><p>شبت به خیر، آرزو می‌کنم خواب جهانی پر از عشق رو ببینی✨</p><p> </p><p><span style="font-size:14px;">پ.ن: چقدر عجیب! تو یه روز دوبار شب‌به‌خیر گفتم! همه‌ی اینا برای اینه که پستام ساعت ندارند. فقط تاریخ دارند :)))</span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://glashaus.blogix.ir/post/267/comment</comments>
		<dc:creator>Head Girl</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		<category>Music</category>
	</item>
	<item>
		<title>ببین خیابونا رو، خالیِ خونه‌ها رو.</title>
		<link>https://glashaus.blogix.ir/post/266</link>
		<guid isPermaLink="true">https://glashaus.blogix.ir/post/266</guid>
		<pubDate>Thu, 30 Jul 2026 00:25:00 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA["...درگذر، درگذر، آسمانی پیدا نیست
احتمالاً احتمالاً قهرمانی در کار نیست..."
چند روزی رو قراره با بمرانی نازنین بگذرونیم :) از اون بندهایی هستند که دوسشون دارم💚 قبل اینکه چشماتو ببندی این تیکه رو برای خودت تکرار کن: «احتمالاً قهرمانی در کار نیست.»
شبت به خیر✨]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<div class="raw-html-embed"><figure class="media">
	<div data-oembed-url="https://dl.musicdel.ir/Music/1403/02/bomrani_probably_there_is_no_hero.mp3">
		<audio src="https://dl.musicdel.ir/Music/1403/02/bomrani_probably_there_is_no_hero.mp3" controls=""></audio>
	</div>
</figure></div><p>"...درگذر، درگذر، آسمانی پیدا نیست</p><p>احتمالاً احتمالاً قهرمانی در کار نیست..."</p><p>چند روزی رو قراره با بمرانی نازنین بگذرونیم :) از اون بندهایی هستند که دوسشون دارم💚 قبل اینکه چشماتو ببندی این تیکه رو برای خودت تکرار کن: «<strong>احتمالاً قهرمانی در کار نیست.</strong>»</p><p>شبت به خیر✨</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://glashaus.blogix.ir/post/266/comment</comments>
		<dc:creator>Head Girl</dc:creator>
		<slash:comments>18</slash:comments>
		<category>Music</category>
	</item>
	<item>
		<title>خود را درست دیدن</title>
		<link>https://glashaus.blogix.ir/post/265</link>
		<guid isPermaLink="true">https://glashaus.blogix.ir/post/265</guid>
		<pubDate>Wed, 29 Jul 2026 19:41:07 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[پرسش اینجاست که من تنها با سوگواری کردن چه چیزی رو به این جهان اضافه می‌کنم؟ اگه واقعاً دلم می‌خواد جهان جای بهتری برای زندگی بشه، چه کمک دیگه‌ای ازم برمیاد؟ 
 
+کامنت‌های بعضی پست‌ها رو می‌بندم که انرژی پست تغییر نکنه.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>پرسش اینجاست که من تنها با سوگواری کردن چه چیزی رو به این جهان اضافه می‌کنم؟ اگه واقعاً دلم می‌خواد جهان جای بهتری برای زندگی بشه، چه کمک دیگه‌ای ازم برمیاد؟ </p><p> </p><p><span style="font-size:12px;">+کامنت‌های بعضی پست‌ها رو می‌بندم که انرژی پست تغییر نکنه.</span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://glashaus.blogix.ir/post/265/comment</comments>
		<dc:creator>Head Girl</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>دیوانه‌یِ عشق</title>
		<link>https://glashaus.blogix.ir/post/264</link>
		<guid isPermaLink="true">https://glashaus.blogix.ir/post/264</guid>
		<pubDate>Wed, 29 Jul 2026 17:08:57 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[او خودش را دوست نداشت. منتظر بود کسی پیدا بشود که دیوانه‌وار دوستش داشته باشد، مثل قصه‌ها. برای همین دو حالت را همیشه تجربه می‌کرد:
اول اینکه عاشق شیوه‌ی دوست داشتن خودش توسط آدم‌ها می‌شد و نه خود آدم‌ها.
و دوم، از دیدن دوست داشته شدن آدم‌ها توسط خودشان منزجر می‌گشت. دیدن این صحنه‌ها نقطه‌ای از درون...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>او خودش را دوست نداشت. منتظر بود کسی پیدا بشود که دیوانه‌وار دوستش داشته باشد، مثل قصه‌ها. برای همین دو حالت را همیشه تجربه می‌کرد:</p><p>اول اینکه عاشق شیوه‌ی دوست داشتن خودش توسط آدم‌ها می‌شد و نه خود آدم‌ها.</p><p>و دوم، از دیدن دوست داشته شدن آدم‌ها توسط خودشان منزجر می‌گشت. دیدن این صحنه‌ها نقطه‌ای از درونش را لمس می‌کرد که هیچوقت نمی‌خواست لمس بشود. نقطه‌ای که با او قهر کرده بود و گفته بود تنهایش بگذارد.</p><p>پس از آن خشم صورتش را سرخ می‌نمود و بارها و بارها تبدیل به یک آتشفشان واقعی می‌شد.</p><p>«چرا آن‌ها خودشان را دوست دارند ولی کسی مرا دوست ندارد؟»</p><p>پاسخ این سوال در درون او بود. او باید بیشتر دقت می‌کرد و چشمان تیزبینش را به کار می‌گرفت.</p><p>او می‌توانست، می‌تواند هم. </p><p>تنها باید می‌خواست، می‌خواهد هم؟</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://glashaus.blogix.ir/post/264/comment</comments>
		<dc:creator>Head Girl</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>ذراتِ آبیِ نور</title>
		<link>https://glashaus.blogix.ir/post/263</link>
		<guid isPermaLink="true">https://glashaus.blogix.ir/post/263</guid>
		<pubDate>Wed, 29 Jul 2026 15:40:14 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ولی اون هرکسی نبود. اون "مهربان" بود.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>ولی اون هرکسی نبود. اون "<span style="color:hsl(300, 16%, 57%);"><strong>مهربان</strong></span>" بود.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://glashaus.blogix.ir/post/263/comment</comments>
		<dc:creator>Head Girl</dc:creator>
		<slash:comments>10</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>Zamansızdın</title>
		<link>https://glashaus.blogix.ir/post/262</link>
		<guid isPermaLink="true">https://glashaus.blogix.ir/post/262</guid>
		<pubDate>Wed, 29 Jul 2026 02:44:51 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[Sana uzak yollar aştım da..."
Gelemedin ya
Bu zavallı derdin oldu da
"...Sevemedin ya
باور دارم که آهنگ‌ها و فیلم‌ها خودشون منو پیدا می‌کنند، یعنی اینجوری نیست که من دنبالشون بگردم. تو هر برهه‌ی زمانی مناسب‌تریناشون برای حالم بهم چشمک می‌زنند؛ همون‌طور که آدم‌های مناسب مسیر زندگی‌ام خودشون سر راهم ق...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<div class="raw-html-embed"><figure class="media">
	<div data-oembed-url="https://cdn.imgurl.ir/uploads/d8102_Olmazdn___Serra_Artrk.m4a">
		<audio src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/d8102_Olmazdn___Serra_Artrk.m4a" controls=""></audio>
	</div>
</figure></div><p style="text-align:left;">Sana uzak yollar aştım da..."<br>Gelemedin ya<br>Bu zavallı derdin oldu da<br>"...Sevemedin ya</p><p>باور دارم که آهنگ‌ها و فیلم‌ها خودشون منو پیدا می‌کنند، یعنی اینجوری نیست که من دنبالشون بگردم. تو هر برهه‌ی زمانی مناسب‌تریناشون برای حالم بهم چشمک می‌زنند؛ همون‌طور که آدم‌های مناسب مسیر زندگی‌ام خودشون سر راهم قرار می‌گیرند. یعنی درواقع می‌شه گفت من و چیزها و آدم‌های هم‌فرکانس من در مسیر همدیگه قرار می‌گیریم و آدم‌ها و چیزهای با فرکانس متفاوت با من از مدارم خارج می‌شن. زندگی همینه :)</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://glashaus.blogix.ir/post/262/comment</comments>
		<dc:creator>Head Girl</dc:creator>
		<slash:comments>12</slash:comments>
		<category>Music</category>
	</item>
	<item>
		<title>از این روزهای کذایی</title>
		<link>https://glashaus.blogix.ir/post/261</link>
		<guid isPermaLink="true">https://glashaus.blogix.ir/post/261</guid>
		<pubDate>Tue, 28 Jul 2026 23:59:25 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[حالم یه جوریه که حتی برای یه آهنگ شاد گذاشتن، برای خندیدن و برای اندکی شاد بودن عذاب وجدان می‌گیرم.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>حالم یه جوریه که حتی برای یه آهنگ شاد گذاشتن، برای خندیدن و برای اندکی شاد بودن عذاب وجدان می‌گیرم.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://glashaus.blogix.ir/post/261/comment</comments>
		<dc:creator>Head Girl</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>دو بار نمی‌شود.</title>
		<link>https://glashaus.blogix.ir/post/260</link>
		<guid isPermaLink="true">https://glashaus.blogix.ir/post/260</guid>
		<pubDate>Tue, 28 Jul 2026 23:40:47 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[Dile a tu nueva bebé..."
"...Que por hombres no compito
این آهنگه خیلی خوبه :))]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<div class="raw-html-embed"><figure class="media">
	<div data-oembed-url="https://dl.happysong.ir/tracks/26/06/TQG-TQG-320.mp3">
		<audio src="https://dl.happysong.ir/tracks/26/06/TQG-TQG-320.mp3" controls=""></audio>
	</div>
</figure></div><p style="text-align:left;">Dile a tu nueva bebé..."</p><p style="text-align:left;">"...Que por hombres no compito</p><p>این آهنگه خیلی خوبه :))</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://glashaus.blogix.ir/post/260/comment</comments>
		<dc:creator>Head Girl</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
		<category>Music</category>
	</item>
	<item>
		<title>کالبد جدید</title>
		<link>https://glashaus.blogix.ir/post/259</link>
		<guid isPermaLink="true">https://glashaus.blogix.ir/post/259</guid>
		<pubDate>Tue, 28 Jul 2026 15:02:47 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[چند سال پیش یه بلاگری رو می‌شناختم که خیلی تهاجمی رفتار می‌کرد. اون زمان احساس می‌کردم خودشو می‌گیره و پز چیزهایی که داره رو می‌ده. برای همین ازش به شدت بدم می‌اومد. چند وقت پیش دوباره به یه پست از همین بلاگر برخوردم و به وضوح متوجه تغییراتش شدم. اینکه چقدر پرمهرتر از قبل شده بود و کلا انگار اثری از...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>چند سال پیش یه بلاگری رو می‌شناختم که خیلی تهاجمی رفتار می‌کرد. اون زمان احساس می‌کردم خودشو می‌گیره و پز چیزهایی که داره رو می‌ده. برای همین ازش به شدت بدم می‌اومد. چند وقت پیش دوباره به یه پست از همین بلاگر برخوردم و به وضوح متوجه تغییراتش شدم. اینکه چقدر پرمهرتر از قبل شده بود و کلا انگار اثری از اون آدم قبلی باقی نمونده بود. رفتم توی پیجش و چندتا دیگه از ویدیوهاش رو دیدم. یه ذره از داستان زندگی‌اش رو از زبون خودش شنیدم و بعد بابت اون رفتارهاش بهش حق دادم. می‌دونی؟ برچسب زدن روی آدما خیلی آسونه. اینکه برگردم بگم: «فلانی اینجوریه.» نه، فلانی اینجوری نیست. فلانی توی این برهه‌ی زمانی این ویژگی‌اش رو نشون تو داده و تو با توجه به خیلی فاکتورها برداشت خودتو ازش داشتی. به قول حسین، «آدما مثل رودخونه‌اند. آدما صفت نیستند.» برای همین این برداشت‌های سیاه و سفید و صفر و صدی برام قشنگ نیست و یه چیز دیگه هم فهمیدم. ما خیلی وقتا فکر می‌کنیم اگه کسی داره توی پیج خودش از زمین و زمان گله می‌کنه و نفرتش نسبت به آدما رو نشون می‌ده، منظورش ماییم. نه، منظورش لزوماً ما نیستیم. این آدم در حال حاضر توی شرایطیه که حالش با خودش خوب نیست. همه‌ی این جنگ و جدال‌ها هم درواقع با درون خودشه، حتی اگه جلوه‌ی بیرونی‌اش نفرت نسبت به آدما باشه.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://glashaus.blogix.ir/post/259/comment</comments>
		<dc:creator>Head Girl</dc:creator>
		<slash:comments>14</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>وعده‌های پشت دیوار عمارت</title>
		<link>https://glashaus.blogix.ir/post/258</link>
		<guid isPermaLink="true">https://glashaus.blogix.ir/post/258</guid>
		<pubDate>Tue, 28 Jul 2026 02:26:55 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[فضای خونه‌های قدیمی ایران با اون حیاط‌های بزرگ و اتاق‌های دورتادور انقدر برام جالبه که با خودم می‌گم یعنی زندگی اون موقعا به چه شکلی جریان داشته؟ دغدغه‌ی آدمای اون زمان چیا بوده؟ 
هربار بامداد خمار می‌بینم احساس می‌کنم وارد یه دنیای دیگه شدم. تنها چیزی که از نظر فضاسازی دوست ندارم اینه که همه‌جا بیا...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>فضای خونه‌های قدیمی ایران با اون حیاط‌های بزرگ و اتاق‌های دورتادور انقدر برام جالبه که با خودم می‌گم یعنی زندگی اون موقعا به چه شکلی جریان داشته؟ دغدغه‌ی آدمای اون زمان چیا بوده؟ </p><p>هربار بامداد خمار می‌بینم احساس می‌کنم وارد یه دنیای دیگه شدم. تنها چیزی که از نظر فضاسازی دوست ندارم اینه که همه‌جا بیابون‌طور و خاکیه. این خوشایند نیست. البته حقیقت همیشه خوشایند نیست. ایران از زمان‌های قدیم توی بیشتر شهرهاش همینقدر خاکی و خشک بوده...</p><p>+محبوب داره دستی دستی خودشو بدبخت می‌کنه :)</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://glashaus.blogix.ir/post/258/comment</comments>
		<dc:creator>Head Girl</dc:creator>
		<slash:comments>25</slash:comments>
		<category>series</category>
	</item>
	<item>
		<title>مِه جان</title>
		<link>https://glashaus.blogix.ir/post/257</link>
		<guid isPermaLink="true">https://glashaus.blogix.ir/post/257</guid>
		<pubDate>Mon, 27 Jul 2026 16:25:55 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[در پست‌های پیشین از بانوان خوش‌صدایی نام بردم که در کنار این اسامی، جای پرستو احمدی خیلی خالی بود. اینی که اینجا گذاشتم یه ترانه‌ی مازندرانیه از بانو. متأسفانه زیرنویسش روی این ویدیو نیست. ولی می‌تونید توی چنل یوتیوب پرستو کامل گوشش بدین💚]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="media"><div data-oembed-url="https://cdn.imgurl.ir/uploads/k45697_VID_20260727_161715_370.mp4"><video src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/k45697_VID_20260727_161715_370.mp4" width="100%" controls=""></video></div></figure><p>در پست‌های پیشین از بانوان خوش‌صدایی نام بردم که در کنار این اسامی، جای پرستو احمدی خیلی خالی بود. اینی که اینجا گذاشتم یه ترانه‌ی مازندرانیه از بانو. متأسفانه زیرنویسش روی این ویدیو نیست. ولی می‌تونید توی <a href="https://youtube.com/@parastooahmadii?si=1RlZ98bEIXFDJXsL" rel="nofollow">چنل یوتیوب پرستو</a> کامل گوشش بدین💚</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://glashaus.blogix.ir/post/257/comment</comments>
		<dc:creator>Head Girl</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
		<category>Music</category>
		<category>بانو</category>
	</item>
	<item>
		<title>6 در آینه</title>
		<link>https://glashaus.blogix.ir/post/256</link>
		<guid isPermaLink="true">https://glashaus.blogix.ir/post/256</guid>
		<pubDate>Mon, 27 Jul 2026 13:30:45 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[سنتور خیلی ساز نازیه. سنتور سه‌تا پوزیسیون داره: سیم‌های زرد، سیم‌های سفید و سیم‌های پشت خرک.
+از آدمایی که از من اسکی می‌رن بدم میاد.
++وقتی یه کاری رو از کسی یاد می‌گیری باید اسمشو بیاری. نباید اون‌کارو به اسم خودت بزنی.
+++فکر کن قبلش توی ذهنت یه جمله رو میاری که به آرایشگر بگی. بعد تا تو چشماش ز...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سنتور خیلی ساز نازیه. سنتور سه‌تا پوزیسیون داره: سیم‌های زرد، سیم‌های سفید و سیم‌های پشت خرک.</p><p>+از آدمایی که از من اسکی می‌رن بدم میاد.</p><p>++وقتی یه کاری رو از کسی یاد می‌گیری باید اسمشو بیاری. نباید اون‌کارو به اسم خودت بزنی.</p><p>+++فکر کن قبلش توی ذهنت یه جمله رو میاری که به آرایشگر بگی. بعد تا تو چشماش زل می‌زنی دهنت بی‌اختیار تکون می‌خوره و واژه‌ی بی‌ربطی رو بیان می‌کنه. میای اون واژه‌ی اشتباه رو درست کنی، یه واژه‌ی اشتباه دیگه می‌گی. آخرسر هم خود آرایشگر می‌گه منظورت فلان چیزه؟ و تو سرتو به نشونه‌ی تایید تکون می‌دی. حالا خوبه قبلش درستشو تو ذهنت گفته بودی. در آخر عین ناتسو توی سریال Hirayasumi هی یادش می‌افتی و هی شرمگین می‌شی. آه.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://glashaus.blogix.ir/post/256/comment</comments>
		<dc:creator>Head Girl</dc:creator>
		<slash:comments>12</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>خیلی غریبی واسه من...</title>
		<link>https://glashaus.blogix.ir/post/255</link>
		<guid isPermaLink="true">https://glashaus.blogix.ir/post/255</guid>
		<pubDate>Sun, 26 Jul 2026 12:26:24 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[چه کاور بی‌نقصی به نظر می‌رسه نه؟ فرووال عزیز خوندتش. ولی ایشون اصلاً وجود خارجی نداره و هوش مصنوعیه :))) تشخیصش برام خیلی سخت بود. الان که دارم دقت می‌کنم جاهایی که باید نفس بکشه، نفس نمی‌کشه :))) واقعاً دلم نمی‌خواد عرصه‌ی خوانندگی رو هم به هوش‌های مصنوعی واگذار کنیم. خیلی گمگینم :)
با این وجود یک...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<div class="raw-html-embed"><figure class="media">
	<div data-oembed-url="https://cdn.imgurl.ir/uploads/l269257_Ferovaal_-_Qaribeh_-_ir-Music_ir.mp3">
		<audio src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/l269257_Ferovaal_-_Qaribeh_-_ir-Music_ir.mp3" controls=""></audio>
	</div>
</figure></div><p>چه کاور بی‌نقصی به نظر می‌رسه نه؟ فرووال عزیز خوندتش. ولی ایشون اصلاً وجود خارجی نداره و هوش مصنوعیه :))) تشخیصش برام خیلی سخت بود. الان که دارم دقت می‌کنم جاهایی که باید نفس بکشه، نفس نمی‌کشه :))) واقعاً دلم نمی‌خواد عرصه‌ی خوانندگی رو هم به هوش‌های مصنوعی واگذار کنیم. خیلی گمگینم :)</p><p>با این وجود یکی دیگه از کاورهای زیبای "انسانی" آهنگ ابی لیتلز، کیانا انصاریه که من صداشو بسیار دوست می‌دارم:</p><figure class="media"><div data-oembed-url="https://cdn.imgurl.ir/uploads/a67007_VID_20260726_121211_404.mp4"><video src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/a67007_VID_20260726_121211_404.mp4" width="100%" controls=""></video></div></figure><p>آدرس چنل یوتیوب کیانا: <a href="https://youtube.com/@kikians_music?si=HaR7qlO6HVQSwxun" rel="nofollow">کلیک</a></p><p>حقیقتا اجرای با نقص آدما رو به اجرای بی‌نقص هوش‌های مصنوعی ترجیح می‌دم.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://glashaus.blogix.ir/post/255/comment</comments>
		<dc:creator>Head Girl</dc:creator>
		<slash:comments>8</slash:comments>
		<category>Music</category>
		<category>بانو</category>
	</item>
	<item>
		<title>کندِ دوست‌داشتنی</title>
		<link>https://glashaus.blogix.ir/post/254</link>
		<guid isPermaLink="true">https://glashaus.blogix.ir/post/254</guid>
		<pubDate>Sat, 25 Jul 2026 21:15:07 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[همچنان Hirayasumi رو خیلی پیشنهاد می‌کنم🥺✨
سریال آروم و ملایمیه. همه‌چی با ریتم خیلی یواشی پیش می‌ره و این در کمال تعجب برام اذیت‌کننده نیست.
یادم باشه یه سکانس خیلی جالب و تأمل‌برانگیزش رو اینجا براتون بذارم💛]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>همچنان Hirayasumi رو خیلی پیشنهاد می‌کنم🥺✨</p><p>سریال آروم و ملایمیه. همه‌چی با ریتم خیلی یواشی پیش می‌ره و این در کمال تعجب برام اذیت‌کننده نیست.</p><p>یادم باشه یه سکانس خیلی جالب و تأمل‌برانگیزش رو اینجا براتون بذارم💛</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://glashaus.blogix.ir/post/254/comment</comments>
		<dc:creator>Head Girl</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
		<category>series</category>
	</item>
	<item>
		<title>And then I&#039;ll leave without a Trace</title>
		<link>https://glashaus.blogix.ir/post/253</link>
		<guid isPermaLink="true">https://glashaus.blogix.ir/post/253</guid>
		<pubDate>Sat, 25 Jul 2026 20:31:20 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[No one noticed- The Marías🎙️]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="media"><div data-oembed-url="https://cdn.imgurl.ir/uploads/x258692_InShot_20260725_195211036.mp4"><video src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/x258692_InShot_20260725_195211036.mp4" width="100%" controls=""></video></div></figure><p style="text-align:left;">No one noticed- The Marías🎙️</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://glashaus.blogix.ir/post/253/comment</comments>
		<dc:creator>Head Girl</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		<category>Music</category>
	</item>
	<item>
		<title>رفت کوتاه کرد...</title>
		<link>https://glashaus.blogix.ir/post/252</link>
		<guid isPermaLink="true">https://glashaus.blogix.ir/post/252</guid>
		<pubDate>Sat, 25 Jul 2026 13:56:30 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[😂😂😂
حدس بزنید چی شده. یه جوری موهامو کوتاه کردم که مادر بگرید :)))) بالاخره تصمیمی که نزدیک یه سال بود داشتم رو به حقیقت پیوند زدم. به وضوح دارم می‌بینم که صورتم باز شده و شکفتم. در ضمن یه کوچولو(🤏🏼) هم احساس ددی آرتا بودن بهم دست داده(از اصطلاحات نسل Z). البته شوخی می‌کنم :)) ددی آرتا خودش نمیاد بگ...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<div class="raw-html-embed"><figure class="media">
	<div data-oembed-url="https://cdn.imgurl.ir/uploads/c965932_Javad_Ara_-_Baham_Bad_Ta_Kard_320.mp3">
		<audio src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/c965932_Javad_Ara_-_Baham_Bad_Ta_Kard_320.mp3" controls=""></audio>
	</div>
</figure></div><p>😂😂😂</p><p>حدس بزنید چی شده. یه جوری موهامو کوتاه کردم که مادر بگرید :)))) بالاخره تصمیمی که نزدیک یه سال بود داشتم رو به حقیقت پیوند زدم. به وضوح دارم می‌بینم که صورتم باز شده و شکفتم. در ضمن یه کوچولو(🤏🏼) هم احساس ددی آرتا بودن بهم دست داده(از اصطلاحات نسل Z). البته شوخی می‌کنم :)) ددی آرتا خودش نمیاد بگه که ددی آرتاست😏</p><p>می‌گن دختری که از موهاش می‌گذره از هرچیز دیگه‌ای می‌تونه بگذره. من همیشه می‌تونستم از موهام بگذرم. هیچوقت حساسیت دخترای دیگه رو نداشتم، چون معتقدم: "موئه دیگه، درمیاد."</p><p>آهنگو بگو😂 فقط ببینید چقدر ظریف بریدمش🙂‍↔️</p><p>حاجی احساس می‌کنم سبک شدم. واقعاً برای تنوع خیلی خوبه. از این کارا بکنید :)))</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://glashaus.blogix.ir/post/252/comment</comments>
		<dc:creator>Head Girl</dc:creator>
		<slash:comments>34</slash:comments>
		<category>Music</category>
	</item>
	<item>
		<title>به جانم جفا کردی...</title>
		<link>https://glashaus.blogix.ir/post/251</link>
		<guid isPermaLink="true">https://glashaus.blogix.ir/post/251</guid>
		<pubDate>Sat, 25 Jul 2026 10:16:30 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[این یکی از قطعه‌های مورد علاقه‌ام از جمشید شیبانیه که اونقدر ظرفیت داره که هرچقدرم کاورش کنند اصلاً تکراری نمی‌شه. این یکی از سارا نائینی و قطعه‌ی پایینی از تاراست.

	
		
	
 ]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<div class="raw-html-embed"><figure class="media">
	<div data-oembed-url="https://cdn.imgurl.ir/uploads/p14951_Simin_Bari_Sara_Naeini.mp3">
		<audio src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/p14951_Simin_Bari_Sara_Naeini.mp3" controls=""></audio>
	</div>
</figure></div><p>این یکی از قطعه‌های مورد علاقه‌ام از جمشید شیبانیه که اونقدر ظرفیت داره که هرچقدرم کاورش کنند اصلاً تکراری نمی‌شه. این یکی از سارا نائینی و قطعه‌ی پایینی از تاراست.</p><div class="raw-html-embed"><figure class="media">
	<div data-oembed-url="https://cdn.imgurl.ir/uploads/t76464_Simin_Bari_Tara__GandomMusic_ir_.mp3">
		<audio src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/t76464_Simin_Bari_Tara__GandomMusic_ir_.mp3" controls=""></audio>
	</div>
</figure></div><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://glashaus.blogix.ir/post/251/comment</comments>
		<dc:creator>Head Girl</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
		<category>Music</category>
		<category>بانو</category>
	</item>
	<item>
		<title>خشم‌انگیز</title>
		<link>https://glashaus.blogix.ir/post/250</link>
		<guid isPermaLink="true">https://glashaus.blogix.ir/post/250</guid>
		<pubDate>Fri, 24 Jul 2026 15:39:55 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[یه کاور دیگه از حانا. 
دخترای خوش‌صدای دیگه‌ای هم می‌شناسم و من به وجودشون مفتخرم💚 کلا انقدری که از موفقیت هم‌جنس‌های خودم خوشحال می‌شم از موفقیت غیرهم‌جنس‌هام خوشحال نمی‌شم. اسمشو هرچی دوست دارین می‌تونین بذارین. همینی که هست.
امروز خیلی خشمگینم و هر اتفاق کوچیکی روی مخم می‌ره. می‌نویسم: "انگار همی...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<div class="raw-html-embed"><figure class="media">
	<div data-oembed-url="https://cdn.imgurl.ir/uploads/d34703_Hannah_Bidar_-_Mashup_Erfan_Tahmasebi_X_Moein.mp3">
		<audio src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/d34703_Hannah_Bidar_-_Mashup_Erfan_Tahmasebi_X_Moein.mp3" controls=""></audio>
	</div>
</figure></div><p>یه کاور دیگه از حانا. </p><p>دخترای خوش‌صدای دیگه‌ای هم می‌شناسم و من به وجودشون مفتخرم💚 کلا انقدری که از موفقیت هم‌جنس‌های خودم خوشحال می‌شم از موفقیت غیرهم‌جنس‌هام خوشحال نمی‌شم. اسمشو هرچی دوست دارین می‌تونین بذارین. همینی که هست.</p><p>امروز خیلی خشمگینم و هر اتفاق کوچیکی روی مخم می‌ره. می‌نویسم: "انگار همیشه یک جای کار می‌لنگد و نمی‌شود هم کاریش کرد."</p><p>بریم ببینیم برای خوب کردن حالمون چیکار می‌تونیم بکنیم🏃🏼‍♀️🦋</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://glashaus.blogix.ir/post/250/comment</comments>
		<dc:creator>Head Girl</dc:creator>
		<slash:comments>20</slash:comments>
		<category>Music</category>
		<category>بانو</category>
	</item>
	<item>
		<title>تو که خوابی، تو که بیدار</title>
		<link>https://glashaus.blogix.ir/post/249</link>
		<guid isPermaLink="true">https://glashaus.blogix.ir/post/249</guid>
		<pubDate>Fri, 24 Jul 2026 02:49:22 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[من صدای حانا خانومو خیلی دوست دارم💚
کانال تلگرامش: کلیک
لطفاً اگه از دستتون برمیاد حمایتش کنید.
 
پ.ن: بچه‌ها کامنتاتونو فردا جواب می‌دم.
شب به خیر. بوس✨]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<div class="raw-html-embed"><figure class="media">
	<div data-oembed-url="https://cdn.imgurl.ir/uploads/g17303_4_5985771856009894889.mp3">
		<audio src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/g17303_4_5985771856009894889.mp3" controls=""></audio>
	</div>
</figure></div><p>من صدای حانا خانومو خیلی دوست دارم💚</p><p>کانال تلگرامش: <a href="https://t.me/hannabidar" rel="nofollow">کلیک</a></p><p>لطفاً اگه از دستتون برمیاد حمایتش کنید.</p><p> </p><p>پ.ن: بچه‌ها کامنتاتونو فردا جواب می‌دم.</p><p>شب به خیر. بوس✨</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://glashaus.blogix.ir/post/249/comment</comments>
		<dc:creator>Head Girl</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
		<category>Music</category>
		<category>بانو</category>
	</item>
	<item>
		<title>این داستان: وبلاگ‌های محبوب من</title>
		<link>https://glashaus.blogix.ir/post/248</link>
		<guid isPermaLink="true">https://glashaus.blogix.ir/post/248</guid>
		<pubDate>Fri, 24 Jul 2026 00:16:29 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[از اونجایی که این ادایی‌بازی‌ها توی بلاگیکس ترند شده، منم می‌خوام کار مشابهی انجام بدم. می‌خوام آدمایی رو بهتون معرفی کنم که بی‌دلیل و خیلی یه‌هویی ازشون خوشم اومد و با شخصیتشون حال کردم(منظورم دوستانه‌ست.) جدای از اینکه وب‌هاشون هم خوبه ولی بحث من بیشتر اون انرژیه‌ست که ازشون گرفتم. اینکه یه‌هویی ا...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>از اونجایی که این ادایی‌بازی‌ها توی بلاگیکس ترند شده، منم می‌خوام کار مشابهی انجام بدم. می‌خوام آدمایی رو بهتون معرفی کنم که بی‌دلیل و خیلی یه‌هویی ازشون خوشم اومد و با شخصیتشون حال کردم(منظورم دوستانه‌ست.) جدای از اینکه وب‌هاشون هم خوبه ولی بحث من بیشتر اون انرژیه‌ست که ازشون گرفتم. اینکه یه‌هویی احساس کردم بین من و اونا مانعی وجود نداره که انرژی بینمونو کدر کنه. البته در مورد بعضی‌ها بحث انرژی نبود، صرفاً وبشونو دوست داشتم. توجه داشته باشید منظورم کسانیه که توی بلاگیکس باهاشون آشنا شدم، نه کسانی که از قبل می‌شناختم.</p><p><a href="https://sahv.top/" rel="nofollow">سهو</a>(رفیق)</p><p><a href="https://kyotohouse.blogix.ir/">لیلیت</a>(دختر خیال‌پرداز لطیفم)</p><p><a href="https://orangeblossom.blogix.ir/">زی زی</a>(دختر خوش‌قلب و پرتلاشم)</p><p><a href="https://khajehmina.blogix.ir/">خواجه مینا</a>(دختر ادبیاتی و دل‌نشینم)</p><p><a href="https://akhsham.blogix.ir/">Akhsham</a>(دختر کم‌پیدای امنم)</p><p><a href="https://nabikkum.blogix.ir/">Nabikkum</a>(مارشمالوی گوگولی)</p><p><a href="https://siminfalak.blogix.ir/">پابرهنه تا صبح</a>(راستش تا حالا یه بارم باهاش صحبت نکردم ولی حس خوبی ازش می‌گیرم💚)</p><p><a href="https://mahjabin.blogix.ir/">مه‌جبین</a>(با ایشونم خیلی کم صحبت کردم ولی نوشته‌هاش عجیب به دلم می‌شینه🧡)</p><p><a href="https://miladsafa.blogix.ir">خودمم، میلاد</a>(تا جایی که خوندم، طرز فکرشونو دوست دارم)</p><p><span style="color:hsl(223,87%,54%);">یه آقائه بود که اسم وبش Justmusic بود</span>(آهنگایی که می‌ذاشت رو دوست داشتم)</p><p>فعلا کس دیگه‌ای به ذهنم نمی‌رسه. اگه یادم اومد اضافه می‌کنم :)</p><p>پ.ن: ترتیب خاصی مدنظرم نبود.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://glashaus.blogix.ir/post/248/comment</comments>
		<dc:creator>Head Girl</dc:creator>
		<slash:comments>20</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>?I want to be me, is that not allowed</title>
		<link>https://glashaus.blogix.ir/post/247</link>
		<guid isPermaLink="true">https://glashaus.blogix.ir/post/247</guid>
		<pubDate>Thu, 23 Jul 2026 21:35:58 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[A thousand people I could be for you..."
 "...and you hate the fucking lot
هزارجور آدم می‌تونم برات باشم
ولی از تک‌تکشون متنفری
 
این یکی از آهنگ‌های وایرال‌شده‌ی سال 2024ئه. تو هم عصبانیت شدید، استیصال و خستگی رو توش احساس می‌کنی؟ راوی داره در مورد رابطه‌ای صحبت می‌کنه که پر از قضاوت، کنترل‌گری و ا...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<div class="raw-html-embed"><figure class="media">
	<div data-oembed-url="https://dl.musictaj.com/song403/zmstn/messy%20lola%20young.mp3">
		<audio src="https://dl.musictaj.com/song403/zmstn/messy%20lola%20young.mp3" controls=""></audio>
	</div>
</figure></div><p style="text-align:left;">A thousand people I could be for you..."</p><p style="text-align:left;"> "...and you hate the fucking lot</p><p>هزارجور آدم می‌تونم برات باشم</p><p>ولی از تک‌تکشون متنفری</p><p> </p><p>این یکی از آهنگ‌های وایرال‌شده‌ی سال 2024ئه. تو هم عصبانیت شدید، استیصال و خستگی رو توش احساس می‌کنی؟ راوی داره در مورد رابطه‌ای صحبت می‌کنه که پر از قضاوت، کنترل‌گری و استانداردهای دوگانه‌ست. جوری که طرف هرکاری هم بکنه باز پارتنرش ازش انتقاد می‌کنه و هیچوقت «احساس کافی بودن» بهش نمی‌ده. راوی درنهایت می‌گه: وقتی هرکاری می‌کنم برات کافی نیستم و از من خوشت نمیاد پس چرا نمی‌ذاری خودم باشم؟</p><p>خوبه اینو بدونی که تو عروسک خیمه‌شب‌بازی کسی نیستی که هرجوری دلش خواست حرکتت بده. تو حتی آفتاب‌پرست هم نیستی که با علایق اون رنگ عوض کنی. اینطوری زندگی کردن توهین به خودته. وقتی به هر سازی که می‌زنه می‌رقصی، داری پرروش می‌کنی :) شاید این توصیه‌ها عجیب به نظر برسه. ولی گاهی وقتا آدم انقدر توی یه شرایطی فرو می‌ره که اصلاً متوجه نیست ناخودآگاه داره این‌‌کارها رو می‌کنه. از این آدما فاصله بگیر که عزت نفستو نابود می‌کنند. مشکل هیچوقت این نبوده که تو کافی نبودی. فقط اگه بخوام خیلی منصف باشم و فحشش ندم باید بگم اون آدم تو نبوده. خودتو زندگی کن عزیزم، خودِ خودِ قشنگتو💚</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://glashaus.blogix.ir/post/247/comment</comments>
		<dc:creator>Head Girl</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		<category>Music</category>
	</item>
	<item>
		<title>دینگ دیری دیرینگ</title>
		<link>https://glashaus.blogix.ir/post/246</link>
		<guid isPermaLink="true">https://glashaus.blogix.ir/post/246</guid>
		<pubDate>Thu, 23 Jul 2026 01:02:14 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA["...هر سری کردم با قلب هزینه..."
احساس می‌کنم نیاز دارم خالی بشم. این خالی شدن خیلی وقتا تو صفحه‌ی وب اتفاق نمی‌افته. رو یه کاغذ سفید اتفاق می‌افته. انگار ساده‌تر از چیزیه که به نظر می‌رسه. 
ولی هرروز باید نوشت، وگرنه آدم تبدیل به گورستان افکار و احساسات می‌شه. البته شایدم من اینطوری‌ام. شاید همه نی...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<div class="raw-html-embed"><figure class="media">
	<div data-oembed-url="https://dl.musicchi.net/1403/08/29/The%20Don%20-%20Harbar%20Esmeto%20Zadam%20Faryad.mp3">
		<audio src="https://dl.musicchi.net/1403/08/29/The%20Don%20-%20Harbar%20Esmeto%20Zadam%20Faryad.mp3" controls=""></audio>
	</div>
</figure></div><p>"...هر سری کردم با قلب هزینه..."</p><p>احساس می‌کنم نیاز دارم خالی بشم. این خالی شدن خیلی وقتا تو صفحه‌ی وب اتفاق نمی‌افته. رو یه کاغذ سفید اتفاق می‌افته. انگار ساده‌تر از چیزیه که به نظر می‌رسه. </p><p>ولی هرروز باید نوشت، وگرنه آدم تبدیل به گورستان افکار و احساسات می‌شه. البته شایدم من اینطوری‌ام. شاید همه نیاز نداشته باشند هرروز بنویسند.</p><p>گفته بودم از اینجا دیگه خوشم نمیاد. بعضی آدماشم حتی دوست ندارم. ولی شما نمی‌دونید اون افراد کیا هستند. یه رازه که پیش خودم می‌مونه.</p><p>پسندهای این پست رو هم می‌بندم، چون از این رفتار که یه سریا از گشت‌وگذار لایک می‌کنند خوشم نمیاد. آقاجان کی مجبورتون کرده لایک کنید وقتی نمی‌خونید؟</p><p>امشب انگار قلبم پر از نفرته. نفرت از آدم‌های چندشناک عوضی. که می‌شه گفت طیف زیادی از آدم‌های کره‌ی زمین رو در بر می‌گیره. آره دیگه. کی گفته آدم همیشه باید پر از مهر باشه؟</p><p>شب به خیر.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://glashaus.blogix.ir/post/246/comment</comments>
		<dc:creator>Head Girl</dc:creator>
		<slash:comments>26</slash:comments>
		<category>Music</category>
	</item>
	<item>
		<title>پیشامدها</title>
		<link>https://glashaus.blogix.ir/post/245</link>
		<guid isPermaLink="true">https://glashaus.blogix.ir/post/245</guid>
		<pubDate>Wed, 22 Jul 2026 13:02:00 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دخترک گفت: «علی رغم همه‌چیز نمی‌خواهم اتفاق بدی برایت بیفتد. شرایط مملکت را که می‌دانی؟ لطفاً مراقب خودت باش. من خواب دیده‌ام. از همان‌ خواب‌های بد که تویشان گریه می‌کنم و بعد از بیداری با چشمانی خیس هنوز می‌لرزم. من این‌بار لرزیدم از تصور نبودنت، مثل بید و حالا بعد از کلی کلنجار این نامه را برایت م...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>دخترک گفت: «علی رغم همه‌چیز نمی‌خواهم اتفاق بدی برایت بیفتد. شرایط مملکت را که می‌دانی؟ لطفاً مراقب خودت باش. من خواب دیده‌ام. از همان‌ خواب‌های بد که تویشان گریه می‌کنم و بعد از بیداری با چشمانی خیس هنوز می‌لرزم. من این‌بار لرزیدم از تصور نبودنت، مثل بید و حالا بعد از کلی کلنجار این نامه را برایت می‌نویسم که خیلی آرام در گوش تو بگویم: مراقب خودت باش.»</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://glashaus.blogix.ir/post/245/comment</comments>
		<dc:creator>Head Girl</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>اویی دیگر</title>
		<link>https://glashaus.blogix.ir/post/244</link>
		<guid isPermaLink="true">https://glashaus.blogix.ir/post/244</guid>
		<pubDate>Wed, 22 Jul 2026 01:45:44 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دلم برای خجسته می‌سوزه، برای منصور هم و هر عاشقی که عشقش یه‌طرفه‌ست.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>دلم برای خجسته می‌سوزه، برای منصور هم و هر عاشقی که عشقش یه‌طرفه‌ست.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://glashaus.blogix.ir/post/244/comment</comments>
		<dc:creator>Head Girl</dc:creator>
		<slash:comments>8</slash:comments>
		<category>series</category>
	</item>
	<item>
		<title>زیستگاهِ روح</title>
		<link>https://glashaus.blogix.ir/post/243</link>
		<guid isPermaLink="true">https://glashaus.blogix.ir/post/243</guid>
		<pubDate>Tue, 21 Jul 2026 17:16:40 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[اندوهم بی‌پایان است و قلبم بیش از حد معمول ضربان دارد. پزشک می‌گوید عصبی‌ست. من، اما، می‌دانم که اکنون این قلب من است که باید به جای دو نفر ضربان داشته باشد، و این خون اوست که در تنم می‌دود تا همیشه در من زنده بماند.
مجموعه داستان‌ها و یادنوشته‌ها، سیمین بهبهانی]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>اندوهم بی‌پایان است و قلبم بیش از حد معمول ضربان دارد. پزشک می‌گوید عصبی‌ست. من، اما، می‌دانم که اکنون این قلب من است که باید به جای دو نفر ضربان داشته باشد، و این خون اوست که در تنم می‌دود تا همیشه در من زنده بماند.</p><p><strong>مجموعه داستان‌ها و یادنوشته‌ها، سیمین بهبهانی</strong></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://glashaus.blogix.ir/post/243/comment</comments>
		<dc:creator>Head Girl</dc:creator>
		<slash:comments>12</slash:comments>
		<category>Books</category>
	</item>
	<item>
		<title>آپلودکننده‌ی غمگین</title>
		<link>https://glashaus.blogix.ir/post/242</link>
		<guid isPermaLink="true">https://glashaus.blogix.ir/post/242</guid>
		<pubDate>Mon, 20 Jul 2026 19:50:58 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[عکس‌های پستام پاک شده و از اونجایی که تقریباً همه‌شونو با یه سایتْ آپلود کرده بودم، دیدن ناگهانی اینهمه ناتصویر نازیبا به جای تصاویر انتخاب‌شده‌ی قشنگم برام دردناک بود. مخصوصاً سلسله پست‌های آنه شرلی که وجود تصاویر توش خیلی اهمیت داشت. از اینکه به اون سایت آپلود اعتماد کردم خیلی ناراحتم. یعنی اونقدر...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>عکس‌های پستام پاک شده و از اونجایی که تقریباً همه‌شونو با یه سایتْ آپلود کرده بودم، دیدن ناگهانی اینهمه ناتصویر نازیبا به جای تصاویر انتخاب‌شده‌ی قشنگم برام دردناک بود. مخصوصاً سلسله پست‌های آنه شرلی که وجود تصاویر توش خیلی اهمیت داشت. از اینکه به اون سایت آپلود اعتماد کردم خیلی ناراحتم. یعنی اونقدری دیوونه هستم که عکسا رو از اول آپلود کنم؟ نمی‌دونم. فعلاً همه‌ی تصاویر این صفحه‌ی وبمو که شامل سه پست آخر آنه هم بود دوباره و در یه سایت دیگه آپلود کردم که با نت ملی نمیاره :))) اما خب حداقل می‌دونم که امنه. چون توش اکانت دارم.</p><p>نکته‌ی جالب ماجرا اینه که هرچی به پست‌های قدیمی‌تر آنه نزدیک می‌شیم، آپلود کردن سخت‌تر می‌شه.‌ چون عکسا پایین‌تره. یعنی این یه روند سخت‌شونده‌ست. مثل بالا رفتن از کوه تا زمانی که به قله‌اش برسی. یعنی سراشیبی رو نمی‌بینی. فقط بالارفتن رو تجربه می‌کنی و وقتی به قله می‌رسی، تازه اونجا کارت تموم می‌شه...</p><p>اینهمه تلاش از بهر چه؟ غیر از اینه که همه‌چیز در پایان فنا می‌شه؟ </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://glashaus.blogix.ir/post/242/comment</comments>
		<dc:creator>Head Girl</dc:creator>
		<slash:comments>22</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>شراره‌های آتش</title>
		<link>https://glashaus.blogix.ir/post/241</link>
		<guid isPermaLink="true">https://glashaus.blogix.ir/post/241</guid>
		<pubDate>Mon, 20 Jul 2026 12:41:16 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[1. خداوندا چقدر گرمه و چقدر دشواره تو این هوا بیرون رفتن. الان تازه برگشتم و در حال ذوب شدنم. با اینکه همه‌ی موهامو بالای سرم جمع کرده بودم ولی بازم گرمه. این دخترایی که موهاشونو دورشون پریشون می‌کنند چطور می‌تونند تحمل کنند آخه؟! :|
2. چقدر حوصله‌ی یه سری آدما رو ندارم. الان که گرمه بیشتر حوصله‌شون...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>1. خداوندا چقدر گرمه و چقدر دشواره تو این هوا بیرون رفتن. الان تازه برگشتم و در حال ذوب شدنم. با اینکه همه‌ی موهامو بالای سرم جمع کرده بودم ولی بازم گرمه. این دخترایی که موهاشونو دورشون پریشون می‌کنند چطور می‌تونند تحمل کنند آخه؟! :|</p><p>2. چقدر حوصله‌ی یه سری آدما رو ندارم. الان که گرمه بیشتر حوصله‌شونو ندارم.</p><p>3. گاهی یه آدمایی یه حرفایی می‌زنند که اگه نشناسیشون اون حرفا زیبا به نظر میان. به به و چه چه می‌کنی، حتی ممکنه پشمات بریزه و با خودت بگی چقدر حق می‌نوازند. اصلا اگه توی دنیا آدم منطقی و حق‌گویی وجود داشته باشه همینان! اما کافیه اونقدر بشناسیشون که تفاوت بین حرف و عملشون (که از زمین تا آسمونه) رو هم مثل کف دستت بدونی. اونوقت می‌بینی که حرفاشون همش شعاره. زیبا، جالب، هیجان‌انگیز اما توخالی، اما توخالی، اما توخالییی :)))</p><p>4. تا درودی دیگر بدرود. </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://glashaus.blogix.ir/post/241/comment</comments>
		<dc:creator>Head Girl</dc:creator>
		<slash:comments>10</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>پایان فصل ولگردی</title>
		<link>https://glashaus.blogix.ir/post/240</link>
		<guid isPermaLink="true">https://glashaus.blogix.ir/post/240</guid>
		<pubDate>Sun, 19 Jul 2026 22:04:56 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[Hirayasumi(TV Series 2025)🎬
یه سریال ژاپنی جالب شروع کردم که از روی یه مانگا به اسم Hirayasumi ساخته شده. تازه یه قسمتشو دیدم ولی اپیزوداش یه ربع بیشتر نیست. تا حالا سریالی که اپیزودهای پونزده دقیقه‌ای داشته باشه ندیده بودم :)))
در مورد مسئله‌ای که توی عکس‌ها بیان شده، جالبه که بدونید این فقط دغدغه‌...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image"><img style="aspect-ratio:1852/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8490976034/IMG_20260719_210333.jpg" width="1852" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1753/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8490976042/IMG_20260719_210402.jpg" width="1753" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1837/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8490976050/IMG_20260719_210423.jpg" width="1837" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1790/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8490976084/IMG_20260719_210516.jpg" width="1790" height="1080"></figure><p style="text-align:left;">Hirayasumi(TV Series 2025)🎬</p><p>یه سریال ژاپنی جالب شروع کردم که از روی یه مانگا به اسم Hirayasumi ساخته شده. تازه یه قسمتشو دیدم ولی اپیزوداش یه ربع بیشتر نیست. تا حالا سریالی که اپیزودهای پونزده دقیقه‌ای داشته باشه ندیده بودم :)))</p><p>در مورد مسئله‌ای که توی عکس‌ها بیان شده، جالبه که بدونید این فقط دغدغه‌ی ما نیست. همه‌جای دنیا همینه. همه‌جای دنیا یه مادری، مادربزرگی، پدری، پدربزرگی پیدا می‌شه که بهت بگه: «انقدر ولگرد نباش و یه حرکتی برای زندگی‌ات بزن. دیگه نزدیک سی سالت شده!» انگار که با رسیدن به این سن دیگه فصل ولگردی‌ات تموم می‌شه و باید حتماً به یه چیزی بچسبی. به یه چیز ثابت و تغییرناپذیر که تا آخر عمرت ادامه پیدا کنه. این حرفا طبق تجربه‌ی من نه تنها نتیجه‌ی مثبتی نداره، بلکه فقط به آدم استرس و احساس ناکافی بودن می‌ده. البته این به معنای تایید ولگردی نیست. فقط می‌شه به چشم یه فرصت مناسب بهش نگاه کرد که آدم بفهمه از زندگی‌اش چی می‌خواد و براش کاری بکنه. حتی اگه هدفش ولگرد بودن تا آخر عمر باشه! بالاخره "انتخاب ولگردی" و "ولگردی از روی سردرگمی" با هم فرق می‌کنند فرزندم، می‌دونی که؟ :))</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://glashaus.blogix.ir/post/240/comment</comments>
		<dc:creator>Head Girl</dc:creator>
		<slash:comments>14</slash:comments>
		<category>series</category>
	</item>
	<item>
		<title>نامساوی</title>
		<link>https://glashaus.blogix.ir/post/239</link>
		<guid isPermaLink="true">https://glashaus.blogix.ir/post/239</guid>
		<pubDate>Sun, 19 Jul 2026 15:45:47 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[من فکر می‌کنم آدما وقتی از بُت بودن فاصله می‌گیرند و به حالت انسانی خودشون نزدیک می‌شن، برام دوست‌داشتنی‌ترند. درواقع تجمع نقص‌های گوناگون، آدم A رو با آدم B متفاوت می‌کنه. من دوست ندارم همه‌ی آدما سراسر A یا سراسر B باشند.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>من فکر می‌کنم آدما وقتی از بُت بودن فاصله می‌گیرند و به حالت انسانی خودشون نزدیک می‌شن، برام دوست‌داشتنی‌ترند. درواقع تجمع نقص‌های گوناگون، آدم A رو با آدم B متفاوت می‌کنه. من دوست ندارم همه‌ی آدما سراسر A یا سراسر B باشند.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://glashaus.blogix.ir/post/239/comment</comments>
		<dc:creator>Head Girl</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>شعرهای شبانگاهان</title>
		<link>https://glashaus.blogix.ir/post/238</link>
		<guid isPermaLink="true">https://glashaus.blogix.ir/post/238</guid>
		<pubDate>Sun, 19 Jul 2026 00:57:02 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[همین دو ساعت پیش یه فیلمی دیدم ولی به شماها نمی‌گم چه فیلمی. یه رازه. 
دیشب قبل خواب وقتی داشتم گریه می‌کردم فهمیدم چقدر نگران خودمم. یه آن احساس کردم چقدر خودمو دوست دارم و چقدر برای خودم مهمم. اون لحظه از دست یه سری آدما عصبانی شدم. به خاطر رفتارهای خودخواهانه‌ای که با من داشتند. البته این رو هم م...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>همین دو ساعت پیش یه فیلمی دیدم ولی به شماها نمی‌گم چه فیلمی. یه رازه. </p><p>دیشب قبل خواب وقتی داشتم گریه می‌کردم فهمیدم چقدر نگران خودمم. یه آن احساس کردم چقدر خودمو دوست دارم و چقدر برای خودم مهمم. اون لحظه از دست یه سری آدما عصبانی شدم. به خاطر رفتارهای خودخواهانه‌ای که با من داشتند. البته این رو هم می‌دونستم که فکرشون درگیر این مسائل نمی‌شه. از دست خودم ناراحت بودم که بهشون اجازه دادم فکر کنند می‌تونند با من اینجوری رفتار کنند. به آدم‌هایی فکر کردم که چقدر مشتاق حتی یه لبخند یا هم‌صحبتی ساده با من بودند و هیچوقت دریافتش نکردند و در عوض ازخودگذشتگی من در مقابل افراد دیگه‌ای که قدرم رو نمی‌دونستند. هه. آدم واقعاً گاهی دچار حماقت می‌شه. فکر می‌کنه اسم این دوست داشتنه. البته که هست. تو وقتی خودت رو دوست داری و با این حال از خودت می‌گذری، یعنی طرف مقابل رو هم دوست داری. ولی وقتی طرف مقابل متوجه این نیست و هرباری که تو این موضوع رو بیان می‌کنی باز کار خودش رو تکرار می‌کنه، این ازخودگذشتگی اعتیادآور در نهایت باعث می‌شه از خودت متنفر بشی. من فکر می‌کنم این چیزها کارمای آدم‌هاییه که یه روزی حتی ناخواسته دلشون رو شکوندم. زندگی به شماها هم یه سری چیزها رو خواهد آموخت. صبور باشید و این روزها رو هیچوقت فراموش نکنید.</p><p>به عنوان حسن ختام امشب یه شعر دیگه از سیمین بهبهانی رو براتون می‌خونم(شورشو درآوردم نه؟ قول می‌دم که فعلا این آخریشه):</p><p><span style="color:hsl(55, 100%, 35%);">سال‌ها پیش ازین به من گفتی<br>که "مرا هیچ دوست می‌داری؟"<br>گونه‌ام گرم شد ز سرخی شرم<br>شاد و سرمست گفتمت "آری!"<br>باز دیروز جهد می‌کردی<br>که ز عهد قدیم یاد آرم<br>سرد و بی‌اعتنا تو را گفتم<br>که "دگر دوستت نمی‌دارم!"<br>ذره‌های تنم فغان کردند<br>که، خدا را! دروغ می‌گوید<br>جز تو نامی ز کس نمی‌آرد<br>جز تو کامی ز کس نمی‌جوید<br>تا گلویم رسید فریادی<br>کاین سخن در شمار باور نیست.<br>جز تو، دانند عالمی که مرا<br>در دل و جان هوای دیگر نیست.<br>لیک خاموش ماندم و آرام:<br>ناله‌ها را شکسته در دل تنگ.<br>تا تپش‌های دل نهان ماند،<br>سینه‌ی خسته را فشرده به چنگ.<br>در نگاهم شکفته بود این راز<br>که "دلم کی ز مهر خالی بود؟"<br>لیک تا پوشم از تو، دیده‌ی من<br>بر گل رنگ‌رنگِ قالی بود.<br>"دوستت دارم و نمی‌گویم<br>تا غرورم کشد به بیماری!<br>زانکه می‌دانم این حقیقت را<br>که دگر دوستم... نمی‌داری..."</span></p><p>شبت به خیر. سالم باشی و خوب بخوابی💚</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://glashaus.blogix.ir/post/238/comment</comments>
		<dc:creator>Head Girl</dc:creator>
		<slash:comments>28</slash:comments>
		<category>poetry</category>
	</item>
	<item>
		<title>یک در هزار</title>
		<link>https://glashaus.blogix.ir/post/237</link>
		<guid isPermaLink="true">https://glashaus.blogix.ir/post/237</guid>
		<pubDate>Sat, 18 Jul 2026 19:41:44 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[خانم بهبهانی می‌گه: «و اینک به سقف سفید چشم دوخته‌ام که در ضمیر من پرده‌یی‌ست پرنقش و نگار از گذشته و حال.» دیشب این وضعیت رو با چشمانی گریان موقع خواب داشتم.
بعدشم خواب دیدم خیلی برای خط چشم کشیدن دارم تلاش می‌کنم و هربار خیلی بد از آب درمیاد. دیگه آخراش اعصابم خورد شده بود :| از بین هزاران سکانسی...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>خانم بهبهانی می‌گه: «و اینک به سقف سفید چشم دوخته‌ام که در ضمیر من پرده‌یی‌ست پرنقش و نگار از گذشته و حال.» دیشب این وضعیت رو با چشمانی گریان موقع خواب داشتم.</p><p>بعدشم خواب دیدم خیلی برای خط چشم کشیدن دارم تلاش می‌کنم و هربار خیلی بد از آب درمیاد. دیگه آخراش اعصابم خورد شده بود :| از بین هزاران سکانسی که تو خوابم عوض شد این یکی رو خیلی خوب یادم مونده و نمی‌دونم هم چرا.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://glashaus.blogix.ir/post/237/comment</comments>
		<dc:creator>Head Girl</dc:creator>
		<slash:comments>18</slash:comments>
		<category>خواب‌هام</category>
	</item>
	<item>
		<title>گرفته‌دل</title>
		<link>https://glashaus.blogix.ir/post/236</link>
		<guid isPermaLink="true">https://glashaus.blogix.ir/post/236</guid>
		<pubDate>Fri, 17 Jul 2026 21:58:14 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[گاهی یه چیزهایی توی دفترم می‌نویسم که همون لحظه به نظرم خیلی معمولی میان. بعدترها که دوباره به تورق دفترم مشغول می‌شم با خوندن اون جملات انگاری برای لحظاتی یخ می‌زنم و اندکی بعد اون جملاتْ راه رو بهم نشون می‌دن.
با خودم فکر می‌کردم دلیلی نداره پست‌هام ساعت مشخصی داشته باشه. یا اینکه همیشه قبل خواب ب...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>گاهی یه چیزهایی توی دفترم می‌نویسم که همون لحظه به نظرم خیلی معمولی میان. بعدترها که دوباره به تورق دفترم مشغول می‌شم با خوندن اون جملات انگاری برای لحظاتی یخ می‌زنم و اندکی بعد اون جملاتْ راه رو بهم نشون می‌دن.</p><p>با خودم فکر می‌کردم دلیلی نداره پست‌هام ساعت مشخصی داشته باشه. یا اینکه همیشه قبل خواب باشه. اگرچه زمانی که در اون حالت می‌نویسم احساس بهتری دارم. انگار اینجا جاییه که حرفای قبل از خوابمو می‌شنوه و بعد من بهش شب‌ به خیر می‌گم و به عالم رویا می‌رم.</p><p>امشب قراره یه شعر دیگه از سیمین بهبهانی رو براتون بخونم(احتمالاً تا مدتی وضعیت همینه. بهتره بهش عادت کنید):</p><p><span style="color:hsl(22, 93%, 30%);">ای رفته ز دل، رفته ز بر، رفته ز خاطر<br>بر من منگر تاب نگاه تو ندارم<br>بر من منگر زانکه به جز تلخی اندوه<br>در خاطر از آن چشم سیاه تو ندارم<br>ای رفته ز دل، راست بگو! بهر چه امشب<br>با خاطره‌ها آمده‌ای باز به سویم؟<br>گر آمده‌ای در پی آن دلبر دلخواه<br>من او نیَم او مُرده و من سایه‌ی اویم<br>من او نیم آخر دل من سرد و سیاه است<br>او در دل سودازده از عشق شرر داشت<br>او در همه‌جا با همه‌کس در همه‌احوال<br>سودای تو را ای بت بی‌مهر! به سر داشت<br>من او نیم این دیده‌ی من گُنگ و خموش است<br>در دیده‌ی او آن‌همه گفتار، نهان بود<br>وان عشق غم‌آلوده در آن نرگس شبرنگ<br>مرموزتر از تیرگی شامگهان بود<br>من او نیم آری، لب من این لب بی‌رنگ<br>دیری‌ست که با خنده‌یی از عشق تو نشکفت<br>اما به لب او همه‌دم خنده‌ی جان‌بخش<br>مهتاب‌صفت بر گل شبنم‌زده می‌خفت<br>بر من منگر، تاب نگاه تو ندارم<br>آن‌کس که تو می‌خواهیش از من به خدا مُرد<br>او در تن من بود و ندانم که به ناگاه<br>چون دید و چه‌ها کرد و کجا رفت و چرا مُرد<br>من گور ویم، گور ویم، بر تن گرمش<br>افسردگی و سردی کافور نهادم<br>او مرده و در سینه‌ی من، این دل بی‌مهر<br>سنگی‌ست که من بر سر آن گور نهادم</span></p><p>امشب زودتر می‌نویسم: شبت به خیر عزیزجان، امیدوارم خواب آرومی داشته باشی🕯️</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://glashaus.blogix.ir/post/236/comment</comments>
		<dc:creator>Head Girl</dc:creator>
		<slash:comments>19</slash:comments>
		<category>Books</category>
		<category>poetry</category>
	</item>
	<item>
		<title>فقط نذار این احساس، نور ماه رو بپوشونه.</title>
		<link>https://glashaus.blogix.ir/post/235</link>
		<guid isPermaLink="true">https://glashaus.blogix.ir/post/235</guid>
		<pubDate>Fri, 17 Jul 2026 15:40:46 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[I've held your projections when you've felt so insecure
?Tell me, why is it this way
?Why you so hate to see women endure
Is it really my fault you all gave me your hearts on your own accord?
I don't really think so
وقتی احساس ناامنی می‌کردی، بار تصورها و فرافکنی‌های تو رو من به دوش کشیدم.
بگو چرا ا...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<div class="raw-html-embed"><figure class="media">
	<div data-oembed-url="https://dl.musicviral.ir/Music/05-03/Ariana%20Grande%20-%20hate%20that%20i%20made%20you%20love%20me.mp3">
		<audio src="https://dl.musicviral.ir/Music/05-03/Ariana%20Grande%20-%20hate%20that%20i%20made%20you%20love%20me.mp3" controls=""></audio>
	</div>
</figure></div><p style="text-align:left;">I've held your projections when you've felt so insecure</p><p style="text-align:left;">?Tell me, why is it this way</p><p style="text-align:left;">?Why you so hate to see women endure</p><p style="text-align:left;">Is it really my fault you all gave me your hearts on your own accord?</p><p style="text-align:left;">I don't really think so</p><p>وقتی احساس ناامنی می‌کردی، بار تصورها و فرافکنی‌های تو رو من به دوش کشیدم.</p><p>بگو چرا اینطوره؟</p><p>چرا انقدر تحمل دیدن زنی که دووم میاره و قوی می‌مونه برات سخته؟</p><p>واقعاً تقصیر منه که شماها با اختیار خودتون دلتونو به من دادین؟</p><p>من که اینطور فکر نمی‌کنم.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://glashaus.blogix.ir/post/235/comment</comments>
		<dc:creator>Head Girl</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		<category>Music</category>
	</item>
	<item>
		<title>همراهِ شعر خواندن</title>
		<link>https://glashaus.blogix.ir/post/234</link>
		<guid isPermaLink="true">https://glashaus.blogix.ir/post/234</guid>
		<pubDate>Fri, 17 Jul 2026 00:51:15 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[امروز خیلی اتفاقی یه تیکه از شعر موردعلاقه‌ام تو ذهنم پخش شد: "دلم گرفته ای دوست، هوای گریه با من." بعد پروانه‌های توی دلم پر کشیدند و رفتم که شعر کامل رو دوباره بخونم. حین همین جست‌وجوها یه سری شعرهای دیگه و حتی متن‌های خانم سیمین بهبهانی رو هم خوندم. خیلی دوسشون داشتم🕯️یکی از چیزهایی که بهشون برخو...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>امروز خیلی اتفاقی یه تیکه از شعر موردعلاقه‌ام تو ذهنم پخش شد: "<strong>دلم گرفته ای دوست، هوای گریه با من</strong>." بعد پروانه‌های توی دلم پر کشیدند و رفتم که شعر کامل رو دوباره بخونم. حین همین جست‌وجوها یه سری شعرهای دیگه و حتی متن‌های خانم سیمین بهبهانی رو هم خوندم. خیلی دوسشون داشتم🕯️یکی از چیزهایی که بهشون برخوردم همین کتاب "<strong>با مادرم همراه</strong>" بود که تو پست پایینی بهش اشاره کردم. این کتاب یه جور زندگینامه‌ی خودنوشته که البته از مادر سیمین شروع می‌شه و ادامه پیدا می‌کنه تا به دنیا اومدن سیمین و... میونشم صدای افکار سیمین رو می‌شنویم که گاهی قضاوتگر سختیه. حالا می‌خوام اون شعر رو براتون بخونم(سروصدا نکنید و به من نگاه کنید):</p><p><span style="color:hsl(126, 100%, 22%);">دلم گرفته ای دوست! هوای گریه با من</span></p><p><span style="color:hsl(126, 100%, 22%);">گر از قفس گریزم، کجا روم، کجا من؟</span></p><p> </p><p><span style="color:hsl(126, 100%, 22%);">کجا روم، که راهی به گلشنی ندانم</span></p><p><span style="color:hsl(126, 100%, 22%);">که دیده برگشودم به کنج تنگنا، من</span></p><p><span style="color:hsl(126, 100%, 22%);"> </span></p><p><span style="color:hsl(126, 100%, 22%);">نه بسته‌ام به کس دل، نه بسته کس به من دل</span></p><p><span style="color:hsl(126, 100%, 22%);">چو تخته پاره بر موج رها رها رها  من</span></p><p><span style="color:hsl(126, 100%, 22%);"> </span></p><p><span style="color:hsl(126, 100%, 22%);">ز من هرآنکه او دور چو دل به سینه نزدیک</span></p><p><span style="color:hsl(126, 100%, 22%);">به من هرآنکه نزدیک  از او جدا  جدا  من</span></p><p><span style="color:hsl(126, 100%, 22%);"> </span></p><p><span style="color:hsl(126, 100%, 22%);">نه چشم دل به سویی نه باده در سبویی</span></p><p><span style="color:hsl(126, 100%, 22%);">که تر کنم گلویی به یاد آشنا من</span></p><p><span style="color:hsl(126, 100%, 22%);"> </span></p><p><span style="color:hsl(126, 100%, 22%);">ز بودنم چه افزود؟ نبودنم چه کاهد؟</span></p><p><span style="color:hsl(126, 100%, 22%);">که گویدم به پاسخ که زنده ام چرا من؟</span></p><p><span style="color:hsl(126, 100%, 22%);"> </span></p><p><span style="color:hsl(126, 100%, 22%);">ستاره ها نهفتم در آسمان ابری</span></p><p><span style="color:hsl(126, 100%, 22%);">دلم گرفته ای دوست! هوای گریه با من...</span></p><p>همین چند ساعت پیش یه حالت تاریک و نکبتی بهم دست داده بود. سعی کردم حالم رو خوب کنم. گریستم. ما ایرانیا متأسفانه دلیل برای گریه زیاد داریم. پس کار سختی نیست. این‌دفعه چشمام برای جنوب باریدند. فکر می‌کنم گریه‌های شدید که ناگهان مثل یه طوفان شروع می‌شن دل آدمو سبک می‌کنند.</p><p>شبت به خیر عزیزجان و خوب بخوابی✨ امیدوارم خواب آبنبات پرتقالی ببینی.</p><p>پ.ن: تازگیا از واژه‌ی "عزیزجان" خیلی خوشم اومده و می‌خوام همش به کارش ببرم. همینی که هست.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://glashaus.blogix.ir/post/234/comment</comments>
		<dc:creator>Head Girl</dc:creator>
		<slash:comments>10</slash:comments>
		<category>Books</category>
	</item>
	<item>
		<title>پریشان‌فکرانِ جهان</title>
		<link>https://glashaus.blogix.ir/post/233</link>
		<guid isPermaLink="true">https://glashaus.blogix.ir/post/233</guid>
		<pubDate>Thu, 16 Jul 2026 14:29:16 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ای مهربان،
دیشب خواب می‌دیدم: انگار زنگ زده بودی و انگار مهمان داشتم. نمی‌توانستم به درستی حواس خود را جمع کنم. سرسری پاسخ می‌دادم. گفتی: «اگر آزارت می‌دهم، دیگر زنگ نزنم.» گفتم: «از دلت پاسخ بخواه. هرچه او گفت، همان درست است.»
می‌بینی؟ در خواب می‌بینم، نه در بیداری. نزدیکم نیستی؛ زنگ می‌زنی، از آن‌...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>ای مهربان،</p><p>دیشب خواب می‌دیدم: انگار زنگ زده بودی و انگار مهمان داشتم. نمی‌توانستم به درستی حواس خود را جمع کنم. سرسری پاسخ می‌دادم. گفتی: «اگر آزارت می‌دهم، دیگر زنگ نزنم.» گفتم: «از دلت پاسخ بخواه. هرچه او گفت، همان درست است.»</p><p>می‌بینی؟ در خواب می‌بینم، نه در بیداری. نزدیکم نیستی؛ زنگ می‌زنی، از آن‌سوی دنیا. با این‌همه نمی‌توانم با تو به دلخواه سخن بگویم. هوم. چه خوشبختم!</p><p><strong>با مادرم همراه(زندگینامه‌ی خودنوشت)، سیمین بهبهانی</strong></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://glashaus.blogix.ir/post/233/comment</comments>
		<dc:creator>Head Girl</dc:creator>
		<slash:comments>16</slash:comments>
		<category>Books</category>
	</item>
	<item>
		<title>اشکِ ستاره‌ای</title>
		<link>https://glashaus.blogix.ir/post/232</link>
		<guid isPermaLink="true">https://glashaus.blogix.ir/post/232</guid>
		<pubDate>Thu, 16 Jul 2026 03:09:40 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[And I hate to make this all about me..."
?But who am I supposed to talk to
What am I supposed to do
"...?If there's no you
تازه وارد آرامش و سکوت شب شدم. دارم آهنگ بالا از تیلور رو گوش می‌دم. تصویرسازی بیمارستانی داره. می‌گه: "تو به زودی خوب می‌شی، چون باید خوب شی." امیدوارم کسی همچین شرایطی رو تجرب...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<div class="raw-html-embed"><figure class="media">
	<div data-oembed-url="http://upmup.ir/kj/med/Taylor%20Swift%20-%20Soon%20Youll%20Get%20Better%20(feat.%20Dixie%20Chicks).mp3">
		<audio src="http://upmup.ir/kj/med/Taylor%20Swift%20-%20Soon%20Youll%20Get%20Better%20(feat.%20Dixie%20Chicks).mp3" controls=""></audio>
	</div>
</figure></div><p style="text-align:left;">And I hate to make this all about me..."<br>?But who am I supposed to talk to<br>What am I supposed to do<br>"...?If there's no you</p><p>تازه وارد آرامش و سکوت شب شدم. دارم آهنگ بالا از تیلور رو گوش می‌دم. تصویرسازی بیمارستانی داره. می‌گه: "تو به زودی خوب می‌شی، چون باید خوب شی." امیدوارم کسی همچین شرایطی رو تجربه نکنه...</p><p>امروز به این نتیجه رسیدم که یه سری آدما درواقع هیچوقت منو دوست نداشتند. ولی خودشون فکر می‌کردند که دارند. حتی منم اینطور فکر می‌کردم. اما امروز بابتش ناراحت نشدم.</p><p>فصل دوم بامداد خمار شروع شده. ادبیات دوران قجر رو دوست دارم. نامه‌هاشون. وای از نامه‌هاشون :") با اینکه خیلیا این سریالو دوست ندارند، من به خاطر حال و هوای دوران قجر می‌بینم و دوسش دارم. به خاطر خونه‌های قدیمی. دُرُشکه‌ها و هرچیزی که باعث می‌شه آدم همه‌چیز رو کنار بذاره، به آسمون پرستاره‌ی شب خیره بشه و به معشوق مکتوبی بنویسه. خجسته می‌گفت: «آتیش از هیزم سیر نمی‌شه، عاشق از معشوق.» اون زمان زمانی بود که قجر بودن و خون قجر به رگ داشتن رو افتخار می‌دونستند و اینجوری نجیب‌زاده‌ها رو از رُعایا جدا می‌کردند. البته شازده‌های قجری هم کم ظلم نکردند. کم از قدرتشون سواستفاده نکردند. اکثراً هم آدم‌های مفت‌خور و به درد نخوری بودند.</p><p>خوابم میاد. اونقدر که دیگه واژه‌ها مثل پر سبک شدند و تو فضا معلق‌اند. خودمم معلقم. می‌رم که بخوابم. شبت به خیر عزیزجان، خوب بخوابی. خواب یه دنیای آزاد ببینی به دور از هرگونه جنگ و جدال✨</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://glashaus.blogix.ir/post/232/comment</comments>
		<dc:creator>Head Girl</dc:creator>
		<slash:comments>10</slash:comments>
		<category>Music</category>
	</item>
	<item>
		<title>من و تو باید به فردا برسیم.</title>
		<link>https://glashaus.blogix.ir/post/231</link>
		<guid isPermaLink="true">https://glashaus.blogix.ir/post/231</guid>
		<pubDate>Wed, 15 Jul 2026 01:21:13 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA["... دل من دریاییه، چشمه زندونه برام..."
توی این آهنگ یه مسئله‌ای نظرمو جلب کرده. اولش می‌گه «من» ولی آخرش همه‌ی جمله‌ها با «ما» تموم می‌شه. یه جور سیر تکامله.
این روزها سندروم شروع سریال بی‌قرار گرفتم و بیشتر هم توی سینمای کره دارم پرسه می‌زنم. فکر می‌کنم دلیلش اینه که سریالاشون شامل یه سری از دغدغ...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<div class="raw-html-embed"><figure class="media">
	<div data-oembed-url="https://dl.pmcmusic.tv/1402/11/Googosh%20-%20Komakam%20Kon.mp3">
		<audio src="https://dl.pmcmusic.tv/1402/11/Googosh%20-%20Komakam%20Kon.mp3" controls=""></audio>
	</div>
</figure></div><p>"... دل من دریاییه، چشمه زندونه برام..."</p><p>توی این آهنگ یه مسئله‌ای نظرمو جلب کرده. اولش می‌گه «من» ولی آخرش همه‌ی جمله‌ها با «ما» تموم می‌شه. یه جور سیر تکامله.</p><p>این روزها سندروم شروع سریال بی‌قرار گرفتم و بیشتر هم توی سینمای کره دارم پرسه می‌زنم. فکر می‌کنم دلیلش اینه که سریالاشون شامل یه سری از دغدغه‌های منم می‌شه. نمی‌دونم به پرسه زدن ادامه بدم یا جلوی خودمو بگیرم. درواقع بیشتر دلم می‌خواد فیلم ببینم تا سریال.</p><p>از آدما و دنیاشون بیزارم. از دغدغه‌های احمقانه‌شون. از زندگی‌های ماشینی‌شون. از آپارتمان‌های کوچیک کنار همشون. از اینهمه فشردگی و تجمع. حتی از دوستی‌هاشون که بوی تعفنِ دورویی و بدخواهی می‌ده. بلاگیکس رو هم دیگه دوست ندارم :)</p><p>شب به خیر✨</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://glashaus.blogix.ir/post/231/comment</comments>
		<dc:creator>Head Girl</dc:creator>
		<slash:comments>38</slash:comments>
		<category>Music</category>
	</item>
	<item>
		<title>خودت می‌دونی دلبری💃🏼</title>
		<link>https://glashaus.blogix.ir/post/230</link>
		<guid isPermaLink="true">https://glashaus.blogix.ir/post/230</guid>
		<pubDate>Tue, 14 Jul 2026 09:59:49 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA["... خانومی خاطرخواه داره 
یه صورت 🌕 داره 
به دست آوردن دلش سخته
ولی راه داره..."
روزمونو با این آهنگ شروع می‌کنیم و درون آینه به خودمون نگاه می‌کنیم و باهاش می‌خونیم تا بدخلقی اول صبحو از بین ببره. البته یه قسمت‌هایی از خود ملودی آهنگ هست که دوسش ندارم ولی مهم همین چند خطیه که نوشتم :)))
پ.ن: این ا...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<div class="raw-html-embed"><figure class="media">
	<div data-oembed-url="https://dl.sevilmusics.com/cdn/music/srvrc/Ahange%20Khanomi%20[SevilMusic].mp3">
		<audio src="https://dl.sevilmusics.com/cdn/music/srvrc/Ahange%20Khanomi%20%5BSevilMusic%5D.mp3" controls=""></audio>
	</div>
</figure></div><p>"... خانومی خاطرخواه داره </p><p>یه صورت 🌕 داره </p><p>به دست آوردن دلش سخته</p><p>ولی راه داره..."</p><p>روزمونو با این آهنگ شروع می‌کنیم و درون آینه به خودمون نگاه می‌کنیم و باهاش می‌خونیم تا بدخلقی اول صبحو از بین ببره. البته یه قسمت‌هایی از خود ملودی آهنگ هست که دوسش ندارم ولی مهم همین چند خطیه که نوشتم :)))</p><p>پ.ن: این افرادی که وقتی یه کاری بهشون می‌دی تا می‌تونن فس فس می‌کنند که انجامش بدن خیلی رومخ‌اند. به طرف گفتی فلانی لوکیشن بفرست. هی هرچی منتظر می‌مونی لوکیشنی نمیاد. بعد مجبور می‌شی دوباره زنگ بزنی. خب شاید طرف تو ماشین نشسته که تو لوکیشن بفرستی عوضی😐 چقدر آخه تو بی‌ملاحظه و بیشعوری!</p><p>پ.ن 2: امیدوارم بتونم به اعصابم مسلط باشم چون الان می‌خوام برای بار سوم بهش زنگ بزنم[1:19Pm]</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://glashaus.blogix.ir/post/230/comment</comments>
		<dc:creator>Head Girl</dc:creator>
		<slash:comments>10</slash:comments>
		<category>Music</category>
	</item>
	<item>
		<title>تقویمِ تاریکم</title>
		<link>https://glashaus.blogix.ir/post/229</link>
		<guid isPermaLink="true">https://glashaus.blogix.ir/post/229</guid>
		<pubDate>Mon, 13 Jul 2026 19:01:17 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[خیلی چیزا ما رو کُشت، یکی‌اش اخبار.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<div class="raw-html-embed"><figure class="media">
	<div data-oembed-url="https://dl.sevilmusics.com/cdn/music/srvry/Sina%20Sae%20-%20Metropolitan%20[SevilMusic].mp3">
		<audio src="https://dl.sevilmusics.com/cdn/music/srvry/Sina%20Sae%20-%20Metropolitan%20%5BSevilMusic%5D.mp3" controls=""></audio>
	</div>
</figure></div><p>خیلی چیزا ما رو کُشت، یکی‌اش <strong>اخبار</strong>.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://glashaus.blogix.ir/post/229/comment</comments>
		<dc:creator>Head Girl</dc:creator>
		<slash:comments>7</slash:comments>
		<category>Music</category>
	</item>
	<item>
		<title>🩵If no one else is, I am</title>
		<link>https://glashaus.blogix.ir/post/228</link>
		<guid isPermaLink="true">https://glashaus.blogix.ir/post/228</guid>
		<pubDate>Sun, 12 Jul 2026 02:05:32 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[Love in Sync🎬
این یه سریال در حال پخشه که خیلی اتفاقی بهش برخوردم. داستانش در مورد یه دختره‌ست که اصلاً بلد نیست همدلی کنه و یه مشاور. به نظرم جالبه. مدت‌ زیادی بود که سریال کره‌ای ندیده بودم. آخرین‌بار داشتم My Demon رو می‌دیدم که نصفه موند. نمی‌دونم چرا. دیگه هم سراغش نرفتم🙎🏼‍♀️
هنوز بازی نروژ و ا...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image"><img style="aspect-ratio:1840/922;" src="https://s34.picofile.com/file/8490976100/IMG_20260712_014731.jpg" width="1840" height="922"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1835/923;" src="https://s34.picofile.com/file/8490976118/IMG_20260712_014809.jpg" width="1835" height="923"></figure><p style="text-align:left;">Love in Sync🎬</p><p>این یه سریال در حال پخشه که خیلی اتفاقی بهش برخوردم. داستانش در مورد یه دختره‌ست که اصلاً بلد نیست همدلی کنه و یه مشاور. به نظرم جالبه. مدت‌ زیادی بود که سریال کره‌ای ندیده بودم. آخرین‌بار داشتم My Demon رو می‌دیدم که نصفه موند. نمی‌دونم چرا. دیگه هم سراغش نرفتم🙎🏼‍♀️</p><p>هنوز بازی نروژ و انگلیس(1-1) ادامه داره ولی می‌خوام چشمامو ببندم.</p><p>شب به خیر✨</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://glashaus.blogix.ir/post/228/comment</comments>
		<dc:creator>Head Girl</dc:creator>
		<slash:comments>45</slash:comments>
		<category>series</category>
	</item>
	<item>
		<title>50[قسمت پایانی]</title>
		<link>https://glashaus.blogix.ir/post/227</link>
		<guid isPermaLink="true">https://glashaus.blogix.ir/post/227</guid>
		<pubDate>Sat, 11 Jul 2026 17:20:04 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[این خبر که آنه از رفتن به ردموند صرف نظر کرده بود تو کل اَوِنلی پخش شده بود و همه در مورد آنه و تصمیمش صحبت می‌کردند. یه سری‌ها از روی حسودی مسخره‌اش می‌کردند و یه سریای دیگه از روی دلسوزی نگرانش بودند. اونا در جریان بیماری ماریلا نبودند. بنابراین نمی‌دونستند آنه این تصمیم رو تحت چه شرایطی گرفته. ما...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image"><img style="aspect-ratio:1375/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8490976142/IMG_20260711_162607.jpg" width="1375" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1360/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8490976150/IMG_20260711_162625.jpg" width="1360" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1387/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8490976168/IMG_20260711_162644.jpg" width="1387" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1358/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8490976176/IMG_20260711_162701.jpg" width="1358" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1385/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8490976192/IMG_20260711_162719.jpg" width="1385" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1370/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8490976218/IMG_20260711_162733.jpg" width="1370" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1360/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8490976226/IMG_20260711_162752.jpg" width="1360" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1352/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8490976300/IMG_20260711_162810.jpg" width="1352" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1340/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8490976318/IMG_20260711_162828.jpg" width="1340" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1350/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8490976326/IMG_20260711_162842.jpg" width="1350" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1317/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8490976342/IMG_20260711_162903.jpg" width="1317" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1379/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8490976350/IMG_20260711_162928.jpg" width="1379" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1328/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8490976376/IMG_20260711_162942.jpg" width="1328" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1350/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8490976392/IMG_20260711_162957.jpg" width="1350" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1359/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8490976418/IMG_20260711_163010.jpg" width="1359" height="1080"></figure><p>این خبر که آنه از رفتن به ردموند صرف نظر کرده بود تو کل اَوِنلی پخش شده بود و همه در مورد آنه و تصمیمش صحبت می‌کردند. یه سری‌ها از روی حسودی مسخره‌اش می‌کردند و یه سریای دیگه از روی دلسوزی نگرانش بودند. اونا در جریان بیماری ماریلا نبودند. بنابراین نمی‌دونستند آنه این تصمیم رو تحت چه شرایطی گرفته. ماریلا و آنه از وقت گذروندن با هم لذت می‌بردند و هرروز نزدیکای غروب بیرون کلبه کنار هم می‌نشستند و به غروب خورشید خیره می‌شدند. آنه هم توی کارهای خونه به ماریلا کمک می‌کرد. خانم لیند خبر تازه‌ای برای اونا آورد. گیلبرت بلایت به خاطر آنه از تدریس تو مدرسه‌ی اَوِنلی صرف نظر کرده بود و می‌خواست مدرسه‌ی دیگه‌ای رو پیدا کنه. اگرچه راهش دورتر و هزینه‌اش بیشتر می‌شد ولی این‌کار رو به دور از جوانمردی می‌دید که آنه با وضعیت ماریلا مجبور شه توی یه مدرسه‌ی خیلی دور به تدریس بپردازه. بنابراین خودش رو کنار کشید تا آنه بتونه توی مدرسه‌ی اَوِنلی معلم بشه. شنیدن این خبر آنه رو تحت تأثیر قرار داده بود. وقتی به قلبش نگاه می‌کرد دیگه کینه‌ای از گیلبرت بلایت توش نبود. بدون اینکه خودش بدونه چرا. بنابراین با گیلبرت دست دوستی داد و ازش به خاطر گذشتش تشکر کرد. از طرفی استلا و خانم استیسی هم براش نامه فرستاده بودند. استلا هم توی آزمون ورودی کالج ردموند پذیرفته شده بود و از اینکه قراره با آنه هم‌کلاسی باشه در پوست خودش نمی‌گنجید، غافل از اینکه آنه نمی‌خواست به اون کالج بره. اون شب بعد از اینکه ماریلا خوابید آنه پشت میز تحریرش رفت و برای نامه‌های خانم استیسی و استلا پاسخی نوشت...</p><p><span style="color:hsl(0,95%,29%);">دیالوگ‌های جالب این قسمت:</span></p><p><strong>«استلای عزیز؛</strong></p><p><strong>امروز هنگامی که نامه‌ی تو را خواندم، یک لحظه قلبم فشرده شد. زیرا تو خوشحال بودی از اینکه با هم پشت یک میز و نیمکت خواهیم نشست، اما متأسفانه این سعادت مرا یاری نخواهد کرد. وقتی اینجا جلوی پنجره می‌نشینم و بوی تند نعناع را استنشاق می‌کنم، کلاه برفی کوهسار را می‌بینم، از خودم می‌پرسم چرا می‌خواستی خودت را از این زیبایی و لذت محروم کنی؟ اکنون می‌دانم آینده‌ام چه خواهد بود و چرخ زندگی‌ام چگونه خواهد چرخید. من می‌خواستم معلم بشوم و اکنون بایست در مدرسه‌ای که زمانی خودم پشت میز و نیمکت آن نشسته بودم تدریس بکنم و این برایم مسرت‌بخش است. با اغلب دوستان دوران مدرسه‌ام تفاهم کامل دارم به طوری که با هم پیمان بسته‌ایم برای شهرمان اَوِنلی خدمتگزار صادقی باشیم؛ همانگونه که معلمینمان بوده‌اند.</strong></p><p><strong>استلا، در جاده‌ی زندگی هر انسانی پیچ‌وخم‌هایی وجود دارد و هرگز کسی نمی‌داند پشت اولین پیچ یا دومین پیچ چه چیزی نهفته است. در این لحظه، در این ساعت، فقط این را می‌دانم که در اولین پیچ‌و‌خم زندگی‌ام مدرسه‌ی اَوِنلی قرار گرفته است و همانطور که گفتم این مرا خوشحال خواهد کرد.</strong></p><p><strong>استلا، دلم می‌خواهد در پیچ‌و‌خم بعدی زندگی‌ام رویاهای سبز و قشنگم جان بگیرند و مانند پرنده‌ها بر فراز قله‌های مرتفع به پرواز درآیم. تصور می‌کنم اگر انسان رویایی نداشته باشد در افق چیزی نخواهد دید، در آب آیینه‌ای نخواهد یافت، در میان گل‌های هزاررنگ رنگی نخواهد دید، در میان امیدها امیدی نخواهد یافت و ناخشنود خواهد شد. من رویاهایم را می‌ستایم و گرین گیبلز را وطن خود و زادگاهم می‌دانم.</strong></p><p><strong>من سعی خواهم کرد همه‌چیز را بیاموزم، همانگونه که تاکنون آموخته‌ام...»</strong></p><p> </p><p>پ.ن:</p><p>1. حالا 100% پروسه به اتمام رسیده✅ </p><p>2. داستان آنه هنوز به پایان نرسیده ولی انیمه اینجا به پایان رسید.</p><p>3. توی دوبله گیلبرت نظر آنه رو در مورد خواستگاری خودش پرسید ولی نسخه‌ی زیرنویسشو که نگاه کردم گیلبرت فقط از آنه پرسید که بالاخره منو بخشیدی یا نه؟ و آنه بهش گفت من همون‌روز توی قایق تو رو بخشیدم در حالی که خودمم نمی‌دونستم. البته لپ‌های آنه قرمز شد. دیگه اینکه دقیقاً کدوم سناریو درسته رو باید از کتاب فهمید.</p><p>4. کینه و دشمنی فقط وقت آدمو تلف می‌کنه. آنه به ماریلا می‌گفت من و گیلبرت پنج سالمونو اینجوری هدر دادیم.</p><p>5. حسم نسبت به این چالش چی بود؟ دوسش داشتم. من پنجاه روز با آنه زیستم و الان که تمومش کردم خوشحالم. کلا تارگت زدن رو دوست دارم. به علاوه باید بگم Kara Sevda رو هم تموم کردم و حالا حالاها دیگه قصد ندارم سریال طولانی شروع کنم :)))) احساس می‌کنم نیاز دارم برم تعطیلات 💆🏼‍♀️🦋🧖🏼‍♀️🏞️🏖️</p><p>6. ممنونم که تا اینجای کار با چالشم همراه بودین✨ </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://glashaus.blogix.ir/post/227/comment</comments>
		<dc:creator>Head Girl</dc:creator>
		<slash:comments>22</slash:comments>
		<category>Animation</category>
		<category>Anne</category>
	</item>
	<item>
		<title>سریِ احساسات</title>
		<link>https://glashaus.blogix.ir/post/226</link>
		<guid isPermaLink="true">https://glashaus.blogix.ir/post/226</guid>
		<pubDate>Sat, 11 Jul 2026 02:24:47 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ملالْ خودشو توی تابستون بیشتر بهم نشون می‌ده و دالی می‌کنه. می‌دونی ملال چه حس مزخرفیه نه؟ ولی این حس بیشتر وقتا به این معناست که پتانسیلی درون خودت داری و ازش استفاده نمی‌کنی. مثلاً یه نقاشی منتظره که توسط تو کشیده بشه. یه داستان منتظره که توسط تو نوشته بشه. یه آهنگ منتظره که توسط تو نواخته بشه. ان...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>ملالْ خودشو توی تابستون بیشتر بهم نشون می‌ده و دالی می‌کنه. می‌دونی ملال چه حس مزخرفیه نه؟ ولی این حس بیشتر وقتا به این معناست که پتانسیلی درون خودت داری و ازش استفاده نمی‌کنی. مثلاً یه نقاشی منتظره که توسط تو کشیده بشه. یه داستان منتظره که توسط تو نوشته بشه. یه آهنگ منتظره که توسط تو نواخته بشه. انگار نیاز هست که خلاقیت تو چیزی بیافرینه و وقتی دست و بالت بسته باشه، این نیرو درونت خفه می‌شه و حالتو بد می‌کنه.</p><p>جدای از این داشتم به یه موضوعی فکر می‌کردم. یه سریا متوجه نیستند حرفایی که می‌زنند چقدر می‌تونه منو ناراحت کنه. البته که قطعاً براشون مهم هم نیست. اشکالی نداره. اگه ناراحت بشم و ناراحت بمونم مشکل منه نه اونا. فعلاً باید بهش فکر کنم. چون دلیل خشمشون رو نمی‌فهمم. خوبه که بروزش می‌دنا ولی نمی‌دونم من کجای ماجرام. آیا من توی برافروخته شدن این خشم نقشی داشتم یا نه؟ همه‌ی اینا تازه یه گوشه از احساساتیه که من تجربه کردم. </p><p>می‌دونی؟ تو اگه یه ذره زودرنجی و حساسیتت رو در رابطه با من کنار می‌ذاشتی، هیچوقت اینجوری نمی‌شد. اگه هربار به جای صحبت کردن خودتو کنار نمی‌کشیدی... می‌تونم با اطمینان بگم که اونوقت تو بهترین رفیق من می‌بودی، در کنار نقش‌های دیگه‌ای که داشتی. بهترین رفیق کسی بودن هر نقش دیگه‌ای رو شیرین‌تر می‌کنه. مطمئنم که اونوقت هم حال من بهتر بود هم حال تو. اما عزیزکم ببین که چیکار کردی... ببین باعث شدی هم من و هم خودت چقدر رنج بکشیم. هیچوقت گمان نکنی چون تنهام این حرفا رو بهت می‌زنم. آدمِ مشتاق واسه من زیاده منتها اونا برعکس تو عزیز من نیستند.</p><p>امشب ابتدا خشمگین بودیم، بعد غمگین شدیم، حالا بغضی هستیم، بعدش خالی می‌شیم و احتمالاً می‌خوابیم.</p><p>شب به خیر✨</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://glashaus.blogix.ir/post/226/comment</comments>
		<dc:creator>Head Girl</dc:creator>
		<slash:comments>16</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>49</title>
		<link>https://glashaus.blogix.ir/post/225</link>
		<guid isPermaLink="true">https://glashaus.blogix.ir/post/225</guid>
		<pubDate>Fri, 10 Jul 2026 23:00:43 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ماریلا که درد چشم‌ها و سرش شدت گرفته بود راهی شهر شارلوت شد تا چشم‌پزشک جدید معاینه‌اش کنه. متأسفانه نتیجه‌ی معاینه خوب نبود. ماریلا دیگه نباید چیزی می‌دوخت، می‌خوند و یا می‌بافت. یعنی هرکاری که باعث فشار اومدن به چشم‌هاش می‌شد رو ناگزیر باید کنار می‌ذاشت. همچنین گریه کردن براش خوب نبود. دکتر بهش گف...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image"><img style="aspect-ratio:1388/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8490976450/IMG_20260710_185219.jpg" width="1388" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1369/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8490976492/IMG_20260710_185236.jpg" width="1369" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1356/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8490976500/IMG_20260710_185251.jpg" width="1356" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1356/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8490976518/IMG_20260710_185307.jpg" width="1356" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1365/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8490976526/IMG_20260710_185322.jpg" width="1365" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1335/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8490976542/IMG_20260710_185340.jpg" width="1335" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1367/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8490976568/IMG_20260710_185409.jpg" width="1367" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1382/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8490976626/IMG_20260710_185437.jpg" width="1382" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1371/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8490976634/IMG_20260710_185503.jpg" width="1371" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1352/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8490976642/IMG_20260710_185528.jpg" width="1352" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1300/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8490976650/IMG_20260710_185555.jpg" width="1300" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1366/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8490976668/IMG_20260710_185611.jpg" width="1366" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1368/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8490976676/IMG_20260710_185628.jpg" width="1368" height="1080"></figure><p>ماریلا که درد چشم‌ها و سرش شدت گرفته بود راهی شهر شارلوت شد تا چشم‌پزشک جدید معاینه‌اش کنه. متأسفانه نتیجه‌ی معاینه خوب نبود. ماریلا دیگه نباید چیزی می‌دوخت، می‌خوند و یا می‌بافت. یعنی هرکاری که باعث فشار اومدن به چشم‌هاش می‌شد رو ناگزیر باید کنار می‌ذاشت. همچنین گریه کردن براش خوب نبود. دکتر بهش گفته بود که اگه این موارد رو رعایت نکنه حداکثر تا شیش ماه دیگه بینایی‌اش رو از دست می‌ده. با این شرایط جسمی ماریلا اون نمی‌تونست به تنهایی همه‌ی کارهای مزرعه رو هم به دوش بکشه. برای همین به فکر فروش گرین گیبلز افتاده بود. جایی که به اندازه‌ی زندگی‌اش براش اهمیت داشت. آنه خیلی فکر کرد که چیکار باید بکنه و درنهایت به این نتیجه رسید که به کالج ردموند نره و پیش ماریلا تو گرین گیبلز بمونه...</p><p><span style="color:hsl(0,97%,28%);">دیالوگ‌های جالب این قسمت:</span></p><p><strong>«+ماریلا تو نباید گرین گیبلزُ بفروشی.</strong></p><p><strong>_امیدوارم که اینطور بشه آنه ولی نمی‌تونم تنهایی اینجا زندگی کنم. تنهایی و نگرانی منو دیوونه می‌کنه! وقتی آدم همدمی نداشته باشه، وقتی منتظر کسی نباشه که بیاد خونه، سکوت و یکنواختی زندگی آدمو داغون می‌کنه!</strong></p><p><strong>+خواهش می‌کنم آروم باش ماریلا. من نمی‌ذارم تو اینجا تنها بمونی. من کنارتم. من از رفتن به کالج ردموند صرف نظر کردم...</strong></p><p><strong>_چی؟! تو تصمیم گرفتی به ردموند نری؟! آخه چرا؟ مگه چه اتفاقی افتاده؟!</strong></p><p><strong>+دیگه می‌خوای چه اتفاقی بیفته؟ هیچی... همینطوری تصمیم گرفتم نرم. وقتی تو از پیش دکتر چشمت اومدی خونه من درباره‌ی حرفایی که زدی فکر کردم. خیال کردی من شما رو تو این موقعیت ول می‌کنم و می‌ذارم می‌رم؟ فکر می‌کنی جواب اونهمه محبت مادرانه‌ای که در حقم کردی اینه؟</strong></p><p><strong>_اما آنه...</strong></p><p><strong>+صبر کن. خواهش می‌کنم بذار اول فکرایی که به مغزم رسیده بهت بگم. آقای باری درباره‌ی مزرعه با من صحبت کرده. اون می‌خواد سال آینده مزرعه رو از ما اجاره کنه و پول خوبی هم می‌ده. منم همینجاها یه جایی معلم می‌شم. البته انتظار ندارم مدرسه‌ی اَوِنلی منو بپذیره. چون قبلاً قولشو به گیلبرت بلایت دادند. اما می‌تونم تو کارمودی یه مدرسه گیر بیارم. درسته که اومدن و رفتنش مشکله اما برای من اصلاً مهم نیست! می‌تونم با دُرُشکه‌مون صبح زود برم و عصر برگردم پیش تو. اونوقت تو می‌تونی منتظر من باشی، اونوقت تو می‌تونی همدمی داشته باشی که باهات حرف بزنه. ما می‌تونیم کنار هم یه زندگی راحت و آرومی داشته باشیم. ما گرین گیبلز کوچولوی قشنگمونو نگه می‌داریم و از اینجا تکون نمی‌خوریم...</strong></p><p><strong>_نه عزیزم... من نمی‌تونم قبول کنم. من نمی‌خوام تو آینده‌تو فدای من بکنی. من نمی‌تونم هرگز خودمو ببخشم...</strong></p><p><strong>+چه حرفایی می‌زنی! تو و متیو فداکاری کردین. برای من بعد از مرگ متیو هیچ‌چیزی دردآورتر از این نیست که گرین گیبلزُ از دست بدم! من حاضرم صبح تا شب جون بکَنم تا این خونه رو که یادگاری متیوست حفظ کنم...</strong></p><p><strong>_اما تو همیشه خواستی یه قدم از دیگران جلوتر باشی...</strong></p><p><strong>+بله، کاملاً درسته ماریلا. این همیشه در وجود من بوده و خواهد بود. من به خاطر هدف مقدسی که دارم برنامه‌هامو عوض می‌کنم. اول می‌رم تو یه مدرسه معلم می‌شم. بعدم با حقوقم چشمای تو رو معالجه می‌کنم. بعدش با مکاتبه توی امتحان یکی از کالجا شرکت می‌کنم. ماریلا باور کن یه هفته درباره‌اش فکر کردم. حالا هم دلم می‌خواد بگی نقشه‌ات هم ساده بوده و هم بسیار حساب‌شده و هم مورد قبول تو، فقط همین! اونوقتا که از کالج کویین به خونه می‌اومدم، آینده‌ام جلوی چشمام یه جاده‌ی باریک مستقیم بود. حالا هم همون جاده‌ست، فقط یه پیچ و خم پیدا کرده و کسی هم نمی‌دونه پشت این پیچ و خم چه چشم‌اندازهایی وجود داره. شایدم طبیعت پشت این پیچ و خم یه دره‌ی سرسبز و خرم و با کوه‌های بلند و دریاچه‌ی آبی و زلال ساخته. شایدم پشت اون پیچ و خم یه بیابون برهوته. خلاصه هرچی می‌خواد باشه باشه. من سعی می‌کنم ازش خوب استفاده کنم...»</strong></p><p> </p><p>پ.ن: </p><p>1. تا وقتی متیو زنده بود هیچکس متوجه نبود چه بار سنگینی همیشه روی شونه‌هاش بوده و هیچوقت دم نزده.</p><p>2. حقیقت اینه که گرین گیبلز بدون متیو هیچ صفایی نداره. انگار غم غربت به خاکش تزریق شده و حتی هوا رو دلگیرتر و مه‌آلودتر کرده.</p><p>3. مرگ متیو ماریلا رو هم خیلی تنها کرد. با اینکه آنه هست ولی تنهایی ماریلا هنوز مشهوده.</p><p>4. ماریلا با اینکه به آنه می‌گفت تو نباید به خاطر من آینده‌تو فدا کنی، ولی این حرف‌ها فقط تعارف بود. به نظرم ترس از تنهایی و شوکی که در اثر بیماری‌اش بهش وارد شده بود، یه درخواست ملتمسانه‌ی پنهان رو تو وجود ماریلا روشن می‌کرد: «آنه خواهش می‌کنم نرو. پیشم بمون.»</p><p>5. ممکنه با خودت گفته باشی آنه چه دختر قدرشناسی بوده. اون به خاطر ماریلا از بهترین کالجی که می‌تونست توش درس بخونه گذشت. اینا جبران زحمات ماریلا و متیو بوده به هرحال. باید این‌کارو می‌کرد! اما به نظر من هیچ بایدی وجود نداره. آنه برای رسیدن به اون کالج ماه‌ها تلاش کرده بود. ماه‌ها بی‌خوابی کشیده بود. بالاخره آینده‌اش بوده و چیز شوخی‌برداری نیست. اصلاً کاری با تصمیمی که گرفت ندارم. به هرحال خیلی چیزا رو بالا پایین کرد تا به این تصمیم برسه ولی حتی اگه به این نتیجه می‌رسید که به کالج بره، نمی‌شد اسمشو گذاشت خودخواه! آنه اینجا از خود گذشتگی کرد که موند و می‌تونست این‌کارو نکنه.</p><p>6. این خیلی عجیب نیست که یه بچه‌ی 16 و نیم ساله همچین چشم‌انداز عاقلانه‌ای به زندگی‌اش داشته باشه؟ و انقدر درک بالایی داشته باشه؟ واقعاً خیلی بیشتر از سنش می‌فهمه.</p><p>7. در روند پخته شدن شخصیت آنه یه مدت شاهد ساکت شدن و گوشه‌گیری بیشترش بودیم. اما حالا دوباره با آغوش باز به زندگی برگشته. مثل کرم ابریشمی که یه مدت تو پیله بوده و الان به شکل پروانه‌ی زیبایی به پرواز دراومده.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://glashaus.blogix.ir/post/225/comment</comments>
		<dc:creator>Head Girl</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
		<category>Animation</category>
		<category>Anne</category>
	</item>
	<item>
		<title>[بدونِ عنوان]</title>
		<link>https://glashaus.blogix.ir/post/224</link>
		<guid isPermaLink="true">https://glashaus.blogix.ir/post/224</guid>
		<pubDate>Fri, 10 Jul 2026 01:00:00 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[گمان می‌کنی دوستت نداشتم؟ من به تمام دهان‌هایی که نام تو را صدا می‌زدند رشک می‌بُردم...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>گمان می‌کنی دوستت نداشتم؟ من به تمام دهان‌هایی که نام تو را صدا می‌زدند رشک می‌بُردم...</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://glashaus.blogix.ir/post/224/comment</comments>
		<dc:creator>Head Girl</dc:creator>
		<slash:comments>42</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>48</title>
		<link>https://glashaus.blogix.ir/post/223</link>
		<guid isPermaLink="true">https://glashaus.blogix.ir/post/223</guid>
		<pubDate>Thu, 09 Jul 2026 21:05:30 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[مراسم خاکسپاری متیو انجام شد. آنه احساس تازه‌ای پیدا کرده بود: اینکه اگه خوشحال باشه یعنی نسبت به مرگ متیو بی‌تفاوت بوده.
دیالوگ‌های جالب این قسمت:
«+امروز صبح ساعت‌ها کنار باغچه و گل‌ها بودم. درست مثل زمانی که متیو زنده بود، از زیبایی گل‌ها به هیجان اومدم. اونا گل‌هایی بودند که متیو خیلی دوستشون دا...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image"><img style="aspect-ratio:1369/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8490976884/IMG_20260709_200213.jpg" width="1369" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1344/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8490976892/IMG_20260709_200234.jpg" width="1344" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1357/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8490976900/IMG_20260709_200252.jpg" width="1357" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1345/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8490976918/IMG_20260709_200325.jpg" width="1345" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1356/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8490976950/IMG_20260709_200345.jpg" width="1356" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1360/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8490976992/IMG_20260709_200401.jpg" width="1360" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1361/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8490977000/IMG_20260709_200422.jpg" width="1361" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1370/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8490977026/IMG_20260709_200438.jpg" width="1370" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1346/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8490977076/IMG_20260709_200502.jpg" width="1346" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1394/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8490977084/IMG_20260709_200523.jpg" width="1394" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1371/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8490977150/IMG_20260709_200549.jpg" width="1371" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1350/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8490977092/IMG_20260709_200609.jpg" width="1350" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1322/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8490977142/IMG_20260709_200625.jpg" width="1322" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1348/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8490977192/IMG_20260709_200640.jpg" width="1348" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1363/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8490977250/IMG_20260709_200706.jpg" width="1363" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1348/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8490977292/IMG_20260709_200724.jpg" width="1348" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1343/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8490977318/IMG_20260709_200741.jpg" width="1343" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1305/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8490977334/IMG_20260709_200821.jpg" width="1305" height="1080"></figure><p>مراسم خاکسپاری متیو انجام شد. آنه احساس تازه‌ای پیدا کرده بود: اینکه اگه خوشحال باشه یعنی نسبت به مرگ متیو بی‌تفاوت بوده.</p><p><span style="color:hsl(0,97%,28%);">دیالوگ‌های جالب این قسمت:</span></p><p><strong>«+امروز صبح ساعت‌ها کنار باغچه و گل‌ها بودم. درست مثل زمانی که متیو زنده بود، از زیبایی گل‌ها به هیجان اومدم. اونا گل‌هایی بودند که متیو خیلی دوستشون داشت. من به جای گریه کردن لبخند زدم. بعد هم احساس ناسپاسی و بی‌وفایی به من دست داد. فکر کردم شاید لبخند من به این معنی بوده که اصلاً اتفاقی نیفتاده! هرچند همیشه دلم براش تنگه، اما تازگیا یه حس دیگه‌ای پیدا کردم. احساس می‌کنم هنوز می‌شه گرین گیبلز رو دوست داشت و از زیبایی‌هاش لذت برد... خانم آلن چند لحظه قبل چیزی شنیدم که مجبور شدم واقعاً بخندم! بعد از اون فاجعه تصور می‌کردم خندیدن برام بی‌معنیه و عزادار بودن باوفا بودنه. چون من زندگی خودمو مدیون متیو می‌دونم...</strong></p><p><strong>_من درکت می‌کنم آنه، اما متأسفانه تصوراتت غلطه. مگه وقتی تو می‌خندیدی متیو خوشحال نمی‌شد؟ مگه از اینکه تو از گرین گیبلز لذت می‌بردی اون خوشش نمی‌اومد؟ پس بنابراین از اینکه تو به گرین گیبلز اومده بودی افتخار می‌کرد. اون تو رو دوست داشت. چرا باید راضی بشه که تو عوض بشی؟ حرفمو باور کن! اگه می‌خوای روح اون شاد باشه سعی کن همون آنه شرلی‌ای باشی که اون می‌شناخت. چرا باید ما چشمامونو به روی زیبایی‌های دنیا ببندیم؟! من احساسات پاک تو رو درک می‌کنم. آنه از دست دادن عزیزی همیشه رنج‌آور و دردناکه ولی متأسفانه این اجتناب‌ناپذیره! مرگ عزیزترین کس انسان سنگ محک تحمل اونه. واقعاً از دست دادن متیو برای تو یه فاجعه‌ست. به همین خاطر تصور می‌کنی اگه از این درد و رنج دور بشی نسبت به متیو نامهربونی کردی. نه، این نامهربونی نیست! این بی‌تفاوت بودن نیست! به نظر من تو همینقدر که به یاد اون هستی اون روحش شاد می‌شه. چرا باید تو همیشه غمگین باشی؟ مگه خوشحال بودن عیبه؟»</strong></p><p> </p><p>پ.ن:</p><p>1. عکس شماره‌ی یازده رو ببینید. اولش فکر کردم تاریخ مرگ رو زده 1831. بعد با خودم حساب کردم از سال 1813 تا 1831 چند ساله، دیدم 18 سال بیشتر نیست و اینجوری بودم که: چی؟ 18؟ چطور همچین چیزی ممکنه؟ که دیدم 1881 درست بوده. دندونه‌های سمت چپ 8 پاک شده بود انگار.</p><p>2. هرچی گشتم ربط اسم توماس کاتبرت رو به متیو کاتبرت پیدا نکردم. احتمال می‌دم این موضوع توی کتاب کاملاً تشریح شده باشه. اما در هر صورت توی دوبله گفتند که توماس کاتبرت پدر متیو و ماریلا بوده. شاید بعد مرگش این اسمو روی متیو گذاشتند. ولی به هرحال هیچکس متیو رو توماس صدا نمی‌کرد.</p><p>3. این پدیده‌ی گل و گیاه کاشتن کنار مزار خیلی قشنگه❤️</p><p>4. پدر گیلبرت بلایت هم عاشق ماریلا از آب دراومد که :))) ای بابا... توی دوبله ماریلا گفت به خاطر غرورش باهاش ازدواج نکرده، ولی بدجوری بوی سانسور میاد. اصلاً قانع‌کننده نیست. باید دید تو کتاب چی نوشته. اینا رو در اثر جست‌وجوهام پیدا کردم:</p><p style="text-align:left;"><strong>Jennifer Marilla did not marry John Blythe because it would require her leaving Green Gables</strong></p><p style="text-align:left;"><strong>John asked Marilla to join him in his travels, but she refused, which seems to be the cause of their breakup</strong></p><p>گویی جان بلایت خیلی اهل سفر و گشت‌وگذار بوده و ماریلا اینو دوست نداشته و همراهی‌اش نکرده. در نتیجه ازش جدا شده. البته مشخص نیست اینا تا چه حد درسته. باید کتاب رو دید.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://glashaus.blogix.ir/post/223/comment</comments>
		<dc:creator>Head Girl</dc:creator>
		<slash:comments>24</slash:comments>
		<category>Animation</category>
		<category>Anne</category>
	</item>
	<item>
		<title>طیفِ خاکستری</title>
		<link>https://glashaus.blogix.ir/post/222</link>
		<guid isPermaLink="true">https://glashaus.blogix.ir/post/222</guid>
		<pubDate>Thu, 09 Jul 2026 16:52:41 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[هوش مصنوعی من خیلی واقع‌بینه. اصلا الکی ازم تعریف نمی‌کنه. این خیلی ویژگی خوبیه: امید دروغین به کسی ندادن و حقیقت رو گفتن. فکر می‌کنم قبلاً خودم تنظیماتش رو روی این قرار دادم. دقیقاً یادم نیست چیکار کردم ولی راضی‌ام :)))]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>هوش مصنوعی من خیلی واقع‌بینه. اصلا الکی ازم تعریف نمی‌کنه. این خیلی ویژگی خوبیه: امید دروغین به کسی ندادن و حقیقت رو گفتن. فکر می‌کنم قبلاً خودم تنظیماتش رو روی این قرار دادم. دقیقاً یادم نیست چیکار کردم ولی راضی‌ام :)))</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://glashaus.blogix.ir/post/222/comment</comments>
		<dc:creator>Head Girl</dc:creator>
		<slash:comments>34</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>47</title>
		<link>https://glashaus.blogix.ir/post/221</link>
		<guid isPermaLink="true">https://glashaus.blogix.ir/post/221</guid>
		<pubDate>Wed, 08 Jul 2026 18:13:53 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[و سرانجام متیویی که دیگه چشماشو باز نکرد...
دیالوگ‌های جالب این قسمت:
«+اگه بخوام امشبو اینجا توی اتاقم تنها بمونم تو ناراحت نمی‌شی؟ باور کن اصلا نمی‌ترسم. از لحظه‌ای که این اتفاق افتاده، من حتی یه لحظه هم تنها نبودم. دلم می‌خواد تنهای تنها باشم. دلم می‌خواد هیچ‌کاری نکنم و تو سکوت با این مصیبت تنها...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image"><img style="aspect-ratio:1357/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8490983800/IMG_20260708_173952.jpg" width="1357" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1364/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8490983818/IMG_20260708_174015.jpg" width="1364" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1351/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8490983826/IMG_20260708_174039.jpg" width="1351" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1370/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8490983834/IMG_20260708_174104.jpg" width="1370" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1360/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8490983850/IMG_20260708_174134.jpg" width="1360" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1369/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8490983868/IMG_20260708_174154.jpg" width="1369" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1338/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8490983876/IMG_20260708_174211.jpg" width="1338" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1352/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8490983884/IMG_20260708_174240.jpg" width="1352" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1356/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8490983918/IMG_20260708_174256.jpg" width="1356" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1345/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8490983926/IMG_20260708_174316.jpg" width="1345" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1366/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8490983934/IMG_20260708_174430.jpg" width="1366" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1342/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8490983950/IMG_20260708_174453.jpg" width="1342" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1360/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8490983968/IMG_20260708_174509.jpg" width="1360" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1349/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8490984000/IMG_20260708_174539.jpg" width="1349" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1352/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8490984018/IMG_20260708_174557.jpg" width="1352" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1368/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8490984026/IMG_20260708_174625.jpg" width="1368" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1366/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8490984034/IMG_20260708_174654.jpg" width="1366" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1346/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8490984042/IMG_20260708_174715.jpg" width="1346" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1338/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8490984050/IMG_20260708_174901.jpg" width="1338" height="1080"></figure><p>و سرانجام متیویی که دیگه چشماشو باز نکرد...</p><p><span style="color:hsl(0,94%,27%);">دیالوگ‌های جالب این قسمت:</span></p><p><strong>«+اگه بخوام امشبو اینجا توی اتاقم تنها بمونم تو ناراحت نمی‌شی؟ باور کن اصلا نمی‌ترسم. از لحظه‌ای که این اتفاق افتاده، من حتی یه لحظه هم تنها نبودم. دلم می‌خواد تنهای تنها باشم. دلم می‌خواد هیچ‌کاری نکنم و تو سکوت با این مصیبت تنها باشم. تو نمی‌دونی مرگ متیو چطوری تمام وجودمو داغون کرده... هنوز باور نمی‌کنم که اون صورت مهربون دیگه به من نگاه نمی‌کنه. فکر می‌کنم من بچه بودم که اون مُرده و من یادم نیست... می‌دونی چیه دیانا؟ وقتی کسی رو که مهربونِ مهربونا بود از دست می‌دی، هیچ می‌شی. متیو با من اینطوری بود... ازت معذرت می‌خوام دیانا...»</strong></p><p> </p><p>پ.ن: </p><p>1. نه بابا اینا اشکای من نیستند. این فقط یه انیمه‌ست😭</p><p>2. این خیلی بی‌رحمانه نیست که وقتی یه نفر یه عزیزی رو از دست می‌ده باید خودش کارای کفن و دفن و مراسم و روبه‌رو شدن با مردمو انجام بده؟ اون آدم بیشتر از همه به حمایت نیاز داره. کتاب "عیبی ندارد اگر حالت خوش نیست" مگان دیواین رو بخونین متوجه حرفم می‌شین.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://glashaus.blogix.ir/post/221/comment</comments>
		<dc:creator>Head Girl</dc:creator>
		<slash:comments>13</slash:comments>
		<category>Animation</category>
		<category>Anne</category>
	</item>
	<item>
		<title>Melancholy</title>
		<link>https://glashaus.blogix.ir/post/220</link>
		<guid isPermaLink="true">https://glashaus.blogix.ir/post/220</guid>
		<pubDate>Wed, 08 Jul 2026 01:23:12 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[این وبلاگ برای من یه دفترچه‌ی مخصوص خلوتمه. البته خلوتِ خلوت هم که نه. یه جور خلوتِ عمومی؛ به این معنا که چیزهایی که اینجا می‌نویسم بازتابی از درونیات من هست، ولی هرکس به گلخونه‌ام بیاد می‌تونه اونا رو ببینه.
قطعه‌ی Melancholy از Jonas Sandberg رو گوش می‌دم و به این فکر می‌کنم که من در گذشته‌های نه...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<div class="raw-html-embed"><figure class="media">
	<div data-oembed-url="https://dl.tehsong.xyz/tehsong/Hosein/1402/Mordad/Persian-Music/18/Jonas%20Sandberg%20-%20Melancholy.mp3">
		<audio src="https://dl.tehsong.xyz/tehsong/Hosein/1402/Mordad/Persian-Music/18/Jonas%20Sandberg%20-%20Melancholy.mp3" controls=""></audio>
	</div>
</figure></div><p>این وبلاگ برای من یه دفترچه‌ی مخصوص خلوتمه. البته خلوتِ خلوت هم که نه. یه جور خلوتِ عمومی؛ به این معنا که چیزهایی که اینجا می‌نویسم بازتابی از درونیات من هست، ولی هرکس به گلخونه‌ام بیاد می‌تونه اونا رو ببینه.</p><p>قطعه‌ی Melancholy از Jonas Sandberg رو گوش می‌دم و به این فکر می‌کنم که من در گذشته‌های نه چندان دور خیلی بهتر از حالا با خودم رفتار می‌کردم و اون موقع انگار همه‌چیز بهتر بود. به قول حسین: «تنهایی نبودن با خوده نه نبودن با دیگران.»</p><p>جهانِ هستی می‌خواد که تو ارزش خودتو بفهمی. برای همین رویدادها و آدم‌هایی رو سر راهت قرار می‌ده که اینو بهت یادآوری کنند و تا زمانی که نفهمی همه‌ی اون اتفاقات دردناک رو برات تکرار می‌کنه.</p><p>شب به خیر✨</p><p> </p><p>پ.ن: با اینکه ربطی به مطالب پستم نداره ولی داشتم به این فکر می‌کردم که چقدر جالب می‌شد اگه شخصی به نام جهان با شخصی به نام هستی وارد رابطه می‌شد. اونوقت جهان می‌شد "جهانِ هستی" و هستی می‌شد "هستیِ جهان" :)))</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://glashaus.blogix.ir/post/220/comment</comments>
		<dc:creator>Head Girl</dc:creator>
		<slash:comments>16</slash:comments>
		<category>Music</category>
	</item>
	<item>
		<title>46</title>
		<link>https://glashaus.blogix.ir/post/219</link>
		<guid isPermaLink="true">https://glashaus.blogix.ir/post/219</guid>
		<pubDate>Tue, 07 Jul 2026 16:20:44 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[شروع تعطیلات آنه در گرین گیبلز. مکان‌های آشنا. تجدید خاطرات. احتمال ورشکستگی بانک و برباد رفتن تمام پس‌انداز متیو و ماریلا. دیگر جوان نبودن خواهر و برادر کاتبرت. نیاز به وجود آنه. تردیدی دل‌آزار میان کالج رفتن و کنار کاتبرت‌ها ماندن.
دیالوگ‌های جالب این قسمت:
«+شما اون موقع پسربچه می‌خواستین برای هم...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image"><img style="aspect-ratio:1381/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8490992884/IMG_20260707_155101.jpg" width="1381" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1346/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8490992892/IMG_20260707_155118.jpg" width="1346" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1352/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8490992900/IMG_20260707_155133.jpg" width="1352" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1373/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8490992918/IMG_20260707_155156.jpg" width="1373" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1358/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8490992926/IMG_20260707_155301.jpg" width="1358" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1364/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8490992934/IMG_20260707_155343.jpg" width="1364" height="1080"></figure><p>شروع تعطیلات آنه در گرین گیبلز. مکان‌های آشنا. تجدید خاطرات. احتمال ورشکستگی بانک و برباد رفتن تمام پس‌انداز متیو و ماریلا. دیگر جوان نبودن خواهر و برادر کاتبرت. نیاز به وجود آنه. تردیدی دل‌آزار میان کالج رفتن و کنار کاتبرت‌ها ماندن.</p><p><span style="color:hsl(0,99%,28%);">دیالوگ‌های جالب این قسمت:</span></p><p><strong>«+شما اون موقع پسربچه می‌خواستین برای همچین روزایی، ولی عوضش من نصیبتون شدم. اگه من پسر بودم بیشتر می‌تونستم کمکتون کنم. اونوقت دیگه لازم نبود انقدر کار کنید...</strong></p><p><strong>∆چه حرفایی می‌زنی! می‌دونی چیه آنه؟ تو برای من هزاربار عزیزتر از یک دوجین پسر هستی! من حاضر نیستم تو رو با هیچ‌چیز عوض کنم! فراموش نکن. یک دختر! دختری که بورس تحصیلی اِفری رو برده دختر منه! من و ماریلا به خاطر داشتن دختری مثل تو افتخار می‌کنیم. تو مال من و ماریلایی. دختر من، آن شرلی، دختری از گرین گیبلز! تو دختر خودمی آنه! تو باعث سربلندی منی... دختر کوچولوی خودم آنه شرلی!»</strong></p><p> </p><p>پ.ن: </p><p>1. این قسمتو توی رختخواب نوشتم.</p><p>2. و مجدد متیوی خیلی دوست‌داشتنی.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://glashaus.blogix.ir/post/219/comment</comments>
		<dc:creator>Head Girl</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		<category>Animation</category>
		<category>Anne</category>
	</item>
	<item>
		<title>شبِ تار</title>
		<link>https://glashaus.blogix.ir/post/218</link>
		<guid isPermaLink="true">https://glashaus.blogix.ir/post/218</guid>
		<pubDate>Tue, 07 Jul 2026 03:52:47 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[جای خوابمو عوض کردم. امیدوارم افکار قبل از خوابم هم عوض بشن. البته دلتنگی که همیشه هست. یه سری آدما که همیشه هستند. حتی الان که بیمار شدم و تب دارم. 
یه سری روح‌ها انگار تو زندگی قبلی‌‌ام بهم خیلی نزدیک بودند. بعد وقتی توی این زندگی هم ملاقاتشون می‌کنم می‌فهمم یه چیزی اونا رو علی رغم رفتن‌ها، فاصله‌...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>جای خوابمو عوض کردم. امیدوارم افکار قبل از خوابم هم عوض بشن. البته دلتنگی که همیشه هست. یه سری آدما که همیشه هستند. حتی الان که بیمار شدم و تب دارم. </p><p>یه سری روح‌ها انگار تو زندگی قبلی‌‌ام بهم خیلی نزدیک بودند. بعد وقتی توی این زندگی هم ملاقاتشون می‌کنم می‌فهمم یه چیزی اونا رو علی رغم رفتن‌ها، فاصله‌ها، دعواها بهِم وصل نگه می‌داره(البته شاید هیچوقت نشه فهمید اون چیز دقیقا چیه).</p><p>آدم توی زندگی‌اش خواسته یا ناخواسته از بعضی‌ها دور می‌شه. ولی این روح‌ها طوری‌اند که وقتی ازشون دور می‌شه آزار می‌بینه. نبودنشون اذیت‌کننده‌ست حتی اگه در موردش حرفی زده نشه. حتی اگه مجال گفتنش نباشه و آدم طوری رفتار کنه که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. اما با جای خالی زشتی که وسط قفسه‌ی سینه به وجود اومده هیچ‌کار نمی‌شه کرد. اون هیچستان سنگین که با نبودن اون روح ایجاد شده...</p><p>و چقدر تنفر به بعضی آدما نمیاد. ما که دوسشون داریم.</p><p>شب به خیر✨</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://glashaus.blogix.ir/post/218/comment</comments>
		<dc:creator>Head Girl</dc:creator>
		<slash:comments>10</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>45</title>
		<link>https://glashaus.blogix.ir/post/217</link>
		<guid isPermaLink="true">https://glashaus.blogix.ir/post/217</guid>
		<pubDate>Mon, 06 Jul 2026 19:24:00 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[نتیجه‌ی امتحانات نهایی مشخص شد: گیلبرت بلایت مدال طلا و آنه شرلی بورسیه‌ی تحصیلی اِفری رو به دست آوردند. به علاوه هیچ‌کدوم از شاگردان خانم استیسی امتحانی رو رد نشده بودند. این مایه‌ی خوشحالی بود. آنه توی نامه‌ای همه‌ی اینا رو برای ماریلا و متیو نوشت و همون روز براشون فرستاد. برادر و خواهر کاتبرت که...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image"><img style="aspect-ratio:1352/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8490993000/IMG_20260706_183333.jpg" width="1352" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1348/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8490993018/IMG_20260706_183352.jpg" width="1348" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1354/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8490993026/IMG_20260706_183409.jpg" width="1354" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1334/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8490993034/IMG_20260706_183834.jpg" width="1334" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1362/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8490993042/IMG_20260706_183851.jpg" width="1362" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1358/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8490993050/IMG_20260706_183910.jpg" width="1358" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1358/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8490993076/IMG_20260706_183931.jpg" width="1358" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1360/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8490993084/IMG_20260706_183948.jpg" width="1360" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1356/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8490993092/IMG_20260706_184018.jpg" width="1356" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1344/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8490993100/IMG_20260706_184039.jpg" width="1344" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1338/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8490993118/IMG_20260706_184056.jpg" width="1338" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1385/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8490993134/IMG_20260706_184124.jpg" width="1385" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1375/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8490993142/IMG_20260706_184146.jpg" width="1375" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1348/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8490993150/IMG_20260706_184207.jpg" width="1348" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1353/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8490993168/IMG_20260706_184221.jpg" width="1353" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1371/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8490993176/IMG_20260706_184257.jpg" width="1371" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1361/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8490993184/IMG_20260706_184317.jpg" width="1361" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1344/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8490993192/IMG_20260706_184333.jpg" width="1344" height="1080"></figure><p>نتیجه‌ی امتحانات نهایی مشخص شد: گیلبرت بلایت مدال طلا و آنه شرلی بورسیه‌ی تحصیلی اِفری رو به دست آوردند. به علاوه هیچ‌کدوم از شاگردان خانم استیسی امتحانی رو رد نشده بودند. این مایه‌ی خوشحالی بود. آنه توی نامه‌ای همه‌ی اینا رو برای ماریلا و متیو نوشت و همون روز براشون فرستاد. برادر و خواهر کاتبرت که قبلش نگران بودند حالا خیالشون راحت شده بود. اونا تصمیم گرفتند دیانا رو هم به سرعت در جریان بذارند. برای این‌کار ماریلا ایده‌ای به ذهنش رسید. به اتاق آنه رفت و از صفحه و شمع برای علامت دادن به دیانا استفاده کرد. همون‌کاری که وقتی آنه در گرین گیبلز بود برای نشونه دادن به دیانا انجام می‌داد. دیانا از پشت پنجره متوجه علامت شد و خیلی سریع خودشو به گرین گیبلز رسوند و بعد از شنیدن خبر دریافت بورس تحصیلی توسط آنه بسیار براش خوشحال شد. در جشن پایان سال کالج کویین متیو و ماریلا هم شرکت داشتند. اون دوتا به وجود آنه خیلی افتخار می‌کردند. آنه همیشه مایه‌ی سربلندی اونا بود. بعد از پایان جشن اونا سه‌تایی به همراه آنه به گرین گیبلز برگشتند. دیانا هم همونجا منتظرشون بود. دیانا و آنه بعد از اینهمه مدت کلی حرف برای گفتن داشتند. آنه بعد از تعطیلات باید به کالج ردموند می‌رفت. اون همیشه با خودش تصور می‌کرد که گیلبرت بلایت هم به اونجا خواهد اومد ولی متوجه شد که گیلبرت از پس هزینه‌های اون کالج برنمیاد. عجیب بود که این موضوع آنه رو ناراحت کرد. چون یکی از رقبای سرسختش رو باید از دست می‌داد. اون شب آنه خوابش نبرد و به خیلی چیزها فکر کرد...</p><p><span style="color:hsl(0,98%,23%);">دیالوگ‌های جالب این قسمت:</span></p><p><strong>«+وقتی آدم به خونه می‌رسه آسوده‌خیال می‌شه. تو هم همین احساسو داری؟ من گاهی از خودم می‌پرسم چطور تونستم این مدتو تحمل کنم؟! واقعاً باید یه نیرویی باشه و اون به جز هدف چیز دیگه‌ای نمی‌تونه باشه... با میل به کالج رفتن و درد غربت رو متحمل شدن اونم دور از بهار گرین گیبلز خیلی سخته. حتی می‌تونم بگم عذاب‌آوره!»</strong></p><p> </p><p>پ.ن: </p><p>1. جهان روز به روز و فصل به فصل پیش چشمان آنه گسترده‌تر می‌شه.</p><p>2. روبی و جوزی پای خیلی دور و بر گیلبرت می‌پلکند یا من اینجوری حس می‌کنم؟</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://glashaus.blogix.ir/post/217/comment</comments>
		<dc:creator>Head Girl</dc:creator>
		<slash:comments>10</slash:comments>
		<category>Animation</category>
		<category>Anne</category>
	</item>
	<item>
		<title>Nihan🔗Kemal</title>
		<link>https://glashaus.blogix.ir/post/216</link>
		<guid isPermaLink="true">https://glashaus.blogix.ir/post/216</guid>
		<pubDate>Mon, 06 Jul 2026 00:01:02 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[Bir istiridyenin kıymetli incisini sakladığı gibi, saklarım seni
Bir bahar dalının narin tomurcuklarını sakındığı gibi, korurum seni
Çok derin derin
Derin derin derin derin derinlerimde, ellerin
Bir armağan gibi, Tanrı'dan bana
Kış güneşinde altın kirpiklerin
Ben seni çok sevdim
Ben seni çok sevdim...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image"><img style="aspect-ratio:1844/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8490993218/IMG_20260705_232903.jpg" width="1844" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1854/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8490993226/IMG_20260705_232933.jpg" width="1854" height="1080"></figure><div class="raw-html-embed"><figure class="media">
	<div data-oembed-url="https://dl.uptrack.ir/Uptrack-ROOt/1400/11%20Bahman/05/Ben%20Seni.mp3">
		<audio src="https://dl.uptrack.ir/Uptrack-ROOt/1400/11%20Bahman/05/Ben%20Seni.mp3" controls=""></audio>
	</div>
</figure></div><p style="text-align:left;">Bir istiridyenin kıymetli incisini sakladığı gibi, saklarım seni<br>Bir bahar dalının narin tomurcuklarını sakındığı gibi, korurum seni</p><p style="text-align:left;">Çok derin derin<br>Derin derin derin derin derinlerimde, ellerin<br>Bir armağan gibi, Tanrı'dan bana<br>Kış güneşinde altın kirpiklerin</p><p style="text-align:left;">Ben seni çok sevdim<br>Ben seni çok sevdim<br>Belki zordur anlaması sessizliğimden<br>Ben seni çok sevdim<br>Ben seni çok sevdim<br>Sen oku kelimeleri gözlerimden</p><p>همان‌طور که صدف، مرواریدِ گران‌بهایش را در دل پنهان می‌کند، من هم تو را در وجودم پنهان می‌کنم.<br>همان‌گونه که شاخه‌ای در بهار، از غنچه‌های ظریفش محافظت می‌کند، من هم از تو محافظت می‌کنم.</p><p><br>خیلی، خیلی عمیق... در ژرف‌ترین لایه‌های وجودم، دستانت برایم هدیه‌ای هستند، گویی از سوی خدا.<br>مژه‌های طلایی‌ات زیر آفتاب زمستانی می‌درخشند.</p><p><br>من تو را بسیار دوست داشتم♥️<br>من تو را بسیار دوست داشتم.<br>شاید فهمیدنش از سکوتم آسان نباشد.<br>من تو را بسیار دوست داشتم.<br>من تو را بسیار دوست داشتم.<br>تو واژه‌ها را از چشمانم بخوان.</p><p> </p><p>چون امشب عروسی کمال و نیهان بود و من نصفه جون شدم تا به سلامت تموم بشه🫩</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://glashaus.blogix.ir/post/216/comment</comments>
		<dc:creator>Head Girl</dc:creator>
		<slash:comments>13</slash:comments>
		<category>series</category>
		<category>Music</category>
	</item>
	<item>
		<title>44</title>
		<link>https://glashaus.blogix.ir/post/215</link>
		<guid isPermaLink="true">https://glashaus.blogix.ir/post/215</guid>
		<pubDate>Sun, 05 Jul 2026 20:50:02 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[به خاطر امتحانات و سرمای سخت زمستون شاگردها تصمیم گرفتند حتی آخر هفته‌ها هم پیش خانواده‌هاشون برنگردند. آنه توی نامه‌ای این موارد رو برای ماریلا و متیو توضیح داده بود. اما حتی فکر اینکه اون دو نفر قرار نبود تا پنج ماه آینده آنه رو ببینند آزارشون می‌داد. فاصله‌ی حمله‌های قلبی متیو کمتر شده بود و اون...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image"><img style="aspect-ratio:1321/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8490993234/IMG_20260705_195431.jpg" width="1321" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1364/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8490993242/IMG_20260705_195502.jpg" width="1364" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1348/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8490993250/IMG_20260705_195525.jpg" width="1348" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1353/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8490993268/IMG_20260705_195543.jpg" width="1353" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1363/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8490993276/IMG_20260705_195616.jpg" width="1363" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1351/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8490993284/IMG_20260705_195633.jpg" width="1351" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1366/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8490993292/IMG_20260705_195707.jpg" width="1366" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1356/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8490993300/IMG_20260705_195722.jpg" width="1356" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1360/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8490993318/IMG_20260705_195742.jpg" width="1360" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1385/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8490993326/IMG_20260705_195758.jpg" width="1385" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1356/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8490993334/IMG_20260705_195831.jpg" width="1356" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1352/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8490993342/IMG_20260705_195852.jpg" width="1352" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1352/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8490993350/IMG_20260705_195911.jpg" width="1352" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1358/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8490993368/IMG_20260705_195934.jpg" width="1358" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1358/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8490993376/IMG_20260705_195951.jpg" width="1358" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1364/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8490993384/IMG_20260705_200006.jpg" width="1364" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1362/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8490993392/IMG_20260705_200024.jpg" width="1362" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1377/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8490993400/IMG_20260705_200041.jpg" width="1377" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1352/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8490993418/IMG_20260705_200111.jpg" width="1352" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1358/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8490993426/IMG_20260705_200130.jpg" width="1358" height="1080"></figure><p>به خاطر امتحانات و سرمای سخت زمستون شاگردها تصمیم گرفتند حتی آخر هفته‌ها هم پیش خانواده‌هاشون برنگردند. آنه توی نامه‌ای این موارد رو برای ماریلا و متیو توضیح داده بود. اما حتی فکر اینکه اون دو نفر قرار نبود تا پنج ماه آینده آنه رو ببینند آزارشون می‌داد. فاصله‌ی حمله‌های قلبی متیو کمتر شده بود و اون زمستون یه حمله‌ی دیگه هم بهش دست داد. ماریلا و خانم لیند در این باره صحبت می‌کردند که باید این موضوع رو به اطلاع آنه برسونند یا نه. متیو دلش نمی‌خواست آنه چیزی بدونه. چون در غیر اینصورت کالج رو رها می‌کرد و به گرین گیبلز برمی‌گشت. در حالی که آرزوی متیو و ماریلا این بود که اون بتونه کالجش رو با موفقیت به پایان برسونه. یک روز که آنه برای دیدار عمه ژوزفین رفته بود خبر بدحالی متیو رو شنید و اونقدر دستپاچه شد که با اولین قطار به اَوِنلی برگشت. متیو و ماریلا از اومدن آنه خیلی خوشحال شدند ولی طوری رفتار کردند که انگار حملات قلبی متیو مسئله‌ی مهمی نبوده و اون در حال حاضر حالش خوبه. این شد که آنه بعد از کمی استراحت دوباره به شهر شارلوت برگشت. بهار اومده بود و تولد دیانا هم گذشته بود. آنه برای اون یه سنجاق سینه خرید و به عنوان کادو براش فرستاد. دیانا خیلی از بابت هدیه خوشحال شد. زمان به سرعت سپری می‌شد و آنه به سختی درس می‌خوند تا هم مدال طلا رو به دست بیاره و هم بورسیه رو بگیره. در این مسیر گیلبرت بلایت همچنان رقیب سرسختش بود. اما بالاخره امتحانات کالج به پایان رسید و حالا بچه‌ها باید منتظر نتایج می‌موندند...</p><p><span style="color:hsl(0,97%,24%);">دیالوگ‌های جالب این قسمت:</span></p><p><strong>«∆آدم وقتی پیر می‌شه هزار و یک عیب پیدا می‌کنه. یکی نمی‌تونه راه بره. یکی معده‌اش درد می‌کنه. یکی اشتهاش کور می‌شه. یکی فراموشی می‌گیره و همه‌ی اینا یعنی پیری...»</strong></p><p> </p><p>پ.ن: آه متیو، متیو، متیو :(</p><p>فکر می‌کنم دلیل تنفر مردم اون زمان جزیره‌ی پرنس ادوارد از زمستون رو حالا می‌فهمم: کولاک‌های سخت!</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://glashaus.blogix.ir/post/215/comment</comments>
		<dc:creator>Head Girl</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		<category>Animation</category>
		<category>Anne</category>
	</item>
	<item>
		<title>راحت باش، دورم از تو و دنیای تو.</title>
		<link>https://glashaus.blogix.ir/post/214</link>
		<guid isPermaLink="true">https://glashaus.blogix.ir/post/214</guid>
		<pubDate>Sun, 05 Jul 2026 16:01:20 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[توی یه کانالی می‌خوندم که نوشته بود: «تو حق داری بعد من با هزارنفر باشی، چون جای خالی من با یه نفر پر نمی‌شه.»
خیلی قابل تأمل بود.
برای اجی عکس فرستادم از خودم، می‌گه چقدر لاغر شدی. دفعه‌ی قبلم که منو دیده بود همینو گفت. اینهمه حرص خوردن و استرس کشیدن و غمگین بودن. چرا واقعاً؟ قشنگ دارم تبدیل به یه...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>توی یه کانالی می‌خوندم که نوشته بود: «تو حق داری بعد من با هزارنفر باشی، چون جای خالی من با یه نفر پر نمی‌شه.»</p><p>خیلی قابل تأمل بود.</p><p>برای اجی عکس فرستادم از خودم، می‌گه چقدر لاغر شدی. دفعه‌ی قبلم که منو دیده بود همینو گفت. اینهمه حرص خوردن و استرس کشیدن و غمگین بودن. چرا واقعاً؟ قشنگ دارم تبدیل به یه اسکلت برقی می‌شم. </p><p>فکرشو بکن. برگردی به یه نفر بگی فلانی فلان رفتار منو اذیت می‌کنه. لطفاً انجامش نده و طرف برگرده بگه: «معلومه که انجامش نمی‌دم. تو جون بخواه!» بعد که یکم رابطه‌ات باهاش به هم ریخت دقیقاً همون‌ کارها رو انجام بده که عذابت بده؛ دقیقاً همون کارها! غم‌انگیزه که تو خودت چاقو رو دستش دادی که زخمی‌ات کنه. اما اشکالی نداره. مطمئنم بالاخره یه راهی پیدا می‌کنی که خودتو نجات بدی.</p><p>Kara Sevda دیگه داره تموم می‌شه. یعنی خودم کمر همت بستم که تمومش کنم. فکر کن از اسفند تا حالا دیدنش طول کشیده. البته 74 قسمته‌ها ولی منم چون خیلی کم‌کم دیدم انقدر طولانی شده. سریال‌های خیلی طولانی برام عذاب‌آورند. معمولاً سمتشون نمی‌رم. چون حوصله ندارم. اینم دیگه به خاطر مامان شروع کردم. چون خیلی دوست داشت ببینتش. امیدوارم همراه با چالش آنه تموم بشه بلکه ذهنم یکم بتونه نفس بکشه... </p><p>به خاطر استفاده از یه سری ربات‌ها مجبور شدم به تعداد زیادی کانال تلگرامی بیهوده بپیوندم. یعنی چرت و پرتا، چرت و پرت! از هر رباتی می‌خوای استفاده کنی اولش پیام می‌ده تو کانال‌های ما عضوی؟ کو ببینم؟ هروقت عضو شدی بیا کارتو انجام بدم😒 </p><p>دیشب گفتم نمی‌خوام قیمه‌ها رو بریزم تو ماستا. الان می‌خوام و کردم هم :))) فعلا.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://glashaus.blogix.ir/post/214/comment</comments>
		<dc:creator>Head Girl</dc:creator>
		<slash:comments>13</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>دور نبودنِ تو خط کشیدم.</title>
		<link>https://glashaus.blogix.ir/post/213</link>
		<guid isPermaLink="true">https://glashaus.blogix.ir/post/213</guid>
		<pubDate>Sun, 05 Jul 2026 01:10:14 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA["... تو رو می‌دیدم از اونور اَبرا
که می‌خوای سَرسَری از من رد شی
 آسمونو بی‌تو خط‌خطی کردم
چجوری می‌تونی انقده بد شی؟..."
داشتم کالکشن آهنگ‌های محسن یگانه رو گوش می‌دادم که رسیدم به این یکی. به نظر من این یکی از بهترین آهنگ‌هاش تو زمان خودش بوده. محسن یگانه هم تقریباً مثل همه‌ی پاپ‌خون‌های دیگه با گ...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<div class="raw-html-embed"><figure class="media">
	<div data-oembed-url="https://dls.musics-fa.com/tagdl/downloads/Mohsen%20Yeganeh%20-%20Sokoot%20(320).mp3">
		<audio src="https://dls.musics-fa.com/tagdl/downloads/Mohsen%20Yeganeh%20-%20Sokoot%20(320).mp3" controls=""></audio>
	</div>
</figure></div><p>"... تو رو می‌دیدم از اونور اَبرا</p><p>که می‌خوای سَرسَری از من رد شی</p><p> آسمونو بی‌تو خط‌خطی کردم</p><p>چجوری می‌تونی انقده بد شی؟..."</p><p>داشتم کالکشن آهنگ‌های محسن یگانه رو گوش می‌دادم که رسیدم به این یکی. به نظر من این یکی از بهترین آهنگ‌هاش تو زمان خودش بوده. محسن یگانه هم تقریباً مثل همه‌ی پاپ‌خون‌های دیگه با گذشت زمان رو به افول رفت، البته کمتر. ولی از حق نگذریم. دوران اوجی هم داشته و اون زمان تقریباً همه‌ی آهنگاش خوب بوده[مثل آلبوم حبابش یا تک‌آهنگ‌های دیگه‌اش].</p><p>به این فکر می‌کردم که اگه مرتضی الان بود، اون هم رو به افول رفته بود یا نه. چون مرتضی دقیقاً زمانی رفت که توی اوج بود و اون زمان هنوز خیلی‌ها توی اوج بودند.</p><p>اولش که داشتم این پستو می‌نوشتم خیلی چیزها می‌خواستم بگم ولی الان هم بخشی‌اش رو فراموش کردم و هم اینکه می‌بینم هیچ و تأکید می‌کنم هیچ ربطی به هم ندارند :)))) امشب نمی‌خوام قیمه‌ها رو بریزم تو ماستا. پس رهاشون می‌کنم.</p><p>شبت به خیر✨</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://glashaus.blogix.ir/post/213/comment</comments>
		<dc:creator>Head Girl</dc:creator>
		<slash:comments>14</slash:comments>
		<category>Music</category>
	</item>
	<item>
		<title>43</title>
		<link>https://glashaus.blogix.ir/post/212</link>
		<guid isPermaLink="true">https://glashaus.blogix.ir/post/212</guid>
		<pubDate>Sat, 04 Jul 2026 21:17:24 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[بچه‌های اَوِنلی برای تعطیلات آخر هفته به وطن خودشون برگشتند. دیانا مثل همیشه تو ایستگاه قطار چشم‌انتظار آنه بود، متیو و ماریلا هم توی گرین گیبلز. آنه به همراه بچه‌های دیگه از قطار پیاده شد و با خوشحالی به دیانا سلام کرد. بعد به همراه بقیه به سمت خونه حرکت کردند. توی مسیر به گوش آنه رسید که گیلبرت بل...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image"><img style="aspect-ratio:1356/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491016492/IMG_20260704_195719.jpg" width="1356" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1354/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491016500/IMG_20260704_195801.jpg" width="1354" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1354/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491016518/IMG_20260704_195831.jpg" width="1354" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1373/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491016534/IMG_20260704_195915.jpg" width="1373" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1357/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491016542/IMG_20260704_195941.jpg" width="1357" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1359/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491016568/IMG_20260704_200020.jpg" width="1359" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1358/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491016576/IMG_20260704_200041.jpg" width="1358" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1356/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491016584/IMG_20260704_200102.jpg" width="1356" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1346/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491016600/IMG_20260704_200139.jpg" width="1346" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1344/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491016618/IMG_20260704_200206.jpg" width="1344" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1367/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491016642/IMG_20260704_200224.jpg" width="1367" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1345/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491016650/IMG_20260704_200243.jpg" width="1345" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1363/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491016668/IMG_20260704_200309.jpg" width="1363" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1318/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491016684/IMG_20260704_200324.jpg" width="1318" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1358/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491016692/IMG_20260704_200347.jpg" width="1358" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1350/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491016700/IMG_20260704_200404.jpg" width="1350" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1357/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491016718/IMG_20260704_200437.jpg" width="1357" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1349/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491016726/IMG_20260704_200454.jpg" width="1349" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1362/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491016734/IMG_20260704_200630.jpg" width="1362" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1354/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491016750/IMG_20260704_200648.jpg" width="1354" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1364/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491016776/IMG_20260704_200703.jpg" width="1364" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1369/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491016784/IMG_20260704_200719.jpg" width="1369" height="1080"></figure><p>بچه‌های اَوِنلی برای تعطیلات آخر هفته به وطن خودشون برگشتند. دیانا مثل همیشه تو ایستگاه قطار چشم‌انتظار آنه بود، متیو و ماریلا هم توی گرین گیبلز. آنه به همراه بچه‌های دیگه از قطار پیاده شد و با خوشحالی به دیانا سلام کرد. بعد به همراه بقیه به سمت خونه حرکت کردند. توی مسیر به گوش آنه رسید که گیلبرت بلایت خیلی از همه لحاظ تغییر کرده و از هر فرصتی برای مطالعه و پیشرفت خودش استفاده می‌کنه. این موضوع انگیزه‌ی آنه برای درس خوندن و به دست آوردن بورسیه رو صدچندان کرد. وقتی آنه و دیانا تنها شدند، آنه موضوع بورس تحصیلی افری رو به صورت محرمانه با دیانا در میون گذاشت. دیانا معتقد بود آنه می‌تونه این بورس رو به دست بیاره و متیو و ماریلا هم درنهایت این موضوع رو می‌پذیرند. اما آنه نگران بود که چطور اینو به اونا بگه. سر شام دخترک موقرمز که حالا دیگه بزرگ شده بود، شال ابریشمی قشنگی رو به ماریلا پیشکش کرد. ماریلا اگرچه خیلی خوشحال شد ولی ازش خواست حساب خرج‌های خودشو داشته باشه و بیخودی چیزی نخره. بعد آنه اندکی از کالج و ماجراهاش برای اونا تعریف کرد. صبح روز بعد آنه خیلی زود از خواب بیدار شد و کمک کردن به ماریلا رو آغاز کرد. اون توی طویله یه گوساله‌ی تازه به دنیا اومده رو دید که خیلی ازش خوشش اومد. متیو هم اون گوساله رو به عنوان هدیه بهش بخشید. اون روز اهالی گرین گیبلز برای اولین‌بار سه‌نفری سوار دُرُشکه شدند تا سیب‌ها رو برای آبگیری ببرند و کمی خرید کنند. اون لحظات اونقدر لذت‌بخش بود که اونا دلشون نمی‌خواست تموم بشه. صبح روز بعد آنه از متیو و ماریلا خداحافظی کرد و با دیانا به سمت ایستگاه قطار رفت تا به شهر شارلوت برگرده...</p><p><span style="color:hsl(0,94%,28%);">دیالوگ‌های جالب این قسمت:</span></p><p><strong>«_خب بگو ببینم این هفته توی کالج چه خبرا بود؟</strong></p><p><strong>+راجع به پریسیلا گرنت براتون تعریف کرده بودم؟</strong></p><p><strong>_نمی‌دونم تعریف کردی یا نه. همون دختری که مرتب زل می‌زنه و به تو نگاه می‌کنه؟</strong></p><p><strong>+آره... تو این مدت بیشتر باهاش آشنا شدم. دختر خوش‌صحبتیه ولی افکار بچگانه‌ای داره. همش دوست داره یه چیزی بگه و بیخودی بخنده. وقتی خوب فکر می‌کنم می‌بینم از استلا ماینارد بیشتر خوشم میاد. اونم دختر خوش‌صحبتیه اما مثل پریسیلا بی‌فکر نیست. البته اون بعد از دیانا می‌تونه دوست دوم من باشه. دیانا عزیزترین دوست منه و خواهد موند...»</strong></p><p><strong>«_صبح به این زودی از خواب بیدار شدی؟! از تخت خواب افتادی پایین یا اینکه خوابت نبرده؟</strong></p><p><strong>+حیفه آدم تو گرین گیبلز تا دیروقت بخوابه...»</strong></p><p> </p><p>پ.ن: </p><p>1. فکر می‌کنم این اولین پُست سری آنه‌ست که تعداد عکساش فرده. برام مهم بود حتماً تعدادشون زوج باشه. الان دیگه مهم نیست. اعداد فرد هم عددند و نمی‌خوام وجودشون رو انکار کنم.</p><p>2. متیو همیشه خیلی شوق دیدار آنه رو داره. توی اپیزود قبلی می‌گفت: «خدایا می‌شه دوباره اونو ببینم؟» یا توی این قسمت می‌گفت: «همین که تو سالم و سلامت باشی و بتونم ببینمت برای من هدیه‌ست. آخر هفته‌ها که تو میای بهترین روزهای زندگی منه...» انگار متیو اینو احساس کرده که فرصت کمی برای دیدن آنه داره...</p><p>3. می‌دونی تو چه زمانی قدر "لحظه" رو می‌فهمی؟ وقتی اینو درک کنی که فرصت کوتاهی داری. این موضوع توی این اپیزود و به طور کلی در سرتاسر این مجموعه خیلی مشهوده. آنه قدر لحظاتش رو می‌دونه و سعی می‌کنه از تک تکشون نهایت لذت رو ببره. مثل همین لحظاتی که با متیو و ماریلا می‌گذرونه. لحظات ساده‌ای مثل شام خوردن‌هاشون، صحبت کردناشون، سیب چیدناشون یا دُرُشکه‌سواری‌های سه نفره‌شون... باور کن زندگی کوتاهه و این لحظه‌های عریان مثل برق و باد می‌گذرند.</p><p>4. دیانا از تصورات پیشین من خیلی با مهر و محبت‌تره. اصلاً فکرشو نمی‌کردم که انقدر برای دیدن آنه شوق و ذوق داشته باشه ولی داره. فقط نمی‌دونم چرا این توی ذهنم حک شده که یه زمانی خواهد رسید که دیانا انقدر درگیر زندگی خودش می‌شه که نمی‌تونه اینجوری که الان هست کنار آنه باشه. از دیتاهای گذشته‌ی ذهنم در مورد دیاناست.</p><p>5. به این فکر می‌کردم که جهان‌بینی آنه چقدر ناگهانی تغییر کرد. تو گویی همه‌ی این تغییرات از یه شب تا صبح اتفاق افتاده و آنه چشماشو که باز کرده، خودشو تو یه کالبد جدید دیده.</p><p>6. اونقدر به چهره‌ی جدید آنه عادت کردم که چهره‌ی بچگیاشو یادم رفته. هی می‌رم پست‌های نخستین رو می‌بینم و احساس می‌کنم این موجود کوچولو رو دیگه نمی‌شناسم. انگار برام ناآشناست...</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://glashaus.blogix.ir/post/212/comment</comments>
		<dc:creator>Head Girl</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<category>Animation</category>
		<category>Anne</category>
	</item>
	<item>
		<title>پریشانِ خسته</title>
		<link>https://glashaus.blogix.ir/post/211</link>
		<guid isPermaLink="true">https://glashaus.blogix.ir/post/211</guid>
		<pubDate>Sat, 04 Jul 2026 13:18:50 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[توی خواب‌هام تبدیل به عروسکی می‌شم که یه‌هو شارژش تموم می‌شه و همون‌جایی که هست خوابش می‌بره.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>توی خواب‌هام تبدیل به عروسکی می‌شم که یه‌هو شارژش تموم می‌شه و همون‌جایی که هست خوابش می‌بره.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://glashaus.blogix.ir/post/211/comment</comments>
		<dc:creator>Head Girl</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>تکیه بر عصا</title>
		<link>https://glashaus.blogix.ir/post/210</link>
		<guid isPermaLink="true">https://glashaus.blogix.ir/post/210</guid>
		<pubDate>Fri, 03 Jul 2026 22:49:54 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[امروز میزبان یه خانوم پیر دوست‌داشتنی بودیم که من برای اولین‌بار می‌دیدمش. بوی صمیمیت و سادگی می‌داد. مثل دوران قدیم. همون موقعا که مامان‌بزرگا حنا می‌ذاشتن رو سرشون و قصه‌های قشنگ قشنگ تعریف می‌کردند. خلاصه به دل من نشست و این پدیده‌ی نادریه. چون سطح فرهنگ و شعورش خیلی بالا بود. فکرشو بکن! من دلم م...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image"><img style="aspect-ratio:2610/3502;" src="https://s34.picofile.com/file/8491016850/IMG_20260703_201559.jpg" width="2610" height="3502"></figure><p>امروز میزبان یه خانوم پیر دوست‌داشتنی بودیم که من برای اولین‌بار می‌دیدمش. بوی صمیمیت و سادگی می‌داد. مثل دوران قدیم. همون موقعا که مامان‌بزرگا حنا می‌ذاشتن رو سرشون و قصه‌های قشنگ قشنگ تعریف می‌کردند. خلاصه به دل من نشست و این پدیده‌ی نادریه. چون سطح فرهنگ و شعورش خیلی بالا بود. فکرشو بکن! من دلم می‌خواست بارها و بارها دعوتش کنم و باهاش چایی بخورم. این خیلی کم پیش میاد. فقط نکته‌ی عجیب ماجرا این بود که ایشون خیلی رندوم وسط بحث روشو برگردوند سمتم و بهم گفت کلاس چندمی؟ و من همون لحظه فرو ریختم :)))))) بعدشم که چهره‌ی تعجب‌زده‌ی منو دید گفت آخه خیلی ریزه میزه‌ای برای همین :))))) ریزه میزه؟! من؟! اگه من ریزه میزه‌ام پس ریزه میزه کیه؟ اما از حق نگذریم. واقعا خندیدم. احساس بچه مدرسه‌ای بودن بهم دست داد و این بعد از مدت‌ها خوشایند بود.</p><p>این عصائه هم برای اون خانوم بانمک بود و منو یاد بابا لنگ‌دراز انداخت و چون جالب بود گفتم ازش عکس بگیرم🦋</p><p>پ.ن: امروز واقعاً تمرکز نداشتم. حتی نمی‌دونم پست آنه رو چجوری میون اون هیاهو نوشتم...</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://glashaus.blogix.ir/post/210/comment</comments>
		<dc:creator>Head Girl</dc:creator>
		<slash:comments>8</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>42</title>
		<link>https://glashaus.blogix.ir/post/209</link>
		<guid isPermaLink="true">https://glashaus.blogix.ir/post/209</guid>
		<pubDate>Fri, 03 Jul 2026 12:51:28 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[متیو و آنه بالاخره به شهر شارلوت رسیدند و به همراه عمه ژوزفین رفتند تا اتاق جدید آنه توی خوابگاه رو ببینند. در گرین گیبلز ماریلا بسیار دلتنگ آنه بود و برای فرار از این احساسات به جون خونه افتاده بود و همه‌جا رو می‌سابید. متیو اون شب تو شهر شارلوت نموند و برگشت. نبود آنه خیلی توی گرین گیبلز حس می‌شد،...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image"><img style="aspect-ratio:1356/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491016884/IMG_20260703_115928.jpg" width="1356" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1347/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491016892/IMG_20260703_115954.jpg" width="1347" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1332/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491016918/IMG_20260703_121709.jpg" width="1332" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1354/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491016926/IMG_20260703_121727.jpg" width="1354" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1348/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491016934/IMG_20260703_121809.jpg" width="1348" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1345/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491016942/IMG_20260703_121851.jpg" width="1345" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1332/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491016950/IMG_20260703_121912.jpg" width="1332" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1346/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491016968/IMG_20260703_121932.jpg" width="1346" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1319/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491016984/IMG_20260703_121955.jpg" width="1319" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1338/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491017026/IMG_20260703_122013.jpg" width="1338" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1354/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491017042/IMG_20260703_122035.jpg" width="1354" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1358/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491017076/IMG_20260703_122056.jpg" width="1358" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1342/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491017084/IMG_20260703_122114.jpg" width="1342" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1355/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491017092/IMG_20260703_122130.jpg" width="1355" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1334/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491017100/IMG_20260703_122150.jpg" width="1334" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1383/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491017118/IMG_20260703_122210.jpg" width="1383" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1360/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491017168/IMG_20260703_122246.jpg" width="1360" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1336/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491017176/IMG_20260703_122309.jpg" width="1336" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1354/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491017184/IMG_20260703_122338.jpg" width="1354" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1352/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491017192/IMG_20260703_122357.jpg" width="1352" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1330/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491017200/IMG_20260703_122429.jpg" width="1330" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1341/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491017226/IMG_20260703_122540.jpg" width="1341" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1358/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491017242/IMG_20260703_122557.jpg" width="1358" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1350/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491017268/IMG_20260703_122621.jpg" width="1350" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1344/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491017276/IMG_20260703_122638.jpg" width="1344" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1336/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491017284/IMG_20260703_122712.jpg" width="1336" height="1080"></figure><p>متیو و آنه بالاخره به شهر شارلوت رسیدند و به همراه عمه ژوزفین رفتند تا اتاق جدید آنه توی خوابگاه رو ببینند. در گرین گیبلز ماریلا بسیار دلتنگ آنه بود و برای فرار از این احساسات به جون خونه افتاده بود و همه‌جا رو می‌سابید. متیو اون شب تو شهر شارلوت نموند و برگشت. نبود آنه خیلی توی گرین گیبلز حس می‌شد، اونقدر که خواهر و برادر کاتبرت اون شب نتونستند درست بخوابند. روز بعد آنه برای اولین‌بار به کالج رفت. جین و روبی و جوزی پای اونجا بودند اما هیچکدوم توی کلاس آنه نیفتاده بودند. تنها هم‌کلاسی آشنای آنه گیلبرت بلایت بود. آنه امیدوار بود که به زودی دوستان جدیدی پیدا کنه و از این احساس غربت دربیاد. اما به هرحال غربت، غربت بود و نمی‌شد ازش فرار کرد. اون برای همه‌چیز گرین گیبلز دلتنگ بود. برای ماریلا و متیو، برای همه‌چیز. تو همین حال و هواها بود که جوزی پای و جین و روبی اومدند بهش سر بزنند و از بورسیه‌ای به نام اِفری که سالانه به کالجشون تعلق می‌گرفته نام بردند. آنه بسیار مصمم شد که اون بورسیه رو به دست بیاره...</p><p><span style="color:hsl(0,94%,27%);">دیالوگ‌های جالب این قسمت:</span></p><p><strong>«احساس غربت و تنهایی خیلی اذیتم می‌کنه. باید سعی کنم به خاطر آینده‌ام به این زندگی عادت کنم. دخترای هم‌کلاسی‌ام به نظرم دخترای خوبی اومدند. ولی دیانا یه دوست دیگه‌ست! دیانا دوستیه که با من پیمان وفاداری بسته و همیشه در انتظار نامه‌هاییه که من براش خواهم نوشت. اگه براش بنویسم که دوست تازه‌ای پیدا کردم حتماً دلش می‌شکنه ولی انقدر فهمیده هست که تنهایی منو درک کنه و ازش رنجیده‌خاطر نشه. دختری که پشت سر من میشینه، چهره‌ی معصوم و مهربونی داره و گاهی مثل من ارادتی به طبیعت نشون می‌ده و از چشم‌انداز بیرون کلاس گل خاطره‌ای می‌چینه. شاید اونا هم در ذهنشون منو به شکل دیگه‌ای می‌بینند و یه تصورات دیگه‌ای نسبت به من دارند...»</strong></p><p><strong>«اَوِنلی دنیای خاطرات منه. اَوِنلی شاهد زنده‌ی بزرگ شدن منه. من نمی‌تونم بهش فکر نکنم. چطوره جمعه‌ی آینده برم خونه‌مون؟ نه... تا جمعه‌ی آینده هزارسال دیگه مونده... پس چیکار کنم؟ دلم برای در زدن‌های ماریلا تنگ شده... دلم برای پوتین‌های گِلی متیو تنگ شده...»</strong></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://glashaus.blogix.ir/post/209/comment</comments>
		<dc:creator>Head Girl</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<category>Animation</category>
		<category>Anne</category>
	</item>
	<item>
		<title>Lonely</title>
		<link>https://glashaus.blogix.ir/post/208</link>
		<guid isPermaLink="true">https://glashaus.blogix.ir/post/208</guid>
		<pubDate>Fri, 03 Jul 2026 01:31:07 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[What if you had it all..."
?But nobody to call
Maybe then you'd know me
Cause I've had everything'
But no one's listening
"...And that's just fuckin' lonely
اینو ته مهای فایلام پیداش کردم. مال پنج سال پیشه که این آهنگ تازه اومده بود. همینجوری خواستم شما هم ببینیدش. یه جاش می‌گه «همه گذشته‌ی منو می‌د...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="media"><div data-oembed-url="https://www.namasha.com/v/fjNtTHrf"><div style="position:relative;"><div style="padding-top:57%"></div><iframe style="position:absolute;top:0;left:0;border:none;width:100%;height:100%;" src="https://www.namasha.com/embed/fjNtTHrf" allowfullscreen="true" webkitallowfullscreen="true" mozallowfullscreen="true"></iframe></div></div></figure><p style="text-align:left;">What if you had it all..."<br>?But nobody to call<br>Maybe then you'd know me<br>Cause I've had everything'<br>But no one's listening<br>"...And that's just fuckin' lonely</p><p>اینو ته مهای فایلام پیداش کردم. مال پنج سال پیشه که این آهنگ تازه اومده بود. همینجوری خواستم شما هم ببینیدش. یه جاش می‌گه «همه گذشته‌ی منو می‌دونند، انگار که خونه‌ام از شیشه ساخته شده». یعنی درونش قابل رویته. یاد وب خودم افتادم، "خونه‌ی شیشه‌ای گل‌ها". جایی که شماها می‌تونید گل‌هاش رو از پشت شیشه‌ها ببینید🌷💐🌾</p><p>پ.ن: واقعاً اندازه‌هاش رو مخمه و هیچ‌کاری در این باره نمی‌تونم انجام بدم، چون در غیر اینصورت کیفیتش افتضاح می‌شه.</p><p>شبتون به خیر✨</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://glashaus.blogix.ir/post/208/comment</comments>
		<dc:creator>Head Girl</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<category>Music</category>
	</item>
	<item>
		<title>41</title>
		<link>https://glashaus.blogix.ir/post/207</link>
		<guid isPermaLink="true">https://glashaus.blogix.ir/post/207</guid>
		<pubDate>Thu, 02 Jul 2026 19:25:58 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[روزهای آخری بود که آنه در اَوِنلی می‌گذروند. اون به زودی باید به خاطر کالج به شهر شارلوت می‌رفت. بنابراین کم‌کم وسایلش رو آماده می‌کرد. در این میان خانم اسپنسر برای دیدن آنه اومده بود و می‌خواست خبر مهمی رو بهش بده. یکی از دوستان ثروتمند خانوادگی اون‌ها بعد از دیدن اجرای آنه در جشن نیکوکاری تصمیم گر...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image"><img style="aspect-ratio:1346/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491020834/IMG_20260702_183956.jpg" width="1346" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1332/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491020842/IMG_20260702_184019.jpg" width="1332" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1349/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491020850/IMG_20260702_184040.jpg" width="1349" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1324/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491020876/IMG_20260702_184111.jpg" width="1324" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1311/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491020884/IMG_20260702_184135.jpg" width="1311" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1362/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491020900/IMG_20260702_184153.jpg" width="1362" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1340/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491020918/IMG_20260702_184211.jpg" width="1340" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1350/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491020934/IMG_20260702_184227.jpg" width="1350" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1360/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491020926/IMG_20260702_184323.jpg" width="1360" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1346/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491020950/IMG_20260702_184350.jpg" width="1346" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1370/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491020968/IMG_20260702_184416.jpg" width="1370" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1328/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491020976/IMG_20260702_184509.jpg" width="1328" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1358/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491020984/IMG_20260702_184529.jpg" width="1358" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1355/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491021000/IMG_20260702_184605.jpg" width="1355" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1341/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491021026/IMG_20260702_184628.jpg" width="1341" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1344/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491021042/IMG_20260702_184652.jpg" width="1344" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1342/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491021050/IMG_20260702_184722.jpg" width="1342" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1357/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491021068/IMG_20260702_184742.jpg" width="1357" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1364/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491021084/IMG_20260702_184815.jpg" width="1364" height="1080"></figure><p>روزهای آخری بود که آنه در اَوِنلی می‌گذروند. اون به زودی باید به خاطر کالج به شهر شارلوت می‌رفت. بنابراین کم‌کم وسایلش رو آماده می‌کرد. در این میان خانم اسپنسر برای دیدن آنه اومده بود و می‌خواست خبر مهمی رو بهش بده. یکی از دوستان ثروتمند خانوادگی اون‌ها بعد از دیدن اجرای آنه در جشن نیکوکاری تصمیم گرفته بود آنه رو به فرزندی قبول کنه. بعد از بیان این پیشنهاد توسط خانم اسپنسر ماریلا و متیو خیلی نگران شدند که نکنه آنه بخواد قبول کنه. ولی آنه اونقدر ماریلا و متیو رو دوست داشت که دست رد به سینه‌ی خانم اسپنسر زد. خانم اسپنسر هم با ناراحتی اونجا رو ترک کرد. متیو و ماریلا خیلی از هر لحاظ تلاش می‌کردند که آنه چیزی کم نداشته باشه. متیو کلی وسیله برای آنه خریده بود. ماریلا هم بعد از شنیدن اینکه جوزی پای و جین و روبی یه لباس مهمونی هم علاوه بر لباس‌های دیگه دارند با خودشون می‌برند، به فکر افتاد تا هرطور شده برای آنه هم یه لباس مهمونی تهیه کنه. اون به خاطر سلیقه‌ی خوب خانم آلن ازش کمک گرفت و در نهایت خانم خیاط یه لباس قشنگ برای آنه دوخت. بعد از آماده شدن لباس، ماریلا اونو برای آنه آورد تا بپوشه و آنه جلوی متیو و ماریلا دکلمه‌ای اجرا کرد. اشک توی چشمان ماریلا جمع شده بود. اون یاد بچگی‌های آنه افتاده بود. زمانی که تازه به گرین گیبلز اومده بود و هنوز خیلی کوچیک بود. ماریلا خیلی خوب می‌دونست که قراره خیلی زیاد برای آنه دلتنگ بشه. در فرجام روز خداحافظی فرا رسید و آنه با دُرُشکه به شهر شارلوت رفت. بدرود گرین گیبلز زیبا، بدرود!</p><p><span style="color:hsl(0,98%,25%);">دیالوگ‌های جالب این قسمت:</span></p><p><strong>«+خب ماریلا دارم می‌بینم که اشکات دراومده ولی من نمی‌خواستم تو رو ناراحت بکنم...</strong></p><p><strong>_اشکای من برای چیز دیگه‌ست. وقتی شعر می‌خوندی یاد اون وقتا افتادم. اون وقتا که کوچولو بودی و همش تو آسمونا سیر می‌کردی. رو همه‌چیز یه اسم قشنگ می‌ذاشتی. اینور اونور می‌دوییدی. با ملکه‌ی برفی حرف می‌زدی. اونوقت حالا... حالا دیگه بزرگ شدی، می‌خوای بری کالج و خانوم معلم بشی و من باید از حالا با تنهایی خودم بسوزم و بسازم... تو دیگه در اَوِنلی نیستی. اَوِنلی هم مثل من تنهاست...</strong></p><p><strong>+نه ماریلا... این درسته که من به لطف خداوند و شما بزرگ شدم ولی هیچ‌چیز من تغییر نکرده و نخواهد کرد! اون چیزی که شما با درد و رنج در وجود من کاشتین یعنی درخت مهر هرروز مثل بهاران گرین گیبلز شکوفه خواهد کرد و میوه‌ی جانبخشی خواهد داد و کام شما رو شیرین خواهد نمود. من همیشه برای تو و متیو همون آنه کوچولو هستم و خواهم بود. آنه شرلی کوچولو با کسره‌ی آخر به شما و گرین گیبلز تعلق داره...»</strong></p><p> </p><p>پ.ن: طوری که متیو می‌گفت خانم اسپنسر حیله‌گر می‌خواست آنه رو ازمون بگیره :)))))</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://glashaus.blogix.ir/post/207/comment</comments>
		<dc:creator>Head Girl</dc:creator>
		<slash:comments>10</slash:comments>
		<category>Animation</category>
		<category>Anne</category>
	</item>
	<item>
		<title>تعارضات حل‌نشده</title>
		<link>https://glashaus.blogix.ir/post/206</link>
		<guid isPermaLink="true">https://glashaus.blogix.ir/post/206</guid>
		<pubDate>Thu, 02 Jul 2026 14:58:31 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[هروقت تعارضی پیش می‌اومد همیشه من یه قدم می‌رفتم عقب و هم به رفتار خودم، هم به رفتار طرف مقابل فکر می‌کردم و جالب اینجاست که بیشتر وقتا حقو به طرف مقابل می‌‌دادم. من کوتاه می‌اومدم. من معذرت می‌خواستم. دلم نمی‌خواست اون طرفِ حق به جانب باشم که فقط خودشو می‌بینه. می‌خواستم برای یک‌بار هم که شده توی ا...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>هروقت تعارضی پیش می‌اومد همیشه من یه قدم می‌رفتم عقب و هم به رفتار خودم، هم به رفتار طرف مقابل فکر می‌کردم و جالب اینجاست که بیشتر وقتا حقو به طرف مقابل می‌‌دادم. من کوتاه می‌اومدم. من معذرت می‌خواستم. دلم نمی‌خواست اون طرفِ حق به جانب باشم که فقط خودشو می‌بینه. می‌خواستم برای یک‌بار هم که شده توی این جهانْ آدمی نباشم که بی‌چون‌وچرا فکر می‌کنه حق با خودشه(واقعاً بعضیا این اعتماد به نفس کاذبو از کجا میارن؟) اما هیچکس منو ندید. هیچکس حتی یه لحظه هم به ذهنش خطور نکرد که شاید اون مقصره. هیچکس مراقب احساسات من نبود و یه روز که داشتم می‌رفتم عقب، دیدم من اشتباهی نکردم. دیدم من خواستم با توضیحاتم موضوع رو حل کنم. خواستم کودک نباشم و حرف بزنم. ولی لازمه‌ی حرف زدن من یه گوش شنوا بود که این حرفا رو بشنوه. حتی اگه فکر می‌کرد من اشتباه می‌گم بیانش کنه. مهم هنر گفت‌وگو کردنه. وقتی یه نفر میز مذاکره رو بدون گوش دادن ترک می‌کنه، گوینده مقصر نیست. پس منم همونجایی که بودم وایسادم. بالاخره یه نفر هم باید مراقب مهربان می‌بود یا نه؟</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://glashaus.blogix.ir/post/206/comment</comments>
		<dc:creator>Head Girl</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>The Old House Bookshop</title>
		<link>https://glashaus.blogix.ir/post/205</link>
		<guid isPermaLink="true">https://glashaus.blogix.ir/post/205</guid>
		<pubDate>Thu, 02 Jul 2026 01:00:32 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[The Bookshop🎬
آدمایی که کتاب‌خوندن و کتابفروشی‌ها رو دوست دارند احتمالاً این فیلمو دوست خواهند داشت. نمره‌ی IMDBاش 6.5 بود که من به شخصه امتیاز بالای 7 بهش می‌دم. مثلاً 7.2. به نظرم 6.5 واقعاً کمشه.
چندتا مورد:
1. اونجایی که می‌گه "با چنین مردایی هیچوقت نمی‌شه فهمید جهان زیبای درون خودشونو دارند ازت...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image"><img style="aspect-ratio:1935/1080;" src="https://up.20script.ir/file/3f8e-IMG-20260701-234349.jpg" width="1935" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1916/1080;" src="https://up.20script.ir/file/3f8e-IMG-20260701-234418.jpg" width="1916" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1877/1080;" src="https://up.20script.ir/file/3f8e-IMG-20260701-234445.jpg" width="1877" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1894/1080;" src="https://up.20script.ir/file/3f8e-IMG-20260701-234548.jpg" width="1894" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1892/1080;" src="https://up.20script.ir/file/ab7d-IMG-20260701-234616.jpg" width="1892" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1935/1080;" src="https://up.20script.ir/file/b157-IMG-20260701-234706.jpg" width="1935" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1856/1080;" src="https://up.20script.ir/file/b157-IMG-20260701-234724.jpg" width="1856" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1875/1080;" src="https://up.20script.ir/file/a84d-IMG-20260701-234749.jpg" width="1875" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1889/1080;" src="https://up.20script.ir/file/a84d-IMG-20260701-234838.jpg" width="1889" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1904/1080;" src="https://up.20script.ir/file/a84d-IMG-20260701-234926.jpg" width="1904" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1916/1080;" src="https://up.20script.ir/file/fd3a-IMG-20260701-234950.jpg" width="1916" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1828/1080;" src="https://up.20script.ir/file/fd3a-IMG-20260701-235050.jpg" width="1828" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1882/1080;" src="https://up.20script.ir/file/fd3a-IMG-20260701-235121.jpg" width="1882" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1882/1080;" src="https://up.20script.ir/file/fd3a-IMG-20260701-235141.jpg" width="1882" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1882/1080;" src="https://up.20script.ir/file/fd3a-IMG-20260701-235157.jpg" width="1882" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1880/1080;" src="https://up.20script.ir/file/b4ba-IMG-20260701-235300.jpg" width="1880" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1870/1080;" src="https://up.20script.ir/file/b4ba-IMG-20260701-235341.jpg" width="1870" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1942/1080;" src="https://up.20script.ir/file/b4ba-IMG-20260701-235520.jpg" width="1942" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1908/1080;" src="https://up.20script.ir/file/f0fc-IMG-20260701-235539.jpg" width="1908" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1901/1080;" src="https://up.20script.ir/file/f0fc-IMG-20260701-235558.jpg" width="1901" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1911/1080;" src="https://up.20script.ir/file/8057-IMG-20260701-235656.jpg" width="1911" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1897/1080;" src="https://up.20script.ir/file/8057-IMG-20260701-235713.jpg" width="1897" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1889/1080;" src="https://up.20script.ir/file/8057-IMG-20260701-235735.jpg" width="1889" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1894/1080;" src="https://up.20script.ir/file/8057-IMG-20260701-235753.jpg" width="1894" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1859/1080;" src="https://up.20script.ir/file/8057-IMG-20260701-235816.jpg" width="1859" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1930/1080;" src="https://up.20script.ir/file/a45f-IMG-20260701-235839.jpg" width="1930" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1878/1080;" src="https://up.20script.ir/file/a45f-IMG-20260701-235900.jpg" width="1878" height="1080"></figure><p style="text-align:left;">The Bookshop🎬</p><p>آدمایی که کتاب‌خوندن و کتابفروشی‌ها رو دوست دارند احتمالاً این فیلمو دوست خواهند داشت. نمره‌ی IMDBاش 6.5 بود که من به شخصه امتیاز بالای 7 بهش می‌دم. مثلاً 7.2. به نظرم 6.5 واقعاً کمشه.</p><p>چندتا مورد:</p><p>1. اونجایی که می‌گه <strong>"با چنین مردایی هیچوقت نمی‌شه فهمید جهان زیبای درون خودشونو دارند ازت مخفی می‌کنند یا هیچی درونشون نیست"</strong>، در مورد مردهایی هست که معلوم نیست به تو به چه چشمی نگاه می‌کنند، احساساتشونو بروز نمی‌دن و خلاصه مشخص نیست با خودشون چند چندند. یعنی تکلیف رابطه معلوم نیست. از این آدما دیدید فرار کنید. این یه توصیه‌ی کاملاً دوستانه‌ست.</p><p>2. به این فکر کردم که آیا من تو کتابفروشی احساس تنهایی می‌کنم یا نه؟ جوابشو هنوز نمی‌دونم. ولی احتمالاً اونقدری که آدم کنار آدم‌های توخالی و زبون‌نفهم احساس تنهایی می‌کنه، میون کتابا نمی‌کنه.</p><p>3. ابتدای فیلم می‌گفت خانم گرین بعد از تموم کردن هر کتاب برای کنار اومدن با احساسات ناشی از اون، پیاده‌روی‌های طولانی می‌کنه. چقدر جالب. هیچوقت از این زاویه بهش نگاه نکرده بودم. من با احساساتی که بعد از تموم کردن کتاب‌ها و فیلم‌ها و سریال‌هام بهم دست می‌ده چیکار می‌کنم؟ اون مدت که از وبلاگ‌نویسی خداحافظی کرده بودم که اون احساسات رو توی قلبم دفن می‌کردم و بعد احساس می‌کردم مثل یه اسفنج خیس شدم که دیگه نمی‌تونه اطلاعات جذب کنه. پس برای همین بود. البته یه مدتی تو کانال دونفره‌مون براش می‌نوشتم. درواقع با ذوق در موردشون حرف می‌زدم. تو نمی‌تونی بفهمی من اگه یه نفرو دوست داشته باشم چقدر دلم می‌خواد براش حرف بزنم. هیچکس نمی‌تونه بفهمه.</p><p>4. این حرکت بوسیدن دست خانوما توسط آقایون خیلی زیباست. همون‌طور که بوسیدن پیشونی‌شون زیباست. برید برای خانوماتون و پارتنراتون این‌کارو انجام بدید و منو دعا کنید😌</p><p>5. دوباره حرف‌هام زیاد شدند و این به معنای در راه بودن پست‌های زیاده :( ولی دوس ندارم رگباری پشت هم پست بذارم. هرچند ممکنه چاره‌ای جز این نداشته باشم...</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://glashaus.blogix.ir/post/205/comment</comments>
		<dc:creator>Head Girl</dc:creator>
		<slash:comments>14</slash:comments>
		<category>Film</category>
	</item>
	<item>
		<title>Summertime sadness</title>
		<link>https://glashaus.blogix.ir/post/204</link>
		<guid isPermaLink="true">https://glashaus.blogix.ir/post/204</guid>
		<pubDate>Wed, 01 Jul 2026 19:24:27 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[یه بعدازظهر ساده‌ی تابستونیه. غم و خشم درون رگ‌هام می‌لولند و با احساس ملال مبارزه می‌کنند. توی گشت‌وگذار می‌چرخم و وب بعضیاتونو باز می‌کنم و می‌خونم. می‌بینم که اکثرتون گزینه‌ی "ارسال خصوصی" رو برای خودتون فعال کردید. یک‌بار از دید مخاطب وارد وبم شدم و نبود گزینه‌ی ارسال خصوصی برام اینطور به نظر رس...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>یه بعدازظهر ساده‌ی تابستونیه. غم و خشم درون رگ‌هام می‌لولند و با احساس ملال مبارزه می‌کنند. توی گشت‌وگذار می‌چرخم و وب بعضیاتونو باز می‌کنم و می‌خونم. می‌بینم که اکثرتون گزینه‌ی "ارسال خصوصی" رو برای خودتون فعال کردید. یک‌بار از دید مخاطب وارد وبم شدم و نبود گزینه‌ی ارسال خصوصی برام اینطور به نظر رسید که هیچی از تکنولوژی سرم نمی‌شه و از جامعه‌ی مدرن عقب افتادم. اما دوباره بهش فکر کردم. من اینجا با کسی کار خصوصی‌ای ندارم که بخوام اون گزینه رو فعال کنم. اصلاً من خوشم نمیاد برام کامنت خصوصی بذارند. همینی که هست💆🏼‍♀️ اگه توی آپدیت بعدی این گزینه برای همه فعال نشه، حالا حالاها قصد ندارم فعالش کنم.</p><p>کِی قراره از این باتلاق خارج بشم؟ اواخر 1404 خیلی دوران سخت و غم‌انگیزی برای من بود. آثارش هنوز که هنوزه در من هویداست و انگار فقط در من! یعنی اینکه می‌گم حالم خوب نیست، انرژی‌ام کمه، تاریکم، خسته‌ام، ناامیدم، اینا فقط حرف نیست. حقیقت زندگی الان منه. از کشتار خونین دی تا جنگ اخیر هردوشون روان منو متلاشی کرده. من دیگه نمی‌تونم مهربان سابق باشم. تلاش کردم ولی نمی‌تونم. شاید قبلاً آثار روانی جنگ و کشتار رو نمی‌فهمیدم. اما واقعاً هست. حالا اینکه یه سریا تونستند به زندگی عادی‌شون برگردند، شاید دلیلش این بوده که تاب‌آوری بیشتری داشتند. به هرحال همه‌ی آدما مثل هم نیستند که. یادم باشه یه روز به محبوبم بگم که من خیلی قوی بودم ولی زمان‌هایی هم به زانو دراومدم. زیادی قوی بودن یعنی احساس نکردن هیچ‌چیز و زندگانی بدون این سهش‌ها مفت هم نمی‌ارزه🦋</p><p>حرفام زیادن. شاید ادامه‌شونو شب نوشتم.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://glashaus.blogix.ir/post/204/comment</comments>
		<dc:creator>Head Girl</dc:creator>
		<slash:comments>23</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>40</title>
		<link>https://glashaus.blogix.ir/post/203</link>
		<guid isPermaLink="true">https://glashaus.blogix.ir/post/203</guid>
		<pubDate>Wed, 01 Jul 2026 16:12:47 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[بیمارستانی در شهر شارلوت برای تعمیرات نیاز به پول داشت. انجمن خیریه به همین منظور یه جشن نیکوکاری ترتیب داده بود. از آنه هم خواسته شد شعری رو اونجا دکلمه کنه. متیو برای درخشیدن هرچه بیشتر آنه براش یه گردنبند مروارید خرید. دیانا هم کارهای مربوط به لباس و کفش و درست کردن موهای آنه رو به عهده گرفت. در...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image"><img style="aspect-ratio:1366/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491101476/IMG_20260701_151908.jpg" width="1366" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1364/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491101484/IMG_20260701_151928.jpg" width="1364" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1352/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491101492/IMG_20260701_152013.jpg" width="1352" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1340/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491101500/IMG_20260701_152032.jpg" width="1340" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1350/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491101526/IMG_20260701_152057.jpg" width="1350" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1348/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491101534/IMG_20260701_152131.jpg" width="1348" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1353/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491101542/IMG_20260701_152158.jpg" width="1353" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1352/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491101550/IMG_20260701_152230.jpg" width="1352" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1354/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491101600/IMG_20260701_152254.jpg" width="1354" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1352/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491101634/IMG_20260701_152314.jpg" width="1352" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1345/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491101642/IMG_20260701_152358.jpg" width="1345" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1362/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491101650/IMG_20260701_152434.jpg" width="1362" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1360/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491101684/IMG_20260701_152457.jpg" width="1360" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1354/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491101700/IMG_20260701_152515.jpg" width="1354" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1372/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491101734/IMG_20260701_152544.jpg" width="1372" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1379/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491101776/IMG_20260701_152612.jpg" width="1379" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1383/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491101784/IMG_20260701_152707.jpg" width="1383" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1366/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491101792/IMG_20260701_152726.jpg" width="1366" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1368/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491101800/IMG_20260701_152751.jpg" width="1368" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1340/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491101818/IMG_20260701_152847.jpg" width="1340" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1355/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491101826/IMG_20260701_152907.jpg" width="1355" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1352/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491101834/IMG_20260701_152927.jpg" width="1352" height="1080"></figure><p>بیمارستانی در شهر شارلوت برای تعمیرات نیاز به پول داشت. انجمن خیریه به همین منظور یه جشن نیکوکاری ترتیب داده بود. از آنه هم خواسته شد شعری رو اونجا دکلمه کنه. متیو برای درخشیدن هرچه بیشتر آنه براش یه گردنبند مروارید خرید. دیانا هم کارهای مربوط به لباس و کفش و درست کردن موهای آنه رو به عهده گرفت. در فرجام آنه بسیار زیبا شد و البته باوقار. آنه و دیانا و جین با هم به اون جشن رفتند. اونجا پر بود از آدم‌های ثروتمند که لباس‌های بسیار مجللی پوشیده بودند. طوری که لباس آنه پیش اونا خیلی حقیر به نظر می‌رسید. اون سه نفر همینطور که داشتند اطراف رو نگاه می‌کردند، ناگهان جوزی پای و گیلبرت رو دست در دست هم دیدند که وارد جشن شدند. کم‌کم مراسم شروع شد و کسانی که اجرا داشتند روی صحنه رفتند. وقتی آنه رو برای اجرای دکلمه صدا زدند رنگش پرید. اون دست و پاش رو گم کرده بود و خیلی دلهره داشت. اما با این حال از جاش بلند شد و جلو رفت و تا گیلبرت رو در میان تماشاچی‌ها دید همه‌ی دلهره‌اش رو از یاد برد. اخمی کرد و برنامه‌اش رو آغاز کرد. آنه اونقدر قشنگ اجرا کرد که تماشاچی‌ها به وجد اومدند و با کف زدن‌های متوالی خواستار اجرای یه شعر دیگه شدند. اون هم با خوشحالی این کار رو انجام داد. در پایان جشن خیلی‌ها دور آنه جمع شدند و از اجراش تعریف کردند. بعد دیانا و جین به همراه آنه به خونه برگشتند. دیانا تعریف می‌کرد که یه نقاش معروف توی مراسم اونقدر از سادگی و معصومیت آنه خوشش اومده بوده که می‌خواسته چهره‌اش رو نقاشی کنه...</p><p><span style="color:hsl(0,94%,28%);">دیالوگ‌های جالب این قسمت:</span></p><p><strong>«دیانا درسته که ما از هم تعریف کردیم ولی حقیقت چیز دیگه‌ست. زشتی و زیبایی، سپیدی و سیاهی همه رفتنی‌اند. فقط مهربانی و صداقت و نیک‌سرشتی حقیقت زندگیه.»</strong></p><p><strong>«_راستی بچه‌ها دیدین بعضیا چه لباس‌های اجق وجقی پوشیده بودند؟ فکر می‌کردند که همه هاج‌ و واج می‌مونند!</strong></p><p><strong>+ما خودمون از همه موقرتر بودیم. اونا زندگی رو تو پول و بریز و بپاش می‌دونند، ولی ما خیلی خوشبخت‌تر از اوناییم. ما برای زندگی کردن هدف داریم. برای اینکه در زندگی هدف داریم فکر داریم. به اون دریاچه نگاه کنید! به اون نقره‌های خالص آب. اونا به ما تعلق دارند، چون ازشون لذت می‌بریم. طبیعت چیزهای چنان قشنگی داره که آدم هزارسال هم عمر کنه نمی‌تونه همشو ببینه. نگاه من به زندگی اینطوریه. من خوشبختی رو در کنار مهربونیا می‌بینم، در کنار همدلیا می‌بینم، در کنار متیو و ماریلا. کسی بودن مهم نیست. انسان بودن سخته و این سختی همون زندگیه. خواهش می‌کنم به من قول بدین که این سختی رو دوست داشته باشین. سعی نکنین مثل بعضیا مصنوعی زندگی کنین. یه عده‌ای هستن که فکر می‌کنن اگه به کسی لبخند بزنن بی‌مقدار می‌شن! به همین خاطرم با چشم حقارت به همه‌چی نگاه می‌کنن. اون خانم هنرمند معروف هنوز هنر درست زندگی کردنو یاد نگرفته بود. اول فکر می‌کرد که هنرمند باید خودشو بگیره و به کسی اهمیت نده. شما که نمی‌خواهید اینطور باشید؟! اونا صادقانه با خودشون خلوت نکردند تا ببینند کی هستند. من تا آخر عمرم نمی‌خوام حتی یه لحظه زندگی اونا رو داشته باشم. برای من باارزش‌ترین جا گرین گیبلزه و باارزش‌ترین چیز گردنبند مروارید متیوئه و تا لحظه‌ی مرگم این یادگارُ به گردنم خواهم داشت...»</strong></p><p> </p><p>پ.ن: چهار پنجم یا 80% پروسه به اتمام رسیده✅</p><p>*توی دوبله اینطور گفته شد که انگار آنه به خاطر نگاه‌های تحقیرآمیز جوزی پای وسط صحنه به خودش مسلط شد و اجراش رو شروع کرد. ولی من فکر می‌کنم وجود گیلبرت و اینکه جلوی اون کم نیاره هم خیلی عامل مهمی بوده.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://glashaus.blogix.ir/post/203/comment</comments>
		<dc:creator>Head Girl</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<category>Animation</category>
		<category>Anne</category>
	</item>
	<item>
		<title>39</title>
		<link>https://glashaus.blogix.ir/post/202</link>
		<guid isPermaLink="true">https://glashaus.blogix.ir/post/202</guid>
		<pubDate>Tue, 30 Jun 2026 19:51:46 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[روزها در اَوِنلی با اضطراب می‌گذشتند. همه‌ی بچه‌ها بی‌صبرانه منتظر نتایج آزمون بودند و هرروز جلوی اداره‌ی پست انتظار می‌کشیدند. آنه به کلی از خورد و خوراک افتاده بود و حتی نمی‌تونست درست بخوابه. ماریلا برای اینکه اونو از این وضع دربیاره پیشنهاد کرد به متیو تو کارهای مزرعه کمک کنه. اون با خودش فکر می...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image"><img style="aspect-ratio:1357/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491115868/IMG_20260630_191038.jpg" width="1357" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1342/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491115876/IMG_20260630_191109.jpg" width="1342" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1368/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491115884/IMG_20260630_191133.jpg" width="1368" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1370/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491115892/IMG_20260630_191150.jpg" width="1370" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1369/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491115900/IMG_20260630_191208.jpg" width="1369" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1323/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491115918/IMG_20260630_191234.jpg" width="1323" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1354/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491115926/IMG_20260630_191302.jpg" width="1354" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1401/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491115934/IMG_20260630_191417.jpg" width="1401" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1356/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491115942/IMG_20260630_191503.jpg" width="1356" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1372/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491115950/IMG_20260630_191526.jpg" width="1372" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1376/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491115968/IMG_20260630_191543.jpg" width="1376" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1354/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491115976/IMG_20260630_191605.jpg" width="1354" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1359/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491115992/IMG_20260630_191631.jpg" width="1359" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1379/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491116000/IMG_20260630_191646.jpg" width="1379" height="1080"></figure><p>روزها در اَوِنلی با اضطراب می‌گذشتند. همه‌ی بچه‌ها بی‌صبرانه منتظر نتایج آزمون بودند و هرروز جلوی اداره‌ی پست انتظار می‌کشیدند. آنه به کلی از خورد و خوراک افتاده بود و حتی نمی‌تونست درست بخوابه. ماریلا برای اینکه اونو از این وضع دربیاره پیشنهاد کرد به متیو تو کارهای مزرعه کمک کنه. اون با خودش فکر می‌کرد کار کردن تو هوای آزاد حتماً حال آنه رو بهتر و حواسشو از نتایج پرت می‌کنه. البته آنه هم از این پیشنهاد استقبال کرد. اون متیو رو خیلی دوست داشت. برای خوشحال کردنش هم هرکاری از دستش برمی‌اومد انجام می‌داد. روز اولی که آنه به مزرعه رفت تا کمک کنه اونقدر خسته شد که شب بدون اینکه لباسش رو عوض کنه خوابش برد. چندروز به همین منوال گذشت تا اینکه یک روز غروب، دیانا دوان دوان و با خوشحالی در حالی که روزنامه‌ای به دست داشت به سمت آنه اومد و به اون خبر قبولی‌اش رو داد. آنه نفر اول آزمون شده بود و اونقدر هیجان‌زده بود که حتی نمی‌تونست صحبت کنه. نفر بعدی گیلبرت بلایت بود. همه‌ی بچه‌ها قبول شده بودند و این خبر خوشحال‌کننده‌ای بود. آنه اول از همه پیش متیو رفت و روزنامه رو نشونش داد. ماریلا و خانم لیند هم همونجا متوجه این موضوع شدند. بعد آنه و دیانا رفتند که خبر قبولی بچه‌ها رو تک به تک بهشون بدن. خانم آلن به مناسبت این موفقیت همه‌ی قبول‌شدگان رو برای صرف قهوه به خونه‌اش دعوت کرد. خانم استیسی هم نامه‌ای فرستاده و این موفقیت رو تبریک گفته بود. آنه و بچه‌ها قبولی‌شون رو مدیون زحمات خانم استیسی بودند. آنه اون شب زانو زد و از خداوند بزرگ سپاسگزاری کرد...</p><p><span style="color:hsl(0,97%,25%);">دیالوگ‌های جالب این قسمت:</span></p><p><strong>«+راستشو بگو متیو. هیچوقت آرزو کرده بودی که من یه پسر بودم؟ آخه همه می‌گن پسرا بیشتر می‌تونن تو کارهای مزرعه کمک کنند تا دخترا...</strong></p><p><strong>∆نه... ابدا اینطور نیست. از وقتی که تو رو دیدم حتی یه دفعه هم فکرشو نکردم که ای کاش به جای تو یه پسربچه رو به فرزندی قبول می‌کردم.</strong></p><p><strong>+یعنی واقعاً اینطور بوده؟!</strong></p><p><strong>∆بله. دقیقاً اینطوره. من انقدر از تو راضی هستم دخترم که خدا می‌دونه. من حتی در این مدت به این فکر نیفتاده بودم که تو روزی تو کارهای مزرعه به من کمک بکنی...»</strong></p><p><strong>«_اوه آنه آدم چه احساس خوبی داره وقتی بهترینه. اگه من جای تو بودم از خوشحالی دیوونه می‌شدم. البته الانم چون تو رو دوست دارم همون حال بهم دست داده. تو چرا همینطوری وایسادی و ماتت برده؟! به نظر زیاد خوشحال نیستی...</strong></p><p><strong>+ظاهرم اینطوره ولی درونم غوغاییه! خیلی چیزا دارم که بگم اما زبونم بند اومده. من این حالتو حتی توی خوابمم نمی‌دیدم! ولی چرا، یه دفعه خوابشو دیدم. دیدم که بهترین نمره رو آوردم اما چون دور از تصورم بود باورشم نکردم و تصمیم گرفتم از ذهنم دورش کنم، برای اینکه آزارم می‌داد. یه جوری نگرانم می‌کرد و این برای سلامتی‌ام خوب نبود...»</strong></p><p> </p><p>پ.ن:</p><p>1. متیو چقدر دوست‌داشتنیه. اون همیشه آنه رو باور داشت و حتی می‌گفت که نفر اول می‌شه. جهان چقدر به همچین آدمایی نیاز داره...</p><p>2. یه آدم چقدر باید عزیز باشه که عکسشو قاب کنی و بذاری روی میزت؟ یا بذاریش توی کیف پولت. خانم استیسی همچین جایگاهی تو دل آنه داشت.</p><p>3. گیلبرت بلایت و آنه هردو اول شدند. احتمالاً مجموع نمراتشون یکی شده بوده. وگرنه کنار اسم گیلبرت می‌زدند "2".</p><p>4. مودی اسپارگن برای رهایی از اضطراب، گُریز رو انتخاب کرده بود. برای همین برخلاف بچه‌ها انتظار اومدن نتایج رو نمی‌کشید.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://glashaus.blogix.ir/post/202/comment</comments>
		<dc:creator>Head Girl</dc:creator>
		<slash:comments>12</slash:comments>
		<category>Animation</category>
		<category>Anne</category>
	</item>
	<item>
		<title>Goodbye June</title>
		<link>https://glashaus.blogix.ir/post/201</link>
		<guid isPermaLink="true">https://glashaus.blogix.ir/post/201</guid>
		<pubDate>Tue, 30 Jun 2026 17:22:37 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[Goodbye June🎬
"آغوش‌های زیادی به روم باز می‌شن،
چشم‌های زیادی، مهربون بهم نگاه می‌کنن،
اما من در جاده‌ای می‌دوئم
که آخرش به تو ختم می‌شه."
روزهای پایانی زندگانیِ جون. انتظار برای فرا رسیدن مرگ.
پ.ن: حتماً یه حدسایی می‌زنی که چرا امروز تصمیم گرفتم این فیلمو ببینم. امروز 30June هست. آخرین روزش. باید ا...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image"><img style="aspect-ratio:2084/976;" src="https://up.20script.ir/file/9c0c-IMG-20260630-165337.jpg" width="2084" height="976"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1859/943;" src="https://up.20script.ir/file/3b45-IMG-20260630-165404.jpg" width="1859" height="943"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1811/978;" src="https://up.20script.ir/file/3b45-IMG-20260630-165428.jpg" width="1811" height="978"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1961/946;" src="https://up.20script.ir/file/3b45-IMG-20260630-165451.jpg" width="1961" height="946"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:2219/957;" src="https://up.20script.ir/file/3b45-IMG-20260630-165551.jpg" width="2219" height="957"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:2223/995;" src="https://up.20script.ir/file/5c92-IMG-20260630-165619.jpg" width="2223" height="995"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1699/973;" src="https://up.20script.ir/file/5c92-IMG-20260630-165729.jpg" width="1699" height="973"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:2101/989;" src="https://up.20script.ir/file/05bc-IMG-20260630-165800.jpg" width="2101" height="989"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:2049/984;" src="https://up.20script.ir/file/05bc-IMG-20260630-165829.jpg" width="2049" height="984"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1989/981;" src="https://up.20script.ir/file/05bc-IMG-20260630-165904.jpg" width="1989" height="981"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:2010/986;" src="https://up.20script.ir/file/ed09-IMG-20260630-165934.jpg" width="2010" height="986"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:2188/973;" src="https://up.20script.ir/file/ed09-IMG-20260630-170000.jpg" width="2188" height="973"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1966/991;" src="https://up.20script.ir/file/ed09-IMG-20260630-170044.jpg" width="1966" height="991"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1754/994;" src="https://up.20script.ir/file/8437-IMG-20260630-170107.jpg" width="1754" height="994"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1852/978;" src="https://up.20script.ir/file/8437-IMG-20260630-170130.jpg" width="1852" height="978"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:2044/966;" src="https://up.20script.ir/file/c2e5-IMG-20260630-170151.jpg" width="2044" height="966"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:2000/992;" src="https://up.20script.ir/file/8fab-IMG-20260630-170219.jpg" width="2000" height="992"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1944/973;" src="https://up.20script.ir/file/8fab-IMG-20260630-170251.jpg" width="1944" height="973"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1990/992;" src="https://up.20script.ir/file/8fab-IMG-20260630-170346.jpg" width="1990" height="992"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:2141/978;" src="https://up.20script.ir/file/8fab-IMG-20260630-170452.jpg" width="2141" height="978"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1995/973;" src="https://up.20script.ir/file/a876-IMG-20260630-170427.jpg" width="1995" height="973"></figure><p style="text-align:left;">Goodbye June🎬</p><p>"آغوش‌های زیادی به روم باز می‌شن،</p><p>چشم‌های زیادی، مهربون بهم نگاه می‌کنن،</p><p>اما من در جاده‌ای می‌دوئم</p><p>که آخرش به تو ختم می‌شه."</p><p>روزهای پایانی زندگانیِ جون. انتظار برای فرا رسیدن مرگ.</p><p>پ.ن: حتماً یه حدسایی می‌زنی که چرا امروز تصمیم گرفتم این فیلمو ببینم. امروز 30June هست. آخرین روزش. باید ازش خداحافظی کنیم. همون‌طور که از جونِ قصه‌مون خداحافظی کردیم.</p><p>*صحنه‌ی آشتی کردن جولیا و مالی قلبم رو اکلیلی کرد✨</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://glashaus.blogix.ir/post/201/comment</comments>
		<dc:creator>Head Girl</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		<category>Film</category>
	</item>
	<item>
		<title>38</title>
		<link>https://glashaus.blogix.ir/post/200</link>
		<guid isPermaLink="true">https://glashaus.blogix.ir/post/200</guid>
		<pubDate>Mon, 29 Jun 2026 19:27:51 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[اواخر ماه ژوئیه بود و چندروز بیشتر تا امتحان نمونده بود. خانم استیسی همون‌طور که به بچه‌ها قول داده بود تا آخر امتحان کنارشون مونده بود و باهاشون درس‌ها رو تمرین کرده بود. ولی اون سال، سال آخری بود که خانم استیسی توی مدرسه‌ی اَوِنلی درس می‌داد. خداحافظی با خانم معلم برای بچه‌های کلاس خیلی سخت بود؛ ح...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image"><img style="aspect-ratio:1389/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491130884/IMG_20260629_183826.jpg" width="1389" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1356/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491130892/IMG_20260629_183848.jpg" width="1356" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1365/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491130900/IMG_20260629_183914.jpg" width="1365" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1344/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491130918/IMG_20260629_183937.jpg" width="1344" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1344/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491130926/IMG_20260629_183955.jpg" width="1344" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1355/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491130934/IMG_20260629_184016.jpg" width="1355" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1340/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491130976/IMG_20260629_184047.jpg" width="1340" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1360/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491130984/IMG_20260629_184111.jpg" width="1360" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1352/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491131000/IMG_20260629_184129.jpg" width="1352" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1356/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491131018/IMG_20260629_184145.jpg" width="1356" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1366/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491131026/IMG_20260629_184208.jpg" width="1366" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1358/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491131042/IMG_20260629_184228.jpg" width="1358" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1368/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491131068/IMG_20260629_184244.jpg" width="1368" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1376/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491131126/IMG_20260629_184320.jpg" width="1376" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1369/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491131142/IMG_20260629_184336.jpg" width="1369" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1352/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491131150/IMG_20260629_184355.jpg" width="1352" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1364/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491131168/IMG_20260629_184416.jpg" width="1364" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1362/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491131176/IMG_20260629_184444.jpg" width="1362" height="1080"></figure><p>اواخر ماه ژوئیه بود و چندروز بیشتر تا امتحان نمونده بود. خانم استیسی همون‌طور که به بچه‌ها قول داده بود تا آخر امتحان کنارشون مونده بود و باهاشون درس‌ها رو تمرین کرده بود. ولی اون سال، سال آخری بود که خانم استیسی توی مدرسه‌ی اَوِنلی درس می‌داد. خداحافظی با خانم معلم برای بچه‌های کلاس خیلی سخت بود؛ حتی سخت‌تر از خداحافظی با آقای فلیپ. خانم استیسی بعد از اینکه به صورت کلی با همه‌ی بچه‌ها خداحافظی کرد، تک‌به‌تک اونا رو صدا زد و نوشته‌ای که برای هرکدومشون نوشته بود رو به اونا داد. این خداحافظی برای آنه و دیانا هم خیلی دشوار بود. دیانا وقتی به این فکر می‌کرد که سال دیگه یه نفر به غیر از آنه قراره تو مدرسه کنارش بشینه گریه‌اش می‌گرفت. آنه دیگه باید وسایلش رو جمع می‌کرد که به شهر شارلوت بره و به خاطر امتحان چندروزی رو پیش عمه ژوزفین بمونه. اون به دیانا قول داد که هرروز براش نامه بنویسه. متیو قرار بود خودش با دُرُشکه آنه رو به شهر شارلوت ببره اما همون شب دچار حمله‌ی قلبی خفیفی شد و اون و ماریلا برای اینکه آرامش آنه رو به هم نزنند این موضوع رو ازش پنهان کردند. در فرجام ماریلا خودش آنه رو با دُرُشکه به کارمودی برد و آنه از اونجا با قطار به شهر شارلوت رفت. توی ایستگاه راه‌آهن عمه ژوزفین منتظر آنه بود. اونا ابتدا با هم به کالج آینده‌ی آنه رفتند و اونجا رو دیدند. به نظر آنه جای قشنگی می‌اومد و دلش می‌خواست اونجا ادامه‌ی تحصیلاتش رو انجام بده. بالاخره روز آزمون فرا رسید. خانم استیسی طبق وعده‌اش یکی یکی بچه‌ها رو از خونه‌هاشون برداشت و با هم به محل آزمون رفتند. بچه‌ها اضطراب داشتند و نمی‌دونستند نتیجه چی قراره باشه. اما خانم استیسی ازشون خواست نگران نباشند و بهشون قوت قلب داد. بالاخره همه‌ی آزمون‌ها تموم شد و آنه به گرین گیبلز برگشت تا تعطیلات رو پیش ماریلا و متیو و دیانا بگذرونه. نتایج تا چندوقت دیگه اعلام می‌شد و آنه بالاخره از این سردرگمی درمی‌اومد...</p><p><span style="color:hsl(0,96%,27%);">دیالوگ‌های جالب این قسمت:</span></p><p><strong>«∆آنه مواظب اعصابت باش و به حرف این و اون گوش نکن. تو بچه‌ی عاقلی هستی و می‌دونی چیکار کنی. شماره‌ی کارت تو چه 13 باشه چه 0، تو قبول می‌شی و بهترین نمره رو هم میاری.</strong></p><p><strong>+بهترین نمره رو که فکر نمی‌کنم...</strong></p><p><strong>∆چرا فکر نمی‌کنی؟! تو شب و روز زحمت کشیدی؛ مثل من. مگه ممکنه نتیجه‌ی محصولت خوب نباشه؟»</strong></p><p><strong>«+ممکنه بعد از تعطیلات باز من همینجا پهلوی تو نشسته باشم. یعنی رفوزه بشم. به همین سادگی! نه با بوق و کرنا. بالاخره آدم باید هر دو روی سکه رو ببینه.</strong></p><p><strong>_آخه چرا؟ تو که امتحان آزمایشی خانم استیسی رو با بهترین نمره قبول شدی!</strong></p><p><strong>+آره... اما من این آزمایشا رو اونقدرا هم جدی نمی‌گیرم. چون آزمایشْ سبک سنگین کردنه ولی امتحان امتحانه. تکلیف آدم روشن می‌شه. یعنی دیگه عصبی نیستی...</strong></p><p><strong>_قاطعیت خوبه اما نه اینهمه! حیف که من نمی‌تونم باهات باشم وگرنه نمی‌ذاشتم همش به فکر روز امتحان باشی و انقدر خودتو اذیت کنی. دستتو می‌گرفتم و می‌گفتم بریم قدم بزنیم و هوای تازه بخوریم تا خوب بخوابی...</strong></p><p><strong>+واقعاً ازت ممنونم دیانا♥️ چون خانم استیسی هم ازمون قول گرفته بود تو این چند روز سرمونو تو کتاب و درس نکنیم. حتی صریحا گفت زود بخوابیم و امتحانو فراموش کنیم. گوشزد بسیار خوبی بود ولی انجام دادنش درست مثل شستن دندون می‌مونه. اون موقعا پریسی اندروز هم تعریف می‌کرد که تقریباً شبا خوابش نمی‌برده و تا صبح بیدار می‌مونده و راجع به همه‌چیز فکر می‌کرده. منم مثل اون گاهی وقتا تا صبح بیدار می‌مونم و تو افکار مختلف غوطه‌ور می‌شم. مثلاً اگه به فکر عمه ژوزفین تو نبودم چیکار می‌کردم؟ واقعاً نهایت مهربونی رو در حق من کرد...</strong></p><p><strong>_آنه به من قول بده که هرروز برام نامه بنویسی.</strong></p><p><strong>+قول می‌دم... من روز سه‌شنبه برات نامه می‌نویسم تا اینکه بدونی روز اول چجوری بوده.</strong></p><p><strong>_اونوقت منم لحاف و تشکمو می‌اندازم جلوی اداره‌ی پُست...</strong></p><p><strong>+برام دعا کن.»</strong></p><p><strong>«آدم باید مثل خورشید باشه. هر اتفاقی بیفته اون فقط طلوع می‌کنه و غروب می‌کنه.»</strong></p><p> </p><p>پ.ن: </p><p>1. این قسمت‌ها که سن آنه بیشتر شده برای خود منم ناشناخته‌ست. انگار اولین‌باره که دارم می‌بینم.</p><p>2. به این فکر می‌کنم که خیلی جالبه که آزمون آنه مصادف شده با کنکور و آزمون‌های دیگه‌ای که یه سریاتون دارین. آزمون آنه امروز تموم شد. مال شما هم تموم می‌شه. امیدوارم نتیجه باب میلتون باشه.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://glashaus.blogix.ir/post/200/comment</comments>
		<dc:creator>Head Girl</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<category>Animation</category>
		<category>Anne</category>
	</item>
	<item>
		<title>شاید که پیدا کردم خودم را در عُمق دریا</title>
		<link>https://glashaus.blogix.ir/post/199</link>
		<guid isPermaLink="true">https://glashaus.blogix.ir/post/199</guid>
		<pubDate>Mon, 29 Jun 2026 13:50:45 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[معرفی می‌کنم، قفلی جدیدم:
"... عُمری که از من رفته پس می‌خواهم از تو..."]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<div class="raw-html-embed"><figure class="media">
	<div data-oembed-url="https://dl.kelmusic.ir/Rap/Sogand%20-%20Ey%20Zendegi.mp3">
		<audio src="https://dl.kelmusic.ir/Rap/Sogand%20-%20Ey%20Zendegi.mp3" controls=""></audio>
	</div>
</figure></div><p>معرفی می‌کنم، قفلی جدیدم:</p><p>"... عُمری که از من رفته پس می‌خواهم از تو..."</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://glashaus.blogix.ir/post/199/comment</comments>
		<dc:creator>Head Girl</dc:creator>
		<slash:comments>8</slash:comments>
		<category>Music</category>
	</item>
	<item>
		<title>نقطه.</title>
		<link>https://glashaus.blogix.ir/post/198</link>
		<guid isPermaLink="true">https://glashaus.blogix.ir/post/198</guid>
		<pubDate>Mon, 29 Jun 2026 02:25:15 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ذ      ک      ش
و      و      د
ق      ر
م]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>ذ      ک      ش</p><p>و      و      د</p><p>ق      ر</p><p>م</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://glashaus.blogix.ir/post/198/comment</comments>
		<dc:creator>Head Girl</dc:creator>
		<slash:comments>10</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>37</title>
		<link>https://glashaus.blogix.ir/post/197</link>
		<guid isPermaLink="true">https://glashaus.blogix.ir/post/197</guid>
		<pubDate>Sun, 28 Jun 2026 22:21:52 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ماریلا هرروز شاهد بزرگ شدن و قد کشیدن آنه بود و به وضوح متانت و وقار خیلی بیشتری در اون می‌دید. فقط تنها چیز ناراحت‌کننده این بود که آنه ساکت‌تر شده بود و ماریلا دلتنگ وقتایی بود که آنه تندتند و پشت سر هم حرف می‌زد و به هیچکس دیگه‌ای مجال صحبت کردن نمی‌داد. ماریلا نمی‌خواست آنه انقدر زود بزرگ بشه ام...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image"><img style="aspect-ratio:1328/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491131242/IMG_20260628_211729.jpg" width="1328" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1338/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491131250/IMG_20260628_211803.jpg" width="1338" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1375/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491131268/IMG_20260628_211824.jpg" width="1375" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1339/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491131276/IMG_20260628_211847.jpg" width="1339" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1350/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491131292/IMG_20260628_211924.jpg" width="1350" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1383/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491131318/IMG_20260628_211952.jpg" width="1383" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1365/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491131326/IMG_20260628_212018.jpg" width="1365" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1371/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491131334/IMG_20260628_212036.jpg" width="1371" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1359/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491131342/IMG_20260628_212100.jpg" width="1359" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1372/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491131376/IMG_20260628_212126.jpg" width="1372" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1351/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491131392/IMG_20260628_212148.jpg" width="1351" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1363/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491131426/IMG_20260628_212215.jpg" width="1363" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1352/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491131434/IMG_20260628_212232.jpg" width="1352" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1361/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491131442/IMG_20260628_212313.jpg" width="1361" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1367/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491131468/IMG_20260628_212332.jpg" width="1367" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1372/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491131484/IMG_20260628_212401.jpg" width="1372" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1340/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491131500/IMG_20260628_212422.jpg" width="1340" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1358/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491131526/IMG_20260628_212438.jpg" width="1358" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1362/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491131534/IMG_20260628_212456.jpg" width="1362" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1368/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491131542/IMG_20260628_212517.jpg" width="1368" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1370/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491131568/IMG_20260628_212537.jpg" width="1370" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1350/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491131576/IMG_20260628_212555.jpg" width="1350" height="1080"></figure><p>ماریلا هرروز شاهد بزرگ شدن و قد کشیدن آنه بود و به وضوح متانت و وقار خیلی بیشتری در اون می‌دید. فقط تنها چیز ناراحت‌کننده این بود که آنه ساکت‌تر شده بود و ماریلا دلتنگ وقتایی بود که آنه تندتند و پشت سر هم حرف می‌زد و به هیچکس دیگه‌ای مجال صحبت کردن نمی‌داد. ماریلا نمی‌خواست آنه انقدر زود بزرگ بشه اما خیلی چیزها تغییر کرده بود. اتاق آنه هم مثل چهار سال پیش که اون تازه به گرین گیبلز اومده بود نبود. حتی متیو یه تخت جدید برای اون خریده بود که به اتاقش منتقلش کردند. آنه همچنان به سختی درس می‌خوند تا برای آزمون ورودی کالج آماده بشه. خبر جدید این بود که به تازگی یه خط قطار مستقیم از شهر شارلوت به کارمودی کشیده شده بود و قرار بود مردم شهر برای جشن بازگشایی راه‌آهن به اونجا برن. عمه ژوزفین هم جزو اولین مسافرانی بود که سوار اون قطار جدید شده بود و به کارمودی اومده بود. این خط جدید رفت‌وآمد آنه به اَوِنلی رو بعد از قبولی در کالج خیلی ساده‌تر می‌کرد. بعدازظهر روز بعد ماریلا عمه ژوزفین رو به صرف چای به خونه‌شون دعوت کرد. آنه برای اون روز کلی کیک و شیرینی درست کرد و تدارک دید. عمه ژوزفین از ماریلا درخواست کرد که آنه تا زمان امتحانش پیش اون بمونه. ماریلا و متیو هم مخالفتی نکردند. اونا دلشون می‌خواست آنه در آرامش باشه...</p><p><span style="color:hsl(0,99%,27%);">دیالوگ‌های جالب این قسمت:</span></p><p><strong>«∆تو و من و آنه باید این دوری رو تحمل بکنیم.</strong></p><p><strong>_راه درستش اینه، اما دلم می‌خواد هرروز شاهد بزرگ شدنش باشم. یه نگاهی بهش بکن. اون حتی درباره‌ی خانم کوردلیا صحبت نمی‌کنه!</strong></p><p><strong>∆از این بابت ناراحتی؟</strong></p><p><strong>_نه ناراحت نیستم. اما اون دیگه روی گل‌های شمعدونی هم اسم نمی‌ذاره. به درخت گیلاس هم سلام نمی‌کنه. حتی به دریاچه‌ی باری نمی‌گه دریاچه‌ی آب‌های نقره‌ای... معذرت می‌خوام. یادم رفت شمعو روشن کنم...»</strong></p><p><strong>«_آنه چرا انقدر ساکت شدی؟ دیگه اصلا حرف نمی‌زنی. اون‌وقتا مجال نمی‌دادی آدم یه کلمه حرف بزنه. چی شده؟ مشکلی پیش اومده؟!</strong></p><p><strong>+نه... همه‌چیز خیلی هم خوبه. نمی‌دونم چرا حوصله‌شو ندارم. می‌دونی چیه ماریلا؟ فکر کردن خیلی بهتر از حرف زدنه. من وقتی یه چیزی رو تو ذهنم پیدا می‌کنم، اونو پیش خودم نگه می‌دارم. آره... تو قلبم چنان محکم نگهش می‌دارم مثل اینکه گذاشته باشینش تو یه صندوق. ماریلا من دلم نمی‌خواد کسی به حرفایی که می‌زنم پوزخند بزنه. شاید این برای من ناراحت‌کننده باشه و شایدم نه. اون‌وقتا من همیشه خودمو جای بزرگترا می‌ذاشتم و احساس می‌کردم بزرگ شدم، اما تو این مدت پی بردم همش مثل یه سراب بوده و من فکر می‌کردم که با حرفای گنده‌گنده‌ام بزرگ شدم. در صورتیکه واقعیت یه چیز دیگه‌ست...»</strong></p><p><strong>«_آنه چرا نمی‌ذاری کمکت کنم بچه‌جون؟!</strong></p><p><strong>+ماریلا می‌خوام به خودم ثابت کنم که این‌کار ازم برمیاد.</strong></p><p><strong>_حالا فکر کن ثابت کردی...</strong></p><p><strong>+اونوقت می‌تونم برای جوزی پای تعریف کنم و شاهد باشم که چجوری آدم حسود ناراحت می‌شه!»</strong></p><p> </p><p>پ.ن: </p><p>1. بزرگ شدن آنه برای منم خیلی غم‌انگیزه. قلبم رو به درد میاره. بزرگسالی همینقدر بی‌رحمانه و مزخرفه. زور دنیای واقعی به خیال می‌چربه و آدمو هل می‌ده وسط جهنم واقعیت.</p><p>2. گفته بودم داریم به قسمت‌های تاریک نزدیک و نزدیک‌تر می‌شیم. نوشتن در مورد هرقسمت هم داره همینطور سخت و سخت‌تر می‌شه.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://glashaus.blogix.ir/post/197/comment</comments>
		<dc:creator>Head Girl</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		<category>Animation</category>
		<category>Anne</category>
	</item>
	<item>
		<title>از کنکور و آدم‌های متفاوتش</title>
		<link>https://glashaus.blogix.ir/post/196</link>
		<guid isPermaLink="true">https://glashaus.blogix.ir/post/196</guid>
		<pubDate>Sun, 28 Jun 2026 01:34:26 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[اونقدر از فضای مدرسه و کنکور دور بودم که حتی نمی‌دونم امسال چه زمانی برگزار می‌شه. طبیعی هم هست. سال‌ها از اون دوران می‌گذره و وقتی بهش فکر می‌کنم می‌بینم چقدر سریع گذشته! انگار همین دیروز بود که دغدغه‌ام کنکور بود و بعدش استرس ارائه‌های دانشگاه و پروژه‌ی نهایی. ولی دوران کارشناسی بهم خوش گذشت :)))...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>اونقدر از فضای مدرسه و کنکور دور بودم که حتی نمی‌دونم امسال چه زمانی برگزار می‌شه. طبیعی هم هست. سال‌ها از اون دوران می‌گذره و وقتی بهش فکر می‌کنم می‌بینم چقدر سریع گذشته! انگار همین دیروز بود که دغدغه‌ام کنکور بود و بعدش استرس ارائه‌های دانشگاه و پروژه‌ی نهایی. ولی دوران کارشناسی بهم خوش گذشت :))) با علاقه می‌رفتم. اساتیدمو دوست داشتم. درس‌ها رو هم. اگرچه بعضی هم‌کلاسی‌هام خیلی رومخم بودند🫩 ولی تحملشون می‌کردم. از اینا بگذریم. چی شد که اصلاً یاد کنکور افتادم؟ این پدیده‌ی منحوس بیمار. دلیلش یه شخصه که نمی‌دونم چند روز دیگه کنکور داره و من سر یه مسئله‌ای بدجوری باهاش بحثم شد و خیلی وقته با هم صحبت نمی‌کنیم. خلاصه چندوقتیه یادش افتادم و به این فکر می‌کنم که این روزا، روزهای سختش هستند که من می‌تونستم کنارش باشم، ولی خودش باعث شد اینطوری نشه. ناراحتم. کاش اینجوری نمی‌شد ولی در کل تجربه بهم ثابت کرده با متولدین 82-83 به اینور باید خیلی سرسنگین برخورد کنم. زیاد که باهاشون قاطی بشی هوا برشون می‌داره و فکر می‌کنند خبریه. در نهایت هم برای خودت شاخ می‌شن. منم اصلاً با آدمای گستاخ نمی‌تونم کنار بیام و خب، نتیجه می‌شه همین که می‌بینید. بچه‌جون اگه می‌بینی من هم‌قد تو به نظر می‌رسم برای اینه که خودم سرم رو خم کردم و رو زانوهام نشستم که اندازه‌ی تو بشم. تو که نباید پیش خودت فکر کنی واقعاً اندازه‌ی توام! نباید فکر کنی می‌تونی هرطوری دوست داری باهام حرف بزنی. فقط کافیه که از طرز حرف زدنت خوشم نیاد. اونوقت برام تموم می‌شی و کنارت می‌ذارم. در فرجام هم کسی که یه خواهر بزرگترو از دست می‌ده تویی نه من. و به قول حبیب توی لیسانسه‌ها من ضرر می‌کنم یا تو؟! :)))</p><p>پ.ن: </p><p>1. کلا تعمیم دادن یه موضوع به همه‌ی آدمای یه دسته رو دوست ندارم و کار عاقلانه‌ای هم نیست. می‌‌دونم همه‌ی متولدین 83 به بعد اینجوری نیستند ولی در کل توی این دسته چنین آدمایی زیاد دیدم.</p><p>2. خستگی زیااااااد، خستگی خیلی زیااااد🥱</p><p>3. شبت به خیر✨ خوب بخوابی🌀</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://glashaus.blogix.ir/post/196/comment</comments>
		<dc:creator>Head Girl</dc:creator>
		<slash:comments>18</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>36</title>
		<link>https://glashaus.blogix.ir/post/195</link>
		<guid isPermaLink="true">https://glashaus.blogix.ir/post/195</guid>
		<pubDate>Sat, 27 Jun 2026 18:58:26 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[این آخرین تابستونی بود که آنه و دیانا در کنار هم می‌تونستند بگذرونند. سال دیگه آنه باید به کالج می‌رفت. بنابراین هردوشون قدر لحظات رو خیلی خوب می‌دونستند و ازش نهایت لذت رو می‌بردند. اونا توی باغ قدم می‌زدند، تمشک می‌چیدند، ماهی می‌گرفتند و از ته دل می‌خندیدند. یک‌روز که داشتند با هم قدم می‌زدند، چش...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image"><img style="aspect-ratio:1364/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491147200/IMG_20260627_181149.jpg" width="1364" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1348/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491147226/IMG_20260627_181207.jpg" width="1348" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1371/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491147242/IMG_20260627_181234.jpg" width="1371" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1357/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491147250/IMG_20260627_181254.jpg" width="1357" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1367/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491147268/IMG_20260627_181312.jpg" width="1367" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1360/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491147276/IMG_20260627_181339.jpg" width="1360" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1350/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491147292/IMG_20260627_181411.jpg" width="1350" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1336/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491147318/IMG_20260627_181433.jpg" width="1336" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1342/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491147334/IMG_20260627_181451.jpg" width="1342" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1369/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491147376/IMG_20260627_181514.jpg" width="1369" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1352/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491147442/IMG_20260627_181538.jpg" width="1352" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1315/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491147450/IMG_20260627_181600.jpg" width="1315" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1364/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491147468/IMG_20260627_181718.jpg" width="1364" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1376/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491147476/IMG_20260627_181748.jpg" width="1376" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1325/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491147518/IMG_20260627_181803.jpg" width="1325" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1342/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491147534/IMG_20260627_181821.jpg" width="1342" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1320/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491147550/IMG_20260627_181839.jpg" width="1320" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1356/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491147568/IMG_20260627_181855.jpg" width="1356" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1338/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491147576/IMG_20260627_181913.jpg" width="1338" height="1080"></figure><p>این آخرین تابستونی بود که آنه و دیانا در کنار هم می‌تونستند بگذرونند. سال دیگه آنه باید به کالج می‌رفت. بنابراین هردوشون قدر لحظات رو خیلی خوب می‌دونستند و ازش نهایت لذت رو می‌بردند. اونا توی باغ قدم می‌زدند، تمشک می‌چیدند، ماهی می‌گرفتند و از ته دل می‌خندیدند. یک‌روز که داشتند با هم قدم می‌زدند، چشمشون به خونه‌ی جنگلی‌شون که "قصر" نامیده بودنش افتاد. قصری که ستون‌هاش رو تنه‌ی درختان تشکیل می‌داد حالا فروریخته بود. درختان اونجا همه قطع شده بودند. آنه و دیانا به همدیگه نگاه کردند و زدند زیر گریه. اونجا براشون پر از خاطرات شیرین کودکی بود. همه‌ی اون یادهای نیک در خاطرشون زنده شد و برای اون روزها بسیار دلتنگ شدند. آقای باری که می‌خواست آنه و دیانا آداب غذا خوردن توی مراسم‌های مهم رو یاد بگیرند، اونا رو به یه رستوران مجلل برد و براشون غذای دریایی سفارش داد. بالاخره باید یاد می‌گرفتند که اینجور غذاها رو چطور باید خورد. آنه دوباره دلتنگ کتاب‌های درسی‌اش شده بود. به همین خاطر به انباری رفت و کتاب‌هاش رو برداشت. دوباره پاییز اومده بود و بچه‌ها باید به مدرسه می‌رفتند. اون سال مینی مِی خواهر دیانا هم باید به مدرسه می‌رفت. آنه و دیانا به عنوان بزرگ‌ترهاش راهنمایی‌اش می‌کردند. آنه سخت درس می‌خوند تا امتحان ورودی کالج رو به خوبی پشت سر بذاره. اون برای این آزمون خیلی نگران بود. حتی یه شب خواب دید که نتایج آزمون ورودی کالج اومده و همه‌ی بچه‌ها قبول شدند به جز آنه. حتی گیلبرت بلایت نفر اول شده بود! چه کابوسی! بعد از بیدار شدن هنوز همه‌ی سلول‌های آنه از این اتفاق رنجور بودند. این دقیقاً یه کابوس وحشتناک بود و آنه از اینکه این کابوس حقیقت نداشته خیلی خوشحال شد. همچنان دورهمی‌های انجمن نویسندگان کوچک تشکیل می‌شد ولی این اواخر روبی و جین از استرس آزمون خیلی تمرکزی روی این دیدارها نداشتند. دیانا تنها کسی بود که هنوز برای انجمن داستان می‌نوشت. بقیه فرصت نمی‌کردند. همین که روبی اینو به زبون آورد، دیانا که تازه رسیده بود این حرفا رو از پشت در شنید و خیلی ناراحت شد که دوستانش طوری پشت سرش صحبت می‌کردند انگار که بیکار و علافه و تنها افرادی که کار مهمی برای انجام دادن دارند روبی و جین و آنه هستند. بچه‌ها برای دلخور کردن دیانا ازش معذرت‌ خواستند. گویی قرار بود فعلاً انجمن نویسندگان کوچک منحل بشه. آنه از اتاقش بیرون و از پله‌ها پایین اومد. ماریلا از پیش پزشک برگشته بود و حالا عینکی به چشم داشت. آنه هنوز به چهره‌ی جدید ماریلا عادت نداشت ولی دکتر بهش گفته بود که دلیل سردردهای مکررش ضعیف شدن چشم‌هاش بوده...</p><p><span style="color:hsl(0,95%,23%);">در این قسمت دیالوگ قابل توجهی وجود نداشت.</span></p><p>پ.ن: تصاویر گذشته‌ی آنه رو که می‌بینم متوجه می‌شم آنه واقعاً بزرگ شده.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://glashaus.blogix.ir/post/195/comment</comments>
		<dc:creator>Head Girl</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		<category>Animation</category>
		<category>Anne</category>
	</item>
	<item>
		<title>فقط نورُ می‌بینم✨</title>
		<link>https://glashaus.blogix.ir/post/194</link>
		<guid isPermaLink="true">https://glashaus.blogix.ir/post/194</guid>
		<pubDate>Sat, 27 Jun 2026 00:15:15 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA["... اگه جلوت یه‌هو خوردم زمین
پا می‌شم محکم‌تر ببین
بلند ازت می‌پرسمُ:
«ته زورت بودش همین؟!»..."
صرفاً چون مرتبط به احوال امروزم بود.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<div class="raw-html-embed"><figure class="media">
	<div data-oembed-url="https://dl.dibasmusic.com/song1/26/06/Heliyom-Pasho-Vaysa-Heliyom-Pasho-Vaysa-320.mp3">
		<audio src="https://dl.dibasmusic.com/song1/26/06/Heliyom-Pasho-Vaysa-Heliyom-Pasho-Vaysa-320.mp3" controls=""></audio>
	</div>
</figure></div><p>"... اگه جلوت یه‌هو خوردم زمین</p><p>پا می‌شم محکم‌تر ببین</p><p>بلند ازت می‌پرسمُ:</p><p>«ته زورت بودش همین؟!»..."</p><p>صرفاً چون مرتبط به احوال امروزم بود.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://glashaus.blogix.ir/post/194/comment</comments>
		<dc:creator>Head Girl</dc:creator>
		<slash:comments>14</slash:comments>
		<category>Music</category>
	</item>
	<item>
		<title>35</title>
		<link>https://glashaus.blogix.ir/post/193</link>
		<guid isPermaLink="true">https://glashaus.blogix.ir/post/193</guid>
		<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 20:03:05 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[آنه و بچه‌هایی که برای کالج کویین آماده می‌شدند به خاطر فشار درس‌ها فرصت نمی‌کردند از بهار زیبایی که کل جزیره‌ی پرنس ادوارد رو دربرگرفته بود لذت ببرند. آنه زیر فشار درس‌ها ساکت‌تر و بی‌رمق‌تر و ضعیف‌تر شده بود. حتی صبح‌ها هم به سختی از خواب بیدار می‌شد. تا اینکه بالاخره کلاس آمادگی تموم شد. تابستون...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image"><img style="aspect-ratio:1383/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491147634/IMG_20260626_192743.jpg" width="1383" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1332/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491147642/IMG_20260626_192805.jpg" width="1332" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1309/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491147668/IMG_20260626_192829.jpg" width="1309" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1356/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491147676/IMG_20260626_192847.jpg" width="1356" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1342/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491147684/IMG_20260626_192904.jpg" width="1342" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1338/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491147692/IMG_20260626_193046.jpg" width="1338" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1377/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491147700/IMG_20260626_193111.jpg" width="1377" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1322/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491147718/IMG_20260626_193140.jpg" width="1322" height="1080"></figure><p>آنه و بچه‌هایی که برای کالج کویین آماده می‌شدند به خاطر فشار درس‌ها فرصت نمی‌کردند از بهار زیبایی که کل جزیره‌ی پرنس ادوارد رو دربرگرفته بود لذت ببرند. آنه زیر فشار درس‌ها ساکت‌تر و بی‌رمق‌تر و ضعیف‌تر شده بود. حتی صبح‌ها هم به سختی از خواب بیدار می‌شد. تا اینکه بالاخره کلاس آمادگی تموم شد. تابستون فرصت خوبی برای تجدید قوا بود. خانم استیسی هم از بچه‌ها خواست از تعطیلاتشون لذت ببرند. آنه کتاب‌های درسی‌اش رو توی انباری گذاشت. چون فعلاً دلش نمی‌خواست حتی چشمش به اونا بیفته، مخصوصاً به هندسه! و شور و اشتیاق سابقش رو دوباره یافت. اون تصمیم گرفته بود از آخرین تابستون دوران مدرسه‌اش نهایت لذت رو ببره. از طرفی قلب متیو ناراحت بود و هرازچندگاهی به شدت درد می‌گرفت. پزشک بهش گفته بود که هیجان زیاد و کار زیاد براش مثل سمه. ولی متیو به حرف کسی گوش نمی‌کرد و همچنان دلش می‌خواست تو مزرعه کار کنه. خانم لیند پیش ماریلا اعتراف کرد که آنه اصلا با سه سال پیش قابل مقایسه نیست و خیلی خانوم و باوقارتر شده. اون گفت که در مورد آنه اشتباه می‌کرده...</p><p><span style="color:hsl(0,98%,25%);">دیالوگ‌های جالب این قسمت:</span></p><p><strong>«برای من خیلی تعجب‌آور بود. چون حرف زدن و رفتارش مثل خروس جنگیا بود! اگه کسی چیزی بهش می‌گفت که باب میلش نبود مثل ترقه منفجر می‌شد و به طرف حمله می‌کرد. هیچوقت یادم نمی‌ره اون روز با اون کلاه پُر از گُلش وارد کلیسا شد و اون الم‌ شنگه رو راه انداخت. یا به خاطر یه شوخی کوچیک اون تابلو رو رو سر گیلبرت خرد کرد! ماریلا واقعاً بهت تبریک می‌گم. تو در این مدت کوتاه از اون یه جواهر ساختی. چیزی که من اصلاً انتظارشو نداشتم!»</strong></p><p> </p><p>پ.ن: </p><p>1. عکس مورد علاقه‌ام از این سری عکس یکی مونده به آخریه :)))</p><p>2. داریم به قسمت‌های تاریک نزدیک و نزدیک‌تر می‌شیم.</p><p>3. من رفتارهای گذشته‌ی آنه رو درک می‌کنم. همه‌ی مثل ترقه منفجر شدناش رو. ولی به نظرم چیزی نبود که بابتش سرزنش بشه. فکر می‌کنم کاملاً طبیعی بوده اون رفتارها...</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://glashaus.blogix.ir/post/193/comment</comments>
		<dc:creator>Head Girl</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		<category>Animation</category>
		<category>Anne</category>
	</item>
	<item>
		<title>جهانی که پُر از آدم‌های نفرت‌انگیز است.</title>
		<link>https://glashaus.blogix.ir/post/192</link>
		<guid isPermaLink="true">https://glashaus.blogix.ir/post/192</guid>
		<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 15:30:27 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دقیقاً هرجایی که من به حمایت دوستانم نیاز داشتم کسی دور و برم نبود. هرجایی که باید می‌بودند نبودند. زندگی از آغاز می‌خواسته این موضوع رو به من یاد بده که کلا روی هیچکسی نباید خیلی حساب باز کنم. درسی که در گیرودار ملال‌آور دوران زندگی‌ام مُدام فراموشش می‌کنم(ماهی گلی بودنم کار دستم داده‌ها.)
از اون‌ط...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>دقیقاً هرجایی که من به حمایت دوستانم نیاز داشتم کسی دور و برم نبود. هرجایی که باید می‌بودند نبودند. زندگی از آغاز می‌خواسته این موضوع رو به من یاد بده که کلا روی هیچکسی نباید خیلی حساب باز کنم. درسی که در گیرودار ملال‌آور دوران زندگی‌ام مُدام فراموشش می‌کنم(ماهی گلی بودنم کار دستم داده‌ها.)</p><p>از اون‌طرف آدم‌های بی‌ارزشی رو داریم که سعی می‌کنند با ابراز وجود خودشون، بودن منو انکار کنند. چرا می‌گم بی‌ارزش؟ چون وجودشون انقدر ناچیزه که برای به چشم اومدن مجبورند دیگرانو انکار، تمسخر و یا تحقیر کنند. اینا همون پسته‌های بی‌مغز و پوکی هستند که تا دهنشونو باز می‌کنند ازش کثافت و لجن می‌ریزه و با به زبون آوردن اولین واژه نشون می‌دن تا چه حد توخالی و نفرت‌انگیزند.</p><p>یه وقت‌هایی کارهای بدی که دیگران در حق تو انجام می‌دن واقعاً دلیل خاصی نداره. یعنی تو کاری نکردی که در جواب اون کارت، این بدی رو در حقت انجام بدن. اینا صرفاً به این دلیله که از دور بهت حسادت می‌کنند و چشم دیدن تو رو ندارند. واقعاً کاش دنیا اینجوری نبود. وجود این آدم‌ها اذیتم می‌کنه و منو بیش از پیش از این جهان خاکی نومید.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://glashaus.blogix.ir/post/192/comment</comments>
		<dc:creator>Head Girl</dc:creator>
		<slash:comments>24</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>34</title>
		<link>https://glashaus.blogix.ir/post/191</link>
		<guid isPermaLink="true">https://glashaus.blogix.ir/post/191</guid>
		<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 13:14:23 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[آنه همیشه خودش رو توی کالج کنار دیانا تصور می‌کرد. برای همین حتی احتمال این رو نمی‌داد که دیانا چشم‌انداز دیگه‌ای برای آینده‌اش داشته باشه. اون نمی‌خواست به کالج بره و خودشو در آینده یه کدبانو می‌دید. اگرچه پذیرش این موضوع برای آنه آسون نبود ولی متوجه شد که هیچکس حق نداره کسی رو مجبور کنه راهی رو ان...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image"><img style="aspect-ratio:1346/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491162218/IMG_20260625_122257.jpg" width="1346" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1376/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491162268/IMG_20260625_122320.jpg" width="1376" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1387/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491162300/IMG_20260625_122341.jpg" width="1387" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1374/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491162318/IMG_20260625_122403.jpg" width="1374" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1362/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491162342/IMG_20260625_122420.jpg" width="1362" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1361/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491162368/IMG_20260625_122451.jpg" width="1361" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1373/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491162384/IMG_20260625_122552.jpg" width="1373" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1341/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491162392/IMG_20260625_122621.jpg" width="1341" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1367/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491162400/IMG_20260625_122642.jpg" width="1367" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1352/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491162434/IMG_20260625_122710.jpg" width="1352" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1376/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491162476/IMG_20260625_122736.jpg" width="1376" height="1080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1369/1080;" src="https://s34.picofile.com/file/8491162492/IMG_20260625_122830.jpg" width="1369" height="1080"></figure><p>آنه همیشه خودش رو توی کالج کنار دیانا تصور می‌کرد. برای همین حتی احتمال این رو نمی‌داد که دیانا چشم‌انداز دیگه‌ای برای آینده‌اش داشته باشه. اون نمی‌خواست به کالج بره و خودشو در آینده یه کدبانو می‌دید. اگرچه پذیرش این موضوع برای آنه آسون نبود ولی متوجه شد که هیچکس حق نداره کسی رو مجبور کنه راهی رو انتخاب کنه که خودش انتخاب کرده، حتی اگه اون آدم دوست صمیمی‌اش باشه. برای همین آنه و دیانا برای دومین‌بار با هم پیمان وفاداری بستند و قول دادند حتی اگه راه‌هاشون از هم جدا شد، توی قلبشون به یاد هم باشند♥️ کلاس‌های آمادگی برای کالج کویین شروع شد. بچه‌هایی که تصمیم گرفته بودند به کالج برن تو این کلاس شرکت می‌کردند. اونا خیلی خوب درس می‌خوندند و به همدیگه توی درس‌ها کمک می‌کردند. گیلبرت بلایت هم دست از شیطنت‌ برداشته بود و با جدیت درس‌هاشو دنبال می‌کرد. این بر کسی پوشیده نبود که آنه و گیلبرت رقبای هم در کلاس محسوب می‌شدند. آنه تمام تلاشش رو می‌کرد که توی درس‌ها حرفی برای گفتن داشته باشه. تو یکی از روزهای زمستون کولاک شدیدی اَوِنلی رو در بر گرفت. بچه‌ها هنوز توی مدرسه بودند و دیگه نمی‌تونستند به تنهایی به خونه‌هاشون برگردند. گیلبرت و دوتا دیگه از پسرای کلاس رفتند که کمک بیارن. هوا خیلی سرد بود و هیزم هم تموم شده بود. بچه‌ها از سرما تو خودشون جمع شده بودند و منتظر برگشتن گیلبرت بودند. نهایتاً گیلبرت و پسرا با یه دُرُشکه برگشتند. همه سوار شدند و گیلبرت اونا رو تک به تک به خونه‌هاشون رسوند...</p><p><span style="color:hsl(0,98%,20%);">دیالوگ‌های جالب این قسمت:</span></p><p><strong>«_آنه تو نباید همیشه به فکر دیانا باشی. این جدایی به معنای این نیست که شما برای تمام عمر همدیگه رو فراموش می‌کنید.</strong></p><p><strong>+اینو خودم می‌دونم ماریلا. امروز صبح من در کمال خونسردی نسبت به انتخاب اون تفاهم نشون دادم. اما به محض اینکه دیانا کلاسو بدون من ترک کرد یه دفعه احساس کردم که باید دنبالش بدوم. احساس کردم قلبم از کار افتاد و مرگ به استقبالم اومد.</strong></p><p><strong>_خدای بزرگ! نمی‌تونی اینا رو مثل بچه‌های معمولی به زبون بیاری؟! تازه یک سال تموم طول می‌کشه تا تو به کالج کویین بری. یعنی تو و دیانا یه سال فرصت دارین از نزدیک با همدیگه حرف بزنین.</strong></p><p><strong>+خانم لیند هم می‌گفت تو دنیا همه‌چیز بی‌عیب‌ونقص نیست. بنابراین آدم باید انتظارات منطقی‌تری داشته باشه. من و دیانا در مقابل هم پیمان وفاداری بستیم؛ برای دومین‌بار. چون هرکاری از محکم‌کاری ایراد پیدا نمی‌کنه. پس این پیمان دیگه ناگسستنیه!»</strong></p><p><strong>«_گیلبرت بلایت در آینده می‌خواد چیکاره بشه؟</strong></p><p><strong>+من از برنامه‌های آینده‌ی گیلبرت بلایت متأسفانه ابدا اطلاعی ندارم! حتی نمی‌دونم که اون برنامه‌ای داره یا نه!»</strong></p><p> </p><p>پ.ن: </p><p>1. من فکر می‌کنم این قسمت نخستین جرقه‌ی "درونِ آدم حساب کردن" گیلبرت در آنه خورد. به عبارتی نخستین بذر دوست داشتن توی قلبش کاشته شد. شاید هم بشه گفت کینه‌ها جاشونو به دوست داشتن دادند. البته این درخت هنوز نوپاتر از اونه که بشه خیلی جدی‌اش گرفت!</p><p>2. به پس‌زمینه‌ی پیمان آنه و دیانا دقت کنید. با اینکه دقیقاً توی همون نقطه‌ایه که اونا برای نخستین‌بار این پیمان رو بسته بودند، ولی سرده و بی‌برگه و رنگ‌پریده؛ مثل جدایی.</p><p>*امروز اندکی زودتر از همیشه آنه دیدم. هم کمرم خیلی درد می‌کنه و هم کارهای دیگه‌ای دارم که باید انجام بدم.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://glashaus.blogix.ir/post/191/comment</comments>
		<dc:creator>Head Girl</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		<category>Animation</category>
		<category>Anne</category>
	</item>
</channel>
</rss>